fa
Feedback
داستان کوتاه

داستان کوتاه

کانال بسته

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام داستان کوتاه

کانال داستان کوتاه در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 114 153 مشترک است و جایگاه 45 را در دسته قانونی و رتبه 2 495 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 114 153 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 09 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -974 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -270 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.87% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 8.33% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 5 566 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 9 515 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 61 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند زنعمو, هادی, v2ray, حالشو, رباب تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 10 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته قانونی تبدیل کرده‌اند.

114 153
مشترکین
-27024 ساعت
-1 6757 روز
-97430 روز
آرشیو پست ها
حمله به بیمارستان امام علی شیراز👇👇 https://t.me/+wQpU73-It09iZWY0

🔴خبررررررر فورررررررری حمله مسلحانه به دو ایست بازرسی در اطراف حرم امام رضا 👇👇👇

فاسدترین کشور دنیا کجاست؟🚫👀 آمریکا تایلند اسرائیل روسیه مشاهده پاسخ ➡️

سه نفر زیر درخت نخل نشسته اند یک لال، یک ناشنوا، یک کر سیبی که میفته رو زمین و کی اول از همه میخوره؟ مشاهده جواب
سه نفر زیر درخت نخل نشسته اند یک لال، یک ناشنوا، یک کر سیبی که میفته رو زمین و کی اول از همه میخوره؟ مشاهده جواب

اگر این ۶ بو را حس کردید، مراقب باشید! علائم اولیه سرطانه ‼️

وقتی متوجه این #بوها شدی ،جدی بگیر نشونه #سرطانه! مشاهده
وقتی متوجه این #بوها شدی ،جدی بگیر نشونه #سرطانه! مشاهده

سرنوشت عجیبی در انتظار پزشکیان است...! 🫣 عاقبت عجیب پزشکیان و دولت چهاردهم!! بیا اینجا هر اتفاقی رو قبل از وقوع پیش‌بینی می‌کنه و اغلب درست از آب درمیاد! 😵‍💫👇👇 https://t.me/+GBQhLTvMrQg0MTRk

🔥حاملگی قلابی دختر و فریب مادر زن😰 🌟زنی حامله نمی شد، شوهرش با او شرط کرد که اگر تا سال آینده بچه ای برای من به دنیا نیاوری طلاقت می دهم، مادرش گفت؛ «غصه نخور خدا کریمه، روزی مردتصمیم گرفت به مسافرت بازرگانی برود و به زن گفت تا مدتی طولانی برنمی گردد مادر به دخترش گفت : روزی که شوهرت عازم سفر شد، به او بگو که حامله ای، بقیه اش با من … دختر به گفته مادرش عمل کرد و در موقع حرکت شوهر خبر حاملگی اش را به او داد، مادر دختر هر روز چیز جدیدی به دخترش می آموخت؛تا این که بعد مدتی ....👇👇 ادامه داستان ➡️ ببینید مادرش چجوری دخترش رو نجات میده👏👏👌 .

اجرایی که دنیا را تکان داد! @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

Repost from .
🤰 مامایی و بارداری به تلگرام پیوست ویژه زوجین همراه با پرسش و پاسخ👇👇 @Mamana
🤰 مامایی و بارداری به تلگرام پیوست ویژه زوجین همراه با پرسش و پاسخ👇👇 @Mamana

❌روزی که عقد کردیم وقتی داشت عسل میزاشت دهنم یه لحظه بوی مدفوع احساس کردم گفتم شاید کسی از مهمون ها گاز معده داده جدی نگرفتم
❌روزی که عقد کردیم وقتی داشت عسل میزاشت دهنم یه لحظه بوی مدفوع احساس کردم گفتم شاید کسی از مهمون ها گاز معده داده جدی نگرفتم ولی بعد اینکه رفتیم خونه خودمون چند بار این بو تکرار شد بازچیزی نگفتم خیلی وقتا بعد دستشویی سریع ادکلن به دستش میزد که سالاد ومیوه بوی ادکلن میگرفت ولی بعد چند ساعت باز بوی ادکلن که میرفت بوی مدفوع میومد.... خواندن ادامه داستان

زیباترین قسم سهراب سـپهری: به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط #خاطره ها خواهدماند.. لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!! زندگی ذره كاهیست، كه كوهش كردیم، زندگی نام نکویی ست، كه خارش كردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست بجزدیدن یار زندگی نیست بجزعشق، بجزحرف محبت به كسی، ورنه هرخاروخسی، زندگی كرده بسی، زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ... @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

