کلام عشق ۱
👈کلام عشق ۱ @alimoghadam 👈کلام عشق ۲ @kalameeshghalimoghadam 👈کلام عشق ۳ @noorkhariii 👈کلام عشق ۴ @alimoghadam4 ارتباط با ادمین:👇 @mahtabmoghaddamm
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу کلام عشق ۱
Канал کلام عشق ۱ (@alimoghadam) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 21 472 підписників, посідаючи 3 686 місце в категорії Релігія і духовність та 15 650 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 21 472 підписників.
За останніми даними від 17 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -336, а за останні 24 години на -11, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 4.56%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 1.15% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 980 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 246 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 7.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як اندیشه, حافظ, #مولانا, سایه, کس.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“👈کلام عشق ۱
@alimoghadam
👈کلام عشق ۲
@kalameeshghalimoghadam
👈کلام عشق ۳
@noorkhariii
👈کلام عشق ۴
@alimoghadam4
ارتباط با ادمین:👇
@mahtabmoghaddamm”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 18 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Релігія і духовність.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 18 червня | 0 | |||
| 17 червня | 0 | |||
| 16 червня | 0 | |||
| 15 червня | +1 | |||
| 14 червня | +1 | |||
| 13 червня | 0 | |||
| 12 червня | 0 | |||
| 11 червня | 0 | |||
| 10 червня | 0 | |||
| 09 червня | 0 | |||
| 08 червня | +1 | |||
| 07 червня | 0 | |||
| 06 червня | 0 | |||
| 05 червня | 0 | |||
| 04 червня | 0 | |||
| 03 червня | +3 | |||
| 02 червня | 0 | |||
| 01 червня | 0 |
| 2 | پروردگارا
تو را سپاس میگوییم که پس از هشتصد سال بر سرِ سفرهی گستردهی حضرتِ مولانا نشستیم و حقایقِ پنهان را بر دلِ ما جاری فرمودی.
پروردگارا
تو را سپاس میگوییم که با زبانِ پارسی توانِ فهمِ این کتابِ عظیم را به ما عطا کردی و از تو تمنا داریم همانگونه که آن وِهابِ کوزهآبِ اعرابی را پذیرفت، این بندهی ناچیز را نیز به بارگاهِ خود راه دهی.
لا حول و لا قوّه الا بالله العلی العظیم.
در پناهِ نور و عشقِ الهی باشید.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه شانزدهم | 5 |
| 3 | تا بیتِ ۲۸۶۹ از کتابِ شریفِ مثنویِ معنوی، جلدِ نخست خوانش شد
بزرگواران، از لحاظِ ادبی، سبکِ بیان ساده و روان است یعنی ادامهی آن نیز از نظرِ لفظی سبک است و بهراحتی میتوان آن را خواند. امّا از لحاظِ معنایی، بسیار سنگین و ثقیل است؛ بهگونهای که اگر انسان بخواهد تنها یک کلمه از آن را بهدرستی دریابد، گویی کمرِ او خم میشود و حقیقت آن است که یکی از علّتهای توانِ ما در خواندنِ بیشتر، همین است که آنچه میخوانیم را تجربه کنیم و دربارهی آن بیندیشیم که آیا واقعاً ممکن است سبوی ما بشکند امّا آبی از آن نریزد؟ آیا میتوان به خاطرِ خداوند تعظیم کرد، امّا در عینِ حال عظمت یافت؟ آیا ممکن است به خاطرِ خداوند زخمی برداشت امّا خداوند خود مرهمِ آن زخم گردد؟
انشاءالله به یاریِ خداوند، در جلساتِ آینده ادامهی این بحث ارائه خواهد شد و بسیار نیز جذّاب خواهد بود. امّا پرهیز از زیادهروی لازم است زیرا پرخوری موجب میشود طعمِ غذا از بین برود. بنابراین چند بیت خوانده میشود و این ابیات به تدبّر سپرده میگردد تا بر جان بنشیند.
تجربهی این حقیر آن است که گویی خودِ نویسندهی این کتاب، حضرت مولانا، باید دستگیری کند تا معنا بر جان بنشیند زیرا در جلسهی پیشین نیز اشاره شد
«گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا بجا»
این جمله، از نگاه ما، به حضرت مولانا بازمیگردد. ایشان در ادامه نیز میفرمایند که اگر آن اعرابی تنها یکی از شاخههای دجله را دیده بود، همانجا سبوی خود را میشکست.
مولانا بهصراحت بیان میکند که خود از دجله آگاه است یعنی به آن سرچشمه متصل است. گویی میفرماید من میوههای شاداب دارم، گلهای تازه دارم، خوراک نیکو دارم و به آن آب حیاتبخش پیوستهام.
بهراستی فهم این معانی، در سایه ادب و احترام نسبت به اولیای الهی و اتصال به ارواح پاک آنان، همچون روح حضرت مولانا، آسانتر میشود. در غیر این صورت، ما همچنان در بیابان سرگردان خواهیم بود. اگر جناب مولانا، جلالالدین محمد بلخی، نظری بر ما بیفکنند و چراغ راه ما شوند، از بیابانِ حیرت به کنار رودخانه هدایت منتقل خواهیم شد.
پس بزرگواران، این امور تحقق نمییابد مگر آنکه ارواح اولیای الهی، پیامبران، صدیقان، اوتاد و ابدال نظری لطفآمیز بر ما داشته باشند و این امر، به هیچ وجه شرک نیست و به هیچ روی مخالف فرمان پروردگار به شمار نمیآید. بلکه امری پذیرفتهشده است که گاه کسانی که مراحل بالاتری از علم و معرفت را پیمودهاند، میتوانند به کسانی که در مراحل پایینتر قرار دارند یاری رسانند تا راه خویش را بهتر طی کنند و درس خود را نیکوتر فراگیرند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه پانزدهم | 1 |
| 4 | بیت ۲۸۶۹
«نی سبو پیدا درین حالت نه آب
خوش ببین والله اعلم بالصواب»
مولانا میفرماید هنگامی که انسان از عقل جزوی عبور کند و به آن مرتبهٔ والاتر متصل شود، در آن حالت نه سبو باقی میماند و نه آب. یعنی نه قالب نفس و جسم به چشم میآید و نه حتی خودِ سالک حضور خویش را احساس میکند.
