fa
Feedback
[مانْدِرلی]🌿

[مانْدِرلی]🌿

رفتن به کانال در Telegram

💜به قصر ماندرلى خوش اومديد💜 🍃اینجا خونه ی ماست🍃 همدمى از جنس خيال💭 پيج اينستاگرام ماندرلى👇🏻 Www.Instagram.com/manderli.jr

نمایش بیشتر
1 220
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
4_5868241342970208406.mp33.69 MB

photo content

photo content

میگه"زندگی خالی‌بازی نداره. دو تا مشتاش پره، یکی با خوشی، یکی با ناخوشی. هر کدوم رو برداری، اون یکی مشتشم وا می‌کنه و می‌ذاره تو دامنت. فقط گاهی حجم این دو تا با هم همخوانی نداره. ناخوشیه بزرگ و دلخوشیه خیلی کوچیکه. هنر ما این‌جاست که با همه‌ی ناچیز بودنش ببینیمش."

دلم هات لوتوس میخواد🚶🏻‍♀🥛

سن من به دیدن "خانه سبز" نمیرسه ولی واقعا چه بلایی سر مردم ما اومد؟ اونا یه زمانی با همچین فیلم هایی لذت می بردن...! حالا چی‌...

به عمرت زندگی بیشتری اضافه کن !

میل، برای خودش پرسه می‌زند چیزهای زیادی را میل دارم اما قصه «عزم» متفاوت است معطل مناسبت و شرط و دیگری نیست • انسانِ صاحبْ‌عزم، یک نفس عمیق می‌کشد پاهایش را استوارتر بر زمین می‌گذارد و از جا بلند می‌شود و می‌گوید: از همین الان • و همین «آن» عزم کردم در مسیر بارها می‌افتم اما بارها و بارها برمی‌خیزم؛ چون عزم کردم و استمرار، امتدادِ عزم است

ولی پاییز پارسال اصلا بارون نبارید...

....

آرزوی امسالم: پاییز بشه،بارون بیاد، یدونه از این چتر شیشه ای ها داشته باشم با همین ستاره، تو خیابون ولیعصر بعد پارک وی حوالی
آرزوی امسالم: پاییز بشه،بارون بیاد، یدونه از این چتر شیشه ای ها داشته باشم با همین ستاره، تو خیابون ولیعصر بعد پارک وی حوالی چهار عصر قدم بزنم تا برسم به کافه لمیز با بوت های خیسم وارد بشم بشینم پشت میز رو به پنجره آدما و چتر هاشونو نگاه کنم... اگه به آرزوم رسیدم میام برات تعریف میکنم اونوقت تو یادم بیار که یه بار دیگه خوشبخت بودم🪄

photo content

photo content

4_5996783696890305481.mp38.87 MB

به کوهستان که می‌روی بِیروت به سرزمینی غیرقابل سکونَت بَدل می‌شود از ییلاق بیزارم! از هرآنچه که تو را از آغوش من دور می‌کند بیزارَم نزار قبانی

وسعت پهناوری از زندگی بیرون از انتخاب ماست و حالِ ما حاصل نسبتی است که با این وسعت غیرانتخابی داریم.

یک کتاب کوچک جیبی بود به اسم خانه‌ی پرسروصدا. پیرمرد خانه‌‌ای داشت که مدام شاکی بود از باران که روی سقفش چک‌چک می‌کرد و صندلی که جیر جیر می‌کرد و چوب‌هایی که در شومینه می‌سوخت جرق جرق صدا می‌داد. یک نفر به او پیشنهاد داده بود برای حل مشکلش یک عالمه حیوان بیاورد توی خانه. آورده بود و تصور کنید چه بر سرش آمده بود از صدای همزمان مرغ و خروس و سگ و گربه. بعد که حیوان‌ها را بیرون کرده بود گفته بود آخیش چه خانه‌ی ساکتی! خانه همان بود و مرد همان مرد. اما یک چیزی عوض شده بود.

[بخاطر هر امیدی که بهت داشتم از خودم ناامیدم]

[ احساس میکنم یه اسباب بازی ام که کسی که دوسش داره صد دفعه دست و پاشو کنده ]

شاعر سوری محمد الماعوظ روی قبر همسرش سنیه صالح نوشت: اینجا آخرین دختر دنیا خواب است. سی سال او مرا همانند یک سرباز زخمی حمل کرد.. ولی من نتوانستم او را چند قدم تا قبرش حمل کنم، همه‌ی زن‌ها بعد از او ستاره‌هایی هستند که رد می‌شوند و خاموش می‌شوند و تنها اوست که آسمان است.