آدم های ساده بی هیچ دلیلی دوست داشتنی هستند،سادگی شیک ترین ژست دنیاست... @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بادام #قسمت_پانزدهم قشنگترین پیراهنی که اورده بودن رو پوشیدم موهامو بالای سرم پیچیدن ...گردنبندی که تو عمارت بهم داده بودن رو انداختم.با ورود خاله رباب و خواهرای سالار دایره زن ها هم شروع به زدن کردن ...خاله رباب کت و دامن زرشکی پوشیده بود و پاهاش بیرون بود خودش وسط شروع کرد به رقصیدن و همسایه و اقوام‌ما متحیر و متعجب خیره بهش بودن ...زنهای اینجا سیبیل هاشون از سیبیل های مردها بیشتر بود و سالی یکی دوبار صورتشون رو نظافت میکردن‌...زنعمو ها پذیرایی میکردن و کسی انگار میل نداشت بیشتر برای همه دیدن لذت بخش تر بود ...خاله رباب کنارم‌ اومد و در حالی که عرق روی پیشونیشو پاک میکرد گفت پسرمم اومده بیا یدیقه بیرون بزار ببیندت.خجالت زده نگاهش کردم و گفت باداداششه ...خجالت نداره ولی من هنوزم دلم‌ نمیخواست بیرون برم...خاله رباب اشاره کرد از پشت پنجره نگاه بیرون کنم‌ هم‌کافیه ...پشت پنجره رفتم‌ خاله رباب پرده رو کنار زد و گفت ببین تاج سرم‌ اونجاست.بیرون رو نگاهی کردم‌ سالار و اردلان کنار هم‌ ایستاده بودن ...چادر خیلی قشنگی برام خریده بودن خاله رباب گفت این چادر رو خودم‌ از مشهد مقدس خریده بودم ببین قسمت رو امروز دارم اندازه سر تو میبرم‌...ننه قیچی رو از دستش گرفت و به حرمت سن و سالش ننه قیچی رد ...روی سرم پول میریختن و همشون خوشحال بودن ...صدای یالا به گوش رسید ...خاله رباب با خنده گفت پسرم میاد رو سر زن داداشش پول بریزن اردلان و سالار همزمان وارد شدن.چادر روی سرم بود و رسم داشتن فامیل ها بهش پول سنجاق میکردن ...اردلان سرش رو به قدری پایین انداخت بود که من بجاش گردن درد رو حس کردم سالار که وارد شد دخترها از دیدنش هوی کشیدن و با چشم هاشون میخواستن قورتش بدن ...بلوز و شلوار پوشیده بود و برعکس اون اردلان کت و شلوار پوشیده بود با قد کوتاهش اصلا بهش نمیومد.سالار جلو اومد و از جیبش یه سکه طلا بیرون اورد ...خاله رباب به چادرم سنجاق زد و همه شروع کردن به دست زدن ...اردلان دستهاش میلرزید و به زور از جیبش پول بیرون اورد و روی سرم میریخت ... @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بادام #قسمت_چهاردهم ننه قلقلکم داد و گفت بخت بلندت رو ببین داری عروس عمارت میشی ...ننه میخندید و منم از قلقلک هاش میخندیدم ...زنعمو هام جلو اومدن و مجمه هارو نگاه کردیم ...پارچه های مخمل ساتن ...ابریشم و کلی جنس مختلف ...یه مجمه پر از سکه و طلا بود ...ننه با دقت لای بقچه بستشون و گفت اینا امانتن باید شب عروسی بندازی ..‌گم‌ بشن ابرومون میره ...کفش های پاشنه دار ده مدل کفش بود و با دقت نگاهشون کردم و گفنم وای کفش ها رو ببین ‌‌‌...زنعمو پیراهن هارو تک تک بلند کرد و گفت اینو تو عروسی دختر دایی ام دیده بودم عروسشون اهل شهر بود پوشیده بود ...مامان به لباس زیرها نگاه کرد و از ننه خجالت زده روشون چادرشو کشید و با زنعمو هام به همدیگه اشاره میکردن ...ننه جلو رفت و گفت وای ببین چی برات اوردن ...لباس زیر ها رو رو اورد و گفت : بیین اینارو تنت کنی چی میشی ...مامان دهنشو گرفت و گفت ننه چشم و گوششو باز نکن ... _ دیگه وقت شوهر کردنشه چه چشم و گوشی ...