Dia's Diary𖦹
Kanalga Telegram’da o‘tish
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
Ko'proq ko'rsatishEron124 204Toif belgilanmagan
497
Obunachilar
-524 soatlar
-147 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
497
یک روز به پشت سرت نگاه میکنی و میفهمی تمامِ آن شبهایی که گریه کردی، تو را به انسانی شکست ناپذیر تبدیل کردهاند. و این شروع داستان توست.
497
با خودت مثل کسی رفتار کن که دوستش داری؛ تو تنها کسی هستی که تا آخرین لحظه همراهِ خودت میمانی.
497
گاهی نرسیدن به یک خواسته، بزرگترین شانس زندگی توست؛ بعداً میفهمی از چه گلولهای جان سالم به در بردی.
497
نیمی از نگرانیهای امروز تو برای اتفاقاتی است که هرگز رخ نخواهند داد؛ ذهنِ خودت را شکنجه نده.
497
Repost from پیچک🌀
خاطرهای قدیمی در پس ذهن من
خورشید غروب میکرد و گرمایش هنوز جان داشت و تا آخرین لحظه ی روشنایی اقتدارش را حفظ کرد دختربچه کوچک روی پشت بام خانه ی کاهگلی نشسته بود و تنها به خورشید در حال مرگ نگاه می کرد صدای حشرات سمفونی نامنظمی درست کرده بودند و باد گرمی می وزید وقتی خورشید غروب کرد مادرش اورا فرا خواند دختر بچه به گل توی دستش نگاه کرد آفتاب گردان دانه دانه برگ های آن را کند : «برم؟نرم ؟برم؟نرم؟ برم؟نرم ؟برم؟نرم؟....» آخرین برگ را کند اما انگار یادش رفته بود که برای چه اینکار را کرد و دوباره به آسمان خیره شد اکنون ماه سفید برآسمان پر از ستاره بود و او لبخندی زد از پشت بام پایین آمد و به طرف خانواده اش راه افتاد لحظه ای ایستاد،قبل از اینکه سوار ماشین شود...برگشت و به ماه نگاه کرد ماه هم با او می آمد انگار از دور مراقبش بود و نورش را بر روی او میتاباند لحظه ای ،در نظر او مانند یک مروارید درخشان بود دلش میخواست ماه را در دستانش بگیرد در همین حال بود که مادرش دستش را گرفت و کشان کشان به سوی ماشین برد دختر درحالی که تلاش می کرد گام های کوچکش را با گام های بزرگ و تند مادرش هماهنگ کند تلو تلو میخورد و چندباری پایش زخم شد اما گریه نکرد و دوباره به پشت سرش نگاه نکرد چون میدانست ماه با او می آید... به این ماه 🌚 بدید
497
اگر میخواهی پرواز کنی، باید تمامِ چیزهایی را که سنگینت میکنند و رهایت نمیکنند، بگذاری و بروی.
