uk
Feedback
Startuplab | استارتاپ لب

Startuplab | استارتاپ لب

Відкрити в Telegram

کانالی برای علاقه‌مندان به کارآفرینی و طراحان سازنده آینده‌نگر ارتباط: @mohammadmahdidoosti

Показати більше
1 417
Підписники
+324 години
+37 днів
+930 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
серпень '26
серпень '260
в 0 каналах
липень '26
+61
в 1 каналах
Get PRO
червень '26
+38
в 0 каналах
Get PRO
травень '26
+5
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+17
в 0 каналах
Get PRO
січень '26
+7
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+7
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+21
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+31
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+24
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+87
в 0 каналах
Get PRO
липень '25
+124
в 3 каналах
Get PRO
червень '25
+761
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+137
в 1 каналах
Get PRO
квітень '25
+26
в 0 каналах
Get PRO
березень '25
+19
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+6
в 0 каналах
Get PRO
січень '250
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+21
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '24
+18
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+29
в 2 каналах
Get PRO
серпень '24
+33
в 2 каналах
Get PRO
липень '24
+613
в 4 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
01 серпня0
Дописи каналу
امیدیار پیش از این در استارتاپی کار می‌کرد که به شرکت‌های بزرگ کمک می‌کرد تا فروش آنلاین خود را گسترش دهند، چیزی که باعث می‌ش
امیدیار پیش از این در استارتاپی کار می‌کرد که به شرکت‌های بزرگ کمک می‌کرد تا فروش آنلاین خود را گسترش دهند، چیزی که باعث می‌شد قدرت بیشتر در انحصار قرار گیرد تا اینکه دموکراتیک شود و این موضوع تا حدی مایه تأسف او بود. از این رو، امیدیار برای ایجاد تعادل در تأثیر اجتماعی خود، یک ابزار حراج آنلاین برای خریداران و فروشندگان کالاهای دست‌دوم طراحی کرد. استفاده از این ابزار برای همه رایگان بود. این کار برای او نوعی جبران و کفاره بود. امیدیار شغل روزمره خود را رها کرد و دو نفر را برای کمک استخدام نمود. او سایتش را از موارد اضافی پاکسازی کرد و پلتفرم حراج خود را eBay نامید. رشد شرکت به ۴۰ درصد در ماه رسیده بود، اما چیزی که تحسین‌برانگیزتر بود، موتور محرک این رشد بود. برخلاف یاهو که پول زیادی را به پای بازاریابی می‌ریخت، بودجه بازاریابی eBay صفر بود. در عوض، توسعه پرشتاب آن توسط قانون متکالف هدایت می‌شد: هرچه اندازه شبکه حراج آن بزرگ‌تر می‌شد، ارزش آن به صورت نمایی افزایش می‌یافت. هرچه فروشندگان بیشتری کالاهای خود را در eBay ثبت می‌کردند، شکارچیانِ فرصت و تخفیفِ بیشتری به سایت جذب می‌شدند؛ و هرچه خریداران بیشتر می‌شدند، فروشندگان بیشتری به سمت آن روی می‌آوردند. علاوه بر این، برخلاف شبکه‌های مخابراتی که با روترها و سوئیچ‌های ساخته شده توسط شرکت‌های مختلف به هم متصل می‌شدند، eBay به طور کامل و ۱۰۰ درصدی کمیسیونِ حاصل از حراج‌های خود را به دست می‌آورد. این شرکت از اثرات شبکه‌ای سود می‌برد، و مهم‌تر از همه، مالک این شبکه خودش بود. به لطف این رشد خودتقویت‌کننده، eBay هیچ نیازی به تأمین مالی از سوی سرمایه‌گذاران خطرپذیر نداشت. این شرکت در حال انباشت سرمایه داخلی خود بود: هر ماه، تقریباً نیمی از درآمدهای آن مستقیماً به عنوان سود خالص ثبت می‌شد. با این حال، کار داشت از دستشان خارج می‌شد. امیدیار و دو دوستش برای هدایت کسب‌وکاری که با این سرعت خیره‌کننده و کاملاً خودکار شتاب گرفته بود، آمادگی نداشتند. امیدیار در جستجوی راهنمایی مدیریتی، به سراغ مشاوری رفت که قبلاً در موفقیت استارتاپ فروش آنلاینش به او کمک کرده بود: بروس دانلوی، هم‌بنیان‌گذار بنچمارک.
خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل هفتم:بنچمارک، سافت‌بانک و «همه به ۱۰۰ میلیون دلار نیاز دارند») نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-seven-benchmark-softbank-and-everyone-needs-100-million/

2
Немає тексту...
