Charlie Brown 🤎
Kanalga Telegram’da o‘tish
.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430
Ko'proq ko'rsatish229
Obunachilar
+124 soatlar
+67 kun
+1230 kun
Postlar arxiv
و واقعا بزرگ ترین تنبیه برای آدم ها
این که دیگه ما رو تو زندگی شون قرار نیست داشته باشن .
مادربزرگم چند روز پیش واسم تعریف می کرد که
مادرشوهر عمه م بهش گفته :
کوثر خانوم چطوره ؟
بچه بود دختر خوشگلی بود
هنوز هم خوشگله ؟
مادربزرگم گفته بهش :
بیشتر از بچیگش
من :🩷❤️🩷🩷👋🐸🩷🩷🩷🩷
استادم دعوام کرد
نه بخاطر تمرین نکردنم
بخاطر این که توقعات زیادی از خودم دارم و پیشرفت خودم رو نمی بینم
گفت این که دائم خودت رو کم می بینی
حس می کنم دیگه نیاز ندارم فکر کنم یک نفر حواسش بهم هست یا هر وقت ناراحت شدم مطمئن باشم غمخواری دارم !
نیاز به کسی دارم که از حرف هاش دو کلمه جدید یاد بگیرم
یا اگر همیشه از یک مسیر می رفتم
بگه ببین این مسیر هممی تونه خوب باشه واست .
نیاز دارم اتفاقا وقتی اشتباه کردم بهم بگه اشتباه کردی بعد درستش کن.
نیاز به کسی ندارم دست و پام رو ببنده با برچسب عشق و عاشقی و تعهد
کسی نیازمه که اتفاقا بهم فضا بده ،
آزاد بودن رو یاد بده
همیشه جریان داشتن رو ...
به وابستگی ها چسبنده ی بیخود دیگه هیچ علاقه ای ندارم
به یک چیزی ورای عشق ورزیدن های بی هدف دارم !
من از لاس زدن متنفرم. میخوام باهات راجع به اتمها، مرگ، جادو، قوه ادراک، معنی زندگی، آهنگهایی که باعث میشن یاد خاطراتت بیفتی، دروغهایی که گفتی، عیب و ایرادهات، دوران بچگیت، چیزایی که شبها بیدار نگهت میدارن، احساس ناامنیت، ترسهات و بقیه چیزها حرف بزنم.
| احسانوفسکی |
عاشق فصل خزانی؟
من خزانت می شوم
با همه بی رنگی ام
رنگین کمانت می شوم
تکیه کن بر شانه ام
هر قدر می خواهی ببار
با همه بی جانی ام،
آرام جانت می شوم
| ارس آرامی |
+1
فائزه رو خیلی دوست دارم
امروز بهم گفت :
یک جوری عکس می گیری
از ساده ترین چیز ها
یک عکس قشنگ درمیاری:) ❤️
چهره کوثری که تو عکس آخر کانالت میبینم با کوثری که روزای اول عضو کانالت بودم خیلی فرق کرده، ذره ذره حرفای پشت نگاهت و چهرت وقتی زمان میره جلو، بیشتر میشه
زیباتر، جسورتر...
یک تماشاگر صبوری شدم ؛
با این که می دونم نمایش افتضاحی رو به روم در حال اجراست
ولی باز دندون گرد کردم برای پایانش ، شاید اون جا تمامش جبران بشه ...
نمی دونم
شاید هر دفعه که چشمم می خوره به در خروج دوست دارم صندلی رو با جسارت کامل ترک کنم و برم
فکر می کنم نمایش های دیگه ای هست که می تونه صندلی های بهتری برای من انتخاب شده باشه
ولی یک چیز دوباره من رو می نشونه سر جام ؛ پایانش !
گاهی حس می کنم از این طرف سالن کشیده می شدم روی صحنه
و خودم یکی از اون بازیگر هام
انگار منم دارم مثل اون ها نقد
می گیرم از بقیه
شاید حتی گاهی حس می کنم یک چیزهایی سمتم پرت می شه
صداها و کلمات ...
ولی باز یک تماشاگر صبورم !
نه جا خالی می دم نه جواب دندون شکنی پیدا می کنم
خیره به پایان فکر می کنم ...
پایانی که چه به عنوان تماشاگر چه به عنوان بازیگر
نشستم تا
مدال این جمله رو بگیرم :
ارزشش رو داشت !
