uk
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Відкрити в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Показати більше
4 458
Підписники
+524 години
+347 днів
+4730 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
червень '26
червень '26
+302
в 3 каналах
травень '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
січень '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
грудень '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
листопад '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
вересень '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
серпень '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
липень '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
червень '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
травень '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
квітень '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
березень '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
лютий '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
січень '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
грудень '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
листопад '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
жовтень '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
вересень '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
серпень '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
липень '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
червень '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
травень '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
березень '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
грудень '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
листопад '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+861
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
25 червня+2
24 червня+13
23 червня+18
22 червня+5
21 червня+11
20 червня+15
19 червня+29
18 червня+4
17 червня+15
16 червня+32
15 червня+5
14 червня+8
13 червня+18
12 червня+19
11 червня+5
10 червня+13
09 червня+22
08 червня+4
07 червня+4
06 червня+11
05 червня+26
04 червня+5
03 червня+9
02 червня+7
01 червня+2
Дописи каналу
🎯سوپرگروه گپ و گفت دوستانه بچه های روانشناسی https://t.me/RooeenRavan_club ✅هر دانشجویی به یه همچین فولدری احتیاج داره که پر باشه از فیلم‌های آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز. ✅این فولدر کلی ویدئو و فایل‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف روانشناسی؛زبان؛ادبیات،کنکوری داره و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی بهتون میده 😍فقط کافیه دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی 👇👇👇 #ظرفیت_محدود https://t.me/addlist/quZiMJBXp8MzMzc0

2
مدیران بزرگوار لطفا 10 تا 22 NO post 🔰
47
3
ماهِ من امشب بتابان نورِ خود بر جانِ من ڪز تمامِ ظلمت و تاریڪی‌شب خسته ام...! شب بخیر ...
102
4
اسم این بیکلام "مرثیه ای برای یک رویا" و دقیقا همین وایب رو میده خیلی زیباست…🌊 بی کلام /
155
5
بگذارید رد مهربانی‌تان بماند ، نه زخم رفتارتان!
127
6
📄🌱 امشب... از ابرهای دلم بارانِ دلتنگی می‌بارد و از چشمانم، تو... عطر حضورت هنوز همین حوالی‌ست و این تنهاییِ دردآلود، یادگا
📄🌱 امشب... از ابرهای دلم بارانِ دلتنگی می‌بارد و از چشمانم، تو... عطر حضورت هنوز همین حوالی‌ست و این تنهاییِ دردآلود، یادگارِ بی‌پایانِ توست. خاطراتت مرا مستِ عاشقی می‌کند و آغوشت، زیباترین استعاره‌ی پناه در شب‌های بی‌قرارِ من است. با عاشق‌ترین دلی که در سینه‌ام می‌تپد، تنها برای تو می‌نویسم... شب بخیر، ای ماهِ بی‌تکرارِ من؛ که هر شب، در روشناییِ خیالِ تو چشم‌هایم به رؤیا می‌روند... #مینـــــو_پنــــاهپـــور
124
7
سپهر ۱ آهنگساز  احمدرضا احمدی روماک تنظیم روماک مجید فرد حسینی  و سونو میکس و مستر مجید فرد حسینی « ❤️✨ 🎶«لطفا با هدفون گوش کنید»🎶 🎼  رماک قشنگم😍😍
158
8
sticker.webp
56
9
