uk
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Відкрити в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Показати більше
4 481
Підписники
+1424 години
+347 днів
+9930 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
червень '26
червень '26
+342
в 4 каналах
травень '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
січень '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
грудень '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
листопад '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
вересень '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
серпень '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
липень '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
червень '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
травень '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
квітень '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
березень '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
лютий '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
січень '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
грудень '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
листопад '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
жовтень '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
вересень '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
серпень '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
липень '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
червень '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
травень '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
березень '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
грудень '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
листопад '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+861
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
28 червня+9
27 червня+19
26 червня+12
25 червня+2
24 червня+13
23 червня+18
22 червня+5
21 червня+11
20 червня+15
19 червня+29
18 червня+4
17 червня+15
16 червня+32
15 червня+5
14 червня+8
13 червня+18
12 червня+19
11 червня+5
10 червня+13
09 червня+22
08 червня+4
07 червня+4
06 червня+11
05 червня+26
04 червня+5
03 червня+9
02 червня+7
01 червня+2
Дописи каналу
یه وقتایی که کتابو باز می‌کنی، می‌رسی به یه جمله کوتاه که انگار دقیقاً حال دلتو می‌گه. همون چیزی که مدت‌ها توی ذهنت می‌چرخید
یه وقتایی که کتابو باز می‌کنی، می‌رسی به یه جمله کوتاه که انگار دقیقاً حال دلتو می‌گه. همون چیزی که مدت‌ها توی ذهنت می‌چرخید و نمی‌دونستی چطور بگی. دل‌نوشته‌های کوتاه همینن؛ ساده، صمیمی و پر از حرف. هر صفحه‌ش انگار یه گوشه از فکر و حس خودتو برات رو می‌کنه… این کتاب بهت میگه پشت هر پیام نخوانده، یک داستان نهفته است... #سین_زدی_ولی_جواب_ندادی #آکیرا

2
sticker.webp
1
3
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت375 تقه ای به در اتاقم خورد. هنوز دستم باالا ی سرم بود  که الهام وارد اتاقم شد. دستم رو آروم پا یین آوردم. بهش سلام گفتم. با لبخند جوابم رو داد. به عقب برگشت. دنبال مامان می گشت. وقتی پشت  سرش مامان رو ندید در رو پشت سرش بست.  مامان هنوز هم من رو تحریم یه نگاهش کرده بود. دستش رو روی کلید لامپ اتاقم گذاشت و روشنش  کرد. نگاه دقیقی به صورتم انداخت. می تونست االان  بگه:" زیر چشمت گود افتاده، موهات چقدر نامرتبه  ! چرا تو اتاق تاریک نشستی؟" ولی نگفت. الهام دردها ی خودش رو داشت. درد ها یی که من  گاهی درکش می کردم، ولی بر اساس درکم  راهنما ییش نم ی کردم. اومد جلوتر و من رو تو آغوشش کشید: -دلم برات تنگ شده بود. ناخودآگاه پرسیدم: -رضا خوبه؟  