Dia's Diary𖦹
Ir al canal en Telegram
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
Mostrar másIrán123 991La categoría no está especificada
498
Suscriptores
-124 horas
-117 días
-930 días
Archivo de publicaciones
498
Repost from پیچک🌀
خاطرهای قدیمی در پس ذهن من
خورشید غروب میکرد و گرمایش هنوز جان داشت و تا آخرین لحظه ی روشنایی اقتدارش را حفظ کرد دختربچه کوچک روی پشت بام خانه ی کاهگلی نشسته بود و تنها به خورشید در حال مرگ نگاه می کرد صدای حشرات سمفونی نامنظمی درست کرده بودند و باد گرمی می وزید وقتی خورشید غروب کرد مادرش اورا فرا خواند دختر بچه به گل توی دستش نگاه کرد آفتاب گردان دانه دانه برگ های آن را کند : «برم؟نرم ؟برم؟نرم؟ برم؟نرم ؟برم؟نرم؟....» آخرین برگ را کند اما انگار یادش رفته بود که برای چه اینکار را کرد و دوباره به آسمان خیره شد اکنون ماه سفید برآسمان پر از ستاره بود و او لبخندی زد از پشت بام پایین آمد و به طرف خانواده اش راه افتاد لحظه ای ایستاد،قبل از اینکه سوار ماشین شود...برگشت و به ماه نگاه کرد ماه هم با او می آمد انگار از دور مراقبش بود و نورش را بر روی او میتاباند لحظه ای ،در نظر او مانند یک مروارید درخشان بود دلش میخواست ماه را در دستانش بگیرد در همین حال بود که مادرش دستش را گرفت و کشان کشان به سوی ماشین برد دختر درحالی که تلاش می کرد گام های کوچکش را با گام های بزرگ و تند مادرش هماهنگ کند تلو تلو میخورد و چندباری پایش زخم شد اما گریه نکرد و دوباره به پشت سرش نگاه نکرد چون میدانست ماه با او می آید... به این ماه 🌚 بدید
498
اگر میخواهی پرواز کنی، باید تمامِ چیزهایی را که سنگینت میکنند و رهایت نمیکنند، بگذاری و بروی.
498
لطفا پیامو تا وقتی نگفتم پاک نکنید چون گم میکنم لینکتونو و مثل دفعه پیش میگید چرا منو نذاشتی
498
این پیام + "عکس های پین شده اینجا" رو فوروارد کنید تا منم یک عکس از شما فوروارد کنم، یک جمله براتون مینویسم که به شنیدنش نیاز دارید.🍓