برای بسیاری از انسانها لحظاتی پیش میآید که در عبادت، دعا، ذکر، مناجات یا توجه عمیق به خداوند، برای مدتی از جسم خویش غافل میشوند. پس از آن حالت، احساس میکنند که اصلاً متوجه بدن خود نبودهاند. این نخستین مرتبه است.
اما در مراتبی بالاتر، حتی احساس فردیت نیز کمرنگ میشود؛ چنانکه پس از بازگشت از آن حال، انسان با خود میگوید: «در آن لحظه کجا بودم و چه بر من گذشت؟»
مولانا این تجربه را چنین توصیف میکند که نه سبو باقی مانده است و نه آب؛ نه قالب جسمانی به چشم میآید و نه خودِ روان و هویت فردی.
سپس با مهربانی به سالک میگوید:
«خوش ببین»
یعنی هراسان مباش. اگر چنین حالی بر تو وارد شد، گمان مکن که اتفاق نادرستی رخ داده است. نگو که راه را گم کردهام یا دچار خطا شدهام. این همان چیزی است که باید رخ میداد.
و در پایان میفرماید:
«والله اعلم بالصواب»
یعنی خداوند بهتر میداند که حقیقت و درستی چیست. هرگاه چنین حالی بر انسان وارد شد، باید آن را به خیر و لطف الهی حمل کند و بداند که خداوند به حقیقتِ حال او آگاهتر است.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه چهاردهم | 1 |
| 5 | بیت ۲۸۶۸
«جزو جزو خم بهرقصست و بهحال
عقل جزوی را نموده این محال»
ما یک عقل جزوی داریم که همان عقل متعارف و تدبیر معاش روزمرهٔ ماست و یک عقل کلی داریم که در متون عرفانی از آن به عنوان نخستین مخلوق الهی یاد شده است. اگر بخواهیم مصداقی برای آن بیان کنیم، میتوان آن را به روح الهی نزدیک دانست.
«جزو جزو خم بهرقصست و بهحال»
مولانا میگوید این خم جزئی یعنی همین هویت فردی و محدود ما، در اثر نسیم وصال به رقص و حال میافتد. هنگامی که بویی از وصال به انسان برسد، اشک، شوق، بیتابی و شور در وجود او پدید میآید و گاه به صورت سماع و وجد جلوه میکند.
«عقل جزوی را نموده این محال»
اما عقل جزوی نمیتواند این حالات را درک کند. از نگاه عقل عادی، این امور محال به نظر میرسند. چگونه ممکن است انسان هم بخندد و هم بگرید؟ هم بشکند و هم آب نریزد؟ هم بشکند و هم عزتش محفوظ بماند؟ هم از خود بگذرد و هم باقی بماند؟
عقل متعارف این امور را ناسازگار میبیند و از فهم آن عاجز میماند و این را محال میداند.
از همین رو در مباحث صد میدان خدمت مبارک شما عرض کردهام که روانشناسی عرفان و طریقت با روانشناسی عمومی جامعه تفاوت فراوان دارد. کسی که در طریقت قرار گرفته است را نمیتوان صرفاً با معیارهای متداول سنجید زیرا تجربهها و حالات او در بسیاری از موارد از چارچوب سنجشهای عادی فراتر میرود و باید طراحی دیکری برای سنجش او شود.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه سیزدهم | 1 |
| 6 | بیت ۲۸۶۷
«خم شکسته آب ازو ناریخته
صد درستی زین شکست انگیخته»
این بیت را حقیقتاً نمیتوان تنها با تفسیر فهمید؛ باید آن را مشاهده و تجربه کرد.
سالک در مقام حیرت درمییابد که عمری خمِ نفس را آماده کرده است تا به پیشگاه سلطان ببرد اما ناگهان میبیند که این همه چیزی نبوده و خداوند هیچ نیازی به عبادات و طاعات او ندارد. در این هنگام، آن خم میشکند و اشک جاری میشود.
اما شگفتی اینجاست که مولانا میگوید خم شکست، ولی آب آن نریخت. یعنی چه؟ یعنی انسان به خاطر خدا از خویشتن خویش گذشت اما خداوند نگذاشت که حقیقت او نابود شود. شهید نیز چنین است؛ کسی که برای خدا از جان خویش میگذرد، اما خداوند نام و حقیقت او را باقی میدارد.
«صد درستی زین شکست انگیخته»
یعنی شما آن خم را شکستهاید. اگر این ماجرا را برای بسیاری از مردم بازگو کنید، خواهند گفت که کار نادرستی انجام دادهاید؛ خود را به فنا افکندهاید، به خویشتن آسیب زدهاید و به خاطر خداوند خود را در سختی قرار دادهاید. اما مولانا میفرماید هرچند این رخداد در ظاهر شکست به نظر میرسد، در درون خود صدها درستی و حکمت نهفته دارد.
این نکته بسیار مهمی است. باور کنید که نمیتوان از واژهواژهٔ مثنوی بهسرعت عبور کرد. گاه انسان میخواهد روزانه چندین بیت را مطالعه کند اما ناگهان در برابر بیتی چون:
«صد درستی زین شکست انگیخته»
متوقف میشود یعنی در همین شکستن، صدها حقیقت و درستی پدید آمده است. خوشا به حال کسانی که موفق میشوند نفس خویش را در هم بشکنند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه دوازدهم | 31 |
| 7 | بیت ۲۸۶۶
«ای ز غیرت بر سبو سنگی زده
وین سبو زاشکست کاملتر شده»
غیرت در اینجا به معنای آن است که جز خدا را نخواهی. همانگونه که در عشق انسانی میگویند بر کسی غیرت دارم و نمیخواهم با کس دیگری دوست باشد!