360
3
مرورگر وب جادویی موزائیک که در دسامبر ۱۹۹۳ توسط نیویورک تایمز معرفی شد، از دل آزمایشگاهی در دانشگاه ایلینوی بیرون آمده بود که
مرورگر وب جادویی موزائیک که در دسامبر ۱۹۹۳ توسط نیویورک تایمز معرفی شد، از دل آزمایشگاهی در دانشگاه ایلینوی بیرون آمده بود که با پول مالیات‌دهندگان اداره می‌شد: این نمونه دیگری بود از اینکه چگونه علوم دولتی، موتور انقلاب آنلاین را روشن می‌کرد. اما مخترع اصلی این مرورگر، مارک اندریسن، مدت زیادی در ایلینوی نماند. دولت در علوم پایه عملکرد خوبی داشت. اما در تبدیل کردن این پیشرفت‌های بزرگ به محصولاتی که جامعه را دگرگون می‌کنند، خوب عمل نمی‌کرد. اشتباه دانشگاه این بود که قدر این استعداد را ندانست. اندریسن این مرورگر را در زمان کار به عنوان یک کارمند موقت در مرکز ملی کاربردهای ابررایانشی دانشگاه توسعه داده بود، در حالی که ساعتی ۶.۸۵ دلار حقوق می‌گرفت.[62] پس از آنکه موزائیک او را به یک سلبریتی در دنیای خوره‌های کامپیوتر (geek) تبدیل کرد، این مرکز به او یک موقعیت شغلی دائمی پیشنهاد داد، اما فقط به این شرط که از کار روی مرورگر دست بکشد. این یک مانور کاملاً بوروکراتیک و اداری بود: مرکز می‌خواست مطمئن شود که خودش اعتبار این پروژه موفق را به دست می‌آورد، نه آن جوان نابغه‌اش.[63] اندریسن در واکنش به این اقدام، بخش دولتی را ترک کرد و به سیلیکون‌ولی رفت. او با مخترعی به نام جیم کلارک هم‌تیمی شد؛ کسی که می‌دانست یک استعداد چقدر می‌ارزد و چگونه می‌توان بیشترین بهره را از آن برد. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل ششم:برنامه‌ریزان و بداهه‌پردازان) نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-six-planners-and-improvisers/
198
4
اهمیت کاملِ رونق سرمایه‌گذاری خطرپذیر در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ برای همه آشکار نبود. با وجود منطق «معمای نوآور» (inn
اهمیت کاملِ رونق سرمایه‌گذاری خطرپذیر در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ برای همه آشکار نبود. با وجود منطق «معمای نوآور» (innovator's dilemma) — مبنی بر اینکه صنایع جدید احتمالاً توسط شرکت‌های جدید پایه‌گذاری می‌شوند و بنابراین افزایش ناگهانی سرمایه‌گذاری خطرپذیر می‌تواند بر پویایی کل اقتصاد تأثیر بگذارد — بیشتر تحلیل‌گران تصور می‌کردند که این غول‌های صنعتیِ جاافتاده هستند که سرنوشت آمریکا را رقم خواهند زد. در سال ۱۹۷۸، مؤسسه مریل لینچ (Merrill Lynch) با اطمینان پیش‌بینی کرد که «توسعه‌دهندگان آینده‌ی فناوری‌های آینده‌دار، محصولات جدید و خدمات نوین، به احتمال زیاد بخش‌های دارای پشتوانه مالی قوی در شرکت‌های بزرگ خواهند بود.»[۱] گویی ایالات متحده هنوز در دنیای آی‌بی‌ام (IBM) و شرمن فرچایلد (Sherman Fairchild) گیر کرده بود. اما ماشین سرمایه‌گذاری خطرپذیر در سیلیکون ولی که حالا هم به ابزارهای کامل و هم به شبکه‌ای متراکم از بازیگران مجهز شده بود، در آستانه ارائه دو درس همزمان بود. اول اینکه می‌توانست با چالش ژاپن که تولیدکنندگان قدرتمندِ نیمه‌رساناهایش صنعت اصلیِ دره سیلیکون را تهدید می‌کردند، مقابله کند. دوم اینکه سرانجام می‌توانست رقیب دیرینه آمریکایی خود، یعنی قطب فناوری متمرکز در بوستون را تحت‌الشعاع قرار دهد. موفقیت سیلیکون ولی را نمی‌شد با دخالت‌های دولتی توضیح داد. این‌طور نبود که طرح‌های فدرال ناگهان ایالت کالیفرنیا را به ماساچوست ترجیح داده باشند. همچنین این‌گونه نبود که ایالات متحده در مواجهه با رقابتِ تولیدکنندگان بسیار کارآمدِ تراشه‌های ژاپنی، با یک سیاست صنعتی جادویی واکنش نشان داده باشد. باورمندان به قدرت مداخله‌گریِ دولت اغلب به کنسرسیومی به رهبری دولت به نام سِماتِک (Sematech) اشاره می‌کنند: از سال ۱۹۸۷، دولت فدرال سالانه ۱۰۰ میلیون دلار به این پروژه تزریق کرد که باعث بهبود هماهنگی میان تولیدکنندگان خصوصی تراشه و افزایش کیفیت تولید شد. اما در حالی که سماتک به کاهش نرخ نقص‌ها و تسریع روند کوچک‌سازی (کوچک‌سازی قطعات الکترونیکی) کمک کرد، تولیدکنندگان ژاپنی برتری خود را حفظ کردند و ایالات متحده از تلاش برای رقابت در بازار دستگاه‌های حافظه — بخشی که کیفیت تولید اصلی‌ترین عامل تمایز در آن بود — دست کشید.[۲] در عوض، سیلیکون ولی با هدایت انرژی خود به سمت حوزه‌های جدید پیروز میدان شد: طراحی ریزپردازنده‌های تخصصی، دیسک‌ها و درایوهای دیسک، و تجهیزات شبکه‌ای که تمام این تجهیزات جدید را به هم متصل می‌کرد. این صنایع جدید از پیشرفت‌های فیزیک و مهندسی که از دل آزمایشگاه‌های تحت حمایت دولت بیرون می‌آمدند، بهره‌برداری کردند: از این منظر، حمایت بخش عمومی قطعاً اهمیت داشت. اما موفقیت سیلیکون ولی در تبدیل تحقیقات پایه به محصولات تجاری، بازتابِ پیروزی یک علمِ کمتر مورد توجه بود: جامعه‌شناسی. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل پنجم:سیسکو، تری‌کام (3Com) و اوج‌گیری سیلیکون ولی) نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-five-cisco-3com-and-the-valley-ascendant/
