uk
Feedback
[مانْدِرلی]🌿

[مانْدِرلی]🌿

Відкрити в Telegram

💜به قصر ماندرلى خوش اومديد💜 🍃اینجا خونه ی ماست🍃 همدمى از جنس خيال💭 پيج اينستاگرام ماندرلى👇🏻 Www.Instagram.com/manderli.jr

Показати більше
1 220
Підписники
+124 години
+27 днів
-130 днів
Архів дописів
"یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کن."

بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم «نه.» گفت: «من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می‌کشید و با چشم‌هاش التماس می‌کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که می‌تونه دوست خوبی واسه‌م باشه، می‌تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه‌ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته که سرش آوردم، از نگاهش فهمیدم بزرگ‌ترین لطفی که می‌تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.» بعدش گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.»

غصه از اینه که کلمه دوا نیست کلمه عشق رو بر نمی گردونه کلمه امید رو بر نمی گردونه کلمه روز های معصومانه ی من که به جادوی عشق باور داشتم رو بر نمی گردونه...

[امیدوارم هیچ گربه‌ای بهت محل نده.] 🚶🏻‍♀

آره خلاصه داشتم می‌گفتم:
آره خلاصه داشتم می‌گفتم:

«هر دفعه که ارتباط من با دنیا و آدم‌ها قطع می‌شود و غرق می‌شوم، تو تنها کسی هستی که بالای صخره‌ها منتظرم می‌مانی و هرگز تنهایم نمی‌گذاری.»

photo content

بالاخره تسلیم می‌شوی و به آهستگی خوابت می‌برد؛ بدون این که بفهمی. بعد دیگر بدنت آن‌جا افتاده‌، تنها و ساکت و خالی. و روح غمگینت بالاخره می‌تواند برایت سوگواری کند، ای کودک ساده در بازار آدم‌بزرگ‌ها. می‌داند باز هم امیدی کوچک خواهی یافت، بدان خواهی‌آویخت، و ناامید خواهی شد... حمید سلیمی شب بخیر‌...

🚶🏻‍♀
🚶🏻‍♀

photo content

photo content

آوردن بچه به اين دنيا، همچون آوردن هيزم به خانه اى درحال سوختن است... پیتر وسل زاپفه

مردی که شعر می فهمد، عشق را می فهمد و زن را هم.

زن، شعری است که با رنگِ سرخ بر لب‌های زندگی نوشته می‌شود. نزار قبانی

ای شیشه‌ی ظریف عسل! دوست دارمت ای هـالـه‌ی سپید زُحَـل! دوست دارمت چشمانِ تو شبیه دو تا جوجه رنگی است هم پایِ گـربـه‌های محل دوست دارمت دیـوانِ دلـنشین تنت را به چشمِ دست می خوانم و غزل به غزل دوست دارمت یـادم نمانده است ولی حدس می زنم از چنـد سـال قبـلِ ازل دوست دارمت وقتـی که در کنـار تـو‌ام ای طلای اصل با حس نقـره‌های بـدل دوست دارمت شاید نصیب من نشوی جای شکوه نیست شکـر خـدا کـه حداقـل دوست دارمت سعید مبشر

photo content

4_5784977689630740329.mp34.97 MB