غیرت الهی یعنی جز حق را نخواهی و غیرت خدا بر بنده این است که نگذارد ما غیر او کسی را بخواهیم.
میفرماید این غیرت سبب میشود سبوی خویش را بشکنی زیرا میان من و خدا، حجاب و حایلی وجود دارد و آن «خودِ من» است. باید این حجاب شکسته شود تا همگی هو شویم.
«ای ز غیرت بر سبو سنگی زده»
میفرماید شما میخواهید غیر را دور کنید، میزنید سبوی خود را میشکنید.
شگفت آنکه این سبو پس از شکستن، به اشک تبدیل میشود. گاه انسان ناگهان میشکند و سیل اشک از چشمانش جاری میشود، بیآنکه بداند از کجا آمده است.
هنگامی که انسان میگوید: «خدایا، غیر از تو هیچ نمیخواهم»، این شکستن رخ میدهد و نتیجهاش اشکی است که او را کاملتر میکند.
«وین سبو زاشکست کاملتر شده»
میفرماید این سبو که شکست، به اشک تبدیل شد و همین اشک، او را کاملتر ساخت.
حال، گویی من میگویم که به خاطر خداوند، برخی توهینها و سختیها را تحمل میکنم. اما این ماجرا سبب نمیشود که خوار و کوچک شوم؛ بلکه خداوند از راهی دیگر به من عزت میبخشد، زیرا این تحمل و گذشت برای او بوده است.
در حقیقت، ما از خلق خدا رنجیده و آزرده نمیشویم؛ زیرا در آن مرتبه، دیگر «خلق» دیده نمیشود.
آخرین جملهای که جناب پیر شهید حلاج بر زبان آورد، این بود:
«لیس فی الدار غیره دیّار»
یعنی در این سرا جز او هیچکس نیست. نقل میکنند هنگامی که حلاج را بر دار میکشیدند، دیگر هیچکس را نمیدید. میگفت: در این جهان جز خدا کسی را مشاهده نمیکنم؛ هرچه میخواهید انجام دهید، زیرا من غیر از او کسی را نمیبینم.
مولانا نیز در اینجا به همین معنا اشاره میکند. نشانهٔ این مقام آن است که اشک انسان تنها برای خدا جاری شود؛ نه اشکِ غمها و اندوههای شخصی، نه اشکِ بدبختیها و گرفتاریها، بلکه اشکی که تنها از شوق وصال سرچشمه میگیرد. چنین اشکی این خمِ وجود را به خمِ الهی تبدیل میکند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه یازدهم | 23 |
| 8 | بیت ۲۸۶۳
«گنج مخفی بد ز پُری جوش کرد
خاک را سلطان اطلسپوش کرد»
خداوند گنجی پنهان بود اما هنگامی که این گنج پنهان یعنی «کنت کنزاً مخفیاً»، در این جهان ظهور یافت و نام خداوند بر زبانها جاری شد و اولیای الهی و ارواح آنان در این زمین حضور یافتند، این خاکِ ظاهراً بیارزش را سلطان اطلسپوش کرد یعنی همه طراوت، شکوه و سرسبزی را به آن بخشید.
بیت ۲۸۶۴
«ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خدا
آن سبو را او فنا کردی فنا»
میفرماید اگر آن اعرابی، در مسیر حرکت به سوی سلطان، تنها شاخهای از دجله را مشاهده کرده بود ــ و مراد از شاخه، نهری منشعب از آن است ــ اگر یکی از اولیای الهی، نوشتهای از او، یا قدمگاهی از او را دیده بود، همانجا سبوی خود را میشکست. زیرا هنوز آب ندیده بود و گمان میکرد سبوی او سرشار از آب است. اگر تنها یکی از شاخههای دجله را میدید، سبوی خود را فنا میکرد و درهم میشکست.
در این تمثیل، دجله میتواند نماد رسولان الهی باشد و شاخههای آن، اوتاد، اوصیا و بزرگان دین. اگر تنها یکی از این شاخهها را دیده بود، درمییافت که سبوی او در برابر آن حقیقت، ارزشی ندارد.
بیت ۲۸۶۵
«آنک دیدندش همیشه بی خودند
بیخودانه بر سبو سنگی زدند»
آنان که مشاهدهای از آن حقیقت داشتهاند یا خبری از آن وصال الهی یافتهاند و یا به درکی از آن رسیدهاند، «بیخود» میشوند یعنی از خود عبور میکنند. مقصود از بیخودی جنون نیست، بلکه آن است که دیگر برای خویش کاری نمیکنند و هرچه میکنند، برای خداوند است.
«بیخودانه بر سبو سنگی زدند»
پس بیخودانه بر سبوی نفس سنگ میزنند؛ زیرا خدا را شناختهاند و نمیگذارند نفس فربه و بزرگ شود.
در عرفان ایرانی، نفس چیزی نیست که صرفاً تربیت شود؛ بلکه باید پیوسته مهار و کوچک گردد. برخلاف برخی دیدگاههای جدید که بر پرورش نفس تأکید میکنند، در طریقت، نفس باید هر روز کمتر و فنا شود و روح فربهتر گردد.
این سبو که نماد انسان است، باید شکسته شود تا غرور و خودبزرگبینی در او شکل نگیرد و «خودی» باقی نماند. هر چه هست «هو» است.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه دهم | 16 |
| 9 | بیت ۲۸۶۲
«گنج مخفی بد ز پری چاک کرد
خاک را تابانتر از افلاک کرد»
این، روایتی قدسی است. هنگامی که میگوییم روایت قدسی یعنی حدیثی که از ناحیه پروردگار صادر شده است. میفرماید: «کنت کنزاً مخفیاً»؛ من گنجی پنهان بودم. چرا این جهان را خلق کردم؟ زیرا گنجی پنهان بودم و میخواستم آشکار شوم.
