fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞

𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞

رفتن به کانال در Telegram

یه جایی بین تاریکی و فکر… جایی که حتی سکوت هم حرف می‌زنه.

نمایش بیشتر
2 839
مشترکین
-524 ساعت
-127 روز
-5330 روز
آرشیو پست ها
داستایفسکی توی کتاب تسخیرشدگان میگه: می‌دانم اگر قضاوت نادرستی درمورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را می‌کند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ما شبیه یکدیگریم…

در این جهان به دنبال همه‌چیز بگرد؛ بجر عشق و مرگ! آنها تو را در زمان درست پیدا خواهند کرد…

صبورانه در انتظار زمان بمان. هر چیز، در زمان خودش رخ می‌دهد. باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود میوه نمی‌دهند...

ما زادهٔ زخم‌هایمان بودیم، زادهٔ دردها زادهٔ روزهایی بودیم که زمانه، ساز به ساز، ناکوك بود و ما زخم به زخم اندوه را با خون‌دل، مرهم می‌گذاشتیم…

آن دردی که فکر می‌کردم مرا خواهد کشت، مرا نکشت! اما کسی از من ساخت که؛ بسیار آرزوی مرگ کرد…

تا حالا نشده با کسی با دعوا و داد و بیداد و بی‌احترامی ارتباطمو قطع کنم؛ من صرفا یهو غیب میشم، دیگه جواب زنگاتو نمیدم، دیگه جایی که احتمال بدم باشی نمیرم و دیگه هیچ اسمی ازت تو هیچ جای زندگیم نمیزارم بمونه… همین.

آسمان را گرفته دوست دارم، چون درک می‌کنم معنیِ گرفته بودن و نباریدن را…

تمام عمر به دنبال شاهدی گشتی تا رنجت را تایید کند؛ مگر خودت آنجا نبودی؟

فکر می‌کنم دارم با جنگی می‌جنگم که هیچ‌وقت تموم نمی‌شه و سخت‌ترین قسمتش اینه که هیچ‌کس این جنگ رو نمی‌بینه. صبح‌ها خسته از خواب بیدار می‌شم و شب‌ها از خستگی، از پا افتاده می‌خوابم و بین این دو تا، بار چیزهایی رو به دوش می‌کشم که درباره‌شون حرف نمی‌زنم. چیزهایی که حتی نمی‌تونم توضیحشون بدم بیشتر روزها از خودم می‌پرسم: «تا کی می‌تونم این‌طوری ادامه بدم؟» ولی ادامه می‌دم چون تهِ وجودم هنوز چیزی هست که ارزش جنگیدن براش رو داره.

نمی‌خواستم اعتراف کنم؛ اما من، بدجوری از زندگی می‌ترسیدم. زمان می‌دوید و من که رویای پرواز داشتم، هنوز حتی سینه خیز رفتن را هم یاد نگرفته بودم.

هیچ‌کس از فاسد حمایت نمی‌کند جز فاسد هیچ‌کس از ظالم حمایت نمی‌کند جز ظالمین هیچ‌کس از آزادی دفاع نمی‌کند جز آزاداندیشان و در این میان، هرکسی خودش می‌داند کجای این داستان قرار دارد!

اتفاقا به تو‌ می‌رسه… به تو که سختیش رو کشیدی به تو که تنهایی‌هات رو کشیدی به تو که از آدم‌ها پله نساختی برای رسیدن سهم تو گم نشده، فقط هنوز نوبتش نرسیده. می‌پرسی پس کی؟ وقتی صبر کردن دیگه برات سخت نباشه وقتی یاد گرفته باشی برای رسیدن، عجله نکنی.

هیچ درختی رویای چوبه‌دار شدن را نداشت و رسالتِ طناب، رسیدن به دست‌ها بود نه گلوها… نخستین بار چه کسی، معصومیتِ درخت و مهربانی طناب را به زبانِ مرگ ترجمه کرد…؟

بر سر دوراهی مانده‌ام و نمی‌دانم با خودم چه می‌کنم. نمی‌دانم این مسیری که انتخاب کرده‌ام مرا به کجا می‌برد؛ نمی‌دانم آن سوی این تاریکی چیزی هست که ارزش این همه رفتن را داشته باشد یا نه. نمی‌دانم باید بمانم یا بروم. مدتی‌ست هیچ‌کدام از جواب‌هایی که پیش‌تر برای خودم داشتم، دیگر قانعم نمی‌کنند. گاهی با خودم می‌گویم: شاید باید می‌ماندم، شاید عاقلانه‌تر بود به همان چیزی که داشتم، دل خوش می‌کردم. اما بعد، صدایی از جایی عمیق‌تر درونم می‌پرسد: اگر نمی‌ماندی چه؟ اگر آنچه می‌خواستی واقعا جایی در ادامه‌ی همین راه منتظرت بود و تو فقط از ترسِ نرسیدن، درست پیش از رسیدن، برگشته بودی چه؟ و من هنوز جوابش را نمی‌دانم…

نمی‌دانستم چه کنم بشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار می‌تواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدت‌هاست خودم را جمع می‌کنم. هر بار تکه‌ای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گرد و خاکش را تکاندم و به خود گفتم: «چیزی نیست، می‌گذرد…» چه دروغ عجیبی!

آزاد بودند و به دنبال آزادی می‌گشتند ثروتمند بودند و به دنبال آب و برق مجانی بودند مسلمان بودند و به دنبال دین بودند اما تنها چیزی که نداشتند و نیاز داشتند، فهم بود

خدایا صبری بده، نه برای تحمل درد برای روزی که بفهمم هیچ‌کدام از این رنج‌ها بیهوده نبوده‌اند می‌دانم هر آنچه دیر می‌رسد، گم نشده، فقط زمان رسیدنش هنوز نرسیده است…

Ebi – Begoo Be Donya | Ecoline.mp37.02 MB

می‌دانم که میگذرد و تمام می‌شود؛ اما نمی‌دانم که پس از این گذر، از من چه باقی خواهد ماند…

Faouzia – Unethical | Ecoline.mp35.05 MB