uk
Feedback
داستان کوتاه

داستان کوتاه

Закритий канал

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу داستان کوتاه

Канал داستان کوتاه у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 116 383 підписників, посідаючи 45 місце в категорії Юриспруденція та 2 400 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 116 383 підписників.

За останніми даними від 29 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -629, а за останні 24 години на -413, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 4.21%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 7.41% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 4 911 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 8 649 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 52.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як زنعمو, هادی, v2ray, حالشو, رباب.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 30 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Юриспруденція.

116 383
Підписники
-41324 години
+3 4907 днів
-62930 день
Архів дописів
Repost from .

Repost from .
پیشگویی عجیب و باور نکردنی در مورد دلار و طلا ...♨️ مشاهده کامل خبر

Repost from .
🔹قیمت طلا هم اکنون همه رو شوکه کرد سایت رسمی اتحادیه طلا و جواهرات تهرانEttehaddiyeh tala@ داره لحظه ای قیمت میزنه

⭕️ تحلیل دقیق اتفاقات خاورمیانه و روابط ایران و آمریکا برای ۶ ماه آینده! 👇 https://t.me/+9ZH93vh1iKFjNDlk

پیشگویی باورنکردنی  از،آینده دولت پزشکیان ⤵️ https://t.me/+9ZH93vh1iKFjNDlk

Repost from .
🔹قیمت طلا هم اکنون همه رو شوکه کرد سایت رسمی اتحادیه طلا و جواهرات تهرانEttehaddiyeh tala@ داره لحظه ای قیمت میزنه

پیش‌بینی تحلیلگر معروف از اتفاقات سال 1405 ایران و جهان در کانال زیر پین شد(این تحلیلگر سقوط بشار اسد هم ۱ ماه قبلش گفته بود
پیش‌بینی تحلیلگر معروف از اتفاقات سال 1405 ایران و جهان در کانال زیر پین شد(این تحلیلگر سقوط بشار اسد هم ۱ ماه قبلش گفته بود با شهادت سید حسن رو) حتما عضو بشید و مشاهده کنید...حتی شهادت خامنه ای...... آیا بین ایران و آمریکامجدد جنگ میشه؟ درخواست بدهید و مطالعه کنید آدم باورش نمیشه چه اتفاقایی قراره بیوفته👇👇

⛔️خبر رسمی علی دایی و مهتاب حکمتی با آموزشهای رایگان برای کسای که شغل ندارن تا به امروز 18هزار شغل ایجاد کرده شماهم اگر شغل ندارین باآموزشهای این خیر صاحب درآمدبشین فقط کسای که شغل ندارن ویا درامدشون کفاف زندگی رانمیده کلیک کنن جهت عضو شدن کلیک کنین جهت عضوشدن کلیک کنین

Repost from .
اگر تو این بانک ها پول دارید زودتر پولاتونو خارج کنین 🔴علت و مشاهده لیست بانک ها:

Repost from .
🔹قیمت طلا هم اکنون همه رو شوکه کرد سایت رسمی اتحادیه طلا و جواهرات تهرانEttehaddiyeh tala@ داره لحظه ای قیمت میزنه

🔴 تنها کسی که جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل رو عید پیشبینی دقیق کرد، ترور سرداران سپاه رو دقیقا ۲ روز قبلش تو کانالش گفته بود! بعد تاریخ آتش‌بس رو اعلام کرد همان شد! الانم از تصمیم وحشتناک ترامپ و معامله ایران با اوکراین ها رو پرده برداشته! چی قراره سرمون بیاد دوباره جنگ نزدیکه‼️ @Khabar_Jang اینجا ببینید👈 نمیدونم به کجا وصله ولی از همه چی خبر داره! خودتون برید ببینید تا باورتون بشه

Repost from .
🔴هم قیمت بنزین تا ماه بعد و هم قیمت دلار و ماشین ایرانی رو تا اخر تیر گفته؛ این کانال تمام پیشبینی ها همراه تاریخ وقوع رو میگه:                    مشاهده ➡️