خداوند دکتر الهی قمشهای را حفظ کند. ایشان میفرمودند:
«به لب بام آمدم، قالیچه تکاندم
قالیچه خاک نداشت، خودم را نمودم.» خداوند به گونهای خویش را به نمایش میگذارد یعنی تمام این هستی که مشاهده میکنیم، جلوهای از ذات الهی است تا من و شما دریابیم.
همچنین در کتب الهی آمده است که اندکی به این دنیا بنگرید؛ سفر کنید، جهان را ببینید، آسمان را نظاره کنید و تأمل نمایید تا دریابید چه خالق عظیمی وجود دارد که حتی سرانگشتان شما را نیز متفاوت آفریده است. پوست سرانگشت دو انسان همانند نیست و دو ذره در این جهان کاملاً شبیه یکدیگر نیستند.
ما باید پیوسته بیشتر به گنج بودن پروردگار پی ببریم؛ زیرا تمام جهان هستی، آشکار شدن گنج الهی است تا بتوانیم نشانهها را ببینیم. کسانی که در جستوجوی گنج هستند، باید نشانهها را بیابند تا به گنج دست یابند.
گویی خداوند میفرماید: «من گنجی پنهان بودم و اکنون نشانهها را در برابر شما قرار میدهم تا مرا بیابید.»
«گنج مخفی بد ز پُری چاک کرد»
میفرماید این گنج آنچنان سرشار بود که خودبهخود شکافت، آشکار شد و جلوه نمود.
«خاک را تابانتر از افلاک کرد»
یعنی آن خاک که بر آن سجده میکنیم را سرشار از نور ساخت، تا آنجا که نورش از نور افلاک نیز فراتر رفت.
البته این معانی، ادراک معنوی میطلبد. ما برخی از آنها را تنها از منظر ادبی شرح میدهیم، اما حقیقتاً باید بخشی از آن مشاهده شود.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه نهم | 14 |
| 10 | بیت ۲۸۶۰
«کل عالم را سبو دان ای پسر
کاو بود از علم و خوبی تا بهسر»
بزرگواران، ما این جهان و عظمت آسمانها و زمین را مشاهده میکنیم و همین جهان برای ما گواه آن است که خالقی دانا و توانا دارد. مولانا میگوید اگر فرض کنیم تمام این عالم از علم و نیکی سرشار شود و به کمال برسد، باز هم در برابر عظمت پروردگار چیزی جز یک کوزه نخواهد بود؛ در حالی که خداوند صاحب همهی دریاها است. پس ما هیچ چیزی نیست و مولانا باز فقر خود را بیان میکند.
«کاو بود از علم و خوبی تا بهسر»
همهی این عالم، با تمام علم و نیکی به اندازه سبویی در برابر پرودگار است.
بیت ۲۸۶۱
«قطرهای از دجلهٔ خوبی اوست
کان نمیگنجد ز پُری زیر پوست»
این دو بیت را باید در کنار هم خواند.
«کل عالم را سبو دان ای پسر
کاو بود از علم و خوبی تا بهسر
قطرهای از دجلهٔ خوبی اوست
کان نمیگنجد ز پُری زیر پوست»
اگر به تمام این عالم بنگریم، با همهٔ عظمت، دانش، نیکی و زیباییاش، باز هم این جهان چیزی بیش از قطرهای از دجلهٔ خیر و نیکی پروردگار نیست. او میخواهد عظمت بیپایان حق را به ما نشان دهد.
پس، بزرگواران، هنگامی که در مثنوی سخن از سوار شدن بر سفینه یا افتادن در دجله به میان میآید، میتوان جایگاه والای اولیای الهی را در هدایت انسانها دریافت. آنان همچون نهرها و جریانهایی هستند که انسان را به آن دریای عظیم الهی متصل میکنند.
مولانا سپس میگوید که همان قطرهٔ هدایت و رحمت الهی چنان عظیم و گسترده است که از فراوانی و کثرت، در زیر پوست انسان نمیگنجد.
در زبان فارسی اصطلاحی وجود داشت که امروزه کمتر شنیده میشود: «در پوست خود نگنجیدن». شاید علت کمرنگ شدن این تعبیر آن باشد که انسان معاصر کمتر آن حالات عمیق شوق و وجد را تجربه میکند.
گاه برای انسان حالتی پیش میآید که از شدت سرور، اشتیاق یا شور معنوی، احساس میکند در وجود خویش نمیگنجد. این نکته بسیار مهمی است. دستکم من کمتر کسی را میشناسم که امروزه با صراحت بگوید «در خودم نمیگنجم.» اما در گذشته، اهل سلوک و طریقت از چنین تجربههایی بسیار سخن گفتهاند.
آنان چنان به شوق میآمدند که گویی این بدن و این پوست دیگر گنجایش آن حال درونی را ندارد. آخرین مرز جسم انسان پوست اوست؛ اما آنان احساس میکردند که جانشان فراتر از این مرزها رفته است. شاید درک کامل این تجربه برای ما آسان نباشد، اما اهل طریقت آن را بهخوبی میشناختند.
در آن حال، گویی مرغ جان قصد پرواز دارد و احساس وصال و نزدیکی به حقیقت چنان عظیم میشود که انسان در قالب تن خویش نمیگنجد. از همینجا حالتی از شیدایی و بیخودی پدید میآید.
