ch
Feedback
داستان کوتاه

داستان کوتاه

关闭频道

显示更多

📈 Telegram 频道 داستان کوتاه 的分析概览

频道 داستان کوتاه 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 113 914 名订阅者,在 法律 类别中位列第 45,并在 伊朗 地区排名第 2 429

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 113 914 名订阅者。

根据 16 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -5 000,过去 24 小时变化为 -169,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.76%。内容发布后 24 小时内通常能获得 5.53% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 4 290 次浏览,首日通常累积 6 305 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 48
  • 主题关注点: 内容集中在 زنعمو, هادی, v2ray, حالشو, رباب 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 17 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 法律 类别中的关键影响点。

113 914
订阅者
-16924 小时
-1 1197
-5 00030
帖子存档
اگه استرسی شدی؟ اگه از آیندت ناامید هستی؟! اگه تو زندگیت آرامش نداری!! اگه حتی توی خونت هم بی قراری راه رسیدن به #آرامش قلب و ذهنت اینجاس👇 https://t.me/+QP34rs_JfYY0MWJk https://t.me/+QP34rs_JfYY0MWJk کافیه چندتا از مطالبو بخونی تا واقعیتو بفهمی🎲

قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم @Dolar_Online
قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم @Dolar_Online

خانوم عزیزی که داری این پیامو میخونی تو تصادفی اینجا نیستی اگر وارد این کانال شدی،یعنی ی چیزی درونت هست،که دوست داره پیشرفت کنه ، تغییر کنه https://t.me/+QP34rs_JfYY0MWJk

اگه استرسی شدی؟ اگه از آیندت ناامید هستی؟! اگه تو زندگیت آرامش نداری!! اگه حتی توی خونت هم بی قراری راه رسیدن به #آرامش قلب و ذهنت اینجاس👇 https://t.me/+QP34rs_JfYY0MWJk https://t.me/+QP34rs_JfYY0MWJk کافیه چندتا از مطالبو بخونی تا واقعیتو بفهمی🎲

خانوم عزیزی که داری این پیامو میخونی تو تصادفی اینجا نیستی اگر وارد این کانال شدی،یعنی ی چیزی درونت هست،که دوست داره پیشرفت کنه ، تغییر کنه 👆👆

فک کنم خدا شب تو گوشمون میگه خدات که منم پس غمت نباشه... شبتون در پناه خدا @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

Repost from .
🟣متولد چه ماهی هستی؟ اگه میخوای ویژگی های ماه تولد خودت و همسرتو بدونی🌟 اگه میخوای بدونی چقدر باهم تفاوت داریدو تو چه چیزایی ممکنه به مشکل بخورید کافیه وارد شی👇👇👇 @helenaerfan

Repost from .
اگر توام حس می‌کنی توی یه چرخه تکراری گیر افتادی…😔 شاید داری خلاف جریان چارت تولدت حرکت می‌کنی میتونی مسیر موفقیت شخصیت رو ب
اگر توام حس می‌کنی توی یه چرخه تکراری گیر افتادی…😔 شاید داری خلاف جریان چارت تولدت حرکت می‌کنی میتونی مسیر موفقیت شخصیت رو بر اساس چارت تولدت پیدا کنی☺️ مطالب این کانال حرف دل خیلی از ماهاس☝️☝️ @helenaerfan. ⬅️

اگه استرسی شدی؟ اگه از آیندت ناامید هستی؟! اگه تو زندگیت آرامش نداری!! اگه حتی توی خونت هم بی قراری راه رسیدن به #آرامش قلب و ذهنت اینجاس👇 کافیه چندتا از مطالبو بخونی تا واقعیتو بفهمی🎲

این متن واقعا زیباست 👌 حتما تا  آخر گوش کنید ما کی اینقدر بد شدیم؟..... ما آدمایی بودیم که دلمون نمیومد کاسه ی آش نذری همسایه رو خالی برگردونیم ، طوری بودیم که هرجا روی زمین نون میدیدیم برمی‌داشتیم فوتش میکردیم و میذاشتیمش روی تاقچه ی تیر برق. ما اگه غذامون خیلی خوشبو میشد حتما اون شب همسایه بغلی ام باید از اون غذا می‌خورد میگم چیشد که این شد حال و روزمون؟ مگه نمیگن آدما نون دل مهربونشونو میخورن؟ ما به کی نامهربونی کردیم ... ؟ @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