تمام فانوس های 🕯️ جهان را هم که روشن کنی شب، شب است‌‌ 🌙 آدم دلش کـه روشن باشـد ✨ تمام شبهای تاریخ را هم طاقت می‌آورد دلتـون‌ روشن به نـور حـق 🌟 شبتون بخیر و نگاه خـــدا پناهتان @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی  👉

🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی 👉

اوبونتو چیست ⁉️ یکی از پژوهشگران حوضه مردم‌شناسی، که برای تحقیق به آفریقا سفرکرده بود، روزی در یکی از قبایل، به تعدادی از بچه‌های بومی، یک بازی را پیشنهاد کرد. او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به سبد برسد، آن میوه‌های خوشمزه را برنده می‌شود. هنگامی که فرمان دویدن داده شد، آن بچه‌ها دستان یکدیگر را گرفتند و باهم دویدند و در کنار درخت خوشحال به دور آن سبد میوه نشستند. پژوهشگر که از رفتار بزرگ منشانه‌ی بچه‌ها هاج و واج بود، علت این رفتار آنها را پرسید و گفت: درحالی که یک نفر از شما می‌توانست به تنهایی همه میوه‌ها را برنده شود، چرا از هم جلو نزدید؟ آنها گفتند: اوبونتو به این معنا که: "چگونه یکی از ما می‌تواند خوشحال باشد، در حالی که دیگران ناراحتند"؟ کاش یک روز همه ما آدمها این‌طوری باشیم. اوبونتو در فرهنگ ژوسا به اين معناست: من هستم، چون ما هستيم خوبى را براى همه بخواهيد تا خداوند وكائنات به خودتان سوقش دهد. در دنيا همه چيز مثل يك پژواک عمل می‌کند. اوبونتو... @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

