روح هزاران زن در یک بدن
Kanalga Telegram’da o‘tish
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
233
Obunachilar
+524 soatlar
+27 kun
+330 kun
Postlar arxiv
خلاصه اینکه خریدمش و هدیه دادمش به نگین عزیزم.
با شعر یاد من بیوفت، یادم نیوفتادی هم فدای سرت، مهم اینکه تو یه کتاب شعر داری.
هفته پیش حیرون و ویرون، با ده درصد شارژ گوشی، توی کتابخونه های انقلاب میگشتم.
قفسه های کتاب شعر رو میگشتم و صفحه اول یک کتاب شعر رو باز کردم؛ دیدم نوشته:
«تنها شعر ها میدانند تنی که تب ندارد شاعر نمیشود!»
آخ!
تو گفتی: «تب» اما عزیزم، کسی که تب کرده باشه، میخونه رنج. :)
متوجهه میگی یک درد زیسته شده؛درون بدن، نفس، بیخوابی، اشک و بیتابیمه…
اینکه اشتیاقم به زندگی و میلم به مرگ با اگاهی پوچ بودن هر دوشون، همزمان توی تنم جا خوش کرده.
میلم به مرگ،
چه تناقض غریبیه؛ اینکه هنوز با تمام جانم زندگی رو میخوام و گاهی با همون جان آرزوی خاموشی میکنم…
مرگی که میدونم هیچ پاسخی توی خودش نداره…
اما خب گاهی سکوتش از هیاهوی زندگی خواستنی تر میشه.
و هر چیزی که اونقدر شدید باشه که باعث بشه تب کنم.
تو چی؟! تو هم تب میکنی؟!
اگر شعر بیان سوختن آدمیزاد نباشه و بقایای سوختن دل یک آدم باشه چی؟!
هیچی. با بغض این شعر فروغ رو زمزمه میکنم:
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش
«من همون یه تصویر رو شعر نوشتم تا خواب ابد
این یکیام میکارم تو صخرهی سینم از آغاز ابد»
«من همون یه تصویر رو شعر نوشتم تا خواب ابد
این یکیام میکارم تو صخرهی سینم از آغاز ابد»