این شیدایی از کجا سرچشمه میگیرد؟ از آنجا که انسان عظمت و بزرگی را احساس میکند که فراتر از اندازههای معمول اوست. هنگامی که پرتوی از آن عظمت در دل انسان تجلی میکند، وجود او چنان گسترده میشود که دیگر این قالب جسمانی برایش تنگ مینماید و حالتی از شور، شیدایی و بیخودی بر او غلبه میکند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه هشتم | 9 |
| 11 | بیت ۲۸۵۸
«کای عجب لطف این شه وهاب را
وین عجبتر کاو ستد آن آب را»
در اینجا برای شاه از کلمه وهاب استفاده میکند، «وهّاب» هم اسم خدا است به معنای بسیار بخشنده است. مولانا شاه را با این صفت توصیف میکند و مقصود اصلی او نیز خداوند متعال است. میگوید این شاهِ بسیار بخشنده چه لطف شگفتی در حق من کرد که در برابر کوزهای آب، کوزهای زر به من بخشید.
«وین عجبتر کَاو ستد آن آب را»؛
اما شگفتتر از آن، حیرت و بهتِ اعرابی از این است که آن شاه اصلاً کوزهی آب او را پذیرفت.
بزرگواران، در اینجا نقطهای از حیرت وجود دارد که اگر انسان آن را دریابد، راه را پیدا کرده است؛ اینکه چگونه خداوند سخن ما را قابل دانسته و به آن گوش میدهد، چگونه دعاهای ما را میشنود و اجابت میکند، چگونه عبادتهای ما را میپذیرد و اساساً چگونه به ما اجازهی عبادت داده است.
اعرابی ناگهان دریافت که کوزهای آب در اختیار داشته و گمان میکرده است که چیز بسیار ارزشمندی دارد اما هنگامی که به بارگاه شاه رسید، دید که او مالک همهی آبها و دریاهاست. در این هنگام با خود گفت، چگونه ممکن است چنین هدیهای را از من پذیرفته باشد؟
بنابراین اگر انسان روزی مورد پذیرش حق قرار گیرد، باید دچار حیرت شود و با خود بگوید «من که کاری نکردهام؛ این همه از فضل و فیض الهی بوده است.»
بیت ۲۸۵۹
«چون پذیرفت از من آن دریای جود؟
آنچنان نقد دغل را زود زود؟»
یعنی چگونه آن دریای بخشش و کرم، این هدیهی ناچیز مرا پذیرفت؟
«نقد دغل» یعنی سکهی تقلبی و کمارزش. اعرابی تازه دریافته بود که آنچه آورده، در برابر عظمت حق، همچون پولی تقلبی و بیمقدار است؛ با این حال خداوند آن را بسیار سریع پذیرفت. این نیز یادآور یکی از صفات الهی است؛ «سریعالحساب» بودن خداوند، یعنی آنکه بندگان را در صف انتظار نمیگذارد و به سرعت به حساب آنان رسیدگی میکند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه هفتم | 7 |
| 12 | یت ۲۸۵۸
«کای عجب لطف این شه وهاب را
وین عجبتر کاو ستد آن آب را»
در اینجا برای شاه از کلمه وهاب استفاده میکند، «وهّاب» هم اسم خدا است به معنای بسیار بخشنده است. مولانا شاه را با این صفت توصیف میکند و مقصود اصلی او نیز خداوند متعال است. میگوید این شاهِ بسیار بخشنده چه لطف شگفتی در حق من کرد که در برابر کوزهای آب، کوزهای زر به من بخشید.
«وین عجبتر کَاو ستد آن آب را»؛
اما شگفتتر از آن، حیرت و بهتِ اعرابی از این است که آن شاه اصلاً کوزهی آب او را پذیرفت.
بزرگواران، در اینجا نقطهای از حیرت وجود دارد که اگر انسان آن را دریابد، راه را پیدا کرده است؛ اینکه چگونه خداوند سخن ما را قابل دانسته و به آن گوش میدهد، چگونه دعاهای ما را میشنود و اجابت میکند، چگونه عبادتهای ما را میپذیرد و اساساً چگونه به ما اجازهی عبادت داده است.
اعرابی ناگهان دریافت که کوزهای آب در اختیار داشته و گمان میکرده است که چیز بسیار ارزشمندی دارد اما هنگامی که به بارگاه شاه رسید، دید که او مالک همهی آبها و دریاهاست. در این هنگام با خود گفت، چگونه ممکن است چنین هدیهای را از من پذیرفته باشد؟
بنابراین اگر انسان روزی مورد پذیرش حق قرار گیرد، باید دچار حیرت شود و با خود بگوید «من که کاری نکردهام؛ این همه از فضل و فیض الهی بوده است.»
بیت ۲۸۶۸
«چون پذیرفت از من آن دریای جود؟
آنچنان نقد دغل را زود زود؟»
یعنی چگونه آن دریای بخشش و کرم، این هدیهی ناچیز مرا پذیرفت؟
«نقد دغل» یعنی سکهی تقلبی و کمارزش. اعرابی تازه دریافته بود که آنچه آورده، در برابر عظمت حق، همچون پولی تقلبی و بیمقدار است؛ با این حال خداوند آن را بسیار سریع پذیرفت. این نیز یادآور یکی از صفات الهی است؛ «سریعالحساب» بودن خداوند، یعنی آنکه بندگان را در صف انتظار نمیگذارد و به سرعت به حساب آنان رسیدگی میکند.
بیت ۲۸۶۰
«کل عالم را سبو دان ای پسر
کاو بود از علم و خوبی تا بهسر»
بزرگواران، ما این جهان و عظمت آسمانها و زمین را مشاهده میکنیم و همین جهان برای ما گواه آن است که خالقی دانا و توانا دارد. مولانا میگوید اگر فرض کنیم تمام این عالم از علم و نیکی سرشار شود و به کمال برسد، باز هم در برابر عظمت پروردگار چیزی جز یک کوزه نخواهد بود؛ در حالی که خداوند صاحب همهی دریاها است. پس ما هیچ چیزی نیست و مولانا باز فقر خود را بیان میکند.
