fa
Feedback
کلام عشق ۱

کلام عشق ۱

رفتن به کانال در Telegram

👈کلام عشق ۱ @alimoghadam 👈کلام عشق ۲ @kalameeshghalimoghadam 👈کلام عشق ۳ @noorkhariii 👈کلام عشق ۴ @alimoghadam4 ارتباط با ادمین:👇 @mahtabmoghaddamm

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام کلام عشق ۱

کانال کلام عشق ۱ (@alimoghadam) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 513 مشترک است و جایگاه 3 687 را در دسته دین و مذهبی و رتبه 15 583 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 513 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 12 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -322 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -15 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 13.28% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 1.71% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 857 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 367 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 24 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند اندیشه, حافظ, #مولانا, سایه, کس تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
👈کلام عشق ۱ @alimoghadam 👈کلام عشق ۲ @kalameeshghalimoghadam 👈کلام عشق ۳ @noorkhariii 👈کلام عشق ۴ @alimoghadam4 ارتباط با ادمین:👇 @mahtabmoghaddamm

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 13 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته دین و مذهبی تبدیل کرده‌اند.

21 513
مشترکین
-1524 ساعت
-1127 روز
-32230 روز
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+4
در 1 کانال‌ها
مه '26
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+53
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+36
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+13
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+28
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+29
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+39
در 12 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+182
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+258
در 14 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+186
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+140
در 8 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+227
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+191
در 8 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+248
در 9 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+228
در 12 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+296
در 10 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+321
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+257
در 6 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+270
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+445
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+452
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+529
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+877
در 7 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+1 002
در 8 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+685
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+914
در 7 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+650
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+621
در 4 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+647
در 9 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+680
در 8 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+657
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+687
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+669
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+713
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+1 125
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+1 268
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+835
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+767
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+1 034
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+1 166
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+1 166
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+770
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+1 036
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+992
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+754
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+686
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+777
