امیر نوشت :)
Kanalga Telegram’da o‘tish
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Ko'proq ko'rsatishEron146 578Toif belgilanmagan
256
Obunachilar
+124 soatlar
+197 kunlar
+3630 kunlar
Postlar arxiv
256
Repost from N/a
استاد گفتهاست برای یک غریبه که نمیداند
عشق چیست؛عشق را تعریف کنید.
من اما تمرین را نادیده گرفتهام.
حقیقتش را بخواهید میترسم
که آنچهاز عشق میدانم را کلمه کنم.
چرا؟...
چون عمیقا معتقدم تبدیل چیزها
به کلمه یعنی جان بخشیدن به آنها.
من نمیخواهم آنچه از عشق میدانم را جان ببخشم.
چرا که زنده میشود؛جلویم قد میکشد
و آنجاست که باید باورش کنم...
من هنوز در مرحلهی انکارم دوست من!
256
سلام
کسی هست بتونه از روی شماره کارت و اسم فرد
شماره تلفن اش رو بهم بده😭
تمام مدارک مو توی تاکسی جا گذاشتم
256
Repost from امیر نوشت :)
بوسهٔ خدایان!
دیشب کمی دلم گرفته بود. راهیِ حرم شدم؛ شاید آقا نگاهی به این دل گِلنشسته کند. حرم خلوت بود، خلوتتر از همیشه. سنگینی عجیبی روی سینهام حس میکردم. چند بچه بسیجی مشغول چیدن دکور فاطمیه در رواق امام خمینی بودند و چند نفری هم اینسو و آنسو مشغول نماز و دعا. با دیدن کتیبهٔ مشکی حضرت فاطمه(س)، بیاختیار اشکم سرازیر شد. به کتیبه خیره ماندم و روضههایی که در ذهنم پلی میشد، اشکم را تندتر میریخت.
کمی که آرامتر شدم، فهمیدم چقدر خستهام. کنار ستون ولو شدم... چند دقیقه بعد راهی بیرون حرم شدم
انگار دلم میخواست همهٔ خیابانهای شهر را از غم گَز کنم. سرم پایین بود و راه میرفتم. خیابانهای اطراف حرم خلوت و کمی تاریک بود و هر از چندگاه صدای عبور ماشینی سکوت خیابان را میشکست.
تا نزدیکیهای ارگ پیاده رفتم؛ آنجا کمی شلوغتر بود. صدای زندگی همچنان میپیچید. نور زرد گاریِ فلافلفروشی و سرخیِ ذغالِ بلالفروش، برای اهل معنا بدجوری دلبری میکرد.
گوشهای نشستم و با دلم کلنجار میرفتم. روبهرویم، زنی دستفروش باقلا و نخود میفروخت. بافتنی آستینبلندش آستین انداخته بود و از سرما کمی کِز کرده و جمع شده بود. هر از چند دقیقه دستانش را به هم میمالید تا گرم شود. صورتش درهم بود و چشمان رنگروشنش در میان چهرهٔ آفتابخورده و شکستهاش بیشتر به چشم میآمد. به زنان روستایی میمانست که برای کار به شهر آمدهاند؛ خسته، کمی غمزده و زیر لب غرغرکنان.
دختری از کنار بساطش گذشت. زن رو به دختر گفت:
«دیدی آن پسر فلانفلانشده، دختر غریب را چطور میخواست فریب دهد؟»
و دوباره زیر لب غر زد.
دختر مکثی کرد و گفت:
«چقدر چشمانتان زیباست، خانم.»
همین یک جمله کافی بود؛ زن دستفروش یکباره عوض شد. از ته دل خندید؛ خندهای که صورتش را روشن کرد و انگار خستگی را از تنش شست.
نگاهم بعد از زن، به دختر افتاد؛ چشمانی داشت که انگار خدایان آنها را بوسیده بودند. سرم را پایین انداختم، اما یقین داشتم اگر یکی از اطرافیانم چنان صورتی داشت، خدا را بنده نبود! و صورتی که از روشنی میدرخشید.
لبخند او، از آن فاصله، دل من را هم باز کرد. خوش به حال زن دستفروش.
هنوز نمیدانم آنچه دیدم رویا بود یا واقعیت.
هنوز گیج آن لحظهام؛
گیجِ بوسهٔ خدایان.
