𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞
Відкрити в Telegram
2 839
Підписники
-524 години
-127 днів
-5330 днів
Архів дописів
2 839
داستایفسکی توی کتاب تسخیرشدگان میگه:
میدانم اگر قضاوت نادرستی درمورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ما شبیه یکدیگریم…
2 839
در این جهان به دنبال همهچیز بگرد؛
بجر عشق و مرگ!
آنها تو را در زمان درست پیدا خواهند کرد…
2 839
صبورانه در انتظار زمان بمان.
هر چیز،
در زمان خودش رخ میدهد.
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند،
درختان خارج از فصل خود
میوه نمیدهند...
2 839
ما زادهٔ زخمهایمان بودیم، زادهٔ دردها
زادهٔ روزهایی بودیم که زمانه،
ساز به ساز، ناکوك بود و ما زخم به زخم
اندوه را با خوندل، مرهم میگذاشتیم…
2 839
آن دردی که فکر میکردم مرا خواهد کشت،
مرا نکشت! اما کسی از من ساخت که؛
بسیار آرزوی مرگ کرد…
2 839
فکر میکنم دارم با جنگی میجنگم که هیچوقت تموم نمیشه و سختترین قسمتش اینه که هیچکس این جنگ رو نمیبینه.
صبحها خسته از خواب بیدار میشم و شبها از خستگی، از پا افتاده میخوابم و بین این دو تا، بار چیزهایی رو به دوش میکشم که دربارهشون حرف نمیزنم.
چیزهایی که حتی نمیتونم توضیحشون بدم
بیشتر روزها از خودم میپرسم:
«تا کی میتونم اینطوری ادامه بدم؟»
ولی ادامه میدم چون تهِ وجودم
هنوز چیزی هست که ارزش جنگیدن براش رو داره.
2 839
نمیخواستم اعتراف کنم؛
اما من، بدجوری از زندگی میترسیدم.
زمان میدوید و من که رویای پرواز داشتم،
هنوز حتی سینه خیز رفتن را هم یاد نگرفته بودم.
2 839
هیچکس از فاسد حمایت نمیکند جز فاسد
هیچکس از ظالم حمایت نمیکند جز ظالمین
هیچکس از آزادی دفاع نمیکند جز آزاداندیشان
و در این میان،
هرکسی خودش میداند کجای این داستان قرار دارد!
2 839
اتفاقا به تو میرسه…
به تو که سختیش رو کشیدی
به تو که تنهاییهات رو کشیدی
به تو که از آدمها پله نساختی برای رسیدن
سهم تو گم نشده،
فقط هنوز نوبتش نرسیده.
میپرسی پس کی؟
وقتی صبر کردن دیگه برات سخت نباشه
وقتی یاد گرفته باشی برای رسیدن، عجله نکنی.
2 839
هیچ درختی
رویای چوبهدار شدن را نداشت
و رسالتِ طناب،
رسیدن به دستها بود نه گلوها…
نخستین بار چه کسی،
معصومیتِ درخت
و مهربانی طناب را
به زبانِ مرگ ترجمه کرد…؟
2 839
بر سر دوراهی ماندهام و نمیدانم با خودم چه میکنم. نمیدانم این مسیری که انتخاب کردهام مرا به کجا میبرد؛ نمیدانم آن سوی این تاریکی چیزی هست که ارزش این همه رفتن را داشته باشد یا نه. نمیدانم باید بمانم یا بروم.
مدتیست هیچکدام از جوابهایی که پیشتر برای خودم داشتم، دیگر قانعم نمیکنند. گاهی با خودم میگویم:
شاید باید میماندم، شاید عاقلانهتر بود
به همان چیزی که داشتم، دل خوش میکردم.
اما بعد، صدایی از جایی عمیقتر درونم میپرسد:
اگر نمیماندی چه؟ اگر آنچه میخواستی واقعا جایی در ادامهی همین راه منتظرت بود و تو فقط از ترسِ نرسیدن، درست پیش از رسیدن، برگشته بودی چه؟
و من هنوز جوابش را نمیدانم…
2 839
نمیدانستم چه کنم
بشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدتهاست خودم را جمع میکنم.
هر بار تکهای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گرد و خاکش را تکاندم و به خود گفتم:
«چیزی نیست، میگذرد…»
چه دروغ عجیبی!
2 839
آزاد بودند و به دنبال آزادی میگشتند
ثروتمند بودند و به دنبال آب و برق مجانی بودند
مسلمان بودند و به دنبال دین بودند
اما تنها چیزی که نداشتند و نیاز داشتند،
فهم بود
2 839
خدایا صبری بده، نه برای تحمل درد
برای روزی که بفهمم
هیچکدام از این رنجها بیهوده نبودهاند
میدانم هر آنچه دیر میرسد،
گم نشده، فقط زمان رسیدنش
هنوز نرسیده است…
2 839
میدانم که میگذرد و تمام میشود؛
اما نمیدانم که پس از این گذر،
از من چه باقی خواهد ماند…