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+776
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+821
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+675
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+956
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+594
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
12 ژوئن0
11 ژوئن0
10 ژوئن0
09 ژوئن0
08 ژوئن+1
07 ژوئن0
06 ژوئن0
05 ژوئن0
04 ژوئن0
03 ژوئن+3
02 ژوئن0
01 ژوئن0
پست‌های کانال
کانال کلام عشق «نوشتاری» ❤️ لینک‌یاب کانال ❤️لینک‌یاب شرح مثنوی

2
کانال کلام عشق «نوشتاری» ❤️ لینک‌یاب کانال ❤️لینک‌یاب شرح مثنوی
1
3
پروردگارا تو را سپاس می‌گوییم که پس از هشتصد سال، ما را بر سفره‌ی گسترده‌ی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی نشاندی. پروردگارا بابت تمام اوصاف بشری که به آن‌ها موصوف شده‌ایم، در آن‌ها گرفتار آمده‌ایم و خود را همان صفات پنداشته‌ایم، توبه می‌کنیم. ما را از شرّ وجودمان، از شرّ نفس‌مان و از شرّ هویت‌های باطل رهایی بخش. «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» در پناه نور و عشق الهی باشید. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه نوزدهم
701
4
بیت ۲۸۵۲ «بلک از دجله چو واقف آمدی آن سبو را بر سر سنگی زدی»   می‌گوید اگر می‌دانستی خداوند چه دجله پرآب و عظیمی در اختیار دارد، حتماً این کوزه‌های کوچک را بر سنگ می‌کوبیدی و می‌شکستی. حضرت مولانا بیش از هر چیز در جست‌وجوی علم باطنی است؛ علمی درونی که به رودخانه الهی متصل باشد و بی‌گمان خود نیز به آن دست یافته بود؛ چنان دست یافته بود که آشکارا اعتراف می‌کند: «من از دجله خبر دارم.» پس خداوند برای حضرت مولانا پیری می‌فرستد به نام شمس تبریزی و چنان وصلی برای او پدید می‌آورد که به دجله متصل می‌شود. نخستین کاری که انجام می‌دهد، شکستن سبوی خویش است یعنی کلاس درس، آموزش‌های ظاهری و همه آنچه را که پیش‌تر به آن دل‌بسته بود، کنار می‌گذارد. حرف دیگری باید بزنم؛ حرف او به اشعار حضرت مولانا تبدیل می‌شود، اشعاری که همچنان زنده‌اند و در هر جلسه با ما سخن می‌گویند. این کتاب، کتابی زنده است؛ همان‌گونه که قرآن کتابی زنده است، این اثر نیز در شمار کتاب‌های زنده قرار دارد. اتصال این کتاب به سرچشمه‌ای عظیم برقرار است و در آن، دجله‌ای از آگاهی جریان دارد یعنی رودی از معرفت در آن روان است. شما ظاهر این کتاب را می‌خوانید اما در پس این ظاهر، باطنی پاک‌کننده و آگاهی‌بخش نهفته است که در میان ابیات معنوی این اثر گران‌سنگ جاری است. ان‌شاءالله این کتاب مورد استفاده‌ی همه‌ی ما قرار گیرد و خداوند به ما فرصتی عطا فرماید تا بتوانیم بخش‌های بیشتری از آن را شرح دهیم، بخوانیم و از آن بهره‌مند شویم. من شخصاً هر زمان که از کتاب مثنوی معنوی دور شده‌ام، احساس کرده‌ام زمخت شده‌ام؛ لطافت وجودم کاهش یافته و فهم معنوی‌ام کم‌رنگ شده است. هرگاه این کتاب را کنار گذاشته‌ام و مدتی با آن مأنوس نبوده‌ام، واقعاً احساس کرده‌ام جریانی که به آن متصل بودم، از من جدا شده است؛ گویی سیمی که مرا به سرچشمه‌ای وصل می‌کرد، قطع شده باشد. این کتابی است که خداوند خواسته است به زبان پارسی نوشته شود تا ما پارسی‌زبانان بتوانیم آن را بفهمیم. پس تا می‌توانید از این نعمت بهره ببرید. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه هجدهم
523
5
ابیات ۲۸۵۰ تا ۲۸۵۱ «بار اعرابی بدان معذور بود کو ز دجله بی‌خبر بود و ز رود» اعرابی حق داشت، او بی‌سواد بود، بیابان‌گرد بود و خداوند نیز او را می‌پذیرد زیرا معذور بود و عذر داشت. چرا؟ چون شرایط آموزشی و شرایط زندگی او، دور از دجله بود. دجله در اینجا نماد آگاهی است و‌ آب، روان الهی را تداعی می‌کند. او از این جریان آگاهی که به علم الهی متصل است، بی‌خبر بود. نمی‌دانست که خداوند چه عطایا و هدایا و بخشش‌هایی برای او مهیا کرده است. ما نیز از بسیاری از آن‌ها بهره نمی‌بریم، زیرا اتصال به رودخانه الهی را نیاموخته‌ایم. «گر ز دجله باخبر بودی چو ما او نبردی آن سبو را جا به جا» حضرت مولانا در اینجا از واژه «ما» استفاده می‌کند. در مراتب معنوی، ارواح برای خود احترام ویژه‌ای قائل‌ هستند و معمولاً خود را با «ما» معرفی می‌کنند، نه با «من»، فرشتگان نیز در بسیاری موارد خود را با «ما» معرفی می‌کنند و رب و مجردات خودشان را «ما» و در مرتبه‌ای بالاتر معرفی می‌کنند. در اینجا مولانا به‌گونه‌ای ظریف خود را معرفی می‌کند و می‌گوید «من از ماجرای دجله خبر دارم.» چرا؟ چون می‌گویید ما هستیم. «گر ز دجله باخبر بودی چو ما» دجله نماد جریان بی‌پایان علم الهی است. نخستین کاری که شمس تبریزی انجام داد، این بود که کتاب‌های مولانا را در آب انداخت. وقتی آن‌ها را در آب افکند، در حقیقت می‌خواست بگوید که این آب به جریان آگاهی عظیمی متصل است که همه کتاب‌ها در برابر آن ناچیز هستند؛ باید به خود آن جریان متصل شد، نه اینکه صرفاً به نوشته‌ها وصل شوید. مولانا در اینجا پیام می‌دهد که از آن جریان آگاه است. به‌صراحت می‌گوید: «گر ز دجله باخبر بودی چو ما  او نبردی آن سبو را جا به جا» یعنی من از دجله خبر دارم پس جناب مولانا دیگر نیازی ندارد که تنها کتابی را همراه ببرد یا کلاس درسی برپا کند. درس مولانا پنهان است؛ روحی در درون آن جاری است، همچون آبی که پس از هشتصد سال هنوز ما را می‌شوید. امروز بعد از هشتصد سال درمی‌یابیم که مولانا تنها با کلماتش سخن نمی‌گوید، بلکه با آن آب پنهانی که در میان اشعارش جاری است، وجود ما را تطهیر می‌کند. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه هفدهم