265
5
زمانی که اپل برای جذب سرمایه وارد میدان شد، ستارگان آسمان سرمایه‌گذاری خطرپذیر نتوانستند این فرصت را تشخیص دهند؛ موضوعی که ثا
زمانی که اپل برای جذب سرمایه وارد میدان شد، ستارگان آسمان سرمایه‌گذاری خطرپذیر نتوانستند این فرصت را تشخیص دهند؛ موضوعی که ثابت می‌کند حتی درخشان‌ترین سرمایه‌گذاران نیز ممکن است مرتکب اشتباهات پرهزینه‌ای شوند. تام پرکینز و یوجین کلاینر حتی از ملاقات با استیو جابز امتناع کردند. بیل دراپر از موسسه «ساتر هیل» یکی از همکارانش را برای بازدید از اپل فرستاد و وقتی آن همکار گزارش داد که جابز و وزنیاک او را معطل کرده‌اند، دراپر آن‌ها را افرادی مغرور دانست و از لیست خط زد.[2] در همین حال، شریک قدیمی دراپر در SBIC، یعنی پیچ جانسون، با تعجب می‌پرسید: «چطور می‌توان از یک کامپیوتر در خانه استفاده کرد؟ می‌خواهید دستور پخت غذا را در آن بریزید؟»[3] جابز که بارها و بارها دست رد به سینه‌اش خورده بود، دامنه جستجوی خود را تا استن ویت، مالک اولین فروشگاه خرده‌فروشی کامپیوتر در شهر نیویورک گسترش داد و به او پیشنهاد کرد که 10 درصد از سهام اپل را تنها به مبلغ 10,000 دلار بخرد. ویت بعدها با حسرت به یاد می‌آورد: «با نگاه به این هیپیِ مو بلند و دوستانش، با خودم گفتم: تو آخرین نفری در دنیا هستی که ده‌هزار دلار پولم را به دستش می‌سپارم.»[4] جابز به نولان بوشنل که او را در آتاری استخدام کرده بود، پیشنهاد داد تا یک‌سوم از سهام اپل را به قیمت 50,000 دلار بخرد. بوشنل به خاطر می‌آورد: «آنقدر باهوش بودم که جواب منفی دادم! وقتی به این موضوع فکر می‌کنم برایم جالب است، البته در مواقعی که در حال گریه کردن نیستم!» خوشبختانه برای جابز و وزنیاک، شبکه سرمایه‌گذاری خطرپذیر سیلیکون ولی در سال ۱۹۷۶ آن‌قدر بزرگ شده بود که چند پاسخ منفی به معنای پایان راه نباشد. خیلی زود، این دو نفر راه خود را به سمت دان ولنتاین از شرکت «سکویا» پیدا کردند. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل چهارم:زمزمه‌های اپل) نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-four-the-whispering-of-apple/
285
6
در تابستان ۱۹۷۲، سه مهندس در ساحل غربی محصولی به نام «پونگ» (Pong) تولید کردند که یکی از اولین بازی‌های ویدئویی جهان بود. هیچ
در تابستان ۱۹۷۲، سه مهندس در ساحل غربی محصولی به نام «پونگ» (Pong) تولید کردند که یکی از اولین بازی‌های ویدئویی جهان بود. هیچ آدم عاقلی پونگ را یک بازی پیچیده و پیشرفته نمی‌دانست. بازیکنان یک پاروی مجازی را بالا و پایین می‌کردند تا جلوی یک توپ مجازی را بگیرند، و وقتی توپ به پارو برخورد می‌کرد، بخشی از اعماق غریزه انسان با یک صدای تقِ دلنشین پاداش می‌گرفت! فقط یک قانون وجود داشت که بازیکنان باید در آن استاد می‌شدند: «برای کسب امتیاز بالا، نگذارید توپ رد شود.» حتی کسانی که به شدت مست بودند هم می‌توانستند بازی کنند، و پونگ خیلی زود در کافه‌های منطقه خلیج سان‌فرانسیسکو نصب شد و هفته‌ای هزار دلار از سکه‌های ۲۵ سنتی مشتریان را به جیب می‌زد. ظرف یکی دو سال، تیم سازنده پونگ توجه یک سرمایه‌گذار خطرپذیر را به خود جلب کرد. در آن زمان، شرکت آن‌ها که «آتاری» (Atari) نام داشت، به کافه‌های سراسر کشور نفوذ کرده بود.آن‌ها کارخانه‌ای را در یک پیست سابق اسکیت‌سواری راه‌اندازی کرده بودند و تیمی از مهندسان با شلوارهای دمپاگشاد را به کار گرفته بودند تا بازی‌های جدیدی برای مشتریان خلق کنند. اما سرمایه‌گذاری روی آتاری نیازمند نوع جدیدی از سرمایه‌گذاران خطرپذیر بود، زیرا آتاری نوع جدیدی از شرکت‌های فناوری محسوب می‌شد. وقتی آرتور راک از شرکت فیرچایلد – یا SDS، تله‌داین، یا اینتل – حمایت کرد، قمارِ اصلی روی خود فناوری بود: آیا تحقیق و توسعه به محصولی کارآمد ختم می‌شود؟ اما در مورد آتاری، فناوری نسبتاً پیش‌پاافتاده بود: اولین بازی پونگ توسط یک مخترعِ دست‌به‌آچار و خلاق با مدرک لیسانس از دانشگاه برکلی سرهم‌بندی شده بود. آتاری به جای ریسکِ فناوری، با ریسکِ تجاری، ریسکِ بازاریابی و چیزی که شاید بتوان آن را «ریسکِ آدم‌های دیوانه» نامید، همراه بود. این کار اصلاً به درد آدم‌های ترسو و بزدل نمی‌خورد. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل سوم:سکویا، کلاینر پرکینز، و سرمایه کنش‌گر) نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-three-sequoia-kleiner-perkins-and-activist-capital/
