uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

Відкрити в Telegram

فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این داستان‌ها اتفاق افتاده. https://t.me/Emptycreaturebot

Показати більше
795
Підписники
+124 години
+217 днів
+2530 днів
Архів дописів
واقعا بهار راست می‌گفت. اگر از شب قبل و صبح زود برنامه روزت رو نوشتی که هیچی، اگر ننوشتی اون روز پر.

این در رابطه با مغزم هم صدق می‌کنه. اگر درش بیارم و بذارم به عنوان دکوری پشت ویترین قطعا فایده بیشتری خواهد داشت تا وقتی که تو سرمه و دائما مایه عذاب.

اگر من با دست‌های خودم شکمم رو پاره کنم و معده‌ام رو دربیارم بندازم جلوی سگ به مراتب دردش کمتر از نگه داشتن این ارگان به درد نخوره.

بچها شما هم خانومی‌های مسن و مهربون می‌بینید دوست داشتید که مادربزرگتون می‌بودن؟ چون من بله.

نمی‌دونم اصلا برای پایان‌نامه می‌خوام رو آثار رولد دال و آر ال استاین و مگان مک‌دونالد کار کنم. کی به کیه.

امیدوارم دیرت شده باشه و قبل از اینکه از خونه بزنی بیرون جیشت بگیره.

صبح عالی متعالی متاسفانه بله.

اگر امشب هم خواب پایان‌نامه ببینم برای فردا صبح خشونت رو انتخاب می‌کنم.

یعنی مثلا من خودم جوری دارم با همه‌چیز برخورد می‌کنم حالا انگار دو قدم جلوتر برام ریدن.

نمی‌دونم بچها همه‌چیز زیادی داره تند حرکت نمی‌کنه؟

یک چیزی در دامپزشکی هست اینکه کیس هرچی جیغ و داد، چنگ و گاز بگیره تو باز باید به درمانت ادامه بدی. این متد در برابر بقیه شرایط زندگی هم‌ مفیده.

photo content
+5

شلوغ بودن مترو بعضی وقت‌ها باعث می‌شه بخوام گریه کنم.

Відеоповідомлення00:11

حتی سگ‌ها هم بله. انسان به عنوان اشرف مخلوقات که جای خود دارد.

این بچه کسی کنارش نباشه ساکت واینمسته و نمیذاره دارو بهش بدیم بعد به من میگید چرا وقتی مریض میشید لوس میشی.

دوشنبه‌ها ازم یک جسد متحرک می‌سازن.

For more than a decade of my life I decripted myself as nothing but a body, mass, something that constantly needs to be smaller. Filled my stomach with laxatives and supplements, hid my cold hands beneath my sleeves, said i'm fine, that it doesn't physically hurt to see my belly bump in the mirror, as small as it wants to be. I had to be small, invisible so I could survive. So I could run away from getting bruised by hands and rage and never-ending screams. Am I really nothing but a bizarre volume of flesh and fat? I have to get smaller, thinner, prettier. And I've tried, god knows I've tried so hard i became an expert in being fucking sick but it wasn't enough, it's never enough when you're sick. You're never good enough, thin enough, miserable enough. And God knows, for a single second i just want to feel like I am more than just belly and underarms and high cortisol and low carbohydrate and fasting and BMI and fat percentage and dietary and skin and bones and blah blah blah. I want to feel like I shouldn't be smaller, that i am slowed to take space, to breath, to make mistakes, I want to feel like I am allowed to not be sick anymore even though I know it's impossible.

تا به حال نشده این رو گوش کنم و نخوام چشمام رو گریه کنم.