uk
Feedback
مارکوپوریو

مارکوپوریو

Відкрити в Telegram

”پوریا ترابی“ مجموعه آثار یک عکّاس و فیلمبردار مستند و سرباز معلّم بازنشسته ابتدایی ‌ زندگی یک مستند است، فقط باید دوربینت را همیشه آماده نگه داری.

Показати більше
2 010
Підписники
+124 години
+27 днів
+7230 днів
Архів дописів
از الان برای فردا تبم گرفته 🤒 - جارو برقی زدن خانه 🧹 - خرید نان 🍞 - خرید میوه 🍎 - شستن لباس ها 👕 - نهار و شام پختن 🍲 - سلکت عکس ها 📸 - گردگیری خانه 🕸️

پیامکش: سلام آقای ترابی شبتون بخیر ببخشید نتونستم خوب باهاتون صحبت کنم اومدم خونه عمم هی کار میگفت و نتونستم صحبت کنم ببخشید که وقتتون رو گرفتم 🩵🥺

باز اول مهر شد و دانش آموز های سال های گذشته ام زنگ میزنن و فهوای کلام شون هم غالبا اینه: آقای ترابیییییی چرا نمیاین معلم ما شید. معلم امسال مون خیلی عصبانیه. شما کاش معلم ما بودید.

راستش اعتراف میکنم یکم دل‌نگرون بودم برای این سخنرانی. بیشتر از این بابت که نکنه حرف‌ها بره سمت صلح به هر قیمتی و بوی کوتاه اومدن بده. ولی حاج مسعود، خوب حرف زدی. ساغولاسان گارداش.

الان دیدم این عکس رو یکی از رفقا گرفته بود ازم یادگاری از اون شب سخت و کذایی
الان دیدم این عکس رو یکی از رفقا گرفته بود ازم یادگاری از اون شب سخت و کذایی

اینجا سهروردی هست. دقیقا وسط یه کوچه‌ای رو زده بودن. جزو اولین نفرات رسوندم خودم رو. الحمدلله خسارت جانی نداشت و داشتیم از خرابی ها عکاسی میکردیم که نیرو های امنیتی یهو گفتن گویا پهپاد داره برمیگرده و همه، اعم از امنیتی امدادی رسانه همه فرار کنند. این خانم ها ماشین شون اون حوالی پارک بود و تازه تونسته بودن خودشون رو پیدا کنند و داشتیم توی اون فضای متشنج بهشون می‌گفتیم که عجله کنند و سریع اونجا رو تخلیه کنند. قشنگ یادم هست که انگشتم روی دکمه دکلانشور دوربین بود آماده انفجار بودم. الحمدلله رد شد و رفت.

اینجا سهروردی هست. دقیقا وسط یه کوچه‌ای رو زده بودن. جزو اولین نفرات رسوندم خودم رو. الحمدلله خسارت جانی نداشت و داشتیم از خرابی ها عکاسی میکردیم که نیرو های امنیتی یهو گفتن گویا پهپاد داره برمیگرده و همه، اعم از امنیتی امدادی رسانه همه فرار کنند. این خانم ها ماشین شون اون حوالی پارک بود و تازه تونسته بودن خودشون رو پیدا کنند و داشتیم توی اون فضای متشنج بهشون می‌گفتیم که عجله کنند و سریع اونجا رو تخلیه کنند. قشنگ یادم هست که انگشتم روی دکمه دکلانشور دوربین بود آماده انفجار بودم. الحمدلله رد شد و رفت.

دارم دوباره عکس‌های جنگ رو مرور می‌کنم. می‌خوام بعضی جزئیاتش رو باهاتون به اشتراک بذارم؛ جزئیاتی که نباید فراموش بشن، و نباید
دارم دوباره عکس‌های جنگ رو مرور می‌کنم. می‌خوام بعضی جزئیاتش رو باهاتون به اشتراک بذارم؛ جزئیاتی که نباید فراموش بشن، و نباید برامون عادی بشن.

قدردان زحمات آدم‌های دورمون باشیم. لطف رو وظیفه تلقی نکنیم.

