ru
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Открыть в Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Больше
Иран147 534Категория не указана
254
Подписчики
Нет данных24 часа
+207 дней
+3930 день
Архив постов
خیلی چیزها را نمی‌شود شعر کرد، غم‌هایی هست که هیچ‌وقت، هیچ‌کس پیش دیگری از آن‌ها حرفی نزده، واژه‌هایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشده‌اند، بیهوده با هم سخن می‌گوییم و انتظار فهمیده شدن داریم، آدمیزاد عمیقا تنهاست…

چون دل عاشق شعر رو زندگی میکنه نه لایک امیر جان❤️‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

چرا شعر‌های عاشقانه رو لایک نمیکنید؟

بغل کن مرا؛ چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو ‌‌ #حسن_آذری

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت! طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست ای مرغ گرفتار! چه سود از پر و بالت زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت مانند اناری که سر شاخه بخشکد افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت! پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل این‌بار اگر اصرار کنی، وای به حالت! #فاضل_نظری

وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را... ملّافه‌های گلبهـی چارخانه را.... حتّی کتاب حافـظ و گلدان روی میـز روبان و گوشواره و موگیر و شانه را... وقتی قرار نیست بیایی برای کـی این رژهای صورتی دخترانه را؟... اصلا خودم در آینه کوتاه می‌کنـم موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را با گریه پاک می‌کنم از روی صورتم این خطِ چشم مسخره‌ی ناشیانه را من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو دیگر چطور گـرم کنم آشیانـه را؟ یک روز با تو من همه‌ی شهر را... ولی حالا که نیستی در و دیوار خانه را... #پانته‌آ_صفایی

خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده نمی دانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر درختی را تجسّم کن که از هر سو تبر خورده غم انگیزم، دلم چون کودکی ناشی ست در بازی که از لبخندهای تلخ استهزاء سر خورده شبیه پوشه ای در دست مردی گیج و مبهوتم به خاک افتاده ام، در راه او بر صد نفر خورده هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی ست که در دیدار پایانی به اسرائیل بر خورده #سید_سعید_صاحب_علم

photo content

photo content

این روزها زیاد به شهادت مهدی فکر می‌کنم... قرار نبود پاسدار شود. آن‌قدر سربه‌سرش می‌گذاشتیم. این شوخی رایج بین بچه‌های مسجد بود که می‌گفتیم: «یا راهی حوزه علمیه می‌شوی، یا تیپ المهدی!» هنوز خاطره تلخش از روغن قرچک خوردنش برای تست‌های پزشکیِ مصاحبه ورود به سپاه، با آن لهجه غلیظ و شیرینِ جهرمی، توی گوشم است... مهدی اولین فرمانده ۱۵ ساله مسجد بود. برای ما، توی یک پایگاه ۱۴۰۰، ۱۵۰۰ نفری که فقط انگشت‌شماری فرمانده می‌شدند، این جایگاه، ممتاز و غبطه‌برانگیز بود؛ اینکه کسی با این سن‌وسال فرمانده گروه شود... و باز هم چقدر سربه‌سرش می‌گذاشتیم... راستی، مهدی را بدون ریش به یاد ندارم؛ حس می‌کنم از اولین نفرهایی بود که ریش درآورد. 😄 ولی تلخِ ماجرا... صبح که از خواب بیدار شدم، خواهرم خیلی روتین توی آشپزخانه داشت اخبار را می‌خواند که گفت: «مامان، شهید داده جهرم.» گفتم: «کی؟» گفت: «مهدی حق‌پناه!» گفتم: «مطمئنی؟! بده ببینم...» ماتم برده بود. از تلخی آن لحظه یارای نوشتن نیست... شب، مراسم وداع با پیکر بود. هیچ‌وقت مسجد را این‌گونه ماتم زده ندیده بودم. وقتی پیکر وارد شد، آن‌قدر صدای ناله و جیغ بلند بود که تا مغز استخوان را می‌سوزاند. میلاد آن‌قدر خودش را زد که همان‌جا بیهوش شد. بقیه هم وضع بهتری نداشتند، گونه‌ها خونی و سرخ از خودزنی بود... گریه می‌کردیم، ولی گریه معمولی نه... کم مانده بود خون چکه کند از چشم‌ها دردناک‌تر آنجا بود که مهدی فرمانده گروه دبستانی‌ها بود. پسر‌بچه‌های دبستانی دمِ حُزن گرفته بودند و میاندار عزاداریِ فرمانده‌شان بودند... اینکه یک نفر چطور این‌قدر عزیز شده بود، برایم مبهم بود. خیلی به مردن خودم فکر می‌کردم... مرگِ من، اصلاً گریه کُن دارد...؟

photo content

photo content

شب بخیر .

تحمل می‌کنم اندوه دنیایی خیالی را تماشا می‌کنم نیم پر لیوان خالی را چرا عاشق شدم؟ از خویشتن هر روز می‌پرسم مدام این جمله‌ی بی‌معنیِ تلخِ سوالی را… #سید_تقی_سیدی

غمِ عزیز که با روح من عجینی تو چرا نمی‌روی از من؟ چرا چنینی تو؟ چه بی ملاحظه من را گرفته ای از من غمِ عزیز! سزاوار آفرینی تو چگونه از تو بکاهم رفیق دیرینه؟ تویی هویت من دین و سرزمینی تو بُت بزرگ! که هستی؟ که هرچه شک کردم تبر نخورد خداوندیت، یقینی تو صدای سازی و موسیقی حزینی تو سرود عشقی و در گوش من طنینی تو «تویی بجای همه هیچکس بجای تو نیست»¹ و در مقایسه با هرچه تَر تَرینی تو غمِ عزیز!‌ عزیزی اگر خیال انگیز گلایه از تو ندارم‌...... تویی...... همینی تو ¹. صائب تبریزی #طه_محتشم

دلم بهانه ی تو را دارد تو می دانی بهانه چیست؟! بهانه همان است که شب ها خواب از چشم من می دزدد... #عباس_معروفی

چند بیت شعر بخونیم و تمام.

تیری به خطا هم نزدی، هر چه زدی خورد... یک دنده تر از دشمنی ای دلبر لجباز...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

دو تا یادداشت امشب خوب بود؟ اگر نقدی هست بهشون بهم بگید

إِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرًا