از غرب تماس میگیرم..
Kanalga Telegram’da o‘tish
خاکسترنویس. حرفهای مادمازل غرب. https://t.me/SendHarfBot?start=6294df1cb2c8
Ko'proq ko'rsatish1 350
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+687 kunlar
+4930 kunlar
Postlar arxiv
1 350
هی، جهان!
طالع من،
دست توست؟
بگو!
چه در من دیدی؟
چه بر من خواندی؟
که غم همبستر من شده است..
بگو!
چرا این زمین خاکی خالی است؟
بگو!
که شاید این آینه،
دروغ بر من پرورانده است...
چرا فقط منم؟
من، من و من.
من کشته شدم.
بارها...
اما تو! جهان
نگفتی؛
طالع من، دست توست؟
1 350
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
شاید بزرگترین فقدان، از دست دادن آیندهایه که برای خودت تصور کرده بودی. خونهای که قرار بود داشته باشی، رابطهای که قرار بود ادامه پیدا کنه، رویایی که عمیقاً دوست داشتی بهش برسی. انگار از دست دادن چیزی که هرگز نداشتیم، دردناکتره.
1 350
قویها میمیرند، ضعیفها نابود میشوند. و بعد میگویند طبیعت هوشمند است. کور است. بیرحم است. درک نشدنی است. همانقدر بیمعنی است که زندگی انسان. اما همهی اینها را به بچه نگفتم؛ وقتی بزرگ شد خودش میفهمد.
بخشی از #کتاب دود
1 350
درس امروز:
بنظرم گاهی سردرگمی، از ندونستن مقصد میاد. اینکه نمیدونی کجا میخوای بری. چرا فلان چیز رو انتخاب میکنی.
برای اینکه از گودال سردرگمی بیای بیرون، باید جوابی برای چرایی داشته باشی. فارغ از هر موضوعی.
چرا انجامش میدی؟
چرا انتخابش میکنی؟
1 350
سالها چنلنویس بودن به من «ادامه دادن» رو یاد داد. ادامه دادن حتی روزی که آرزوی مرگ توی سرم داره فریاد میکشه.
1 350
امان از قصه...
الخصوص
قصههای شب!
که شب رسد،
در گوش من خواند:
«ببین
شیفتهی توام...
آرزو میکنم که مرگ،
دم گوش تو،
و به هنگام نفس کشیدن تو،
مرا ملاقات کند...»
سحر آن شب،
کلاغ به خانهاش رسیده
و من
غریبهایی بیش نیستم.
1 350
با جواب دادن بهم خوشحالم کنین. چون هر چقدر بیشتر راجع بهش فکر میکنم، بیشتر غرق میشم و بیرون اومدن از این نقطه سختتر میشه. دایرکت بازه. اینم لینک بات.
1 350
راستش به نقطهای رسیدم که در قبال هر آنچه که میخام به اشتراک بگذارم، یه «خب که چی؟» بزرگ توی مغزمه. و نمیدونم چیکارش کنم...
پس به این نتیجه رسیدم که بیام از شمایی که چند ساله من رو میخونید بپرسم که:
با توجه به تمام چیزایی که از من میدونی، دیدی، خوندی و شنیدی؛ دلت میخاد چه محتوایی از من داشته باشی؟