از هم جدا شدیم. همون جا یی که ایستاده بودیم  نشستیم. خونسرد به صورتم نگاه کرد و گفت: -رضا من رو رسوند، خودش هم میآد دنبالم. من خودم نیاز به دلداری داشتم، یکی رو می خواستم  که بشینه و همراه با من یک به یک اتفاقات رو  عادی جلوه بده، اما یه گوشه ی از دلم هنوز جا یی برای دردها ی بقیه داشت: -رضا پسر خوبیه الهام، زندگیت رو بکن.گوشه ی شالش رو گرفت و باالا آورد: -وقتی به تو و زندگیت فکر می کنم، دیگه حتی به  مردی بدتر از رضا هم راضی می شم. من همون  موقع ها که با حامد زندگی می کردی، همش با خودم فکر می کردم، سارا تا کی  می خواد بسوزه و بسازه. جدا شدی گفتم حاالا بهتر  شد. می تونه یه نفر رو پیدا کنه  که باهاش خوشبخت بشه. قدرت تشخیص چی از  چی بهتره رو از دست دادم سارا. اصلا دارم به  کلمه ای به نام عدالت شک می کنم. آینه ی عبرت شده بودم! اشک تو چشم هاش حلقه زده بود. چشم می دزدید. من گریه هام رو کرده بودم. راست  می گفت، اگه قرار بود من اینقدر پشت هم به بن  بست بخورم، عدالت از کجا ی  این بن بست ها ی پشت هم به داد من می رسید دست هاش رو گرفتم: -اگه به عدالت معتقدی در حق رضا بی عدالتی نکن.  تو نامزدشی؛ دیگه درست نیست به یه نفر دیگه فکر  کنی. به خدا الهام یه زندگی معمولی با مردی که حتی شا ید چهل درصد اونی باشه که تو میخوای، هزار برابر بهتر از این جهنمیه که من دارم توش دست و پا  می زنم. جا ی من و الهام عوض شده بود. اون هق می زد و  من نصیحت می کردم. با ید نصیحت می کردم، من  تجربه م زیاد بود. یه شبه زندگیم سیاه شده بود. مردگی می کردم و فقط نفس  کشیدنم نشون از زنده بودنم داشت. دستش رو از تو دستم بیرون کشید و رو ی صورتش  گذاشت: -االان پشیمونی سارا؟  کلماتش نامفهوم بود، اما من شنیدم. -اصلا پشیمون نیستم الهام. ولی این دلیل نمیشه که  تو... ادامه ندادم. نگاهش کردم و نگاهم کرد: -من که گفتم دیگه بهش فکر نمی کنم. دارم با رضا کنار میآم. -خیلی خوبه الهام. خوبه که داری قبولش می کنی. -تو هم دیگه ناراحت نباش. -نمی تونم الهام. گاهی میگم کاش سیاوش بهم  خیانت می کرد و می رفت. کاش یهو ردم می کرد.  اینطوری من هزار تا آیه و دلیل برای خودم داشتم که بگم به درک. رفته که رفته.  ولی وقتی اینطوری کنارم نیست، همه ش خوبی ش جلوی چشمامه، از فرق سر تا  نوک پام می سوزه. الهام کاش هیچ کس با خوبی  هاش از پیش آدم نره. اگه میره بد باشه و بره.اینه که داره من رو داغون می کنه. الهام رفت. برام آرزو کرد که هر چی زودتر  سیاوش تکلیفش معلوم بشه و برگرده. از خدا شکا یت  داشتم. خیلی ا ین آرزو رو داشتن، اما خدا گوش نمی داد. * * * نیم نگاهی به گوشیم که صدای زنگش رو روی  پا یین ترین درجه گذاشته بودم، کردم. با دیدن شماره سریع برداشتم و جواب دادم: -الو ... آقا سامان، سالم. -سالم، خوبین؟ سریع " آره " گفتم و پرسیدم: -از سیاوش خبری دارین؟ -آره، خبر که نه، وکیلش براتون یه پیغامی از  طرفش داره. اون قدر با صدای شادی ازش تشکر کردم که می تونستم خیلی خوب قیافه ی جا خورده ش رو از  پشت تلفن هم تجسم کنم. این چند روز هر وقت سوالی در مورد سیاوش می پرسیدم  هیچی دستم رو نمی گرفت. سکوت کرده بود. تند تند پرسیدم: -االان من بیام بریم پیش وکیلش؟  -نه، فردا صبح با مریم میآم دنبالت. میریم دفترش. باز هم پشت سر هم تشکر کردم. بعد اون روز دیگه بهم زن داداش نگفته بود. دوست داشتم همه این واقعی ت که من زن سیاوش  هستم رو بپذیرند. بی صبرانه منتظر فردا بودم. نه فقط فردا، تموم فرداها. فرداها یی که بهتر از  امروز باشه. 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
1
4