رفیقش نابیناست ببین چه جوری ازی رو براش گزارش می‌کنه، درود به این معرفت و رفاقت.... @dastan_khotah

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_دویستودوازده بزرگتر که شدن با خودم فکر کردم حتما موقع ازدواجشون که برسه میرن با اقوام خودشون ازدواج میکنن... هرگز فکر نمیکردم پیش خودم موندگار بشن و به برادر و بچه ی خواهر من علاقه مند بشن...فقط نمیدونستم چطور باید این موضوع رو به ماه بانو بگم! خواستگاری کردن از دخترش که ساده بود، اما حرف زدن از احساس مهوش کار سخت و غیرممکنی بود. مخصوصا که محمدرضا با فهمیدن ماجرای مهوش حسابی بهم ریخته بود. دلش میخواست مهوش با بچه ی برادر خودش ازدواج کنه، هرچند مستقیم چیزی نمیگفت، اما خب مشخص بود که بچه ی برادرش رو به ایوب ترجیح میده. با مهو‌ش هم اتمام حجت کرده بود که اگر ایوب علاقه ای بهش نداشته باشه بی حرف جواب مثبت رو به دایی اش بده و قائله رو ختم کنه... فردای اون روز به بهانه ی سر زدن به ماه بانو به خونه اشون رفتم، با ماه بانو که تنها شدم کم کم حرف خواستگاری رو پیش کشیدم.... وقتی بهش گفتم برای سارا خواستگار اومده اول رو ترش کرد، دوست نداشت دخترش رو به راه دور شوهر بده. اما وقتی از شغل و شرایط زندگی سامان تعریف کردم کم کم نرم شد و در نهایت قول داد با همسرش صحبت کنه و اجازه ی خواستگاری رو برای آخر هفته ازش بگیره..... میخواستم در مورد ایوب هم باهاش حرف بزنم، اما انگار زبونم نمیچرخید، ایوب قرار بود چند روز دیگه برای مرخصی بیاد و من میخواستم بدونم اونم علاقه ای به مهوش داره یا نه، برای همین از هر دری حرف زدم تا بالاخره تونستم حرفو به ازدواج ایوب بکشونم... حرف ازدواج ایوب که شد ماه بانو با غصه گفت:چی بگم خواهر من، به خدا دلم پرغصس.... نامزد داشت عین پنجه ی آفتاب، بی خبر از من و پدرش رفت نامزدی رو بهم زد. دختر بیچاره میدونی چند بار اومد اینجا با گریه و زاری التماس کرد ایوب منصرف بشه از کارش، اما مرغ این پسر یک پا داشت. گفت الا و بلا باید بهم بزنیم. هربار میاد میگه ننه دعا کن شهید شم. قسمش دادم مراقب خودش باشه، از خدامه زن بگیره ، ولی مگه حرف به گوشش میره؟ دیروزم باخبر شدم راضیه رو دارن شوهر میدن. خودش راضی نیست، ولی خانواده اش اجبارش کردن و دختره هم دیگه راهی جز موافقت نداره. الان نمیدونم چیکار کنم، قرار بوده ده روز دیگه بیاد مرخصی، اتفاقا همش تو فکر بودم دستش رو بند کنم اینجا... کمی دست دست کردم و بالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم:ببین ماه بانو، واسه مهوش خواستگار اومده... یعنی آقا محمدعلی اومده بود خواستگاری واسه جفت پسراش، یکی واسه مهوش یکی واسه سارا... منتهی مهوش که فهمید یکم بهم ریخت. من نباید این حرفو بزنم، اما تو خواهر منی، کی از من و تو بهم نزديک تر... مهوش مخالف اینکه زن پسردایی اش بشه، من میگم اینبار که ایوب اومد مهوش رو بهش پیشنهاد بده... خدا رو چه دیدی شاید قبول کرد، مهوش رو که میشناسی، با زبونش مار رو از لونه اش بیرون میکشه، خیال توام راحت میشه... ماه بانو کمی فکر کرد و گفتماه بانو کمی فکر کرد و گفت:والا اگر بشه که من از خدامه، یعنی به جایی رسیدم که دختر بیوه سن بالا هم برا‌ش میگیرم،مهوش که جای خود داره‌... خودتم میدونی این دخترا از روز اول برای ما با بچه های تو فرقی نداشتن...