امیر نوشت :)
Kanalga Telegram’da o‘tish
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Ko'proq ko'rsatishEron141 579Toif belgilanmagan
269
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
+330 kun
Postlar arxiv
269
Repost from N/a
سخنرانی #پزشکیان فقط برای بستن دهان منتقدان در تهران بود، غربلیسی #اصرار در راهرو و سرویس بهداشتی سازمان ملل برقرار است.
269
اگرچه پیچوخمِ راهِ عشق جانکاه است
هنوز سختترین راه بهترین راه است
سکوت نقطهی آغاز حیرت است ای دوست
بپرس هرچه دلت خواست پاسخم آه است
#فاضل_نظری
269
Repost from N/a
لشگرکشی توسعه در برابر ریاست صرفاً و صرفاً جنگ قدرت بین دو سر طیف است برای چپاندن آدمهای همسو با خودشان
269
متأسفانه این چندساله هرچی دوره نویسندگی برگزار شده در حد آموزش علائم نگارشی مونده
این دوره رو بستیم در حداقلیترین حالت آخر دوره قلم برای نگارش روزمرگی و نشریات راه افتاده باشه و در حالت بهتر آخر دوره به یک نویسنده تبدیل شده باشید.
دوره رو خیلی محکم بستیم اگر به نوشتن علاقه دارید از دست ندید.
269
Repost from صفیر علوم پزشکی شیراز
🖋دوره نویسندگی و داستاننویسی
👨🏻🏫مدرس: میثم محمدی
نویسنده و مدرس داستاننویسی
🗓در ۱۲ جلسه تخصصی
🕰هفتگی | پنجشنبه ها
🪙هزینه دوره: ۱ میلیون تومان
♨️تخفیف ویژه دانشجویی: ۵۰۰ هزار تومان
⏳مهلت ثبت نام: تا ۶ مهرماه
📎پیوند ثبت نام
💳شماره کارت جهت واریز هزینه دوره:
5859831125144484
به نام فردینپور
جهت ارسال رسید پرداخت:
@amirhussein7621
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز269
من از نرسیدنها لبریزم...
از نرسیدن به سرویس مدرسه
از نرسیدن به صبحانه اول صبح مادرم
از نرسیدن به رکعت اول نماز ظهر
از نرسیدن به اتوبوس لحظه آخری
از نرسیدن به پرواز خداحافظی
از نرسیدن به لحظه سالتحویل
از نرسیدن به آزمونی که خواب ماندم...
لبریز لبریز...
269
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت…
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشته ای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
#فاضل_نظری
269
با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه، مسجد ساختی
روی ماه خویش را در برکه می دیدی ولی
سهم ماهیهای عاشق را چه خوش پرداختی
ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
میتوانستی نتازی بر من، اما تاختى
ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
«عشق» را شاید، ولی هرگز «مرا» نشناختی
#فاضل_نظری