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت374 دونه ها ی   برف برای باریدن از هم پ یشی می گرفتن. دلم می بارید. چشمم می بارید. اون ها هم برای باریدن از هم پیشی می گرفتند، درست مثل این دونه ها ی برف. اگه سیاوش بود من خیلی زودتر می فهمیدم زمستون هنر آخرش رو، رو کرده. حتما بهم زنگ می زد. حتما بیرون می رفتیم. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم. دستم رو رو ی قلبم گذاشتم. اون با ید آروم می شد تا چشم هام هم آروم می گرفت. دردی در قفسه ی سینه م، درست همجوار قلبم حس میکردم. دنبال دلیلش نبودم. دلیلش شا ید کوه دردی بود که هر روز استوار تر می شد و قصد فروپاشی نداشت. آخرین بارکی برای کار ی غیر بازجو یی بیرون رفتم، نمی دونستم حلقه ی دستم رو چرخی دادم و بوسیدم. دیگه الازم  نبود پنهونش کنم. همه می دونستند من حلقه ی کی  رو پوشیدم. مامان دیگه صبح ها بیدارم نمی کرد. تا حاالا نشده  بود این همه وقت بهم بی محلی کنه. فقط روزها یی که برای بازجویی می رفتم بی صدا  همراهیم می کرد. سعید خودش رو کنار کشیده بود.  بابا باهام می اومد. روی  صندلی طبقه ی پا یین کنار مامان می نشست و من به  اتاق بازجویی می رفتم. به سوال ها یی جواب می دادم که دیگه حفظشون  کرده و طوطی وار تکرار می کردم. وقتی روز ها رو می شمردم و به سی می رسیدم  برای خودم هم جا ی تعجب داشت که کی و چطوری این روزها ی سخت رو پر  کردم هیچ کس توی خونه کاری به کارم نداره. به ظاهر  این تنبیهیه که مامان و بابا برام در نظر گرفتند.  بدون اینکه خودشون بدونند دارن به میل من رفتار می کنند. هر باری که صدای تلفن بلند می شه از جا میپرم؛  هر بار که صدای آیفون رو می شنوم همزمان دو تا  حس دارم؛ یه حس اینکه االان یکی می آد و یه خبر خوب بهم میده. یه حس هم  اینکه یکی دیگه اومده تا تنها یی دوست داشتنی من  رو لگد مال کنه. فامیل و دوست و آشنا در جریان همه چ یز نیستند.  فقط می دونند یه مثلث عشقی بوده که یکی زده اون  یکی رو کشته، در راس این مثلث هم منم که باعث و بانی این فتنه م. خود این موضوع به اندازه ی کافی براشون جذابیت داره که  نخوان به حواشی این رابطه  بپردازند. هیچ کس از واقعی ت خبر نداره. هر کس یه جور اون چیزی رو که شنیده برای خودش روی خط واقعیت تفسیر می کنه. حتی خود بازجویی که ازم بازجویی می کنه هم،  همه چیز رو نمی دونه. من و سیاوش روز آخر  قرار گذاشتیم که رفتن به شمال و اون آخر شب رو به هیچ بازجویی نگیم. مامان هنوز  هم نمی دونه که من با سیاوش شمال رفتم، ولی خب  خود صیغه این قدر واضح هست که ذهنش به سمت ناکجاها بره. مثل روزها ی بعد طلاقم که مرتب به همه توضیح می داد، نبود؛  فقط شنونده شده و گوش می ده. دیگه ازم دفاع نمی کنه . کاش هیچ وقت سکوتش رو نشکنه و از من توضیح  نخواد. نمی تونم براش توضیح بدم. محرم شدنم با سیاوش فقط می تونست براشون یه توجیه داشته باشه؛ اینکه ما برای نیازهای جسمی مون تن به ای ن محرمیت دادیم. در جور اون چی زی رو که شنیده برای خودش روی خط واقعیت تفسیر می کنه. حتی خود بازجویی که ازم بازجویی می کنه هم،  همه چیز رو نمی دونه. من و سیاوش روز آخر  قرار گذاشتیم که رفتن به شمال و اون آخر شب رو به هیچ بازجویی نگیم. مامان هنوز  هم نمی دونه که من با سیاوش شمال رفتم، ولی خب  خود صیؽه ای ن قدر واضح هست که ذهنش به سمت ناکجاها بره. مثل روزها ی بعد طالقم که مرتب به همه توضیح می داد، نبود؛  فقط شنونده شده و گوش م ی ده. دیگه ازم دفاع نمی کنه . کاش هیچ وقت سکوتش رو نشکنه و از من توضیح  نخواد. نمی تونم براش توضیح بدم. محرم شدنم با سیاوش فقط می تونست براشون یه توجیه داشته باشه؛ اینکه ما برای نیازهای جسمی مون تن به ای ن محرمیت دادیم. در تقه ای به در اتاقم خورد. هنوز دستم باال ی سرم بود  که الهام وارد اتاقم شد ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
2
5
