3 170
订阅者
-724 小时
-297 天
-13630 天
帖子存档
3 170
گفت آخرش همه چیز خوب خواهد شد…
اما آخرش به چه دردم میخورد وقتی تمامِ “اول”ها را از من گرفتند برای رسیدن به یک پایان خوب.
اول آرامش، اول بیدغدغگی، اول جوانی، اول خیالِ سادهی زندگی…
همه را جایی گذاشتهام برای رسیدنی که معلوم نیست اصلا سهم من میشود یا نه.
3 170
Repost from N/a
تمام این مدت نیاز داشتم فهمیده شوم و کسی مراقب یا نگران من باشد.
من واقعا خسته بودم و به تقلا روی پا ایستادهبودم و مشکل دقیقا اینجا بود که؛ همه مرا قوی میدانستند و مراعات حالم را نمیکردند!
نرگس صرافیان طوفان
3 170
زندگی نشد آن چیزی که تصور میکردم.
مدام از سر و کول ما درد بالا رفت و خشم از این قلب پمپاژ شد.
ساعت میگذرد اما زمان نه!
نه گذشتهی مرور کردنیای وجود دارد و نه آیندهی پر نوری و نه حالی، اکنونی، الآنی..
مدام چه میشود؟ چه خواهد شد؟ چه شد؟
چه گذشت بر ما؟ که تا پیری هم تاثیر این لحظات نخواهد گذشت…
3 170
وسط یه سکوت طولانی
به لیوان چای توی دستش نگاه کرد و یهو گفت:
جدیدا فهمیدم که آره…
آدم میتونه توی خونه نشسته باشه، شادترین رنگ لباسش رو پوشیده باشه، با لبخند چای بخوره و به مرگ فکر کنه…
3 170
من از اینکه نشد ناراحت نیستم؛
از اینکه همیشه برای من نمیشه ناراحتم..
از این ناراحتم که با کل توانی که تو این زندگی مونده برای یه چیزی تلاش میکنم و بعد مثل آب خوردن نمیشه..
از این زورم میگیره که تا خط پایان میرم ولی خب انگار لحظهی آخر درجا میزنم و نمیرسم..
آره من از این ناراحتم که انگار هیچی تو این دنیا سهم من نیست؛ انگار تو تقدیر من بزرگ نوشتن “نرسیدن”..
3 170
امید مالِ توی فیلماست..
مالِ وقتیه که نویسنده دلش نمیخواد آخرِ فیلم زیادی تلخ تموم بشه. وگرنه اینجا که از این خبرا نیست!
نه آهنگِ پس زمینهای پخش میشه و نه معجزهای اتفاق میوفته..
فقط تویی و یه مشت روز شبیه هم که باید یجوری ازشون جون سالم بدر ببری.
3 170
من عاشق زندگی كردن بودم، هر بار اتفاقى مىافتاد بعد مدتى بلند مى شدم به اهدافم فكر مى كردم و به آيندهاى كه منتظرمه، اين اولين باره تو زندگیم كه مدت زياديه از ته دل غمگینم، هيچ چيز خوشحالم نميكنه و مطلقا هيچ اميدى به آينده و تلاش و اتفاق مثبتى ندارم…
3 170
كودكیام سرشار از نويد فردايى روشن بود.
نمى دانم در كدام پیچ روزگار، روايت زندگیام دگرگون شد…
3 170
گویی همه با هم براى هميشه در زير برفهاى زمستانى ماندهايم.
و دیگر نه اسبى است و نه سوارى، نه كوچی نه بهارى.
3 170
تمام شد عزيز من، تمام...
همهی ما مُرديم!
مارا قتل عام كردند
برخى هامان را در گور كردند
و برخى ديگرمان را، محكوم به زيستنى كه خالى از هر ارزشيست.
و هرگاه دلتنگ شدى به آسماني بنگر كه پاسبان عزيز دردانه هاى اين خاک است.
3 170
و شب بخير به تو
كه قلب جوان و آرزوهاى تازهات،
در رنجى كه از آنِ تو نبود، پير وخسته كشت.