287
7
در تابستان ۱۹۷۲، سه مهندس در ساحل غربی محصولی به نام «پونگ» (Pong) تولید کردند که یکی از اولین بازی‌های ویدئویی جهان بود. هیچ آدم عاقلی پونگ را یک بازی پیچیده و پیشرفته نمی‌دانست. بازیکنان یک پاروی مجازی را بالا و پایین می‌کردند تا جلوی یک توپ مجازی را بگیرند، و وقتی توپ به پارو برخورد می‌کرد، بخشی از اعماق غریزه انسان با یک صدای تقِ دلنشین پاداش می‌گرفت! فقط یک قانون وجود داشت که بازیکنان باید در آن استاد می‌شدند: «برای کسب امتیاز بالا، نگذارید توپ رد شود.» حتی کسانی که به شدت مست بودند هم می‌توانستند بازی کنند، و پونگ خیلی زود در کافه‌های منطقه خلیج سان‌فرانسیسکو نصب شد و هفته‌ای هزار دلار از سکه‌های ۲۵ سنتی مشتریان را به جیب می‌زد. ظرف یکی دو سال، تیم سازنده پونگ توجه یک سرمایه‌گذار خطرپذیر را به خود جلب کرد. در آن زمان، شرکت آن‌ها که «آتاری» (Atari) نام داشت، به کافه‌های سراسر کشور نفوذ کرده بود.آن‌ها کارخانه‌ای را در یک پیست سابق اسکیت‌سواری راه‌اندازی کرده بودند و تیمی از مهندسان با شلوارهای دمپاگشاد را به کار گرفته بودند تا بازی‌های جدیدی برای مشتریان خلق کنند. اما سرمایه‌گذاری روی آتاری نیازمند نوع جدیدی از سرمایه‌گذاران خطرپذیر بود، زیرا آتاری نوع جدیدی از شرکت‌های فناوری محسوب می‌شد. وقتی آرتور راک از شرکت فیرچایلد – یا SDS، تله‌داین، یا اینتل – حمایت کرد، قمارِ اصلی روی خود فناوری بود: آیا تحقیق و توسعه به محصولی کارآمد ختم می‌شود؟ اما در مورد آتاری، فناوری نسبتاً پیش‌پاافتاده بود: اولین بازی پونگ توسط یک مخترعِ دست‌به‌آچار و خلاق با مدرک لیسانس از دانشگاه برکلی سرهم‌بندی شده بود. آتاری به جای ریسکِ فناوری، با ریسکِ تجاری، ریسکِ بازاریابی و چیزی که شاید بتوان آن را «ریسکِ آدم‌های دیوانه» نامید، همراه بود. این کار اصلاً به درد آدم‌های ترسو و بزدل نمی‌خورد. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل سوم:سکویا، کلاینر پرکینز، و سرمایه کنش‌گر) نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-three-sequoia-kleiner-perkins-and-activist-capital/
1
8
اتفاقات بعدی، انقلابی را گسترش داد که در آن استعداد پاداش می‌گرفت و سرمایه جایگاه خود را می‌یافت. برای جمع‌آوری سرمایه برای شرکت جدید که نویس و مور آن را «اینتل» (Intel) نامیدند، راک یک طرح تجاری طراحی کرد که مدل فیرچایلد را وارونه می‌کرد. به جای اعطای حقوق ویژه به سرمایه‌گذار - حقوقی که در مورد فیرچایلد شامل گزینه خرید کل شرکت می‌شد - تامین مالی اینتل به گونه‌ای طراحی شد که به کارآفرینان امتیاز ویژه می‌داد. نویس و مور هر کدام ۲۴۵ هزار سهم را به قیمت ۲۴۵ هزار دلار خریداری می‌کردند و شخص راک نیز ۱۰ هزار سهم دیگر را با همان شرایط می‌خرید. سرمایه‌گذاران خارجی ۲.۵ میلیون دلار به میان می‌آوردند، اما این کار را با ارزش‌گذاری متفاوتی انجام می‌دادند - نه ۱ دلار برای هر سهم، بلکه ۵ دلار - به این معنی که با وجود اینکه آن‌ها پنج برابر بیشتر پول نقد پرداخت کرده بودند، اما تعداد سهامشان برابر با بنیان‌گذاران بود. همان‌طور که تا آن زمان در معاملات آرتور راک به یک استاندارد تبدیل شده بود، بخش دیگری از سهام برای پاداش به کارکنان کنار گذاشته شد، اما این بار این اصل فراتر رفت. در سایر شرکت‌های پورتفولیوی راک، مهندسان کلیدی، مدیران و فروشندگان سهام و اختیار معامله سهام (آپشن) دریافت کرده بودند. اما در مورد اینتل، تمام کارکنان سهمی دریافت کردند. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل دوم:تامین مالی بدون نیاز به سرمایه) نوشته سباستین مالابی 👇 https://startuplab.site/chapter-two-finance-without-finance/
276
9
پس از مراجعه به سی و پنج سرمایه‌گذار بالقوه، راک نتوانسته بود حتی یک سنت هم جمع‌آوری کند. سپس باد کویل، شرمن فیرچایلد را پیشن
