᯽حُب᯽
Kanalga Telegram’da o‘tish
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
506
Obunachilar
-1224 soatlar
-247 kun
+7630 kun
Postlar arxiv
506
و اما؛
نیمه شبی
من خواهم رفت...
از دنیایی که مال من نیست
از زمینی که؛
مرا بیهوده بِدان بسته اند...
#احمد_شاملو
506
غمی درون رگهایم تزریق کردهاند
که روزگارم را دچار سرگیجه کرده است،عوارضش عجیب سنگین است
به قلب کوچک من نمیسازد.ریشههایم از آب دور افتاده اند و ذره ذره خشک شدنم را شاهدم.کاری اما از شاخههایم بر نمیآید.گویی معشوقهی روزگار را
از آغوشش ربودهام که اینچنین
هر لحظه در پی قتل آرزوهایم است
حس میکنم تمام شبهای زمستانی را
هم که بخوابم، سرحال نمیشوم.
این من، اصلا شبیه من نیست؛گُلِ امیدم سبز است.اما گلدانش رو به پژمردگیست.
در واقع خانهام از
پایبست ویران است...
506
Repost from 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮
یه سری گفتوگو ها اسم ندارن... نه دوستیِ معمولین، نه عشقی که کسی جرئت کرده باشه به زبونش بیاره. فقط بین دو نفر، یه عالمه حرف نگفته رد و بدل میشه؛ از لابهلای پیامها، مکثها، نگرانیها و توجههای ریز.
عجیبه... گاهی دو نفر، هر دو یه حس مشترک دارن، ولی هر کدوم منتظرن اون یکی یه قدم برداره. یکی از ترس خراب شدن همهچی سکوت میکنه، اون یکی از ترس جواب نشنیدن. آخرش هم چیزی که بینشون میمونه، نه «نه» شنیدنه، نه «آره»... فقط یه عالمه اگر.
شاید بعضی احساسا قرار نیست همیشه گفته بشن؛ اما سکوت هم همیشه نشونهی نداشتن احساس نیست. بعضی وقتا، سکوت یعنی ارزش اون آدم اونقدر زیاده که آدم میترسه با یه اعتراف، همهچی رو از دست بده.
زندگی پر از رابطههاییه که هیچوقت شروع نشدن، نه چون احساسی وجود نداشت... چون هر دو نفر، مطمئن بودن اگه قسمت باشه، یه روز خودش معلوم میشه؛ غافل از اینکه بعضی قصهها، فقط به خاطر یه قدم برنداشتن، تا آخر عمر نانوشته میمونن.
بدترین قسمت ماجرا هم این نیست که کسی «دوستت دارم» نگفته؛ بدترین قسمت اینه که هر دو نفر، هزار بار توی ذهنشون اون جمله رو تکرار کردن، اما هر بار سکوت، از احساسشون بلندتر بوده. بعد کمکم زمان میگذره، زندگی هر کدومو یه سمت میبره و یه روز، فقط خاطرهی گفتوگوهایی میمونه که هیچوقت معنیشون بلند گفته نشد.
شاید بعضی آدما قرار نیست سهم هم بشن؛ اما این دلیل نمیشه که هیچ حسی بینشون وجود نداشته باشه. بعضی حضورها فقط میان تا ثابت کنن هنوز میشه با یه نفر، بدون هیچ قول و قراری، احساس آرامش کرد. و بعضی جداییها هم بدون اینکه خداحافظیای در کار باشه، از همون روزی شروع میشن که هر دو نفر تصمیم میگیرن چیزی نگن.
آخرش آدم میفهمه زندگی همیشه از جوابهای تلخ ضربه نمیزنه؛ گاهی از سؤالهایی ضربه میخوره که هیچوقت پرسیده نشدن.
506
من نمیدونم با چه ادبیاتی خدمت شما عزیزان عرض کنم که از صحبت هایی که با شما میکنم هیچ،مطلقا هیچ منظوری ندارم.
506
Repost from میحآء
امروز دلم برات تنگ شد، بعد از مدت خیلی زیادی. اما نمیتونم اینو بهت بگم؛ و بهجاش به تمام چیزهایی که به ما مربوط میشد فکر کردم. البته که هیچی دیگه مثل قبل نمیشه، زندگی یه جوک بزرگ نیست که بتونیم هروقت دلمون خواست باهاش بخندیم، مخصوصا از وقتی اینجا جنگ شده؛ اما کاش بود. اونوقت تنها آدمهای دنیا که قاهقاه بهش میخندیدن، من و تو بودیم. دیوونههای زنجیری. امروز فکر کردم که کاش زندگی انقدر جدی نبود، البته ما حتی همونموقعی که جدی نبود هم میدونستیم یهروزی جدی میشه؛ بزرگسالی بالاخره یکجایی میاد بیخ ریشمون و دیگه موزیک ویدیوهای رقصی و پوشیدن لباسهای عجیب نجاتمون نمیدن. امروز دلم برات تنگ شد، اما نتونستم بهت بگم، بهجاش یه سریال جدید شروع کردم، و فکر کردم که اگه بودی، احتمالا اینیکی رو باهم میدیدیم. تو میشدی اون شخصیتی که قویتره، منم اونیکه لوستره و بعد، به کابوس تمام حرفهای نگفتهی دنیا که توی خاک چال شدن و هیچوقت قرار نیست تبدیل به درخت بشن، میخندیدیم.