296
6
بیت ۲۸۴۹ «ما سبوها پر به دجله می‌بریم گر نه خر دانیم خود را ما خریم» چند بیت قبل گفته بود که آن نحوی خر و ناآگاه بود؛ می‌گوید ما هم که می‌گوییم این عبادت‌ها را کردیم، این کارهای خیر را کردیم، در راه خدا این گام‌ها را برداشتیم، داریم یک سبوی آب به کنار دجله می‌بریم که فکر می‌کنیم خیلی کار کرده‌ایم. «ما سبوها پر به دجله می‌بریم» می‌گوید اگر خودمان خودمان را خر ندانیم واقعیت امر این است که ما خیلی خر هستیم. اگر امروز حضرت مولانا به ما می‌گوید «خیلی خری» و من از این سخن ناراحت شوم، پس هنوز «منی» در وجودم هست؛ همان منی که از این‌که حکیمی چون مولانا به او گفته است «بسیار خری»، آزرده می‌شود. نکته جالب آن است که در شهر اصفهان، واژه «خر» ـ دست‌کم در گذشته ـ واژه‌ای محبت‌آمیز بود یعنی اگر به کسی می‌گفتند «خیلی خری»، مقصودشان این بود که او را بسیار دوست دارند. چه‌بسا این تعبیر بخشی از ادبیات و فرهنگ مردمان آن دیار بوده است. بنابراین، نه از سر بی‌ادبی، بلکه در معاشرت‌های روزمره نیز این واژه را به کار می‌بردند. حتی هنگام صدا زدن یکدیگر، بی‌پرده می‌گفتند «خر!» و شاید امروز اگر چنین واژه‌ای را به کار ببریم، زشت و ناپسند به نظر برسد اما ممکن است در اصل، یادآوری این حقیقت بوده باشد که «یادتان باشد همه شما خر هستید؛ مبادا احساس منیت و بزرگی در وجودتان شکل بگیرد.» گویی می‌خواستند بگویند «ما گروهی خر هستیم که دور هم جمع شده‌ایم؛ پس مبادا احساس بزرگی و برتری در ما پدید آید.» چه‌بسا حکیمان این طنز را آفریده بودند و در زبان مردم اصفهان جاری ساخته بودند و ما گمان می‌کردیم که این تنها از عوام سرچشمه گرفته است. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه شانزدهم
134
7
ابیات ۲۸۴۷ تا ۲۸۴۸ «فقهِ فقه و نَحوِ نحو و صَرفِ صرف در کم آمد یابی ای یار شگرف» در جلسه‌ی پیش، حضرت مولانا سه علم را در علوم انسانی گذاشتند که فقه و نحو و صرف بود. اکنون می‌گوید فقه، فقه یعنی اصل فقه و اصل نحو و اصل صرف را اگر می‌خواهید، بیاموزید در «کم آمد»، کم آمد مثل این است که من بگویم من خیلی دارم، یکی می‌آید می‌گوید نه، من متواضع و کم‌آمد هستم یعنی در تواضع و فروتنی بودن است. «در کم آمد یابی ای یار شگرف» ای کسی که شگفتی‌آفرینی، باید سطح خود را پایین بیاوری؛ تو در کم آمد هم فقه داری، هم نحو داری، هم صرف داری. «آن سبوی آب دانش‌های ماست وان خلیفه دجله‌ی علم خداست» داستان جلسات پیشین خلیفه و اعرابی؛ یک سبوی آب آورده بود، گفت این سبویی که شما آوردی، این اطلاعات خودت است، هویت فردی شما است می‌گوید این که به درد نمی‌خورد. حال آن‌که خلیفه از تو قبول کرد اما واقعیت این است که چیز خاصی نیست. «آن سبوی آب» دانش‌های ما است، دانش‌های ما هم بسیار سطحی است؛ ما یک چیز بسیار سطحی آورده‌ایم و آن خلیفه‌ای که در واقع وقتی می‌گوییم خلیفه، به معنای سلطان است، که برای خود دجله دارد و علم او علم الهی است و‌متصل به عالم غیب و شهادت است یعنی به منبع علم غیبی و علم آشکار متصل است می‌گوید آن علم به درد می‌خورد، این چیزی که شما آورده‌اید ارزنده نیست. «ما سبوها پر به دجله می‌بریم گر نه خر دانیم خود را ما خریم» چند بیت قبل گفته بود که آن نحوی خر و ناآگاه بود؛ می‌گوید ما هم که می‌گوییم این عبادت‌ها را کردیم، این کارهای خیر را کردیم، در راه خدا این گام‌ها را برداشتیم، داریم یک سبوی آب به کنار دجله می‌بریم که فکر می‌کنیم خیلی کار کرده‌ایم. «ما سبوها پر به دجله می‌بریم» می‌گوید اگر خودمان خودمان را خر ندانیم واقعیت امر این است که ما خیلی خر هستیم. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه پانزدهم
239
8
بیت ۲۸۴۶ «مردِ نحوی را از آن در دوختیم تا شما را نحوِ محو آموختیم» برنامه تلویزیونی عروسکی بود که در آن اشاره به «در دوختیم» شده بود که می‌گفت می‌آیم تو را می‌دوزم، همه فکر می‌کردند این اصطلاح مدرن است در صورتی که این اصلطلاحی قدیمی است. «مرد نحوی را از آن در دوختیم» در دوختیم یعنی کنار گذاشتیم، مثل این است که بگوییم کارایی نداری. مثل این است که بگویم این کیسه دیگر در آن چیزی نیست؛ دهانه‌اش را بدوز و کنار بگذار یعنی آن را هیچ کردیم، از میان برداشتیم. این‌ها را حضرت مولانا بیان می‌کند. می‌گوید من برای این آمدم که مثال نحوی را زدم و مرد نحوی را در برابر شما از اعتبار انداختم و دوختم و کنار گذاشتم. «مرد نحوی را از آن در دوختیم تا شما را نحو محو آموختیم» تا به شما بیاموزیم که این قواعد عرفان نظری و شریعت ظاهری که به کار می‌برید، این‌ها به درد نمی‌خورد؛ باید به عمق آن بروید و محو شوید و محو شدن، بی‌چیز شدن است. اکنون تابلوی خیال و ذهن ما پر از نوشته است؛ باید همه‌ی آنها پاک و محو شود و چیزی به نام «من» باقی نماند. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه چهاردهم