پس از مراجعه به سی و پنج سرمایه‌گذار بالقوه، راک نتوانسته بود حتی یک سنت هم جمع‌آوری کند. سپس باد کویل، شرمن فیرچایلد را پیشنهاد داد؛ یک مرد خوش‌گذران با ثروتی موروثی که خودش را فردی «دست‌به‌آچار» و مشتاق علم توصیف می‌کرد. فیرچایلد مانند خانواده‌های ویتنی و راکفلر آن‌قدر پول داشت که چشم‌انداز کسب ثروت بیشتر برایش خسته‌کننده بود. اما برخلاف ویتنی‌ها و راکفلرها، ایده یک سرمایه‌گذاری جدید در زمینه نیمه‌رساناها ممکن بود او را حسابی به وجد بیاورد. خواندن ترجمه کتاب قانون توان (فصل اول:آرتور راک و سرمایه رهایی‌بخش) نوشته سباستین مالابی👇 https://startuplab.site/chapter-one-arthur-rock-and-liberation-capital/
295
10
پس از مراجعه به سی و پنج سرمایه‌گذار بالقوه، راک نتوانسته بود حتی یک سنت هم جمع‌آوری کند. سپس باد کویل، شرمن فیرچایلد را پیشنهاد داد؛ یک مرد خوش‌گذران با ثروتی موروثی که خودش را فردی «دست‌به‌آچار» و مشتاق علم توصیف می‌کرد. فیرچایلد مانند خانواده‌های ویتنی و راکفلر آن‌قدر پول داشت که چشم‌انداز کسب ثروت بیشتر برایش خسته‌کننده بود. اما برخلاف ویتنی‌ها و راکفلرها، ایده یک سرمایه‌گذاری جدید در زمینه نیمه‌رساناها ممکن بود او را حسابی به وجد بیاورد. https://startuplab.site/chapter-one-arthur-rock-and-liberation-capital/
1
11
آغاز ترجمه کتاب قانون توان یکی از بهترین کتاب‌هایی که خوانده‌ام و همچنان برایم جذابیت دارد، کتاب «قانون توان» نوشته سباستین مالابی است. مالابی از نویسنده‌ها و پژوهشگران برجسته‌ای است که در حوزه تاریخ مالی فعالیت می‌کند؛ او کتاب‌هایی مانند More Money Than God (که به تاریخ پیدایش صندوق‌های سرمایه‌گذاری پوشش ریسک در آمریکا می‌پردازد) را منتشر کرده و در نوشته‌هایش به جزئیاتی اشاره می‌کند که جای دیگری پیدا نمی‌شود. با اینکه درباره سیلیکون‌ولی مقالات و نوشته‌های زیادی منتشر شده، اما هیچ کتابی بهتر از «قانون توان» نتوانسته تاریخ پیدایش آن را تا سال ۲۰۲۲ این‌چنین دقیق و جامع شرح دهد. از چند سال پیش منتظر بودم یک نفر این کتاب را ترجمه کند، اما از آنجا که همچنان جایش خالی بود، تصمیم گرفتم در یک بازه میان‌مدت ترجمه آن را آغاز کنم. در این مسیر، عارف عزیز که در ترجمه کتاب‌های جمهوری تکنولوژیک و پارادوکس رفاه با هم همراه بودیم، قرار است دوباره کمک کند تا این اثر ویراستاری و صفحه‌آرایی شود. اما برخلاف روال سابق، تصمیم گرفتم فصل‌به‌فصل ترجمه کتاب را منتشر کنم تا زودتر فرصت خواندنش را داشته باشید و اگر ایراد ویرایشی دیدید، به ما منعکس کنید. در نهایت نیز نسخه نهایی کتاب به صورت PDF منتشر خواهد شد. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.
311
12
این کتاب دو هدف کلی دارد. اولی توضیح طرز فکر سرمایه‌گذاری خطرپذیر است. ده‌ها تاریخچه از سیلیکون‌ولی وجود دارد که بر روی مخترعان و کارآفرینان تمرکز دارند؛ اما تلاش‌های کمتری برای شناختن و درکِ عمیقِ افرادی صورت گرفته که شرکت‌های آن‌ها را تأمین مالی کرده و اغلب به آن‌ها شکل می‌دهند. این داستان از طریق بازسازی دقیقِ معاملاتِ مشهور – از اپل و سیسکو گرفته تا واتس‌اپ و اوبر – نشان می‌دهد که وقتی سرمایه‌گذاران خطرپذیر و استارتاپ‌ها به هم متصل می‌شوند چه اتفاقی می‌افتد، و چرا این نوع سرمایه‌گذاری با دیگر انواع تأمین مالی بسیار متفاوت است. بیشتر سرمایه‌گذاران، سرمایه کمیاب را بر اساس تحلیل‌های کمّی تخصیص می‌دهند. سرمایه‌گذاران خطرپذیر با افراد ملاقات می‌کنند، آن‌ها را مجذوب خود می‌سازند و به ندرت خود را درگیر صفحات گسترده (اکسل) می‌کنند. بیشتر تأمین‌کنندگان مالی، شرکت‌ها را با پیش‌بینی جریان‌های نقدی آن‌ها ارزش‌گذاری می‌کنند. سرمایه‌گذاران خطرپذیر اغلب قبل از اینکه استارتاپ‌ها جریان نقدی‌ای برای تحلیل داشته باشند، از آن‌ها حمایت می‌کنند. دیگر سرمایه‌گذاران میلیون‌ها دلار دارایی‌های کاغذی را در یک چشم به هم زدن معامله می‌کنند. سرمایه‌گذاران خطرپذیر سهام نسبتاً کوچکی در شرکت‌های واقعی به دست می‌آورند و آن‌ها را نگه می‌دارند. از همه اساسی‌تر، دیگر سرمایه‌گذاران با نادیده گرفتن ریسکِ رویدادهای شدید و بعیدِ بخش انتهاییِ نمودار (tail events)، روندها را از گذشته برون‌یابی می‌کنند. سرمایه‌گذاران خطرپذیر به دنبال جدایی‌های رادیکال و بنیادین از گذشته هستند. آن رویدادهای نادر و بعید، تمام چیزی است که برایشان اهمیت دارد. https://startuplab.site/introduction-unreasonable-people/
285
13
Немає тексту...