ایوب راضی بشه من از خدامه..... تو خواهر منی، یادت که نرفته من با چه سختی این بچه ها رو بزرگ کردم،هیچوقت پدر درستی بالای سرشون نبود، خودم بودم و خودم.. برای اینکه بچه هام سایه سری داشته باشن از خودم گذشتم، با اینکه میتونستم طلاق بگیرم و میدونستم آقاجون ازم حمایت میکنه ،اما گفتم به خاطر بچه هام خفت هوو داشتن رو به جون میخرم و میشینم سر زندگیم. به امید اینکه پسرا بزرگ بشن و بشن عصای دستم. ایوب مرد این خونه است، وقتی نیست خونه سوت و کوره، سارا کم حرف میشه،آزاده و آرمان هم گوشه گیر میشن، ایوب پسر بزرگ منه ،اما همیشه جای پدر این بچه ها رو پر کرده. حواسش به همه هست، اخم که بشینه به صورت ما میفهمه و میاد انقدر سر به سرمون میذاره تا غصه هامون رو فراموش کنیم... خیلی وقتا به خدا گله میکردم که ای خدا، من چرا باید همچین زندگی داشته باشم؟ شوهری داشته باشم که سالی به دوازده ماه یک سر بهمون نمیزنه، اما وقتی بچه ها رو میدیدم دلم گرم میشد، وقتی حمایت ایوب رو میدیدم و صبوری بقیه بچه ها رو دلم خوش میشد به زندگی. خداروشکر میکردم که اگر شوهر درست و درمونی نداشتم لااقل بچه های سالمی دارم. ای خدا اسم بچه ام اومد دلم هواش رو کرد، سه روز پیش که زنگ زد گفت دو هفته دیگه میاد مرخصی... دلم لک زده براش، اومد مرخصی یادت باشه براش از اون شیرینی های معروفت درست کنی، هم اینجا بخوره هم اگر خواست بره با خودش ببره. همیشه تعریف شیرینی هات رو میکنه و میگه هیچکس عین خاله ماهی نمیتونه کلوچه رو نرم و خوشمزه درست کنه. لبخندی زدم و گفتم @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_دویستویازده +یعنی چی! برو صداش کن بیاد ببینم... کمی به محمدرضا نزدیک شدم و گفتم:دیدی که حالش خوب نبود، شما هم یک جوری حرف می‌زدید انگار این مراسم تموم شده است! خب بهش برمیخوره دیگه، باید اول نظرش رو میپرسیدی..... محمدرضا حق به جانب گفت:رضا پسر خوبیه، بچه ی برادر منه، کی بهتر از آشنا؟ اینجوری خیال من راحتتره... برو صداش کن ببینم مشکلش چیه..... به اجبار به سمت اتاق مهوش رفتم و در زدم، با شنیدن صدای مارال در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم. مهوش گوشه ی اتاق نشسته بود و سرش رو روی زانوش گذاشته بود و گریه میکرد... در رو بستم و جلو رفتم و با تعجب گفتم:مهوش! بچه شدی؟ داری گریه میکنی؟ مهوش سرش رو بالا گرفت و با صدای گرفته ای گفت:نباید نظر منو بپرسید؟ من آدم نبودم؟ چرا یک جوری حرف میزدید انگار این ماجرا تموم شده اس! کلافه گفت:چی میگی واسه خودت، کجا تموم شده اس! وقتی تموم شده که بشینی پای سفره ی عقد! پاشو.. پاشو ببینم دختره ی گنده، همسن و سالای تو بچه بغلشونه تو نشستی واسه اومدن یه خواستگار زار میزنی؟ پاشو ببینم...بابات میخواد باهات حرف بزنه..... مهوش صورتش رو پاک کرد و با اصرار من و مارال به سمت سالن اومد. دلم نمیخواست با این حال و روز ببینمش... جلوی محمدرضا نشست و سرش رو پایین انداخت، اشاره ای به محمدرضا کردم تا اخم هاش رو باز کنه و زیر لب گفتم:ناراحتش نکن... محمدرضا سری تکون داد و گفت:مهوش.. منو ببین... واسه چی زانوی غم بغل گرفتی؟ سکوت مهوش که طولانی شد مارال جسارت به خرج داد و گفت:راضی به وصلت با دایی اینا نیست بابا... شما هم نپرسیده بریدید و دوختید... +چرا راضی نیستی؟ مشکل رضا چیه؟ مهوش لب ورچید و گفت:مگه من میشناسمش که بخوام بدونم مشکلی داره یا نه! تعجب میکنم شما چرا انقدر زود راضی شدید؟ چون بچه ی برادرتونه؟ محمدرضا با تعجب گفت:البته! رضا بچه ی برادر منه، من بچگیش رو یادمه، بچه ی خوبیه، چند باری محل کارش هم رفتم، جوون کاری و سر به زیری هست، از لحاظ خانواده هم که بهشون اعتماد داریم! مشکل دیگه ای نمیمونه... مهوش نگاهش رو به زمین دوخت و زمزمه کرد:مشکل دیگه اینکه من دوستش ندارم. من دلم نمیخواد از اینجا برم و دور از شما زندگی کنم...... کنارش نشستم و گفتم:یعنی مشکل تو فقط دوری از ما هست؟ لب گزید و بی حرف به مارال نگاه کرد.... همیشه تلاش کرده بودم دخترا رو جوری بزرگ کنم که راحت حرف دلشون رو بزنن و چیزی رو از ما مخفی نکنن.‌... حتی اگر کار اشتباهی میکردن سرزنششون نمیکردم تا بازم هر اتفاقی افتاد منو سنگ صبور خودشون بدونن.. مارال به سختی لبخندی زد و گفت:بهتر نیست وقت دیگه ای در مورد این موضوع صحبت کنیم. من داشتم میومدم دایی محمد گفت با بابا کار داره... محمدرضا کلافه از جا بلند شد و در حالی که آماده میشد از خونه بیرون بره گفت:با خواهرت هم صحبت کن ماهی.....محمدعلی اصرار داشت زودتر تکلیف پسرا معلوم بشه... محمدرضا که رفت سریع به سمت مهوش برگشتم و گفتم:خیلی خب، بابات رو هم که دک کردی رفت، حالا رک و پوست کنده حرفتو بزن ببینم مشکلت چیه؟ مهوش کمی دست دست کرد، مارال که سکوت مهوش رو دید بی مقدمه گفت:یکی دیگه رو دوست داره... با تعجب رو به مهوش گفتم:آره مهوش؟ از دست شما دو تا...باید همچین چیز مهمی رو ار من مخفی کنید؟ مارال ریز ریز خندید و گفت:خب بیاد چی بگه مادر من؟ بگه من یکیو دوست دارم؟ حق به جانب گفتم:بله! مگه من تو این سال ها محرم اسرار شما نبودم. واسه چی شما دو تا مهمترین موضوع زندگیتون رو از من مخفی کردید؟ فشاری به دست مهوش دادم و گفتم:حالا کی رو دوشت داری؟ همیشه که شش متر زبون داری چطور الان ساکت شدی واسه من خجالت میکشی؟ مارال دوباره خندید و گفت:آخه خواهرزاده شما رو دوست داره..... با هیجان گفتم:کی؟زود باش بگو دیگه... مهوش با صدای آرومی زمزمه کرد:ایوب... من..میدونم ایوب نامزد داشته و به خاطر جبهه رفتنش نامزدیش رو بهم زده،میدونم نامزدش رو هم دوست داشته، ولی خب... دست خودم نبود... یعنی از وقتی خودم رو شناختم دوستش داشتم. وقتی نامزد کرد بی خیال شدم، حتی اگر یادتون باشه تو جمع هایی که ایوب بود نمیومدم. حتی وقتی رفت جبهه و نامزدیش رو بهم زد بازم حرفی نزدم چون خیال میکردم نامزدش هنوز چشم انتظارشه و امید داره دوباره با هم ازدواج کنند... اما دو روز قبل شنیدم که... شنیدم نامزد سابقش داره ازدواج میکنه. اینجوری دیگه مشکلی نیست... ابرویی بالا انداختم و بی حرف نگاهشون کردم.... روزی که محمدرضا دخترا رو آورد خونه هيچوقت فکر نمیکردم هر دو تاشون تو این ده موندگار بشن، همیشه فکر میکردم از آب و گل که دراومدن اقوام پدری یا مادری میان دنبالشون و از پیش ما میرن! @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_دویستوده فکر نکنی چون مادرشونم دارم ازشون تعریف میکنما... به خدا بچه های خوبی هستن، سرشون به کار و زندگی خودشون گرمه... راستش بعد عقد مارال جان من به ذهنم اومد حالا که ما کم کاری کردیم در حق دخترا، لااقل مهوش بشه عروس خودم تا کمی از این کم کاریه جبران بشه... چند باری به آقا محمدعلی هم گفتم اونم راضی بود یادگار خواهرش بشه عروسش... بعد با رضا که حرف زدیم دیدیم همچین بی علاقه هم نیست..... ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست و نیم نگاهی به رضا انداختم، قد بلند بود و اندام ورزیده ای داشت، یادمه چند روز قبل اسمش رو از زبون مهوش شنیده بودم که داشت با مارال در مورد رضا و کارش حرف میزد... آمنه خانم که لبخند منو دید با ذوق گفت:راستش اول میخواستم مهوش جان رو به سامان پیشنهاد بدم، اما متوجه شدم مراسم عقد مارال برای بچه های من پر خیر و برکت بوده و سامانم علاقمند شده... ابرویی بالا انداختم و گفتم:به سلامتی انشالله... والا من چی بگم، دختر و پسر برای خودتونه و من کاره ای نیستم، اجازه بدید محمدرضا بیاد... مهوش جان هم الان خونه ی برادرمه، زن برادرم تازه فارغ شده با مارال رفتن بهش سر بزنن،راستش من هیچوقت بچه ها رو وادار به کاری نکردم. هادی انتخاب خود مارال بود، مهوش هم قطعا خودش باید برای زندگی و آینده اش تصميم بگیره. من همیشه تلاش کردم به عنوان مادر بهترین راه رو جلوشون بذارم، اما هیچوقت مجبورشون نکردم کاری خلاف میلشون انجام بدن... آمنه خانم با اشاره ی سامان سری تکون داد و گفت:راستش... برای سامان هم... یعنی چطور بگم... بچه ام علاقمند دختر خواهر شما شده... فکر کنم اسم خواهرتون ماه بانو بود، درسته؟ خواستم جوابش رو بدم که صدای بسته شدن در به گوش رسید و سروکله ی محمدرضا پیدا شد. نفس راحتی کشیدم و از جا بلند شدم، به شدت معذب بودم و نمیدونستم در جواب خواستگاری های پشت سر هم آمنه خانم چه جوابی باید بدم..... با اومدن محمدرضا جو کمی تغییر کرد..... محمدرضا مشغول سراغ گرفتن از اعضای خانواده اش شد و منم از فرصت استفاده کردم و با خونه ی محمد تماس گرفتم و تا صدای مهوش رو شنیدم سریع ازش خواستم با مارال برگردن خونه..... با اومدن دخترا ،آمنه خانم با شوق از جا بلند شد، با مارال احوالپرسی گرمی کرد و مهوش رو محکم بغل کرد و بوسید. مدام قربون صدقه ی مهوش میرفت و اجازه نمیداد از کنارش تکون بخوره..... به بهانه ی آوردن چایی همراه مارال به سمت آشپزخونه رفتیم. مارال با تعجب گفت:اومدن چیکار مامان؟ زن دایی چرا انقدر مهوش رو تحویل گرفت حالا؟ خندیدم و گفتم:واسه خواهر سرتق ات خواستگار اومده... مارال با تعجب گفت:جدی میگی؟ کی؟ یعنی میگم واسه کدومشون؟ مختصر ماجرا رو برای مارال تعریف کردم، مارال با تعجب گفت: چقدر بی مقدمه! کاش قبل اومدن زنگ میزدن..... اخمی کردم و گفتم:چه حرفی میزنی مارال! مگه غریبه ان که زنگ بزنن؟ سکوت عجیب مارال رو که دیدم کمی بهش نزدیک شدم و گفتم:چیزی شده که من ازش بی خبرم؟ مارال دستپاچه گفت:نه... نه چیزی نشده! من فقط... یعنی میگم بهتر بود قبلش میگفتن، حالا با سامان و سارا کار ندارم، اما خودت میدونی مهوش آدمی نیست که زیر باز حرف زور بره...... با تعجب گفتم:حالا کی خواست با زور کارش رو پیش ببره؟ چشم غره ای به مارال رفتم و ادامه دادم:مهوش معلم خوبی داشته، میدونه چیکار کنه تا به خواسته ی خودش برسه. تو زیاد نگرانش نباش..... مارال سینی چایی رو برداشت و شونه ای بالا انداخت و گفت:اصلا به من چه! خودتون میدونید و مهوش... وارد سالن که شدیم متوجه رنگ و روی پریده ی مهوش شدم، حس میکردم هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه، سرش رو پایین انداخته بود و با گوشه ی روسریش ور میرفت....محمدرضا هم به شدت خوشحال بود. انگار در نبود من آمنه خانم بحث خواستگاری رو پیش کشونده بود. چند ساعتی نشستن و از هر دری حرف زدن، آمنه خانمم ازم خواست با ماه بانو حرف بزنم و نظر خودش و دخترش رو بدونم، شماره اش رو هم بهم داد تا بهش خبر بدم.جوری حرف میزدن انگار قضیه ی مهوش تموم ‌شده است. محمدرضا هم مشخص بود بدش نیومده از این خواستگاری، اما واضح بود که مهوش مخالف این وصلته! منم صلاح ندیدم تو اون شرایط حرفی بزنم و ترجیح دادم بعد رفتن مهمون ها با محمدرضا و مهوش صحبت کنم..... مهمون ها تا غروب نشستن و بعد با وجود اصرار ما برای موندن تصمیم به رفتن گرفتن،تا لحظه ی آخر آمنه خانم چند بار مهوش رو بغل گرفت و بوسید، مهوش اما خیلی سرد برخورد میکرد و حتی جواب سوالات دایی و زنداییش رو خیلی کوتاه و مختصر میداد...... بعد رفتن مهمون ها مهوش به حالت قهر به سمت اتاقش رفت و مارال هم به دنبالش. محمدرضا با تعجب گفت:چش بود این؟ چرا بهم ریخته بود؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:چی بگم والا! بعد شنیدن حرف های زنداداشت بهم ریخت. @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