صبح که بیدار شدم، دیدم پدر شهیدان محمدحسن و محمدعلی کیال‌ها برام پیام گذاشته و این فیلم رو فرستاده؛ به مناسبت اول مهر و بازگشایی مدارس. فیلم رو که دیدم، ناخودآگاه با خودم گفتم: الان باید محمدحسن می‌اومد برات غر می‌زد که چرا خانم معلم نذاشته نیمکت اول بشینه. باید می‌اومد از روز اول مدرسه‌اش می‌گفت؛ از خانم معلم، از بچه‌های کلاس، از کیف و کتابش... از همون چیزهای کوچیکی که برای یک بچه هفت‌ساله، تمام دنیای اون روزه. اما محمدحسن دیگه نیست... محمدعلی هم فقط بیست روزه بود... بیست روز از عمرش گذشته بود که شهید شد. اصلاً نرسید بزرگ بشه که بخواد یه روز، مثل بقیه بچه‌ها، کیف بندازه روی دوشش و بره مدرسه. و حالا پدرشون، تو روزی که باید صدای ذوق و غرغر بچه‌ها برای مدرسه رو می‌شنید، نشسته سر مزار همسرش؛ مادرِ محمدحسن و محمدعلی. هر دو پسر و همسرش شهید شدن. این فیلم اول مهر رو پدری فرستاده‌ که خودش دیگه کسی رو نداره که اول مهر براش از مدرسه بگه. آه از غمِ روی دل خانواده شهدا...

برای اول مهر دیروز رفتم مستند «برای هلما» ساخته‌ی علی تک‌روستا رو دیدم. فیلم درباره‌ی هلما سادات احمدی‌زاده‌ست؛ یه دختر ۱۰ ساله‌ی لامردی که دانش‌آموز و والیبالیست بود و ۹ اسفند ۱۴۰۴، توی حمله‌ی موشکی با موشک PRSM آمریکا، به شهادت رسید. توی فیلم با یکی از دوست‌های هلما هم صحبت کرده بودن. داشت از روزهایی می‌گفت که با هم والیبال بازی می‌کردن. یه جایی دوستش با بغض گفت: «ما بعد از تو دیگه بازی نکردیم.» نمی‌دونم چرا، ولی همین جمله توی ذهنم موند. شاید چون خیلی ساده بود. نه توضیح اضافه‌ای داشت، نه چیزی رو بزرگ می‌کرد. فقط یه بچه داشت می‌گفت بعد از رفتن دوستش، دیگه والیبال بازی نکردن.

Repost from N/a
🌟

بیا.. شاهد از غیب رسید.

#پیام_شما سلام آقای ترابی. وقت شما به خیر. در مورد پست آخرتون؛ من دو بار مجبور شدم به همراه دختر شیرخواره‌ام با مترو سفر کنم، اما به خاطر همین موضوع که آقایون تو قسمت خانومها بودند نتونستم به دخترم شیر بدم. با اینکه دخترم گریه می‌کرد و شیر می‌خواست. بعضی‌ها اصلا فکر نمی‌کنند که دارند با کار خلاف قانون‌ به دیگران ظلم می‌کنند و آسیب می‌زنند. فعلا هم به خاطر این مشکل اصلا با مترو سفر نمی‌کنیم.

واقعا سعی کردم جنسیت زده حرف نزنم که احیانا به کسی بربخوره خدایی نکرده. با لحن مهربون بخونید.

مثلا صبح ها که اتوبوس سوار میشم، می‌بینم صندلی های جلو رو اغلب خانم ها نشستن و پُر کردن. بعد مرسوم نیست و معذب کننده هم هست که منِ آقا پاشم برم عقب بشینم تو اتوبوس. خب خواهر عزیز شما که سوار میشی همون عقب محبت کن برو دیگه.

Repost from N/a
چیزی که جالبه تو این مسئله، اینه که خانم‌ها کامل حق خودشون می‌دونن که اگر شلوغ شد برن تو قسمت آقایون ولی آقایون کمتر این حق رو به خودشون می‌دن که برن تو brt زنونه. بعد اگر آقا تو تئاترشهر بیاد تو خانما، واویلا. 🎀

اگه فحشم نمی‌دید ولی من هیچوقت با اومدن خانم ها توی قسمت مردونه‌ی مترو و BRT کنار نیومدم. قطعا برعکسش هم همینه!

از خصوصیات خوبم میتونم بگم همون مواقع اندکی هم پول تو حسابم میاد، اولین کار که میکنم قسط و قرض هام رو سریع میدم.

کروبی خطاب به پزشکیان: برای صلحی پایدار، اگر شرایط فراهم آمد با ترامپ دیدار کن. کسی خبر داره ایشون کجا زندگی می‌کنه؟ چون حس میکنم اصلا ایران نیست و دوران جنگ ایران نبودن و خبری ندارن از واقعیت ماجرای جنگ.