ننه چشمکی زد و گفت ایشون دیگه خانم خان هستن ...دیگه باید جلوش خم و راست بشیم ...دستشو ببوسیم ...دورش بگردیم ...با لبخند گفتم نخیرم من هیج وقت نمیزارم کسی دستمو ببوسه ...خیلی از این کار بدم میاد ....اون روز همه خوشحال بودن ... مردها که اومدن خبر به اونا هم رسیده بود ...همشون تو شک بودن ...ننه اونشب دست و دلبازی کرد و مرغ های حیاط رو سر برید و برای شام پلو و مرغ پخت ...خبر نامزدی من و سالار دهن به دهن میچرخید دیگه همه فهمیده بودن‌... از طرف خاله رباب ارایشگر اومد و قرار شد بعد ناهار زنها جمع بشن و چادر ببرم برای من ...رسم قشنگی بود ...از اول صبح میوه و شیرینی از عمارت اومده بود ...کارتن های بزرگ شیرینی و سبدهای پر از سیب و خیار و گلابی و انگور...انگار میخواستن یه ده رو سیر کنن که اونقدر میوه فرستاده بودن ... اتاق رو آب و جارو زدن و دوباره فرششو پهن کردن ...ننه اجازه نمیداد من کار کنم و میگفت تو دیگه خانمی ... @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بادام #قسمت_سیزدهم از خجالت سرمو پایین انداختم... خاله رباب نزدیک تر شد و گفت خودش بهم گفت برای اون بادام‌ یاغی که دلمو برده انگشتر ببر ...خاله رباب دلمو شاد کرد و از پذیرایی ننه تشکر کرد و گفت باید بریم ...روز عقد و بله برون رو به ما خبر بدین ...به مجسمه ها اشاره کرد و گفت چشم روشنی عروسمون ..‌پیش کشش باشه تا بعد صدها غنچه براش بچینم ...دستمو فشرد و اروم صورتمو بوسید و گفت مراقب خودت باش ... تعارف ننه کار ساز نبود و باید میرفتن ... همه مثل خودمون شکه بودن و باورشون نمیشد قراره بادام گل عروس سالار خان بشه ...نگین با دهن باز به سینی طلا خیره شد و گفت این همه طلا اوردن و بعد میگن بازم مجمه میاریم‌...وای بادام تو چه شانسی داری ....ننه اسپند دود کرد و گفت چیه اینجا جمع شدین برین خونه هاتون ...چشم بد دور ...بادام جان دختر یکی یدونه ام برو داخل ...اولین بار بود بهم اونطور محبت میکرد ...بقیه رو با اخم و تخم بیرون کرد وهمونطور که دربی که همیشه باز بود رو میبست گفت برای بادام یدونه تخم مرغ بندازین دور ... چشم‌نخوری ننه دور سرم دوتا اسکناس چرخوند ...خودش مکث کرد و گفت دوتا زیاده یکی بسته و دوباره یکیشو گزاشت تو جیب شلوارش ...مامان گریه میکرد و ننه گفت چرا گریه میکنی ؟‌مامان با گوشه دامنش اشک هاشو پاک کرد و گفت نمیتونم تحمل کنم بادام بره ...ننه نشست زمین ...اونم ناراحت بود و گفت اره منم باورم نمیشه ...همیشه دعواش میکردم و حالا بدون اون اینجا فقط پسر داریم‌...خودم همش پسر به دنیا آوردم ...ننه ام مادرشوهرم فقط پسر به دنیا آوردن عروسهام پسر اوردن‌...بادام یکی یدونه منه ...دستهاشو برام باز کرد بغلم گرفت و موهامو بو کشید و گفت چقدر زود بزرگ شدی از بچگیت روزی نبود منو دق ندی هر روز یجور ناراحتم کردی ...ننه محبت کردنشم با همه فرق داشت ...با خنده نگاهشون کردم و گفتم معلومه خیلی دوستم دارین ....مامان سر تکون داد و گفت معلومه تو بچه منی ...هربار یکی بدنیا اومد خدا نخواست بمونه ...تو که نفس کشیدی تو که قد کشیدی ...راه رفتی ...حرف زدی ...دندون در اوردی ...هر بارش هزاربار خداروشکر کردم چهل روز روزه شکر گرفتم چطور میشه دوستت نداشته باشم‌... @dastankhotah ❤️داستان کوتاه