uz
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Kanalga Telegram’da o‘tish

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Ko'proq ko'rsatish
Eron147 534Toif belgilanmagan
254
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+207 kunlar
+3930 kunlar
Postlar soni

Ma'lumot yuklanmoqda...

Reaktsiyalar
Izohlar
Telegram Yulduzlari
Eng yaxshi postlar bo'yicha

Ma'lumot yuklanmoqda...

Nashrni tahlil qilish
Postlar
Ko'rish dinamikasi
Matn yo'q...
1240026Loading...
همه صیدها بکردی، هله، میر بار دیگر سگ خویش را رها کن، که کند شکار دیگر همه غوطه‌ها بخوردی، همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم، که بمانْد کار دیگر همه نقدها شمردی، به وکیل‌ در سپردی بِشِنو از این مُحاسب، عدد و شمار دیگر تو بسی سمن‌بران را، به کنار درگرفتی نفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگر خُنک آن قماربازی که بباخت آ‌ن چه بودش بِنَماند هیچَش اِلّا، هوس قمار دیگر تو به مرگ و زندگانی، هله، تا جز او ندانی نه چو روسپی که هر شب، کِشد او به یار دیگر نظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگس بُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگر همه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشد هله، تا تو رو نیاری، سویِ پشت‌دار دیگر که اگر بتان چنین‌اند، ز شه تو خوشه‌چینند نَبُده‌ست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر #مولانا
126204Loading...
با رودخانه پای درختی قرار داشت سیبی که فکر خودکشی از شاخسار داشت مقصد مهم نبود چه دریا چه باتلاق می رفت رود و از همه قصد فرار داشت یادش نرفته بود خزان درخت ها بیخود نبود باغ هراس از بهار داشت کوهی که تن به تیشه معدنچیان سپرد یاقوت سرخ داشت دل داغدار داشت وقتی گریست شیشه می هق هق از ملال معلوم شد چقدر غم روزگار داشت سهراب غرق خون شد و وقتی شکست خورد هم زخم هم نشان از پدر یادگار داشت گل گرچه شاد بود که از شاخه چیده شد از باغبان خویش جز این انتظار داشت ما را چنان که باید و شاید کسی ندید روز ازل هم آینه ما غبار داشت #فاضل_نظری
125104Loading...
Matn yo'q...
125204Loading...
مارا نمی بری به حرم؟ قهر کرده ای؟.mp3
121207Loading...
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس روشنی می داد مشکین جامه های خویش را گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش تا بپوشد خنده های نابجای خویش را می درخشید از میان تیرگی ها گردنش چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم" دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را این‌چه ذوق‌واضطراب‌ست؟این‌چه مشکل حالتی‌ست؟ با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا" گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر "امید" آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را #مهدی_اخوان_ثالث
130305Loading...
ببخشید چند بار مینویسمش فردا یک امتحان دارم برای بقیه شاید اهمیت خاصی نداشته باشه ولی برای من تا حدود زیادی جنبه مرگ و زندگی داره اگر ممکنه باز هم حمد یا آیه الکرسی بخونید برام... واقعاً نیازمندم
1361028Loading...
Matn yo'q...
140408Loading...
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی ست چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب که آبشارم و افتادنم تماشایی ست شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من صدای پر زدن مرغ های دریایی ست #فاضل_نظری
127003Loading...
چرا باید دستم برخوره شعر عاشقانه کانال رو بفرستم گروه عمومی🙄🤦‍♂
122009Loading...
نماهنگ اباعبدالله شاه.mp3
131004Loading...
ما از دلگیری روزهایمان به شب پناه میبردیم، و از دلتنگیِ شب‌هایمان،به روز و اینگونه بود که تمام جوانی‌مان در ناتمام یک انتظار تمام شد ... #نرگس_صرافیان
132005Loading...
یکی از دردناک‌ترین اتفاقات دنیا، که غالباً سهم ما قشرِ رو به پایین است، این است که دلمان جایی گیر می‌کند که از ما فرسنگ‌ها فاصله دارد... حالا این «جا» می‌تواند یک شغل باشد، یک مکان، حتی یک کافه یا رستوران... یا حتی یک انسان. حس می‌کنم همین شد که هزار هزار داستان و شعر عاشقانه نوشته شد. اساساً اگر دلِ پسرکِ پایین‌شهری لابه‌لای کافه‌های بالا شهر گیر کند، فقط تحقیر می‌شود... از روز اول، پسرِ رعیت را برای دخترِ خان نیافریده‌اند... تقدیر فقط بر علیه پسر خواهد چرخید و عذاب بیشتر بیشتر پسرِ خان، مجنون بود؛ دلش را مانند سنگی پرت کرد جای اشتباهی. از همین اشتباه، از همین سوءتفاهم، از همین حماقت، از همین دیوانگی،از همین خَریت نمیدانم اسمش را چه می‌گذارید... شاعر و نویسنده و عریضه‌نویسِ شبانه بیرون آمد. اوایل ورود به دانشگاه، یکی از رفقا دلش گیر کرد؛ بد هم گیر کرد. ولی هرچه کنکاش می‌کردم، می‌دیدم این دو هیچ چیزشان با هم جور نبود. هیچ چیزززززززز... وارد جزئیات نمی‌شوم، چه‌بسا حدس بزنید. فکر می‌کردم هوس است. گذشت، گذشت و گذشت... بالاخره راضی شد دست بکشد؛ حالا چهار سال می‌گذرد و قلابش همچنان همان‌جاست. صحبت می‌کردیم... جمله آخرش تا مغز استخوانم را سوزاند: «امیر، حرفت منطقی، ولی این‌ها جوابِ دلِ من نیست.»
1381020Loading...
شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد #حامد_عسکری
1181010Loading...
#برنامه‌ناشناس‌پلاس
#برنامه‌ناشناس‌پلاس
126004Loading...
چقدر دلم میخواد بخوابم...
120108Loading...
شرمنده به شعر اعتیاد دارم
1000Loading...
Matn yo'q...
1000Loading...
خسته شووو.عشق و عاشقی بعد عقده .فردا روز به کسی که باهاش ازدواج کردی باید جواب پس بدی اینا خطاب به کیا بوده و اینا هااا از ما گفتن 😂😔‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌
6000Loading...
در سرم تکرار تو، شد باعث ویرانگری من توام! آری تویی با چهره‌ی غمگین تری دلخوشی هایم فقط محدود به دیدار توست دیدنت کافیست حتی در کنار دیگری!! خوش به‌حال من که با یاد تو حالا دلخوشم خوش به‌حال تو که با هرکس به جز من بهتری کاری از هر التماسم بر نمی آید دگر آه ای دل؛ می‌شود از قید این غم بگذری؟ عشق یعنی در حوالیِ خودت هم گم شوی غربتت را حس کنی در سرزمین مادری عادل_عالیمنش‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌
118202Loading...