206
14
الگوریتم تیک‌تاک همان «کلاه گروه‌بندی» (Sorting Hat) از دنیای هری پاتر است. درست همان‌طور که آن کلاه جادویی دانش‌آموزان هاگوارتز را در گروه‌های گریفیندور، هافلپاف، ریونکلاو و اسلیترین دسته‌بندی می‌کند، الگوریتم تیک‌تاک نیز کاربرانش را به ده‌ها و ده‌ها خرده‌فرهنگ مختلف دسته‌بندی می‌کند. (کلاه گروه‌بندی شاید کنجکاوبرانگیزترین ابزار داستانی در دنیای هری پاتر باشد. آیا این استعاره‌ای از جبرگرایی ژنتیکی است؟ آیا دراکو مالفوی امیدی داشت که در اسلیترین نیفتد؟ آیا با قرار دادن دراکو در آن گروه، سرنوشت او رقم خورد؟ آیا این کلاه استعاره‌ای از سیستم پذیرش دانشگاه‌های آمریکا با تمام سوگیری‌های شناخته‌شده‌اش است؟ آیا هری پاتر که در گریفیندور افتاد، به خاطر سهمیه خانوادگی پذیرفته شد؟) هیچ دو فید FYP شبیه به هم نیستند. خواندن مقاله تیک‌تاک و کلاه گروه‌بندی نوشته یوجین وی نوشته یوجین وی در استارتاپ لب👇 https://startuplab.site/tiktok-and-the-sorting-hat/
322
15
در چند سال گذشته، پیشرفت زیادی در تحلیل کسب‌وکارهای نرم‌افزار به عنوان سرویس (SaaS) حاصل شده است. اما در مورد شبکه‌های اجتماعی این‌طور نیست. تحلیل شبکه‌های اجتماعی هنوز برای من شبیه تئوری رشد اقتصادی مدت‌ها قبل از مقاله پل رومر درباره تغییرات تکنولوژیکی درون‌زا است. با این حال، اگر به شبکه‌های اجتماعی نیز به عنوان کسب‌وکارهای SaaS نگاه کنیم (با این تفاوت که آن‌ها به جای نرم‌افزار، جایگاه و منزلت ارائه می‌دهند)، می‌توانیم از آن‌ها ابهام‌زدایی کنیم. این پست نگاهی عمیق به چیزی است که من آن‌ها را کسب‌وکارهای «منزلت به عنوان سرویس» (Status as a Service یا StaaS) می‌نامم. خواندن مقاله منزلت به عنوان سرویس (StaaS) نوشته یوجین وی در استارتاپ لب👇 https://startuplab.site/status-as-a-service/
307
16
هنر دیده شدن تنها با ۱ میلیون تومان! یکی از مشکلات بزرگ سرویس‌های تبلیغات داخلی، مقرون‌به‌صرفه نبودن آن‌ها برای اغلب کسب‌وکارهای کوچک و متوسط است. اگر یک کسب‌وکار بزرگ B2C باشید، این سرویس‌ها نیاز شما برای دیده شدن را به‌خوبی برطرف می‌کنند. اما اگر یک تولیدی یا مزون کوچک باشید که مشتریانش صرفاً مغازه‌داران فروش مانتو هستند (یک کسب‌وکار B2B)، چطور می‌توانید خود را نشان دهید؟ جواب کلاسیک در فضای دیجیتال، استفاده از «گوگل ادز» و «اینفلوئنسر مارکتینگ» است. اما هرکدام چالش‌های خود را دارند: گوگل ادز تبلیغ شما را تنها به کسانی نشان می‌دهد که در جستجوی آن هستند (انتهای قیف فروش) و الزاما امکان ساخت جریان پایدار لید (Lead) را برای کسب‌وکارهای B2B فراهم نمی‌کند. از سوی دیگر، اینفلوئنسر مارکتینگ به دلیل ماهیت خود، نیازمند تبلیغات وسیع، پرهزینه و اغلب برای فضای B2B غیربهینه است. شبکه‌های اجتماعی معمولاً سیستم‌های تبلیغاتی هدفمندی دارند، اما به دلیل تحریم‌ها، استفاده از تبلیغات پلتفرم‌هایی مثل اینستاگرام یا توییتر با کیفیت مطلوب برای ما امکان‌پذیر نیست. در این میان، تلگرام هم از نظر گستردگی کاربران و هم وجود کانال‌های تخصصی (Niche) در اکثر حوزه‌ها، بستر ایده‌آلی است. سیستم «تلگرام ادز» دقیقا همان چیزی است که به آن نیاز داریم، اما شروع کار با آن برای یک کسب‌وکار نوپا ۴ مانع جدی دارد: 1️⃣ حداقل بودجه: تلگرام برای شروع تبلیغات، حداقل ۲۰ تون (حدود ۳۰ دلار یا نزدیک به ۶ میلیون تومان) درخواست می‌کند. این رقم برای کسب‌وکار کوچکی که می‌خواهد بازار را با بودجه‌ای در حد ۱ میلیون تومان تست کند، یک سد بزرگ است. 2️⃣ مدیریت کمپین: قوانین سخت‌گیرانه تلگرام برای تایید تبلیغات، باعث رد شدن مکرر کمپین‌ها در دفعات اول می‌شود. این فرآیند برای کسب‌وکاری که با این فضا آشنا نیست، به‌شدت زمان‌بر و فرسایشی خواهد بود. 3️⃣ طراحی بنر و متن تبلیغاتی: تولید محتوای جذاب برای یک صاحب کسب‌وکار کوچک کار آسانی نیست. شاید بگویید هوش مصنوعی این کار را راحت کرده، اما دغدغه‌های روزمره یک مغازه‌دار فرصتی برای یادگیری و کار با این ابزارها باقی نمی‌گذارد. 4️⃣ یافتن کانال‌های هدف: پیدا کردن کانال‌هایی که بیشترین نرخ بازدهی را برای یک کسب‌وکار خاص (به‌ویژه در بازارهای نیچ) داشته باشند، نیازمند صرف زمان زیاد و رصد مداوم تلگرام است. مرتضی جعفری به‌عنوان یکی از شرکت‌کنندگان رویداد Iran Buildspace، این مشکلات را بارها از نزدیک لمس کرده بود. همین دغدغه‌ها نقطه شروع تولد «تلگرام استور» شد. تلگرام استور راه‌حلی برای رفع موانع تبلیغاتی کسب‌وکارهای کوچک و متوسط است؛ کسب‌وکارهایی که بودجه‌های سرسام‌آور ندارند اما می‌خواهند فروش خود را افزایش دهند. این استارتاپ در شروع کار توانست این مسئله را برای یک مزون فروش مانتو با موفقیت حل کند؛ به‌طوری که با بودجه‌ای معادل ۱.۵ میلیون تومان، توانست ۹ هزار بازدید با نرخ تبدیل ۳.۴ درصد، ۳۰۹ کلیک و ۷۵ عضو جدید (Join) از کانال‌های رقبایش برای این کسب‌وکار به دست آورد. اتفاقی که در حالت عادی و با چنین بودجه اندکی، تقریبا غیرممکن بود. مسیر پیش روی تلگرام استور با چالش‌ها و سوالات مختلفی همراه است. در صورتی که این ایده برایتان جالب است یا پیشنهاد و انتقادی دارید، می‌توانید از طریق آیدی زیر با بنیان‌گذار آن در ارتباط باشید:
372
17
Немає тексту...
