uk
Feedback
صندلی شماره ۳۲☁️

صندلی شماره ۳۲☁️

Відкрити в Telegram

اینجا هرلحظه یه یادگاریه! نسترن ~ سال ۵ پزشکی اگه کارم داشتی: گوشه پایین صفحه، دایرکت میتونی پیدام کنی🩵

Показати більше
264
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+2130 день
Архів дописів
سری پیش که قرار بود جنگ شه، من یه ماه از استرس خواب و خوراک نداشتم. تمام هورمون‌هام بهم ریخته بود و با کوچیک‌ترین صدایی تمام حواسم جمع می‌شد. این‌دفعه ولی حتی وقتی می‌گن صدای جنگنده می‌آد، می‌گن انفجار داریم، می‌گن آتیش‌بازی توی تهران و هرچیز از این قبیل، دیگه نه استرسی نه چیزی فقط انتظار واسه گذشتن یه برهه‌ی‌ خیلی طولانی از زندگی نصیبم شده. نمی‌دونم، شایدم درستش همینه چون خب خاور میانه‌ای اگه عادت به این چیزا نداشته باشه کی داشته باشه؟

یک عالمه انفجار رخ داد، کاش یکیش به من میخورد.

Repost from اینجا بود.
هربار و هرروز برای واقعی تعجب میکنم چطور آدما میتونن بیسیک‌ترین آداب و رفتار اجتماعیو انجام ندن. اونم چیزای ساده واقعا.

نمی‌دونم آدم‌ها واقعاً جالبن مثلاً به خودشون اجازه می‌دن آداب معاشرت رو به جا نیارن به جز موارد لزوم! عجب!

آدم‌ها تصمیم می‌گیرن یه جمله بنویسن و مغز من تصمیم می‌گیره تا یک ماه آینده، شب تا صبح و صبح تا شب آهنگ مربوطه رو برای خودش و دیگران بخونه😭

نمی‌دونم آخرین باری که قراره با رفتار آدم‌ها سوپرایز شم، کی قراره باشه. هرچقدرم انتظار همه‌چیز رو از همه‌کس داشته باشی، بازم یکی پیدا می‌شه یه‌کاری کنه توی مجموعه‌ی “همه‌چیز” نگنجه!

خدایا من منتظرم

شاید بابام یچیزی می‌دونست که اصرار داشت زود بخوابم😭

جنگ‌ و فوتبال همیشه هست، این وقت خوابه که از دست می‌ره.

می‌بینم که خوابو از برنامه‌‌ی روزانه‌ت حذف کردی

کار به هیچی ندارم اصلاً می‌خواین ببازین ببازین. ولی واقعاً نمی‌خوای یه گل بزنی آقای پدیده؟😭

به خودت بیا پسر😭 تو با مدعیان آقای گلی داشتی رقابت می‌کردی😭

خدایا یا نروژ با گل‌های هالند ببره یا از آسمون برام X4 بباره😭😭😭

می‌خواستن بیشتر تمرین کنن قوی باشن خب😭

خدایا مرسی بابت آفساید😭

به امید خدا

Repost from Independent🪁
کاش حداقل درس نخونده بودم، اینجوری وقتی با این آدما سر و کله می‌زدم حیفم نمی‌اومد. می‌گفتم لابد لیاقتم همینه

صحبت‌ کردن درباره‌ی آینده بهم استرس وارد می‌کنه ولی متاسفانه قدرت اینکه افکارم رو از ذهنم بیرون بریزم، ندارم. از طرفی، اینجا حتی نمی‌شه واسه فردا برنامه‌ریزی کرد چه برسه به آینده! و مسیری که می‌تونه منتهی به خوشبختی بشه (یا حداقل من فکر می‌کنم اون مسیره) سخته و ترسناک و ناشناخته. اینه که نتیجتاً درحال حاضر فردی هستم که از استرس فلج شده و حس می‌کنه توی یه باتلاق گیر کرده و همین‌طور که پایین و پایین‌تر می‌ره، شاخه‌هایی که می‌تونه بهشون چنگ بزنه و خودش رو نجات بده ازش دورتر و دورتر می‌شن.

آدم‌هایی که توی حرف زدن عادیشون نمک دارن خیلی خوشبختن. انگار یه سوپرپاور دارن که هرجا می‌رن می‌تونن با چند کلمه به دل آدم‌های دیگه بشینن! بامزه‌ها.

متاسفانه گیاهام دچار گرمازدگی شدن ث حالا ناراحتم😭 امیدوارم عملیات احیا به بقیه‌شون کمک کنه😭😭😭