«کاو بود از علم و خوبی تا بهسر»
همهی این عالم، با تمام علم و نیکی به اندازه سبویی در برابر پرودگار است.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه ششم | 32 |
| 13 | بیت ۲۸۵۷
«چون به کشتی در نشست و دجله دید
سجده میکرد از حیا و میخمید»
اعرابی که تا آن زمان ولایت را نپذیرفته بود، بیعت اولیای الهی را نداشت، به حضور سلطان نرسیده بود و از سر ناآگاهی آمده بود اما هنگامی که ناگهان با مقام اولیای الهی یعنی همان دجله و کسانی که به سلطان متصلاند، روبهرو شد و راه اتصال به بغداد را یافت، چشم دلش گشوده شد.
وقتی بر کشتی نشست و دجله را دید...
کشتی در اینجا نماد «سفینهالنجاة» است گویی به او گفته شد که برای ورود به اقیانوس الهی باید بر کشتی سوار شوید.
از شدت تأثر و معرفت، پیوسته سجده میکرد، بر خاک میافتاد و از حیا خم میشد.
بنگرید که چگونه مشاهدهٔ عظمت، در وجود انسان حالتی از تواضع ایجاد میکند. انسان هنگامی که عظمت را میبیند، خودبهخود سر فرود میآورد و حیا میکند.
پس حیا نوعی خویشتنداری و شرم درونی در برابر عظمت است. ازاینرو نمیتوانیم صرفاً ادعا کنیم که اهل حیا هستیم. انسان زمانی صاحب حیاست که عظمت خداوند را دریافته باشد.
هرچه انسان بزرگی و «الله اکبر» بودن پروردگار را بیشتر درک کند، باحیاتر میشود. انسان بیحیا در حقیقت عظمت خداوند را فراموش کرده است.
دستکم هنگامی که عظمت هستی را مشاهده میکنیم، باید به یاد خداوند بیفتیم و حیا و شرم در وجودمان پدید آید.
اگر کسی اهل حیا باشد، کمتر دیگران را میآزارد، کمتر مرتکب خطا میشود و کمتر به نادرستی گرایش پیدا میکند.
بنابراین حیا، تواضع و سر فرود آوردن، حاصل مشاهده یا ادراک اولیای الهی است.
زیبایی این داستان در آن است که اعرابی مستقیماً به دیدار سلطان نرفت؛ بلکه سلطان هدیهٔ خود را برای او فرستاد و او نیز از طریق دجله بازگردانده شد.
پس در این داستان مشاهدهٔ مستقیم ذات حق رخ نمیدهد، بلکه اتصال از طریق ملازمان و اولیای الهی برقرار میشود.
از همینرو، برای کسانی که میگویند ارتباط با اولیای الهی و توسل به آنان نادرست است و این اندیشه را در روزگار ما رواج میدهند، باید گفت که در عرفان ایرانی همواره چنین گفتهاند:
«طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن
ظلمات است، بترس از خطر گمراهی»
در سنت ما هیچکس بیپیر، بیامام، بیولی و بیاستاد گام در این راه نمینهاد.
چنانکه پیشتر نیز عرض شد، یکی از ناسزاهای کهن در فرهنگ ما «بیپیر» بودن بود. هنگامی که میخواستند کسی را لاابالی و بیراهبر معرفی کنند، میگفتند: «بیپیر است» یعنی سایهٔ راهنما و پیری بر سر او نیست.
در فرهنگ فکری ما همواره استاد وجود داشته است. ما هرگز بیراهنما حرکت نمیکردیم؛ خواه آن استاد درونی بوده باشد و خواه بیرونی و خیلی جالب است که ما ملتی هستیم که معمولاً از خودمان «تز» تولید نمیکردیم، با اینکه توانِ آن را داشتیم یعنی همین الآن هر یک از متکلمان و اندیشمندانِ ایران میتوانند یک دین یا مکتب تأسیس کنند، امّا معمولاً چنین کاری نمیکنند و تز جدید ارائه نمیدهند.
اگر به برخی مکاتب غربی نگاه کنیم، میبینیم که پیوسته در حال ساختنِ مکتب، روش، فرقه یا حتی نظامهای فکری و دینی جدید هستند. امّا در اینجا، کمتر کسی به سراغِ تأسیسِ دین جدید میرود و اغلب افراد تلاش میکنند در همان شریعت باقی بمانند؛ با این تفاوت که به آن عمق میبخشند.
با وجود اینکه فلاسفهی ما توانِ تولیدِ مکتبهای جدید را داشتهاند و این کار برایشان دشوار نبوده است، غالباً در مسیرِ استادانِ خود حرکت کردهاند و نیامدهاند برای خود داستانی مستقل و جدید تأسیس کنند.
هرجا هم که چنین حرکتهایی بهصورتِ مستقل شکل گرفته، معمولاً به بنبست رسیده است. در حقیقت، گفته میشود که همهی این نهرها باید به دجله برسند و دجله نیز باید به اقیانوس متصل شو و اگر غیر از این باشد، انسان دچار سرگردانی میشود.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه پنجم | 30 |
| 14 | پس در اینجا جناب مولانا دو طریق را مشخص میکنند: طریقِ خائفانه و طریقِ عاشقانه. بنابراین آب، نمادِ طریق عاشقانه است.
چگونه؟ انسان عاشق اولیا، پیامبران و دوستان خداوند میشود و در آب میافتد.
اگر در این آب بیفتی و در آرامش و امنیت قرار گیری، آب خود تو را با خویش خواهد برد. این دقیقاً انتخاب استاد است یعنی انسانها میتوانند با کوشش و مجاهدت فراوان خود را به حق نزدیک کنند اما اگر از مسیر رسولان و از راه محبت اولیا و دوستان خداوند حرکت کنند، این مسیر بسیار آسانتر، روانتر و آکنده از عشق و آسودگی خواهد بود.