294
18
می نویسم پس هستم مدتی پیش با دوستی صحبت می‌کردم که از پرش ذهنی زیادش در طول کار گله داشت. به همین دلیل به او توصیه کردم: «هرجا ذهنت درگیر شد، بنویس.» در واقع، نوشتن بهترین روشی است که برای آرام کردن ذهن سراغ دارم؛ باقی روش‌ها با اختلاف از آن عقب‌ترند. من چندین برابرِ متن‌های منتشرشده‌ام، متنِ منتشرنشده و نصفه‌کاره دارم؛ چرا که هر نوشته‌ای ارزش انتشار ندارد، اما هر چیزی که در ذهنتان می‌گذرد، قطعا ارزش نوشتن دارد. اما یک سوال مهم: آیا هر چیزی که می‌نویسیم باید توسط بقیه خوانده شود؟ من برای هر نوشته‌ی منتشرشده ۴ سطح قائل هستم که در ادامه هر کدام را مجزا توضیح خواهم داد: سطح 0️⃣: روزمره‌نویسی این آسان‌ترین سطح نوشتن است (مثل خاطره‌نویسی) و از قضا پرمخاطب‌ترین مدل آن. کافی است من به جای این کانال، یک کانال شخصی بزنم، از روزمرگی‌هایم بنویسم، از همه‌چیز ناله کنم یا در کنار نوشته، فعالیت تصویری داشته باشم؛ احتمالا در عرض چند ماه به چندین هزار مخاطب می‌رسم. اما چرا این اتفاق می‌افتد؟ علت این است که در سطح صفر، نوشته‌ی شما برای همه قابل درک است. اگر راجع به مادربزرگتان و خوبی‌هایش بنویسید، منِ مخاطب بیشتر با آن ارتباط برقرار می‌کنم تا اینکه بیایید درباره چالش‌های یک استارتاپ صحبت کنید. وقتی از مادربزرگتان حرف می‌زنید کسی شما را قضاوت یا نفی نمی‌کند، چون اساساً متن شما قابلیت ابطال ندارد. در این روش، نویسنده دست روی موضوعی می‌گذارد که در واقعیتِ بیرونی آن‌چنان جدی نیست و بیشتر بر پایه احساس است تا منطق. کافی است از آرزوهایتان و نشدن‌هایش بنویسید و کمی هم از زمین و زمان شکایت کنید؛ از این نوشته بسیار بیشتر استقبال خواهد شد. روزمره‌نویسی دو مشکل اساسی در بطن خود دارد: ۱. برای خواننده دستاورد خاصی ندارد: شبیه گشت‌وگذار در اکسپلور اینستاگرام است که نهایت تاثیرش روی خواننده کمی بیشتر از ۱ دقیقه است. ۲. برای نویسنده توهمِ نویسندگی ایجاد می‌کند: حس می‌کند حالا که دارد می‌نویسد، غر می‌زند یا احساساتش را به اشتراک می‌گذارد، کار مهمی انجام داده است. در نتیجه، اکثر فعالانِ این سبک در شبکه‌های اجتماعی بعد از مدتی در دام تکرار می‌افتند و نوشته‌هایشان شبیه به هم می‌شود. از آنجا که این روش توجه زیادی جلب می‌کند، نویسنده معتاد می‌شود که حتی اگر حرفی برای گفتن ندارد، باز هم بنویسد؛ هم به خاطر نیاز مخاطب و هم به خاطر نیاز خودش به دیده شدن. سطح 1️⃣: نوشته‌های مروری و کاربردی این روش بیشتر جنبه علمی و آموزشی دارد. شما چند مطلب مختلف می‌خوانید و در قالب یک متن مروری، پیامی را به مخاطب می‌رسانید. مثلاً می‌نویسید: «فلان مدل هوش مصنوعی منتشر شد، اما در مقایسه با مدل‌های دیگر این ضعف‌ها را دارد.» سطح این نوشته‌ها کاربردی‌تر است و در هر فضایی مخاطبین خاص خودش را دارد. سطح 2️⃣: خلق بینش جدید در این سطح شما یک نگاه و بینش جدید به مخاطب ارائه می‌دهید؛ یک نکته نادیده یا مسئله‌ای که از دید عموم پنهان است را باز می‌کنید. مخاطبِ شما بعد از خواندن این نوشته به درک جدیدی می‌رسد که قبلاً در زاویه دیدش نبوده است. رسیدن به این مدل نوشتن نیازمند این است که خودتان در دلِ ماجرا بوده باشید و حس کنید موضوعی وجود دارد که کسی درباره‌اش ننوشته اما نیاز است که گفته شود (فارغ از اینکه نتیجه‌گیری‌تان درست باشد یا غلط، این متن قابلیت نقد و ابطال دارد). این نوشته‌ها حاوی یک خرد جدید، حرفی متفاوت یا زیر سوال بردن باورِ عموم هستند. رسیدن به این سطح نیازمند مطالعه و تجربه عملی است. باید بخوانید تا خوراک ذهنی داشته باشید، ببینید بقیه چه کرده‌اند و سپس بر اساس مسیرِ طی‌شده‌ی خودتان بنویسید. سطح 3️⃣: نوشته به عنوان نقطه شروعِ تغییر این بالاترین سطح نوشتار است. این متون، تازه بعد از پایانِ خوانده شدن، برای خواننده آغاز می‌شوند؛ یعنی نویسنده تمام می‌شود، اما نوشته امتداد می‌یابد. خواننده پس از مطالعه، مسیری را پیشِ روی خود می‌بیند؛ خطوط نانوشته‌ای که برای درک کاملشان نیاز به اقدام و حرکت دارد تا رسالتِ متن برای او تمام شود. این سطح بسیار کمیاب است (هم برای خواننده و هم برای نویسنده) و قرار نیست هر نوشته‌ای در این سطح باشد. اما وقتی رخ دهد، زیبایی بی‌نظیری دارد. از ابتدای تاریخ، کمتر بستری مانند «کلمه» توانسته نقش چنین سطحی را ایفا کند. اصلاً تمدن زمانی آغاز شد که کلمه و زبان پدیدار گشت و بشر توانایی نوشتن را پیدا کرد. تمام آثار جاودانه تاریخ (چه متون مذهبی و چه آثار فلسفی و ادبی) در بسترِ نوشتن خلق شده‌اند، چرا که کلمه، ماندگار است.
