امیر نوشت :)
Открыть в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
БольшеИран141 821Категория не указана
269
Подписчики
+124 часа
-57 дней
+930 дней
Архив постов
269
تفأل امشب به حضرت #حافظ
منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
دعای پير مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور نی
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر اين آستان نهادم روی
فراز مسند خورشيد تکيه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است
269
دوات!
یک اصطلاح هست: اگر بچه گردو باشد، نوه مغز گردو است... حقیقتاً دوات برای من مثل مغز گردو بود. داستان از آنجایی شروع شد که یک مدت هرکسی را در حوزه میدیدم یا جذب ویژ میشد، یک ذوق در هنر یا ادبیات داشت. اصلاً باب شده بود توی اتاق ۹۴۲ شب شعر داشتیم... آن هم چه شب شعرهایی.
ویژ ستونهای مختلفی داشت؛ از ویژتوییت و هَویژ و از دانشگاه چهخبر و پِیجور که هرکدام مخصوص یک نوشته با فرم خاص بود. یکی از این ستونها ویژشعر بود و یک ستون هم ویژنوشت. ویژنوشت با داستان و خاطره دانشجویی پر میشد و ویژشعر هم با اشعار رفقای دانشجو. آن بازه ۷ الی ۸ شاعر خوب توی ویژ داشتیم و حقیقتاً ویژ ظرفیت پوشش همه آثارشان را نداشت. اینگونه شد که ایده یک نشریه ادبی به ذهنم رسید.
آن زمان اشعار دکتر اسلامی توی دانشگاه به شدت بولد بود و واقعاً هم از نظر فرم و عروض و قافیه و محتوا به شدت جلو بود.
با دکتر حیدری، مسئول ادبی هنری آن زمان حوزه که یَد طولایی در شعر و هنر داشت و خودش هم سابقه بازیگری تئاتر داشت، در مورد ایدهام صحبت کردم. محسن اول کمی مقاومت کرد، ولی بعد قبول کرد مدیرمسئولی نشریه را قبول کند. سمت خواهران هم با کمفروغتر شدن خانم رئیسی، سرکارخانم عارف یک قسمت بزرگ از کارهای ویژ را انجام میدادند.
توی جلسه، خانم عارف که به تازگی داستانشان در مسابقه داستاننویسی دانشگاه رتبه برتر شده بود، قبول کردند صاحب امتیاز نشریه شوند و امیرمهدی هم سردبیری نشریه قبول کرد. ابتدا ایدهام این بود مبنا شعر و داستان باشد، ولی بچهها اصرار داشتند نیاز نیست محدود کنیم و میتوانیم وارد حیطه هنری هم شویم؛ پس سینما و تئاتر را هم به سرفصلها اضافه کردیم و دوات به یک مجله کامل ادبی هنری تبدیل شد.
هر کدام از سرفصلها سردبیر خودش را داشت.
راستی، جانشین وقت حوزه، پویا امرایی، را گذاشتیم سردبیر سینما. به روحیه پویا نمیخورد تا این حد انسان هنری باشد، ولی خب روزانه کانال دیلیاش را میخواندم و مات و مبهوت خروار خروار ذوق هنری بودم که زیر پوشش انقلابیگری قایم شده بود.
سردبیر شعر دکتر اسلامی و سردبیر داستان سرکار خانم عارف و سردبیر تئاتر با برادر محسن.
شماره اول را بعد از دوهفته جمع کردیم و آقای بلادی که بعد از مدتها دوری از معاونت فرهنگی، با اصرار خانم هوشمندی به معاونت برگشته بودند، در مورد طرح کار صحبت کردم... شدت استقبال آقای بلادی از کار اعجابانگیز بود؛ انگار نه به عنوان یک پیمانکار خارج از دانشگاه که عضوی از تیم ما بودند و با ذوق و سلیقه فراوان مجله را طراحی کردند. و در نهایت، شماره یک نشریه اعجابانگیز بود. در وهله اول فرم بصری درجه یک و در ادامه محتوا اینقدر خوب درآمده بود که ۲۴ ساعت بعد رئیس دانشگاه سراغ نشریه را گرفته بودند که آیا این مجله کار دانشجو است!
حاج عباس برای مجله متن تقریظ نوشتند و حتی از چند مسئول عالیرتبه استانی درخواست داشتیم برای ارسال مجله.
تا شماره دوم افتخار داشتم سرمقاله نشریه را نگارش کنم تا بعد علومپایه، با پیشنهاد دکتر حسینی، دوباره به معاونت سیاسی برگشتم و از دوات دور شدم. الان ۷ شماره از نشریه میگذرد و فقط به عنوان یک طرفدار از دور، نظارهگر حرکت فوقالعاده نشریه هستم.