چرا؟ زیرا خداوند این راه را برای آن ترتیب داده است که بندگان آسانتر بتوانند به سوی او حرکت کنند.
پس فلسفهٔ رسالت اولیا، انبیا و دوستان پروردگار نیز همین است که ما را روان سازند و مسیر حرکت ما را هموارتر نمایند.
این بیت را بار دیگر میخوانم:
«از ره خشک آمده است و از سفر...»
سفر در اینجا به چه معناست؟ یعنی کسی که در حال عبور از بیابان است. ما در سفر نخست خویش قرار داریم؛ سفری که در آن میخواهیم از خود به سوی حق حرکت کنیم. در بیابان هستیم؛ راهی بسیار دشوار که انسان در آن گاه دچار گمراهی میشود و ناگزیر است با زحمت فراوان و بر اساس نشانهها مسیر خود را بیابد.
تصور کنید که میخواهید خود استاد خویش باشید و به تنهایی حرکت کنید یا آنکه در مکتب استادی گام بردارید. اگر آن استاد دارای ولایت باطنی باشد و بتواند از درون نیز شما را هدایت کند، خودبهخود در برخی مواضع مانع خطا میشود و در برخی دیگر، اشتیاق به درستی را در درون شما افزایش میدهد. زیرا ولایت باطنی دارد و از باطن اثر میگذارد.
امروزه به باطن، «روان» میگوییم و از همین رو سخن از روانشناسی و روانشناس به میان میآید. روانشناس کسی است که بتواند باطن را بشناسد و این، از علوم انبیای الهی است.
پس هنگامی که مولانا میفرماید:
«از ره خشک آمده است و از سفر
از ره آبش بود نزدیکتر»
در حقیقت به ما یادآوری میکند که تمام این کتاب، رمزگذاریشدهٔ عرفانی است و حضرت مولانا در حال ارائهٔ رمزها و اشاراتی عمیق به ما هستند.
ایشان نمیفرمایند که عرفان فردی یا ریاضت شخصی نادرست است بلکه میفرمایند:
«از ره آبش بود نزدیکتر»
یعنی اگر انسان از مجاریای که به سرچشمهٔ حقیقت متصلاند عبور کند، راه برای او نزدیکتر خواهد شد.
فرض کنید اقیانوس رحمت الهی، روح حق باشد و رودخانههایی به آن متصل باشند؛ این رودخانهها همان اولیای الهی هستند و بزرگترین آنها دجله است. دجله رودخانهای عظیم است که به آن اقیانوس متصل میشود. مولانا میفرماید اگر کسی از مسیر دجله حرکت کند، کار برای او آسانتر خواهد بود.
هر انسانی میتواند دین و سلوک فردی خود را داشته باشد اما این همانند پیادهروی در بیابان است. در مقابل، اگر در رودخانهٔ انبیا و در شریعت اولیا حرکت کند، مسیر آسانتر و راه نزدیکتر خواهد شد.
زیرا ما ناچاریم در راه فردی خویش آزمون و خطاهای فراوانی را تجربه کنیم اما آب راه را میشناسد.
اگر بخواهید بهترین مسیر را در طبیعت بیابید، کافی است بنگرید آب به کدام سو حرکت میکند. آب خود راه خویش را مییابد و بهترین مسیر را انتخاب میکند. آب ذاتاً راهجوست و میتواند بهترین راهها را کشف کند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه چهارم | 24 |
| 15 | بیت ۲۸۵۶
«از ره خشک آمدهست و از سفر
از ره آبش بود نزدیکتر»
میفرماید این مرد از راه خشک و بیابان آمده است، شما از راه آب او را بازگردانید.
بزرگواران، در ادبیات عرفانی، بیابان نماد سلوک فردی است یعنی انسان میگوید، من میخواهم شخصاً با ریاضت، شبزندهداری و مجاهدت نفس، راه الهی را طی کنم؛ این همان بیابان است؛ راهی دشوار که سراسر آن با سختی همراه است. در بیابان کسی احساس آرامش و لذت ندارد، در بیابان همه چیز سخت است یعنی یک طریقت یا عرفان خائفانه است؛ در آن، انسانها با خویشتنداریِ بسیار شدید، این بیابانِ هجرت و دوری از حق را طی میکنند. از اینرو، هرجا در داستانهای عرفانی سخن از «اعرابی» میآید که از بیابان آمده است، مراد کسی است که سلوکِ فردی را طی میکند.
هرجا سخن از آب میآید، خواه دریا باشد یا رودخانه، این اشاره به آن دارد که انسان وارد مسیرِ روان شده است؛ روان در معنای حرکتِ آسان و جاری. در این حالت، انسانی که در روانِ اولیایالهی قرار میگیرد، در حقیقت در آسودگی و جریان حرکت میکند.
پس دو شیوه در این سلوک مطرح است:
یکی آنکه انسان با خویشتنداری، سختگیری و ریاضت، بیابان را طی کند
و دیگر آنکه در آبِ الهی قرار گیرد؛ آبی که مصداقِ اولیای الهی است و روان و جاری است. در این صورت، انسان گویی در دجلهی الهی حرکت میکند.
بهعنوان مثال، انسان میتواند اولیای الهی را دوست بدارد، ولایت و دوستی آنان را بپذیرد و در همان رشتهای قرار گیرد که گفتهاند: «رشتهای بر گردنم افکنده دوست
میکشد هر جا که خاطرخواهِ اوست.»
ما در آن آب روان حرکت میکنیم.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه سوم | 21 |
| 16 | «قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو.»
هدیهٔ اعرابی که یک سبوی آب بود، نماد انسانی بود که خویشتن را پاک کرده و با اشک مطهر ساخته بود و آن را نزد پادشاه که نماد پروردگار بود، برده بود. خداوند آن هدیه را پذیرفت و پس از پذیرش، به او عطا فرمود.