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت373 اگه اون زندونه، منم از همه ی غم هام زندون می سازم، هزار بار بدتر از زندونی که سیاوش داره تحملش می کنه. سرم رو از روی کمد برداشتم و تو صورتش زل زدم؛ طوری نگاهش کردم که تموم حرف هام رو باور کنه و یه لحظه هم بهشون شک نکنه: -تا سیاوش بیرون نیاد، من نمی خندم. این خیانت به  سیاوشه. من خیانت نمی کنم. اون به خاطر من  گرفتار شده، نمی خوام آروم باشم. لب از لب باز نکرد. چشم هاش لب هام رو هدؾ  گرفته بود. با شگفتی تموم به حرف هام گوش می کرد. نگاهش به من کمی شبیه نگاه به یه آدم غیر عادی بود. -بخدا لیلا من با غم هام آرومم. به خدا که من این پیچ تاب خوردن میون دردهام رو  دوست دارم. دستم رو فشار داد و گفت: -از خانواده ی سیاوش خبر داری؟ -فقط با سامان در ارتباطم. باباش برای سیاوش وکیل  گرفته. -چیزی نمی گه؟  پاهام رو دراز کردم و تاپ رو کنارم گذاشتم: -فقط یه بار گفت: " با ید برای محرمیت با من  مشورت می کردین. " مریمم هر روز بهم زنگ می زنه. خود سامان زیاد روی خوش  نشون نمیده، اما مریم میگه که:" سامان برات  خیلی ناراحته" و از این حرفها . -نمیشه بری سیاوش رو ببینی؟ تلخندی زدم و گفتم: -تا زمانی که داره بازجویی می شه ملاقات ممنوعه.  نمی دونم من که نمی فهمم، مثل اینکه تا حکم صادر  نشه فقط وکیلش می تونه  بره ملاقاتش. مظنون دیگه ای هم جز سیاوش نیست.  همه چی شده شبیه یه کلاف پیچ در پیچ روزهام شبیه شب هام شده؛ سیاه و تاریک. روی تخت می نشینم و برای خودم هر روز همدم می  سازم. یه بار با خاطرات سیاوش... یه بار با اشک ها یی که برای همون خاطرات به  سوگ نشستن ... یه بار با مرور حرف ها یی که می  شنوم؛ حرف که نه زخم زبون. آه کشیدن همون قدر لذت بخشه شده، که خنده به  وقت شادی ! آخر همه ی این ها از سیاوش خیالم می  پرسم:" پس کی برمی گردی"؟ بابا رو نمی بینم. شرم دارم. شرم دارم تو صورتش  نگاه کنم. هیچی نمیگه. نمی دونم با مامان چه  جوری کنار میآد؟ مامان هم هم  ردیؾ من مجازات می شه به گناه نکرده. بابا باهاش  حرف نمی زنه. بیشتر از همیشه می خوابم. با قرص خواب می  خوابم. خواب شده زندگی ! بیداری کابوس ! طبیعیه  که من هم کابوس دوست نداشته باشم. سامان تنها کسیه که از سیاوش بهم خبر می ده. خبری که من فقط بعدش داغون تر میشم. هیچ  کس جز وکیلش نمی تونه باهاش  ملاقات کنه. وکیلی که فقط می دونم بهترین وکیله.  نمی دونم این بهترین وکیل چرا هیچ کاری نمی کنه؟ سمانه یه بار اومد و رفت. توی اتاقم بودم. نه اون به  اتاقم اومد و نه من بیرون رفتم. گاهی چهارده ساعت مداوم می خوابم. بالشم دیگه بوی سیاوش نمیده، اما من دوسش دارم. همین که  روزی سیاوش سرش رو روش گذاشته برای من کفا یت می کنه. دیگه پرتوقع نیستم. حاالا به خیلی خاطرات دلخوشم. قرار بود به سیاوش با خنده هام خیانت نکنم، اما  گاهی وقت ها تو تاریکی اتاقم این کار رو می کنم.  وقتی اون شب آخر رو میذارم جلوم و از اول مرورش می کنم، پر از لحظه ها یی  که بی بهانه خنده رو مهمون لبم می کنه.شبی که من د یگه ازش خجالت نمی کشیدم و پا به  پاش شیطنت می کردم. خیلی از اولین بارها یی که با  سیاوش تو ویلای شمال داشتم نمی گذشت، اما من خیلی زود با خجالت غریبه شده  بودم. بی هوا بوسیدنش ... بی هوا دوست دارم ... بی هوا  بغل کردنش... همه ی کارهایی که شمال برای انجامش شرم داشتم،  اون شب کردم. همه ی اینها و بعدش عکس العمل سیاوش باعث  خنده م می شد. توی اتاقم با خنده هام ناخواسته خیانت می کردم !  لبخند ها یی که دست خودم نبود. فکر می کردم. از اول شروع می کردم و رابطه ی  خودم و با سیاوش رو مرور می کردم. هر ده کاری که کرده بودیم، نه تاش اشتباه بود؛ اما من همه ی اشتباه خودم و سیاوش رو  دوست داشتم و حتی حسرت اون یه اشتباه نکرده رو  هم می خوردم. پتو رو تا گردنم باالا می کشم. با ساعت غریبه شدم،  اما تاریکی اتاق وادارم میکنه نگاهی بهش بندازم.  ساعت ده ربع بود. اتاق بیشتر از همیشه سرده. سردی و تاریکی رو کنار هم  می ذارم. برام عجیبه این تفاوت با بقیه ی روزها ! از جام بلند می شم و به طرف پنجره میرم. آسمون  دونه ها ی برف رو به زمین می داد و من اشک رو  به صورتم. سیاوش رو توی یه چهاردیواری تصور می کردم که  هیچی جز دیوار نمی بینه. واسه همین اتاقم رو شبیه  اونجا کرده بودم. اولین  برؾ زمستون بود. سیاوش این اولین رو نمی دید.  من می دیدم. اسارت من کوچک ترین شباهتی به  اسارت سیاوش نداشت. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
4
6
👌   : بخشیدن های مکرر، تکرار های مجدد میاره دوست عزیز.