بعد از رفتنم، به همت هیئت سردبیری نشریه، بخش نقاشی و کتاب هم به نشریه اضافه شد. که هر دو بخش را محکم در هر شماره دنبال میکنم.
در شروع، وقتی شماره اول را تمام کردیم و آن همه بازخورد حالخوبکن گرفتیم، یکی از بچههای خودی گفت: چرا الان نشریه؟ مگر نزدیک انتخابات شورای ناظر است!
خیلی دردم گرفت از این حرف. اگر سیلی خورده بودم، اینقدر برایم درد نداشت که شنیدم یک نفر شأن تلاش یک ماه یک تیم ۲۰ نفری را اینگونه نازل پنداشته بود. از آن حرف کمتر از یک سال میگذرد و در تولد یکسالگی دوات، این نشریه رتبه دوم جشنواره تیتر را کسب کرد.
دوات را هیچ وقت در حد نشریه دانشجویی، در حد دانشگاه علومپزشکی ندیدم و هدف هم این نبود. اگر هدف فقط دانشگاه بود، ویژ بود، تلنگر هم بود. هدف یافت یک زبان مشترک برای ارتباط برون از فضای محدود دانشگاهی بود و حقیقتاً هیچ زبانی همهگیرتر از ادبیات برای شکستن حصار دانشگاه پیدا نمیشد.
الان کانال دوات ۵۰۰ ممبر دارد، ولی یک کانال با محتوای به شدت فاخر که میتواند با چند تغییر و تبلیغ کوچک، تعداد اعضای کانال به چند ده کا به صورت لگاریتمی over shot کند.
محسن، برعکس من که به شدت فردمحور بودم، برای دوات چارت نوشت و تیم توانمند ساخت.
خیلی امید دارم دوات به یک برند شناخته شده ادبی تبدیل شود.
همین الان هم اگر ده سال پشت هم جشنواره تیتر برگزار شود، هر ده سال رتبه ۱ تا ۳ را دوات از آن خودش میکند.
دوات یک حرکت متفاوت بود، بالاخره باید زبان مشترکی برای آنهایی که کمی متفاوت از میاندیشند مییافتیم و دوات دقیقاً همان زبان مشترک بود.
269
شنیدم چند نفر بیانصاف گفته بودند احمد در انتخاب محل خدمتش پارتیبازی کرده و حق بقیه را خورده و جای آسانی برای خدمت داشته.
احمد مأمور به خدمت در بندرلنگه بود. به خاطر همین، وقتی درمانگاه پادگان جزیره زده بودند و خبر زیر آوار بودن احمد را برای خانوادهاش میبرند، خیال میکنند تشابه اسمی است یا اشتباهی در خبر صورت گرفته؛ چون اساساً احمد باید در بندرلنگه میبود، نه جزیره...
بعد از شروع جنگ، هیچ پزشکی حاضر نمیشد با توجه به حجم آتش، روی جزایر برای کمک برود. جزایر حتی از سکنه هم خالی شده بود و فقط رزمندگان استشهادی در جزایر حاضر بودند. احمد هم داوطلبانه راهی میشود...
بله، رفقا؛ پارتیبازی بچهبسیجی اینگونه است.
269
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
#هوشنگ_ابتهاج
269
اتفاقی آپارات موزیک رو روی صفحه تلویزیون دیدم... قشنگ جای اسپوتیفای رو برام گرفته دردسر فیلترشکن و خرید اشتراک و... نداره
سرعتش هم خیلی خوبه.
کاش همه جایگزینهای ایرانی همینقدر خوب بودن
269
دیشب بعد شاهچراغ میخواستم زودتر بیام کارامو بکنم اسنپ که زدم زد ۱۶۰ تومن تا خونه دوساعتی پیاده اومدم...
همین پیادهروی کوتاه باعث حسابی خسته شم🤦♂ و تا رسیدم بخوابم
269
کرختی الآنم رو مخه باید خونه رو مرتب کنم
ظرفا رو بشورم
لباسامو بشورم
روپوشم رو اتو بزنم
برای شام هم آشپزی کنم
برای امتحان دوشنبه هم درس بخونم🤦♂
269
امشب عروسی علیرضا دعوت بودم
ولی به خاطر امتحان پایان بخش که ۳۰ ام دارم و روز قبلش کشیکم لحظه آخر منصرف شدم... امشب یک عروسی دیگه هم دعوتم ولی خب این عروسی امشب رو صد درصد نمیرم...
دلیلش اینه خیلی از خارج از عرف و اخلاق هستند