86
9
ابیات ۲۸۴۴ تا ۲۸۴۵ «ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای این زمان چون خر بر این یخ مانده‌ای» هنگامی که زمین یخ‌زده باشد، چهارپایان به‌سختی می‌توانند حرکت کنند و مدام می‌لغزند. مولانا می‌گوید تو که عمری دیگران را خر می‌پنداشتی و با دیده حقارت به آنان می‌نگریستی، اکنون خود همانند خری شده‌ای که بر سطح یخ گرفتار آمده و پیوسته می‌لغزد و بر زمین می‌افتد و نمی‌تواند دست‌وپای خود را جمع کند. «گر تو علامه زمانی در جهان نک فنای این جهان بین این زمان» اگر کسی همه‌کاره و بسیار باسواد باشد، به او «علامه» گفته می‌شود یعنی کسی که بر تمامی علومِ زمانه‌ی خود مسلط باشد. امّا در دورانِ ما دیگر کمتر کسی می‌تواند علامه باشد، مگر آن‌که گفته شود علامه در یک حوزه‌ی خاص، مانند علوم انسانی زیرا دیگر امکان ندارد کسی فیزیک، شیمی و همه‌ی شاخه‌های دانش را در حدّ کمال بداند. امروزه می‌توان گفت که تعریفِ علامه به‌نوعی پایان یافته است، چرا که حجمِ علم بسیار گسترده شده است. «گر تو علامه زمانی در جهان» یعنی کسی که همه‌ی علومِ جهان را می‌دانی، باید بگویم که این علوم، در حقیقت چندان به کار نمی‌آیند. «نک فنای این جهان بین این زمان» الان بدان که در این دوره و زمانه باید فنا شوی و‌ هیچ‌یک از این دانش‌ها به آن معنا کارگشا نیست. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه سیزدهم
97
10
بیت ۲۸۴۳ «چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهد بر فرق سر» هنگامی از این منِ ذهنی، از این اوضاع ایگویی که در آن گرفتارید، مردید چون که می‌گوید: «بمیرید، بمیرید» یعنی از این نفس بمیرید. «چون بمردی تو ز اوصاف بشر» از این اوصافی که الهی نیست، اوصاف بشری است؛ من می‌گویم من بداخلاقم، من مغرورم، من خودخواهم، من کینه‌توزم، من راحت‌طلبم، این‌ها اوصاف من‌اند دیگر، هیچ‌کدام اسماء الهی نیستند. می‌گوید وقتی که تو می‌خواهی بیایی دو تا راه‌حل داری یا می‌آیی این اوصافت را الهی می‌کنی با اسماء الهی، مثلاً کینه‌توزی با صفت کریم پروردگار به کرم تبدیل می‌کنی، پس تمام شد رفت، آن فرد کینه‌توز دیگر مرد یا اینکه نه کلاً خودت را می‌کشی که اوصاف دفن بشود یعنی کلاً چنان در تواضع قرار می‌گیری که دیگر اصلاً منی وجود ندارد که بخواهد یکی از این صفت‌ها به آن بچسبد. پس دو تا راه‌حل داریم یا اندک‌اندک خودمان را پاک می‌کنیم با اوصاف الهی و اوصاف بشری‌ را کنار می‌گذاریم یا کلاً یک توبهٔ محکم از نفسمان می‌کنیم؛ «اعوذ بالله من نفسی» من از خودم به خدا پناه می‌برم، دیگر خودی وجود ندارد که این خودی که وجود داشته باشد بخواهد خشمگین شود که این اتفاق می‌افتد. به نظر من ترکیب دوتا نیاز است یعنی هم باید آدم آرام‌آرام صفت‌هایش را با صفت‌های الهی جایگزین کند، هم هر از گاهی یک‌دفعه خودش را به محو بزند بگوید من تمام هستم. اگر چنین کنید، این بحر و دریایی که اکنون با تلاطم خود شما را می‌آزارد، به «بحر اسرار» تبدیل خواهد شد یعنی تبدیل به کلی راز و آموزش‌های خوب می‌شود. «بحر اسرارت نهد بر فرق سر» یعنی شما را بالا می‌آورد و بر صدر می‌نشاند. هرگاه در عمق خداشناسی فرو روید، خداوند به شما عزت می‌بخشد و مقام معنوی‌تان را ارتقا می‌دهد. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه دوازدهم
213
11
بیت ۲۸۴۲ «آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد» یعنی تنها زمانی می‌توانی از این دریای پرتلاطم نجات یابی که محو شوی یا بمیری. مرده هنگامی که در آب قرار می‌گیرد، دیگر دست و پا نمی‌زند و بر سطح آب می‌ایستد. اما تا زمانی که تقلا می‌کند، بیشتر فرو می‌رود. در دریای الهی نیز باید چنین بود. این تمثیل برگرفته از سخن امام محمد غزالی است که می‌فرمود انسان در مقام توکل باید همچون مرده‌ای در دستان غسال باشد یعنی در مرتبه‌ای از تسلیم قرار گیرد که خود را به تقدیر الهی بسپارد. «آب دریا مرده را بر سر نهد» یعنی او را به سطح می‌آورد و رهایش نمی‌کند. «ور بود زنده ز دریا کی رهد» اما اگر هنوز دارای حیات مجازی، هویت مجازی و منیت مجازی باشید، نمی‌توانید از این دریا عبور کنید. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه یازدهم
87
12