⭕صدای نازک دخترونه تو یه دبیرستان پسرونه... اسمش سعید بود. تو مدرسه بهش می گفتن سعیده.‌ تارهای صوتی ش مشکل داشت. می گفت از وقتی به دنیا اومده همین طوره. از پنج تا بچه ای که حاصل ازدواج دختر عمو پسر عمو بودن، فقط سعید این مشکل رو داشت. صداش هیچ شباهتی به یه پسر شونزده ساله نداشت. صدای نازک دخترونه تو یه دبیرستان پسرونه... این یعنی فاجعه. زیاد دکتر رفته بود ولی ته تهش به این نتیجه رسیده بودن که همین صدا بهتر از بی صداییه. تو یه کلاس چهل نفره سعید تنها بود. صبح تا ظهر فقط مسخره ش می کردن. معلم ؟ ناظم؟ مدیر؟ باور کنید بدتر از بچه ها... با سوال های مسخره مجبورش می کردن حرف بزنه و بعد مثل بیمارهای روانی می خندیدن. یه روز اومد بهم گفت «تو بهترین رفیقمی.» با تعجب بهش گفتم من که اصلا باهات حرف نمی زنم. حتی سلام علیک هم نداریم. خندید و گفت... ادامه داستان و ماجرا➡️

🔵 این متن رو جدی بگیرید 🔑 در زندگی هیچ راهی نداشتم تمام راه ها بن بست بود دیگه خسته شده بودم داشتم تسلیم میشدم که.. که یدفه چشمم خورد به یک کانال زندگیمو عوض کرد دید من بود ک راه ها رو بن بست کرده بود ِ الان خیلی زندگی شادی دارم . لینک تغییر دهنده ی زندگی من👌 https://t.me/+i4rwjQxIVq5kMzFh https://t.me/+i4rwjQxIVq5kMzFh