256
Repost from علویات
امیرالمومنینﷺ در صفین فریاد میزد:
که این همه جنگیدید، این همه خون ریختید
و این همه کشته دادید؛
اگر فقط یک ساعت دیگر بجنگید
و مقاومت کنید،
ریشه کفر و معاویه را با یکدیگر میکَنیم؛
قاریهای بین المللی گفتند:
نه، باید مذاکره کنیم، ما کتابمان یکیست!
روسای قبایل گفتند:
شامی ها برادر ما هستند و باید مذاکره کنیم.
امیرالمومنینﷺ با مذاکره مخالفت کرد،
شمشیر زیر گلویش گذاشتند،
و به اجبار قبول کرد!
در قضیه عاشورا، به سیدالشهداﷺ میگفتند:
آقا بهتر نیست این کار را بکنیم؟!
آقا بهتر نیست از این راه برویم؟!
شما اصلا چه عددی هستید
که به امام تذکر میدهید،
و روی حرف امام حرف میزنید؟!
وقتی مقتدای تو، رهبر تو،
و نائب امام زمان تو میگوید:
من علیالاصول، نظرم مذاکره نیست؛
آقای آخوند و روحانی به ظاهر متدین،
برای تایید مذاکره،
روی منبر ظلم ستیزِ اسلام، اراجیف نباف!
آقای مداح معروف و غیر معروف
در مجلس ظلم ستیزِ سیدالشهداﷺ
چرند تعامل و سازش با ظلم نباف؛
آقایان مسئول دوهزاری،
و فاقد مقبولیت و مشروعیت،
هذیان از برادریِ دشمن اسلام نگو.
مثل روز روشن است که
مذاکره و تعامل با یهودی جهان خوار
و ترامپ پدوفیلی ملعون
اشتباه نیست، خریت است!
به اسم اسلام، رشتهی تلاش ها
و خون دل خوردنهای
پیغمبر اکرم و دوازده امام بعد از او
را پنبه نکنید!
ظلم ستیزی سیدالشهداﷺ را
به احساسات و گریه محدود نکنید!
ما در یکی از زمان ها و نقاط عطفِ
اسلام و کشور قرار داریم.
والله، که صفین هنوز تمام نشده است
عاشورا تمام نشده
و ما هم از کوفیها بهتر نیستیم!
و تاریخ دقیق و بدون خش تکرار خواهد شد...
@alaviaat
256
شعری به قلبم چسبیده است که برای نوشتنش باید قلبم را دربیاورم .
گاهی بعضی شعرها آنقدر به دل نزدیکاند که نوشتنشان، شبیه دوباره درد کشیدن است
اگر شعر به قیمت قلب تمام شود حتما ارزشِ خواندن دارد
#برنامهناشناسپلاس
256
Repost from امیر نوشت :)
برگه خالی ...
داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم
یکی از برگه های خالی
حواسمو به خودش جلب کرد .
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
" نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ، اتفاق بدی هم نیفتاده .
دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های ِ سر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون
ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش.
خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که
بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی "
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام .
گفت : " اون بیستی که دادی خیلی چسبید "...
گفتم : " اگه لای ِ برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام
بهت صد می دادم بچه "
خندید و دست انداخت دور گردنم .
گفت: " بچمون هفت ماهشه استاد باورت میشه ؟ "
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد ، خندیدم .
گفت : " این موهات رو کی سفید کردی ؟ این شکلی نبودی که "
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط .
نشست کنارم .
دلم میخواست براش بگویم که
یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود ،
دورهمی نبود ، نایب نبود ، دربند نبود ،
امامزاده صالح نبود، فقط سرد بود ...
#مرتضی_برزگر
256
دیدمت با تارهای مو که بر پیشانیات...
با همان شلوار جین و عینک و بارانیات
شعر میخواندی و میخندیدی و من گیج و مات
محو بودم در تو و آن لهجهی تهرانیات:
"ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال"
وای! میمیرم من از اینگونه حافظخوانیات
اعتدال بینظیر فصلهای زندگیست
گونههای برفی و لبهای تابستانیات
مثل مولانا چهل سال پیاپی یافتم
شمس را در چشمهای مست ترکستانیات
حیف اما زود رفتی و رها کردی مرا
در نبودنهای حسرتآور طولانیات
آه ای ماه بلند قلههای دور دست!
مهربانتر باش با این یار شهرستانیات!
#پاییز_رحیمی
