uk
Feedback
از غرب تماس میگیرم..

از غرب تماس میگیرم..

Відкрити в Telegram

خاکسترنویس. حرف‌های مادمازل غرب. https://t.me/SendHarfBot?start=6294df1cb2c8

Показати більше
1 350
Підписники
Немає даних24 години
+687 днів
+4930 день
Архів дописів
سایه حضوری بیشتری در زندگیت داره تا من.

درس امروز: فقط خودتی و خودت.

هی، جهان! طالع من، دست توست؟ بگو! چه در من دیدی؟ چه بر من خواندی؟ که غم همبستر من شده است.. بگو! چرا این زمین خاکی خالی است؟ بگو! که شاید این آینه، دروغ بر من پرورانده است... چرا فقط منم؟ من، من و من. من کشته شدم. بارها... اما تو! جهان نگفتی؛ طالع من، دست توست؟

شاید بزرگ‌ترین فقدان، از دست دادن آینده‌ایه که برای خودت تصور کرده بودی. خونه‌ای که قرار بود داشته باشی، رابطه‌ای که قرار بود ادامه پیدا کنه، رویایی که عمیقاً دوست داشتی بهش برسی. انگار از دست دادن چیزی که هرگز نداشتیم، دردناک‌تره.

Repost from هذیان
آدم‌ها خداحافظی نمیکنند.

احساس شرم از بدن، الهی خفه شی.

درس امروز: سقوط کردن نباید منجر به مرگ بشود.
بخشی از #کتاب دود

اونجوری نگا نکن.
اونجوری نگا نکن.

پوچ، در مقابل تو، پوچ شد.

Repost from RegaPlus
‏بخشش مکرر، تکرار مجدد میاره.

قوی‌ها می‌میرند، ضعیف‌ها نابود می‌شوند. و بعد می‌گویند طبیعت هوشمند است. کور است. بی‌رحم است. درک نشدنی است. همان‌قدر بی‌معنی است که زندگی انسان. اما همه‌ی این‌ها را به بچه نگفتم؛ وقتی بزرگ شد خودش می‌فهمد.
بخشی از #کتاب دود

برای دور شدن از افکارت.

درس امروز: بنظرم گاهی سردرگمی، از ندونستن مقصد میاد. اینکه نمی‌دونی کجا می‌خوای بری. چرا فلان چیز رو انتخاب می‌کنی. برای اینکه از گودال سردرگمی بیای بیرون، باید جوابی برای چرایی داشته باشی.‌ فارغ از هر موضوعی. چرا انجامش میدی؟ چرا انتخابش می‌کنی؟

سال‌ها چنل‌نویس بودن به من «ادامه دادن» رو یاد داد. ادامه دادن حتی روزی که آرزوی مرگ توی سرم داره فریاد می‌کشه.

دست بر تن من داری و دور از من.

امان از قصه‌... الخصوص قصه‌های شب! که شب رسد، در گوش من خواند: «ببین شیفته‌ی توام... آرزو می‌کنم که مرگ، دم گوش تو، و به هنگام نفس کشیدن تو، مرا ملاقات کند...» سحر آن شب، کلاغ به خانه‌اش رسیده و من غریبه‌ایی بیش نیستم.

بدرود عزیزم

با جواب دادن بهم خوشحالم کنین. چون هر چقدر بیشتر راجع بهش فکر می‌کنم، بیشتر غرق میشم و بیرون اومدن از این نقطه سخت‌تر میشه. دایرکت بازه. اینم لینک بات.

راستش به نقطه‌ای رسیدم که در قبال هر آنچه که میخام به اشتراک بگذارم، یه «خب که چی؟» بزرگ توی مغزمه. و نمی‌دونم چیکارش کنم... پس به این نتیجه رسیدم که بیام از شمایی که چند ساله من رو می‌خونید بپرسم که: با توجه به تمام چیزایی که از من می‌دونی، دیدی، خوندی و شنیدی؛ دلت میخاد چه محتوایی از من داشته باشی؟

درس امروز: فقط انجام بده. اشتباهاتت رو کشف کن. دوباره انجام بده‌.