پس ما یک هدیه و یک عطیه داریم. هدیه را معمولاً نزد سلطان میبریم و عطیه یا عطا، آن لطفی است که خداوند در حق ما روا میدارد. با آنکه خداوند به هدیهٔ ما هیچ نیازی ندارد و بینیاز مطلق است اما یاری میکند تا بتوانیم رشد کنیم. این دقیقاً مصداق «وَتَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقَلِیل» است یعنی پروردگارا، این اندک را از ما بپذیر.
حقیقت آن است که کارهای نیک ما بسیار اندک است، عبادات ما اندک است و این از لطف خداوند است که همان اندک را نیز میپذیرد.
در این نوبت، جناب مولانا میخواهد با داستانِ پذیرفتن هدیه نشان دهد که کارهایی که برای رضای خدا و خدمت به او انجام میدهیم، بسیار اندکاند و جای شگفتی است که چنین اندکی را چگونه خداوند میپذیرد.
بیت ۲۸۵۳
«چون خلیفه دید و احوالش شنید
آن سبو را پر ز زر کرد و مزید»
«مزید» به معنای افزون و لبریز است. میفرماید هنگامی که خلیفه داستان اعرابی را شنید و اعرابی کسی بود که تمام دارایی او یک سبوی آب بود که برای پادشاه آورده بود یعنی همهٔ وجود خویش را خالص کرده و بیآنکه آداب پادشاه و بارگاهش را بداند، به حضور سلطان برده بود ـ فرمان داد آن سبو را از زر پر کنند و افزونتر سازند.
بیت ۲۸۵۴
«آن عرب را کرد از فاقه خلاص
داد بخششها و خلعتهای خاص»
فاقه به معنای فقر، تنگدستی و درماندگی است. میفرماید خلیفه با این کار، آن عرب را از فقر و تنگدستی رهایی بخشید و خلعتی خاص به او عطا کرد یعنی او را در مرتبهای بالاتر قرار داد.
بیت ۲۸۵۵
«که این سبوی زر به دست او دهید
چون که واگردد سوی دجلهاش برید»
میفرماید آن سبوی آب را از زر پر کنید و به دست او بسپارید و در هنگام بازگشت، او را از مسیر دجله عبور دهید.
چنانکه میدانید در مناطق گرم و خشک، رودخانههایی وجود دارند که پیرامونشان سرسبز و آباد است اما اندکی دورتر، بیابان آغاز میشود. اعرابی از بیابان آمده بود و از دجلهٔ پرآب خبری نداشت. ازاینرو فرمود او را از کنار دجله عبور دهید تا آن را ببیند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه دوم | 25 |
| 17 | «مثنوی ما دکان وحدتست
غیر وحدت هرچه بینی آن بتست»
.
سلام و عرض ادب و احترام.
شبی دیگر بر سفرهٔ گستردهٔ حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی نشستهایم.
با درود و سلام بر روح شریف حضرت مولانا، طلب داریم که در این محفل در کنار ما باشند و حقایق پنهانِ کتاب شریف مثنوی معنوی را بر قلب و زبانِ تکتک ما جاری فرمایند.
الهی آمین
در بیت ۲۸۵۳ از نسخهٔ قونیه، تصحیح نیکلسون، قرار داریم.
در جلسات پیشین، داستان اعرابی به آنجا رسید که داستان نحوی بیان شد؛ کسی که در عرفان نظری حرکت کرده بود اما در عمل نمیتوانست در طوفان دریا خویش را نجات دهد. او همانند کسانی است که پیوسته توصیههای اخلاقی میکنند اما خود در دام گرفتاریها گرفتار میشوند یا همه را به آرامش و درستی دعوت میکنند اما به محض آنکه در بحرانی گرفتار شوند، خود توان کنترل خشم و روان خویش را ندارند.
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam
صفحه اول | 25 |
| 18 | شرح مثنوی معنوی برای جوانان و نوجوانان
♦️جلسه صدوشصت ویکم
🌿آدرس شعر:
مثنوی معنوی، دفتر اول
ابیات ۲۸۵۳ الی ۲۸۶۹
🌿نام حکایت
«خلیفه که در کرم در زمان خود از حاتمطایی گذشته بود.»
🌿نام بخش
«قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی نیازی از آن هدیه و از آن سبو»
🌿بیان شعر
«چون خلیفه دید واحوالش شنید
آن سبو را پر ز زر کرد ومزید..»
💎موضوعات
✨هدیه وعطیه
هدیه آن است که بنده به بارگاه حضرت سلطان میبرد،درحالی که خداوند به این هدیه نیاز ندارد وعطیه آن لطفی است که از طرف حضرت حق عطا میشود.
✨طریقت خائفانه
انسان باشیوهی ریاضتگونه و خویشتنداری بیابان هجر و دوری از حضرت حق راطی میکنند.
✨طریقت عاشقانه
انسان هنگامی که در آب الهی قرار میگیرد،در ولایت ودوستی بارسولان و اولیای الهی روان حرکت میکند.
✨حیای الهی
انسان هرچه بیشتر بزرگی وعظمت خداوند را ببیند باحیاتر میشود.
✨در پوست خود نگنجیدن
هنگامی که انسان باشوق به شیدایی بزرگی دست می یابد.
✨ بیخود شدن
هنگامی که سالک، نفس خود را فنا میکند، خداوند او را باقی مینماید و بزرگی میبخشد.
۱۴۰۵/۰۲/۲۹
#علی_مقدم
#شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتویک
#مولانا
@alimoghadam | 59 |
| 19 | کانال کلام عشق «نوشتاری»
❤️ لینکیاب کانال
❤️لینکیاب شرح مثنوی | 1 207 |
| 20 | کانال کلام عشق «نوشتاری»
❤️ لینکیاب کانال
❤️لینکیاب شرح مثنوی | 1 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