آهاى رفيق: اونقدر آدمها قبل من و تو به گذشتشون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن.. حالا کجان؟ رها کن رفیق.. رها کن بره.. گله ها
آهاى رفيق: اونقدر آدمها قبل من و تو به گذشتشون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن.. حالا کجان؟ رها کن رفیق.. رها کن بره.. گله ها را بگذار ! ناله ها را بس كن ! روزگار گوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی ! زندگی چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را ! فرصتی نيست كه صرف گله و ناله شود ! تا بجنبيم تمام است تمام ! شاد باشید و بخندید عمر کوتاه و زندگی گذراست👌 @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سوری #قسمت_پنجاهویک با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم شاید اگر شرایط نرمالی داشتم جوابم منفی بود ولی الان میخوام به خاطر بچم و البته خودم عاقلانه تصمیم بگیرم. شما خیلی این یک سال هوای منو داشتید و بهم لطف کردید. اگر الانم این موضوعو تایید میکنید دیگه جای حرفی نمیمونه.منم موافقم. + مبارک باشه دخترم. ان شاالله از این به بعد روی خوش زندگی رو ببینی. _ خیلی ممنون. آقا اسماعیل یه خواهش دیگه هم ازتون داشتم. + چی؟ _ اگر براتون مقدوره یه جوری خبر وضعیت و ازدواج منو به ننم برسونید.مطمئنا تا الان نصف عمر شده از فکر من. میدونم از روستا رفتن و کار براتون سخت میشه ولی به بانو بگید یه جوری به نارین و ننه خبر بده.+ نگران نباش حتما بهشون خبر میدم. اون بنده های خدا هم خیالشون از بابت تو راحت میشه دیگه.اون لحظه یه احساس آرامش خاصی گرفته بودم. شاید ازدواج با یه آدمی که دو برابر خود آدم سن داشته باشه برای خیلیا چیز خاصی نبود یا حتی بد میدونستنش ولی برای من همین که دوسم داشت و قرار بود ثبات مالی و احساسی داشته باشم و بچم تو آرامش بزرگ بشه کافی بود.هرچی به آقا اسماعیل اصرار کردم شب خونه ی ما بمونه قبول نکرد و رفت مسافر خونه.شب وقتی داشتم سفره ی شامو جمع میکردم همینجور تو افکار خودم بودم که فائزه گفت چیه تو فکری؟ _ راستش باید باهات صحبت کنم فائزه. + اتفاقی افتاده؟ _ اتفاق بد که نه.فائزه لبخند زد و گفت پس اتفاق خوبی افتاده؟ بگو ببینم چی شده؟من به آقا اسماعیل درمورد خواستگاری کلاهی گفتم.لبخند از روی لبش محو شد و گفت خب؟ _ آقا اسماعیل رفت مردونه باهاش صحبت کرد و بعد اومد با هم حرف زدیم. بهم گفت هیچ مشکلی تو این قضیه نمیبینه و برای من موقعیت خوبیه.منم میخوام قبول کنم. فائزه من خیلی فکر کردم، در حال حاضر عاقلانه ترین کار ممکن همینه.فائزه از سر جاش بلند شد و گفت داری بزرگترین اشتباه زندگیتو میکنی و رفت تو اتاق.فائزه تو بدترین شرایط زندگیم دستمو گرفته بود و سنگ صبورم شده بود و از هیچ کمکی دریغ نکرده بود. نظرش خیلی برام مهم بود. دلم میخواست راضی باشه ولی از طرفی میترسیدم این موقعیتو از دست بدم و بعدا پشیمونیش برام بمونه.اون شب هرچی سعی کردم دوباره باهاش حرف بزنم و قانعش کنم اصلا باهام صحبت نکرد و گفت هر کاری دوست داری بکن.روز بعد آقای کلاهی و آقا اسماعیل اومدن خونمون تا صحبتای تکمیلی رو بکنیم و قرار عقدو بذاریم. به فائزه گفتم مرخصی بگیره و خونه بمونه ولی گفت من نباشم بهتره و رفت سر کار.برای اینکه تنها نباشم از شهلا خانم خواهش کردم بیاد پایین تا بیش از این احساس بی کسی نکنم. خلاصه صحبتامون رو کردیم و سر همه چیز توافق کردیم و قرار شد روز بعد بریم محضر و عقد کنیم و یک هفته بعدش من برم خونه ی آقای کلاهی. این یه هفته رو هم برای این گفتم که فائزه رو از لحاظ روحی آماده کنم و یه دفعه تنها نشه.همون شب به فائزه گفتم چه قرارایی گذاشتیم. اولش ساکت بود ولی بعد زد زیر گریه و کلی داد و بیداد کرد که داری اشتباه میکنی و این کارو نکن.