بیت ۲۸۴۱ «محو می‌باید نه نحو اینجا بدان گر تو محوی بی‌خطر در آب ران» در جلسه گذشته از «دانشِ محو» در اندیشه حضرت مولانا سخن گفته شد؛ آنجا که می‌فرماید: «باز استادی که او محوِ ره است جانِ شاگردش از او محوِ شه است» ایشان بیان می‌کردند که برخی از استادان، دانشِ محو شدن را می‌دانند. اما محو شدن چیست؟ دریایی از رحمت الهی وجود دارد، اما ما جرأت فرو رفتن در آن را نداریم؛ زیرا نمی‌توانیم ساحل امن خود را ترک کنیم. همواره می‌خواهیم حسابمان پر از پول باشد، خانه‌مان مرتب باشد، زندگی‌مان سامان داشته باشد و همه چیز در امنیت کامل قرار گیرد. همین دلبستگی به امنیت، مانع بسیاری از تجربه‌های ما می‌شود. در حالی که آن کس که در اقیانوس رحمت الهی شیرجه می‌زند، محو می‌شود. چرا؟ زیرا من و شما هر یک قطره‌ای از روح الهی هستیم. این قطره هنگامی که به دریا برسد، خود دریا می‌شود. تا چه زمانی می‌خواهیم قطره باقی بمانیم؟ سرانجام باید سفر کنیم و به دریا برسیم. «محو می‌باید نه نحو اینجا بدان» «محو می‌باید» می‌گفت تو که یک عمری رفتی درس تئوری خواندی، باید فنون محو شدن در دریا را یاد بگیری یعنی جزئی از دریای الهی شوی. این دریا پر از تلاطم است، نمی‌توانی در کشتی امن باشی؛ باید در این‌ آب محو شوی. «گر تو محوی بی‌خطر در آب ران» اگر محو شدن در آب را می‌دانی یعنی یکی شدن با اقیانوس هستی را، راحت می‌توانی در آب حرکت کنی. بزرگواران، گاهی مشکلاتی در زندگی وجود دارد که ما آن‌ها را نمی‌پذیریم و می‌گوییم این‌ها بیرون از زندگی ما هستند؛ این مشکلات متعلق به ما نیستند و ما باید در آسودگی کامل باشیم. اما زمانی که می‌پذیریم این دشواری‌ها بخشی از زندگی ما هستند، بخشی از تقدیر و مسیر ما محسوب می‌شوند، نگاه ما تغییر می‌کند و‌ محو می‌شود یعنی شما بر تابلوی ذهن خود با حروف درشت نوشته‌اید فلان مشکلات را دارم اما هنگامی که بپذیرید آنچه می‌بینید بخشی از تقدیر شماست و باید آرام‌آرام حل شود، آن واژه از تابلوی ذهن محو می‌شود. دیگر آن را به عنوان یک بحران یا مانع نمی‌بینید و شگفت آنکه هنگامی که محو شد، حل شدن آن نیز آغاز می‌شود. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه دهم
89
13
«گفت کل عمرت ای نحوی فناست زانک کشتی غرق این گردابهاست» پیش‌تر گفته بود نیمی از عمرت فنا شده است اما اکنون کشتیبان یا عرفان عملی می‌گوید کل عمرت فناست زیرا کشتی در حال غرق شدن در این گرداب‌ها است و همه ما در آب فرو می‌رویم و تو تنها به علم و درس مشغول بوده‌ای و کار عملی انجام نداده‌ای. این موضوع هم در مسائل زندگی بسیار ارزشمند است، هم در کسب‌وکار، و هم در دانش یعنی انسان باید حتماً تجربه عملی و آزمایشی در زندگی خود داشته باشد وگرنه دانشی که تنها به صورت ذهنی کسب شود، بی‌ارزش است و فقط فضای ذهن را پر می‌کند. باید آن را عملی کرد. از همین رو، نظام تربیتی خداوند برای ما رنج‌های مختصری می‌فرستد تا تمرین کنیم. برای مثال، کودکی در حال گریه است یا نوجوانی خواسته‌ای دارد؛ ما می‌پرسیم چرا این‌ها در رنج‌ هستند، در حالی که آگاه نیستیم در نظام تربیتی پروردگار، خداوند در حال آموزش عملی آنان است. بزرگواران، هنگامی که از سختی‌ها فرار می‌کنیم، در حقیقت از آموزش‌های عملی پروردگار فرار کرده‌ایم. «نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد» پس اگر در زندگی ما فراز و نشیب وجود دارد، مانند دوران جنگ یا پس از جنگ، که اقتصادها به هم ریخته و مردم نمی‌دانند چه کنند، این‌ها همه می‌تواند برای ما سازنده باشد. این دوره‌ها می‌تواند فرصتی برای رشد، ارتقای اندیشه و گرفتار ترس و بن‌بست نشویم. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه نهم
76
14
ابیات ۲۸۳۸ تا ۲۸۴۰ «باد کشتی را به گردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحوی بلند هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو گفت کل عمرت ای نحوی فناست زانک کشتی غرق این گردابهاست» در اینجا تمام داستان آشکار می‌شود. بزرگواران، هر جا که انسان ادعایی کند، بی‌تردید خداوند او را در موقعیتی قرار می‌دهد تا دریابد آن ادعا به کارش نمی‌آید. برای نمونه، من می‌گویم هنر کنترل ذهن دارم؛ می‌توانم ذهنم را ساکت نگه دارم، می‌توانم در خشم و ناامیدی خود را کنترل کنم. اما ناگهان در موقعیتی قرار می‌گیرم که فشار آن چنان سنگین است که از عهده‌اش برنمی‌آیم. می‌گویند شخصی بود که حریف ده نفر می‌شد و توان مقابله با ده مرد جنگی را داشت اما هنگامی که یازده نفر بر او تاختند، شکست خورد. جهان چنین است اگر قدرت شما به اندازه ده مرد جنگی باشد، یازده نفر را در برابر تو قرار می‌دهند. پس بهتر است که ادعایی نداشته باشیم. «باد، کشتی را به گرداب افکند» گرداب چیست؟ بزرگواران، زمانی که جریان‌های چرخشی در هوا پدید می‌آیند اگر این چرخش بر سطح زمین باشد، به گردباد تبدیل می‌شود. در بیابان‌ها گاهی می‌توان این ستون‌های چرخان را مشاهده کرد. باد همواره به صورت مستقیم حرکت نمی‌کند، بلکه گاه به شکل گردابه‌ای می‌چرخد و گردباد پدید می‌آورد. اگر همین پدیده بر سطح دریا رخ دهد، موج ایجاد می‌شود و به‌تدریج نقطه‌ای از آب شروع به چرخیدن می‌کند. این چرخش حفره‌ای در آب به وجود می‌آورد که هر شناوری در آن وارد شود، به درون آن کشیده می‌شود مگر آنکه شناور به اندازه‌ای بزرگ باشد که عرض آن از عرض گردابه بیشتر باشد و بتواند از آن عبور کند. پس بادی که طوفان ایجاد می‌کند، می‌تواند گردابه نیز پدید آورد. بنابراین ما هم گردباد و هم گرداب داریم. در اینجا باد، کشتی را به گردابی افکند و کشتی در آن گرفتار شد. «گفت کشتیبان بدان نحوی بلند» این واژه «بلند» نیز معنایی دارد، گویی می‌خواهد بگوید دلش اندکی خنک شد. حتی اهل طریقت نیز گاهی می‌خواهند به اهل ظاهر بگویند آیا متوجه هستی که عمری ادعا می‌کردی و اکنون در دام افتاده‌ای؟ واژه‌ها در این داستان به زیبایی احساسات نهفته را بیان می‌کنند. «هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو» آشنا در اینجا به معنای شنا است. آنچه امروز «شنا» می‌گوییم، در اصل همان «آشنا» بوده است. آشنا کردن یعنی شنا کردن. «هیچ دانی آشنا کردن بگو» آیا شنا کردن می‌دانی؟ «گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو» گفت نه بلد نیستم. تا چند بیت پیش، آن استاد نحو یا نحویِ خودپرست بود و به محض آنکه وارد کشتی شد، با تندی به کشتیبان گفت که نیمی از عمرت را بر باد داده‌ای اما اکنون که به گرفتاری افتادند مؤدب شد و گفت «نی ای خوش‌جواب خوب‌رو» تا پیش از این، چنین تعبیری به کار نمی‌برد و نمی‌گفت «خوب‌رو» یعنی خوش‌چهره و زیبا سخن نمی‌گفت اما اکنون که در تنگنا گرفتار شد، ناگهان حالتی از عرفان عملی در او پدید آمد و با تمجید و احترام با او سخن گفت. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه هشتم
87
15
بیت ۲۸۳۷ «دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب لیک آن دم کرد خامش از جواب» تاب در اینجا به معنای عتاب است یعنی هنگامی که به کسی سخنی تلخ و سرزنش‌آمیز گفته شود، آن را عتاب می‌نامند. دل کشتیبان از آن سخن شکست، اما هیچ پاسخی نداد. «لیک آن دم کرد خاموش از جواب» یعنی در همان لحظه سکوت اختیار کرد و پاسخی نگفت. در اینجا «خاموش» لقب حضرت مولانا است و گویی ایشان خود را در این داستان مثال می‌زنند. طبیعی است که این داستان‌ها به دورانی اشاره دارد که فقیهی بزرگ همچون مولانا، شاگرد شخصی چون شمس شده بود و بسیاری از عالمان بزرگ در شهر ارزشمند و زیبای قونیه، مولانا را مورد عتاب قرار می‌دادند که چرا به شخصی به ظاهر بی‌سواد چون شمس دل بسته‌ای و چرا درس و کلاس رسمی خود را تعطیل کرده‌ای. حضرت مولانا در میان این چالش‌ها به سر می‌برد و در این داستان نیز اشاراتی به آن دوران دارد. گویی «خاموش» خود مولاناست؛ یعنی کشتیبان نمادی از حضرت مولانا است و لقب او نیز خاموش است. اما چگونه ممکن است کسی که لقبش خاموش است، این همه شعر سروده باشد؟ اکنون بیش از شصت هزار بیت شعر از حضرت مولانا در اختیار داریم. در حقیقت، انسانی که او را «خاموش» می‌نامند، این حجم عظیم از معارف و اشعار را از خود به یادگار گذاشته است. از زمانی که در جلسه پیش سخن از «دانش فقر» به میان آمد، روشن شد که دانش فقر، برخلاف ظاهرش، ثروتی عظیم در درون خود دارد؛ با این حال، صاحبان این راه می‌گویند ما فقیر هستیم. این، فرمول جهان است؛ ادعا انسان را به زمین می‌زند و تواضع او را بالا می‌برد. هرچه انسان بیشتر مدعی باشد، بیشتر در معرض شکست قرار می‌گیرد و هرچه متواضع‌تر باشد، بیشتر رشد می‌کند. در حقیقت، جهان گردنِ گردنکشان را می‌شکند؛ از این رو بهتر است که ما زندگی را با تواضع و فروتنی سپری کنیم. طریقت حضرت مولانا، طریقت نیستی است. اینکه همواره نماد حضرت مولانا را «هیچ» قرار می‌دهند و انواع طرح‌ها و نشانه‌ها را با کلمه «هیچ» می‌آفرینند، درست از همین معنا سرچشمه می‌گیرد. لقب حضرت مولانا لقب «خاموش» است و طریقت او نیز «هیچ» است یعنی اصلاً من هیچ ندارم، چیزی ندارم. با وجود این همه سخن، باز می‌گوید هیچ یعنی آنچه شما می‌بینید، هیچ است. اگر بگوید من کتابی دارم، من نویسنده‌ام، من چیزی دارم، از طریقت هیچ یا طریقت نیستی خارج می‌شود. اگر بگوید من جایگاهی دارم، باز از آن مقام فاصله گرفته است. برای مثال، اینکه بگوییم طریقت مولویه یا طریقت مولانا، که اکنون در قونیه و برخی کشورها رواج دارد آیا همان طریقت حضرت مولاناست؟ خیر. طریقت حضرت مولانا، طریقت هیچ است؛ طریقت نیستی است، طریقت خاموشی است. آنچه امروز برگزار می‌شود، منتسب به حضرت مولانا است اما خود حضرت مولانا چیزی به نام طریقت برای خویش قائل نیستند. طریقت ایشان در صفر بودن، در هیچ بودن و در فنا است. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه هفتم
94
16
ابیات ۲۸۳۵ تا ۲۸۳۶ «آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست» «در نشست» یعنی سوار کشتی شد و در آن جای گرفت. استادی از علم نحو وارد کشتی شد و هنوز چیزی نگذشته بود که نشانه‌های تکبر و بی‌ادبی خود را آشکار ساخت. بزرگواران، دانشی که عمق عملی پیدا نکند، انسان را گستاخ و بی‌ادب می‌سازد. برای نمونه اگر کسی اندکی مطالب عرفانی و معنوی بداند اما آن‌ها را در زندگی خویش به کار نبسته باشد، پیوسته دیگران را مورد سرزنش قرار می‌دهد و می‌گوید «شما نمی‌فهمید، شما در جهل هستید، شما آگاهی ندارید.» زیرا این دانش هنوز در جان او عمق نیافته است. اگر خود انسان راهی را پیموده باشد، سلوکی کرده باشد، توبه‌ای کرده باشد و رنجی از آن مسیر چشیده باشد، دیگر به آسانی نمی‌تواند به دیگران اهانت کند. «رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست» یعنی هنوز وارد کشتی نشده بود که جدال خود را با کشتیبان آغاز کرد. «گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا» از او پرسید آیا از نحو چیزی آموخته‌ای؟ پاسخ داد نه. گفت پس نیمی از عمرت تباه شده است و زندگانی خویش را از دست داده‌ای. بزرگواران، در حکمت پارسی اصطلاحی به نام «نیمه عمر» وجود دارد معمولاً عمر انسان را حدود هشتاد سال در نظر می‌گرفتند و چهل سال را نیمه عمر می‌دانستند؛ سنی که زمان پختگی و خردورزی انسان به شمار می‌آمد. کسی که به چهل سالگی می‌رسید، دیگر می‌بایست از بازیگوشی فاصله گرفته و به مرتبه‌ای از فهم و تعادل دست یافته باشد؛ زیرا تعادل هورمونی، تعادل اندیشه و تجربه‌های زندگی در او شکل گرفته است. بنابراین، وقتی به کسی می‌گفتند «نیم عمرت را هدر داده‌ای»، مقصود این بود که چهل سال نخست زندگی خود را از دست داده‌ای. گویی باور بر این بود که آنچه باید آموخته شود، تا پیش از چهل سالگی آموخته می‌شود و پس از آن، زمان عمل کردن به دانسته‌ها فرامی‌رسد. به نوعی به او گفت که تو اساساً هیچ ارزشی نداری و تمام عمرت را از دست داده‌ای. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه ششم
84
17
این نکات را از آن جهت بیان می‌کنم که در این جلسات تنها قصد شرح مثنوی را نداریم؛ بلکه می‌خواهیم شیوه کتاب‌خوانی را نیز بیاموزیم. یکی از فنون مهم در مذاکره آن است که دریابیم طرف مقابل چه می‌اندیشد و چرا سخنی خاص را بر زبان می‌آورد. اکنون که کتاب حضرت مولانا را می‌خوانم، گویی با ایشان در حال گفت‌وگو و مذاکره هستم. در این گفت‌وگو، حضرت مولانا با ذهن مخاطب بازی می‌کنند. اگر ناآگاه باشم، ممکن است بگویم ایشان شیوه داستان‌سرایی را نمی‌دانسته‌اند اما اگر دریابم که هر عبارت و هر داستان دقیقاً در جای خود قرار گرفته است، احساس بسیار بهتری نسبت به یادگیری مطالب ایشان خواهم داشت. پس مثنوی، روشی آموزشی جامع در اختیار ما قرار می‌دهد و از همین رو در شمار آثار فاخر عرفانی قرار گرفته است زیرا همه چیز در آن در جایگاه درست خود قرار دارد. حتی اگر میان دفتر نخست و دفتر دوم مثنوی دو سال فاصله افتاده باشد و در ظاهر مسیر برخی داستان‌ها دگرگون شده باشد، باز همان هم درست است. اما چه کسی می‌تواند دریابد که این همه در جای خود قرار دارد؟ کسی که با مثنوی مسیری از رشد را طی کرده باشد. برای مثال، اگر با مثنوی مأنوس و عجین باشید، در بحران‌هایی که حتی وسوسه‌های شیطانی نیز ذهن شما را در محاصره می‌گیرند، ناگهان بیتی از مثنوی به یاری شما می‌آید و نجاتتان می‌دهد. این کتاب به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز زنده است و در همه زمان‌ها کارایی دارد. حکایت «نحوی و کشتیبان» نحوی کسی است که علم نحو، یا به تعبیر امروز، دستور زبان عربی را فراگرفته است و کشتیبان کسی است که راه گذر از دریای طوفانی را می‌داند. پس یکی تئوریسین و دیگری عملگرا؛ یکی عرفان نظری را می‌شناسد و دیگری کسی که تجربه عرفان عملی دارد این دو در سفری مشترک قرار می‌گیرند و این سفر، تمثیلی از زندگی است. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه پنجم
98
18
حضرت مولانا نیز پیوسته از موضوعی به موضوع دیگر می‌پرد و این جابه‌جایی‌ها کاملاً حساب‌شده است. این داستان‌ها همچون دانه‌های تسبیح‌ هستند؛ زمانی که نخ تسبیح از میان همه آن‌ها عبور کند، آشکار می‌شود که این دانه‌ها پراکنده نبوده‌اند، بلکه مجموعه‌ای منسجم را شکل می‌داده‌اند. این شیوه، روشی بسیار ارزشمند در آموزش است. اگر کسی بخواهد روش آموزشی مؤثری داشته باشد، باید بداند که مخاطب در چند دقیقه نخست، صرفاً در حال بررسی موضوع است. سپس شروع به تحلیل می‌کند و در جریان تحلیل، لجاجت‌ها، تعارض‌ها با باورهای پیشین و مخالفت‌های ذهنی او پدیدار می‌شود. انسان ذاتاً گرایش به لجاجت دارد و به شیوه‌های گوناگون مقاومت می‌کند. اگر شما یک مطلب را پیوسته و بدون تغییر ادامه دهید، مخاطب پس از مدتی در برابر آن موضع و لجاجت در برابر آموزش را شروع می‌کند. از این رو، پیش از آنکه مقاومت ذهنی او آغاز شود، باید موضوعی تازه، چالشی جدید یا سخنی دیگر را مطرح کنید. در این صورت، مخاطب برای لحظه‌ای تحلیل پیشین خود را رها می‌کند و به موضوع جدید می‌پردازد. در نتیجه، مطلب نخست در ناخودآگاه او آرام‌آرام جای می‌گیرد و هضم می‌شود. برای مثال، هنگامی که از «دانش فقر» سخن گفته می‌شود، ممکن است مخاطب بپرسد: چرا چنین سخنی می‌گویی؟ مگر دانش اهمیت ندارد؟ آیا بی‌سوادی را ترویج می‌کنی؟ اگر سخن درباره دانش فقر بی‌وقفه ادامه یابد، مقاومت ذهنی شکل می‌گیرد. اما ناگهان بحث به موضوعی دیگر منتقل می‌شود و در این فاصله، مفهوم دانش فقر در ناخودآگاه مخاطب حل می‌شود. سپس در پایان، او حقیقت آن را درمی‌یابد. از این رو، این شیوه آموزشی بسیار پیچیده و کارآمد است. کسانی که در حوزه آموزش فعالیت می‌کنند، می‌توانند از این روش بهره ببرند؛ بدین معنا که هرگاه ذهن مخاطب خسته شد یا مقاومت نشان داد، موضوعی دیگر را در همان مسیر اما با جلوه‌ای متفاوت مطرح کنند و سپس دوباره به بحث نخست بازگردند. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه چهارم
