[مانْدِرلی]🌿
Відкрити в Telegram
💜به قصر ماندرلى خوش اومديد💜 🍃اینجا خونه ی ماست🍃 همدمى از جنس خيال💭 پيج اينستاگرام ماندرلى👇🏻 Www.Instagram.com/manderli.jr
Показати більше1 220
Підписники
-124 години
+17 днів
+830 день
Архів дописів
1 221
میگه"زندگی خالیبازی نداره. دو تا مشتاش پره، یکی با خوشی، یکی با ناخوشی. هر کدوم رو برداری، اون یکی مشتشم وا میکنه و میذاره تو دامنت.
فقط گاهی حجم این دو تا با هم همخوانی نداره. ناخوشیه بزرگ و دلخوشیه خیلی کوچیکه. هنر ما اینجاست که با همهی ناچیز بودنش ببینیمش."
1 221
سن من به دیدن "خانه سبز" نمیرسه
ولی واقعا چه بلایی سر مردم ما اومد؟
اونا یه زمانی با همچین فیلم هایی لذت می بردن...!
حالا چی...
1 221
میل، برای خودش پرسه میزند
چیزهای زیادی را میل دارم
اما قصه «عزم» متفاوت است
معطل مناسبت و شرط و دیگری نیست
•
انسانِ صاحبْعزم،
یک نفس عمیق میکشد
پاهایش را استوارتر بر زمین میگذارد
و از جا بلند میشود و میگوید:
از همین الان
•
و همین «آن» عزم کردم
در مسیر بارها میافتم اما
بارها و بارها برمیخیزم؛ چون
عزم کردم و استمرار، امتدادِ عزم است
1 221
آرزوی امسالم:
پاییز بشه،بارون بیاد، یدونه از این چتر شیشه ای ها داشته باشم با همین ستاره،
تو خیابون ولیعصر بعد پارک وی
حوالی چهار عصر قدم بزنم تا برسم به کافه لمیز
با بوت های خیسم وارد بشم
بشینم پشت میز رو به پنجره
آدما و چتر هاشونو نگاه کنم...
اگه به آرزوم رسیدم میام برات تعریف میکنم
اونوقت تو یادم بیار که یه بار دیگه خوشبخت بودم🪄
1 221
به کوهستان که میروی
بِیروت به سرزمینی
غیرقابل سکونَت بَدل میشود
از ییلاق بیزارم!
از هرآنچه که تو را
از آغوش من دور میکند بیزارَم
نزار قبانی
1 221
وسعت پهناوری از زندگی
بیرون از انتخاب ماست
و حالِ ما حاصل نسبتی است
که با این وسعت غیرانتخابی داریم.
1 221
یک کتاب کوچک جیبی بود به اسم خانهی پرسروصدا.
پیرمرد خانهای داشت که مدام شاکی بود از باران که روی سقفش چکچک میکرد و صندلی که جیر جیر میکرد و چوبهایی که در شومینه میسوخت جرق جرق صدا میداد.
یک نفر به او پیشنهاد داده بود برای حل مشکلش یک عالمه حیوان بیاورد توی خانه. آورده بود و تصور کنید چه بر سرش آمده بود از صدای همزمان مرغ و خروس و سگ و گربه. بعد که حیوانها را بیرون کرده بود گفته بود آخیش چه خانهی ساکتی!
خانه همان بود و مرد همان مرد. اما یک چیزی عوض شده بود.
1 221
شاعر سوری محمد الماعوظ روی قبر همسرش سنیه صالح نوشت:
اینجا آخرین دختر دنیا خواب است.
سی سال او مرا همانند یک سرباز زخمی حمل کرد.. ولی من نتوانستم او را چند قدم تا قبرش حمل کنم، همهی زنها بعد از او ستارههایی هستند که رد میشوند و خاموش میشوند و تنها اوست که آسمان است.