هرچی سعی میکردم آرومش کنم از موضعش کوتاه نمیومد.روز عقدمون رسید. من آماده منتظر آقا اسماعیل و آقای کلاهی بودم ولی فائزه همچنان نشسته بود یه گوشه و زانوی غم بغل گرفته بود. رفتم پیشش و گفتم یعنی نمیخوای تو مراسم عقد خواهرت شرکت کنی؟ + بیام که چی بشه؟ مگه وجود منم مهمه؟ _ معلومه که مهمه. تو تنها کس و کار منی. + اگه اینطوری بود به حرفم گوش میکردی. _ فائزه ما حرفامونو با هم زدیم. + نه تو فقط حرف خودتو زدی.پپدیگه از دستش داشتم کلافه میشدم. حتی یه دلیل قانع کننده هم نداشت ولی فقط مخالفت میکرد.دستاشو گرفتم تو دستام و گفتم ازت خواهش میکنم به خاطر من کوتاه بیا. خانواده و پشت من فقط تویی.تنهام نذار. @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سوری #قسمت_پنجاه یه حس عجیبی داشتم. هرچی بود باعث شد قاطعانه جواب منفی ندم و فرصت بیشتری برای فکر کردن بخوام.اون شب وقتی به فائزه درمورد این مسائل گفتم بازم مثل قبل ناراحت شد و سرزنشم کرد و گفت دیگه مطمئن شدم یه ریگی تو کفششه وگرنه همچین پیشنهاد عجیبی نمیداد.وقتی دیدم اینقدر نسبت به این شرایط گارد داره دیگه حرفی نزدم. فقط خدا خدا میکردم زودتر آقا اسماعیل بیاد بهم سر بزنه تا بتونم باهاش در این مورد مشورت کنم. جلوی فائزه هم دیگه حرفی نمیزدم که باهام مخالفت نکنه.یه روز که فائزه سر کار بود و شهلا خانم اومده بود پیشم و داشتیم صحبت میکردیم درمورد خواستگاری کلاهی و مخالفت فائزه بهش گفتم. شهلا خانم گفت اگه همینجوری که میگی باشه خیلی موقعیت خوبیه، بعد کمی مکث کرد و گفت بین خودمون باشه ولی ممکنه فائزه حسادت کنه یا بخاطر وابستگیش به تو و بچه مخالف باشه. شاید میترسه بازم تنها بشه.حرفای شهلا خانم منطقی بود ولی نمیتونستم قبول کنم که فائزه به خاطر خودش جلوی خوشبختی منو بگیره.تقریبا دو هفته بعد آقا اسماعیل اومد پیشم و تونستم باهاش حرف بزنم. وقتی موضوعو شنید مثل من جا خورد و گفت مرتضی آدم خیلی خوبیه ولی اجازه بده من مرد و مردونه باهاش حرف بزنم و ببینم قضیه چیه.آقا اسماعیل رفت با آقای کلاهی صحبت کرد و وقتی برگشت پیشم گفت اگر نظر منو میپرسی درخواست ازدواجشو قبول کن. به خاطر شرایط تو و حتی خودش یه سری شک و شبهه داشتم که با صحبت کردن برطرف شد.پیش خودم گفتم شاید داره در حقت ترحم میکنه ولی معلوم بود واقعا بهت علاقه مند شده *** آقا اسماعیل شما همسر قبلیشو هم میشناختید؟ میدونید چرا جدا شدن؟ + من مرتضی رو نزدیک به ده ساله میشناسم. همسرشم قبلا دیده بودم ولی اینکه بگم در جریان جیک و پوک زندگیشون هستم دروغ گفتم. الان مفصل باهاش حرف زدم و میگه به دلایلی هیچ راه برگشتی بین خودشو همسر سابقش وجود نداره پس از این بابت خیالت راحت باشه. درمورد شناسنامه ی سرور هم خیلی باهاش حرف زدم ولی انگار رو تصمیمش خیلی مصممه. دیگه حالا تصمیم آخر با خودته که چکار کنی. هرچند اگر بخوایم خدایی حساب کنیم تو باید بری به سیفی خان درمورد بچش خبر بدی. اون حق داره که بدونه.من سیفی رو خوب میشناسم آقا اسماعیل. صد سال سیاهم بچه رو قبول نمیکنه و باز بهم تهمت میزنه وگرنه منم دوس داشتم بچم زیر دست بابای خودش بزرگ بشه.آقا اسماعیل نفسشو با صدا بیرون داد و گفت چه عرض کنم دخترم. پس بهترین موقعیت همینه.البته تو جوونی و مطمئنا بازم موقعیتهایی برات پیش میاد ولی به خاطر شرایط خاصت شاید هرکس نپذیرتت یا بعدا بخواد سرکوفت بزنه ضمن اینکه بچه هم داری و باید از اون شخص مطمئن باشی. از این نظر مرتضی صد درصد مورد تایید منه. _ خیلی ممنون آقا اسماعیل. شما تا کی اینجا هستید؟ + من دو روزی کار دارم و بعدش بر میگردم. چطور مگه؟ _میخوام اگر قسمتمون به هم بود شما هم کنارمون باشید برای عقد.آقا اسماعیل لبخندی زد و گفت پس تو هم بی میل نیستی درسته؟ @dastankhotah ❤️داستان کوتاه