101
19
در اینجا، هنگامی که حضرت مولانا از نحو سخن می‌گویند، ناگهان داستان «نحوی و کشتیبان» را در میانه بحث مطرح می‌کنند. ساختار کتاب شریف مثنوی معنوی چنین است که گویی مخاطب را هیپنوتیزم می‌کند. چگونه؟ شما در حال دنبال کردن موضوعی هستید که ناگاه سخن به موضوعی دیگر کشیده می‌شود و سپس دوباره به جایگاه نخست بازمی‌گردد. بنابراین، مثنوی کتابی آکادمیک به معنای رایج آن نیست؛ بلکه کتابی است که هرگاه به نقطه‌ای می‌رسید، نمی‌گذارد از شراب آن معنا کاملاً سیراب شوید. هنوز جام نخست را به پایان نرسانده‌اید که جامی دیگر پیش روی شما می‌نهد. پیوسته ذهن را از موضوعی به موضوع دیگر می‌برد و بازمی‌گرداند. در ظاهر ممکن است گفته شود که حضرت مولانا ذهنی پراکنده داشته‌اند اما حقیقت آن است که این شیوه، یکی از بهترین روش‌های آموزشی است. قرآن کریم نیز چنین ساختاری دارد. قرآن به این صورت نیست که یک سوره را به طور کامل به داستان حضرت موسی اختصاص دهد بلکه در سوره‌های متعدد، بخش‌هایی از آن داستان بیان شده است و مخاطب باید این قطعات را در کنار یکدیگر قرار دهد تا تصویر کامل را دریابد. از این رو، گاه گفته می‌شود که برخی از ابیات مولانا شایسته نیست یا دارای اشکال است اما باید توجه داشت که نباید تنها یک بخش را دید بلکه لازم است کل کتاب را به صورت یک مجموعه واحد نگریست. همان‌گونه که در قرآن نیز نمی‌توان تنها یک آیه را جدا کرد و بر اساس آن، شیوه‌ای کامل برای زندگی استخراج نمود بلکه باید همه آیات مرتبط را در کنار هم قرار داد. پس نظام آموزشی قرآن و نظام آموزشی مثنوی به یکدیگر شباهت دارند؛ هر دو، مطالب را در بخش‌های گوناگون و پراکنده بیان می‌کنند و تنها کسی می‌تواند معنای کامل آن‌ها را دریابد که این اجزا را به یکدیگر پیوند دهد. یک آیه در سوره‌ای است و آیه‌ای دیگر در سوره‌ای دیگر؛ باید آن‌ها را در کنار هم نهاد. هر بخش را می‌توان جداگانه ترجمه کرد اما اگر بخواهیم از آن فلسفه‌ای برای زندگی استخراج کنیم، کار دشوارتر خواهد شد. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه سوم
109
20
شیوه کتاب شریف مثنوی، شیوه داستان‌سرایی است. داستان همواره خطی پنهان در خود دارد؛ به گونه‌ای که در میانه یک داستان، سخنی مطرح می‌شود و ذهن را به داستان دیگری که با آن پیوند دارد، منتقل می‌کند؛ گویی زنجیره‌ای به هم پیوسته است که از ذهن حضرت مولانا پیوسته جاری می‌شود. در داستان اعرابی که سبویی را نزد پادشاه برد، در جایی حضرت مولانا فرمودند که فردی علم اصول می‌آموزد، دیگری علم فقه، و سومی علم نحو اما هیچ‌یک از این‌ها به کار نمی‌آید. آنچه به کار می‌آید، علم فقر است؛ علم بی‌چیزی، علم اینکه در برابر پروردگار هیچ نداریم. زمانی که فردی دارای سواد است و از او می‌پرسند دانش تو چیست، می‌گوید مثلاً تحصیلات دانشگاهی دارم و مدرکم مشخص است. در مقابل، اگر فردی اصلاً درس نخوانده باشد و از او بپرسند دانش تو چیست، معمولاً می‌گوید من بی‌سوادم اما اگر کسی بگوید «من دانش بی‌سوادی دارم»، برای ما نوعی تضاد ذهنی ایجاد می‌شود. مگر دانش بی‌سوادی هم وجود دارد؟ اگر دریافتید که کسی می‌گوید «من دانش بی‌سوادی دارم»، از کنار این سخن به سادگی عبور نکنید؛ زیرا او دانش خود را کامل کرده و دریافته است که به دانش عملی نیاز دارد، و آن دانش عملی همان دانش بی‌سوادی است یعنی پشت پا زدن به دانسته‌های پیشین و همه امور به صورت تجربی و عملی با جان آموختن است. پس حضرت مولانا در جلسه پیش فرمودند: «زین همه انواع دانش روز مرگ دانش فقر است ساز و راه برگ» یعنی از میان همه دانش‌ها، تنها دانش فقر است که می‌توان آن را به عنوان توشه آخرت با خود برد. دیگر دانش‌ها، هرچند ارزشمندند، اما برای جهان پس از مرگ و آخرت انسان سودی ندارند. در اینجا چون سخن از علم نحو به میان آمد، باید دانست که نحو به معنای ادبیات و فنون ادبی است. در زبان عربی، صرف و نحو را دستور زبان می‌نامند. گروهی نیز همواره در پی رعایت قواعد نحو هستند؛ می‌گویند این واژه را اشتباه به کار بردی، آن جمله را نادرست گفتی و باید آن را به شکل دیگری بیان می‌کردی. تا اندازه‌ای، سخن گفتن ادیبانه پسندیده است اما از نقطه‌ای به بعد، این کار به وسواس می‌انجامد و دشوار می‌شود. کاری که نحویان انجام می‌دهند نیز همین است که پیوسته به دیگران ایراد می‌گیرند و می‌گویند این سخن را اشتباه گفتی یا آن جمله را نادرست بیان کردی. معمولاً نحویان تمثیلی از جوانانی هستند که پیوسته بر کهنسالان و پیران خرده می‌گیرند. برای مثال، مادربزرگی سخن می‌گوید و در گفتارش چند خطای لفظی یا بیانی وجود دارد آنگاه نوه‌ها مدام به او ایراد می‌گیرند که چرا این سخن را گفتی. یا اندیشه‌ای دارد که ما آن را نمی‌پسندیم؛ در باب تربیت فرزند یا مسائل اقتصادی، پیوسته به نسل پیشین خود خرده می‌گیریم و آنان را کهنه‌اندیش می‌خوانیم؛ غافل از آنکه دانش آنان، دانش فقر است یعنی دانشی تجربی که آن را با زیستن آموخته‌اند. #علی_مقدم #شرح‌مثنوی_جلسه‌_صدوشصت #مولانا @alimoghadam صفحه دوم
136