452
19
سندرم توهم انجام کار: هشداری به خوانندگان «استارتاپ لب» می‌خواهم یک نکته‌ی مهم را به همه‌ی دنبال‌کنندگان این کانال بگویم: اگر در حال حاضر کار استارتاپی نمی‌کنید، خواندن محتواهای این حوزه بیشتر از آنکه کمک‌کننده باشد، برایتان مضر است. در زندگی‌ام افراد اهل عملِ بسیاری دیده‌ام؛ کسانی که چون تئوری و دانشی پشت کارهایشان نیست، برای حل هر مشکل روزها و ماه‌ها زمان هدر می‌دهند. اینجاست که مطالعه به افرادِ درگیر در «عملیات» کمک می‌کند تا کمتر خطا کنند و مشکلات پیش‌آمده را زودتر حل کنند. اما خطرناک‌ترین افرادی که دیده‌ام، دسته‌ای هستند که هزاران مقاله خوانده‌اند و ممکن است هر روز درباره‌ی کارآفرینی بنویسند یا صحبت کنند؛ اما برای من بیشتر شبیه یک «تولیدکننده‌ی محتوا» هستند تا یک کارآفرین استارتاپی. گویا مطالعه‌ی زیاد به این افراد توهمی می‌دهد که واقعاً کاری کرده‌اند یا پروژه‌ای را پیش برده‌اند. در واقع، اگر می‌خواهید کار استارتاپی بکنید اما هنوز شروع نکرده‌اید، از این کانال فاصله بگیرید! خواندنِ صرف، به شما «توهم انجام کار» می‌دهد؛ توهم اینکه فکر می‌کنید کاری کرده‌اید، اما متأسفانه در زمین واقعیت هیچ قدمی از پیش نبرده‌اید. این کانال به درد کسانی می‌خورد که (چه با دانش تئوری و چه بی‌دانش) وسطِ میدان عملیات درگیرند و از لابه‌لای این مقالات سعی می‌کنند جواب سوالاتشان را پیدا کنند. باز هم هشدار می‌دهم: اگر کار استارتاپی نمی‌کنید و هنوز مشکلی پیدا نکرده‌اید که بخواهید زمانتان را رویش بگذارید و با آن کلنجار بروید، از خواندنِ بیش‌ازحد پرهیز کنید. اجازه ندهید دچار این توهم شوید که در حال انجام کاری هستید؛ بگذارید زمین واقعیت را لمس کنید.
467
20
پل گراهام درباره‌ی هنر چه می‌گوید؟ هر از گاهی قبل از خواب یا در مسیر مترو، ویدئوهایی درباره‌ی تاریخ هنر و بررسی ظرافت‌های آثار هنری می‌بینم. این ویدئوها در نوع خود برای من بسیار آموزنده‌اند؛ چیزی شبیه به تربیتِ چشم برای درک بهترِ یک طراحی خوب. در ابتدا قصد داشتم نوشته‌ای در این باره بنویسم، اما متوجه شدم که «پل گراهام» (یکی از افسانه‌های سیلیکون‌ولی) خود دانش‌آموخته‌ی هنرهای تجسمی است. جالب است بدانید که استارتاپ او یعنی Viaweb نیز در ابتدا با هدف آنلاین کردن گالری‌های هنری راه‌اندازی شد، هرچند بعدها به سمت تبدیل شدن به یک پلتفرم ساخت وب‌سایت سوق پیدا کرد. گراهام حتی کتابی با عنوان «هکرها و نقاشان» دارد. خلاصه اینکه او با دنیای هنر غریبه نیست و اتفاقاً در مقاله‌ی پیش رو که ترجمه شده، به نکات جالبی اشاره می‌کند که می‌تواند برای کارآفرینان هم بسیار مفید باشد: هنر یک «مخاطب» دارد. هنر هدفی دارد و آن جلب توجه و علاقه مخاطب است. هنر خوب (مثل هر چیز خوبِ دیگری) هنری است که به شکلی ویژه به هدف خود می‌رسد. هنری خوب است که به طور مداوم و پایدار، تأثیر خاصی روی انسان‌ها بگذارد. اگر اثر هنری‌ای پیدا کردید که به یک اندازه برای دوستان شما، برای مردم نپال و برای یونانیان باستان جذاب بود، احتمالاً به چیز مهمی دست یافته‌اید. از آنجایی که چیزی به نام هنر خوب وجود دارد، چیزی به نام سلیقه خوب نیز وجود دارد، که در واقع توانایی تشخیص همان هنر خوب است. خواندن مقاله چگونه هنر می‌تواند خوب باشد؟ نوشته پاول گراهام 👇 https://startuplab.site/goodart/
431