28
7
#بهترین_متنهایی_که_خوانده_ام اما جایی میانه ی راه، در نهایت غرور و ایستادگی مان، فرو می ریزیم. از درد هیچ کسی را نداشتن، از درد دل را به کسی نبستن، از درد در میانِ جمع ، تنها بودن. همه ی آدم ها نیاز دارند یکی را داشته باشند، که در نهایت تنهایی و خستگی، دلشان به دوست داشتنش گرم باشد. آدم، بدون عشق و محبت، زود، پیر می شود. یک نفر باید باشد، یک نفر که عاشقش باشی، یک نفر که عاشقت باشد.
31
8
- آهنگی که گوشه‌ی قلبت خونه می‌کنه. «گریه کن ای قلبِ من، او می‌رود بعد از این با هر کسی بیگانه شو، او می‌رود»
53
9
«یه زمانی فکر می‌کردم بیش از حد حساسم، اما حالا می‌دونم که این نقطه قوت منه. زود می‌فهمم که یکی حالش خوب نیست. یه منظره، یه ترانه و یا یه غروب می‌تونه احساساتم رو شکوفا کنه. من دنیا رو عمیق‌تر حس می‌کنم، هم درد و هم شادی رو. وقتی چیزی رو دوست دارم با تمام وجود دوست دارم. حساس بودن نقطه ضعف من نیست، قشنگ‌ترین قسمت وجودمه.»
80
10
‏امیدوارم تا عمر دارید دور باشید از رابطه‌های بی‌پناه سوال‌های بی‌پاسخ، امیدهای بی‌جان   💔
93
11
ایرونی.+2
ایرونی.
270
12
ترند
ترند
59
13
4_5908816255497805878.mp3
52
14
عصرتون خوشمزه 🤍❤️
عصرتون خوشمزه 🤍❤️
281
15
کور می شوم، لال می شوم، اما خر نمی شوم! به دیمقراطیس فیلسوف دانشمند یونانی گفتند: «مبین» فوراً چشم بر هم نهاد. گفتند: «مشنو» گوش خود را گرفت. گفتند: «مگو» دست بر لب نهاد، گفتند: «مدان». گفت: «بر این یکی دیگر قدرت ندارم. کور می شوم، لال می شوم، ولی خر نمی شوم!» داستان‌های امثال #قصه_داشت.
323
16
ما نیز می‌گوییم و می‌نویسیم تا کاری پدید آید بِه از گفتن و نوشتن. وقت را هیچ حاصل نیست: ماننده‌ی شمعم که جهان افروزم روشن دارم جهان و خود می‌سوزم می‌ پند دهم که دل به ناکس مدهید خود می‌نکنم آنچه به خلق آموزم! نامه‌های‌ عین‌القضات‌همدانی
325
17
وایبی که این بیکلام داره باعث میشه ذهنت آروم شه 🎧🤎 #بیکلام /
306
18
یکی از پادشاهان، پارسایی را دید و گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «آری، وقتی که خدا را فراموش می‌کنم.» - گلستان سعدی.
314
19
- اعتراف می‌کنم که تو توانایی بهتر کردنِ حالمو داری:)))😎❤️‍🔥+1
- اعتراف می‌کنم که تو توانایی بهتر کردنِ حالمو داری:)))😎❤️‍🔥
166
20
4_5908728234438041151.mp3
304