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت366 بود. یه دفعه اومدم نگاهش کردم دیدم پنجاه تا تماس بی پاسخ دارم. با شهرام تماس  گرفتم، جری ان رو گفت و باهاشون قرار گذاشتم برم  پیششون. شهرام گفت، گوشیم رو خاموش کنم. -خب من خودم می اومدم خونه رو تمیز می کردم. با انگشت شست واشاره ش گونه م رو گرفت و  گفت: -حاال بعدا وقت زیاده برا ی تمیز کردن. از دیروز به  فکرشم. همون موقع که از خونه تون اومدم بیرون  به مهران زنگ زدم بره خرید کنه واسه خونه. خودمم شب یه سر رفتم ببینم چیکار  کرده. تعجب کردم، وقتی داشت از دیشب تعریؾ می کرد  حرفی از رفتن به خونه نزده بود: -پس چرا بیرون بهشون نگفتی که خونه ت رفتی ؟ اصال کی رفت ی؟ سرش رو به طرفین تکون داد و گفت: -گفتم تو خیابون بودم، دروغ بود. رفته بودم خونه  رو مرتب کنم. مهران یه سری وسیله خریده بود.  رفتم جابه جاشون کردم، ولی  چون می دونستم با ید توضیح بدم واسه چی رفتم  خونه، چیزی نگفتم. دوست نداشتم بدونن ما با هم  قرار داشتیم و تو معذب بش ی. این بار خودم جلو رفتم و صورتش رو با بوسیدم.  خیلی بی صدا برای این همه به فکر بودنش تشکر  کردم. با خوشحال ی پرسیدم: -مهران پیشت بود اون موقع؟ -نه  -کسی از همسا یه ها تو رو ندید. بیاد شهادت بده؟ -هیچ کس.ناامید نگاهش کردم که با بدجنسی گفت: -االن برم بگم امشب سارا رو می برم خونه ی خودم  و فردا هم می رم خودم رو معرفی کنم، فکر می  کنن یه تصمیم آنی بوده. به  سامان و شهرام هم نگفتم که صبح هم خونه ی خودم  بودم. فقط تو می دونی. شاکی نگاهش کردم و دست هام رو از شدت حرص  مشت کردم: -سیاوش االن وقت رفتن به خونه هست؟ نری بیرون  چیزی بگی. انگار نه انگار که چه اتفاقی افتاده. دستش رو گرفتم و گفتم: -االن بری بیرون نیان بگیرنت؟  -مگه من قاتل سریالیم، فکر کردی االن کل تهران  رو وجب به وجب دنبالمن! دستش رو از دستم بیرون کشید و توی دست ها ی  خودش گرفت و قاطع گفت : -من و تو امشب می ریم خونه ی خودمون، فردا  صبح هم یه سر به مامان می زنم، بعدش هم می رم  کالنتری. ؼیر این هم محاله کار دیگه ای بکنم. با انگشت اشاره م روی پاش خط ها ی نامفهوم  کشیدم، از پسش بر نمی اومدم. صورتم رو به طرؾ خودش بر گردوند و گفت: -سارا برات نگرانم. من هر چقدر هم بخوام پا ی تو  به این ماجراها وسط کشیده نشه، نمی شه. خانواده  ت اذیتت می کنن. می دون ی که  همه چی رو باالخره می فهمن. حاال دیگه مطمئن بودم تا االن داشت برام نقش یه  مرد بی خیال رو بازی می کرد، نگاهش یه جور  متفاوت شده بودند. نگرانی و درد  این دردسر ناخونده، از همه ی اجزای صورتش پیدا  بود.خب منم می تونستم کمی ب ی خیالی باز ی کنم: -مهم نیست سیاوش، بذار همه چی رو بفهمن. فقط بهم نگاه می کرد. از روی پاش بلند شدم. خودش هم بلند شد و روبه  روم ایستاد. از حرؾ و اطمینانم راض ی نشده بود. منم فقط همون  قدر می تونستم بی خیال باشم، دیگه بیشتر بلد نبودم؛  بدون توجه به حالش کؾ  دستم رو رو ی سینه ش گذاشتم و گفتم: -وقتی تو نیستی، من اینقدر پر هستم که دیگه نه  حرؾ ها ی بقی ه مهمه و نه کارهاشون و نه همه ی اون چیزی که می فهمن و می کوبونن تو سرم. نگاهش رو از من گرفت و حدقه ی چشمش رو با  کالفگی تو کل اتاق گردوند. شالم رو روی سرم مرتب کردم و رو به سیاوش  گفتم: -بریم بیرون، فقط کمتر با سامان بحث کن. دم به  دقیقه جلوی بق یه باهاش دهن به دهن نذار؛ الزم  نیست هر چی گفت سریع مخالفت  کنی. یه خرده مراعات کن. جلوتر اومد. حالت صورتش طوری بود که خوب می دونستم یعنی نمی تونم برم بیرون.  دستش رو جلو آورد و شالم رو روی س ینه م مرتب  کرد. دستش رو باالتر برد و روی گونه م گذاشت: -دلم برای نصیحت کردن هات تنگ م ی شه. حق نداشت تلخ بگه وقتی همه چیز لبری ز از تلخی  غ بود. وقتی همه چیز مثل یه تراژدی ؼم انگیز پیش می رفت. انگار ترس ها ونگرانی ها ی قبل از اینم به بار نشسته و حادثه زاییده  بود. -نگران سامان نباش، با ید باهاش اینطوری صحبت  کنم و گر نه تا خود صبح ا ینجا می شینه و می خواد  من رو قانع کنه، ولی وقت ی یه کله باهاش صحبت کنم می فهمه که چه قدر جدیم.  خودش رو جمع می کنه. -استراتژیت در مقابل منم همینه؟  دستش تؽییر زاویه داد و از صورتم به سمت چونه م  رفت: -با تو تموم استراتژیت هام به بن بست خورده، با تو  فقط با ید خود سیاوش باشم، کنار تو خیل ی خودمم. دلم می خواست بهش بگم: "پس از این به بعد دیگه نمی تونی خیلی خودت  باشی" اما نگفتم. گفتنش فقط نمک پاشیدن روی زخم بود! 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
57
10
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت365 -بله حتما . با دستش اتاق آرین رو نشون داد. نیم رخ ایستاده بودم، با ید حتما چرخ میزدم و قیافه ی بقیه رو می دیدم، ولی مطمئن بودم اون ها هم درست مثل لیلا، جا خوردند. از راحت بودن و جسارت سیاوش ترسیدم و سریع به سمت اتاق رفتم. می ترسیدم بمونم و اون حرفی بزنه و یا حرکتی انجام بده. در اتاق آرین رو باز کردم و سریع داخل شدم. سیاوش هم در رو تا آخر باز کرد و بعد چرخید و پشت به من در رو بست. یه قدم به جلو برداشتم و با دستم در رو نشون داد: -در رو باز بذار، زشته. اخم هاش رو توی هم کرد وبرگشت: -دقیقا چی زشته؟ من با زنم تو اتاق در بسته باشم؟  جوابش رو ندادم، اما چشم ها رو مامور دیدن زدنش  کردم، مثل عزیزی که میره و فقط یه نگاه برات به  جا می ذاره! با حرفش به خودم اومدم و به صورتش نگاه کردم: -بذار در رو ببندم تا از این شوک دربی ان، ندیدی قیافه شون رو، چشماشون چهارتا شده بود. هنوز  هضم نکردن که تو دقیقا نسبتت با من چیه. نگاهی به کل اتاق انداخت. روی تخت ماشینی شکل  قرمز آرین مکث کرد و گفت: -جا نیست بشینیم. تختم که دورش حصار داره. مثل  اینکه با ید رو ی کف زمین نشست. از وقتی اومده بود به اتاق لبخند روی لبش بود. حتی به چشم هاش هم نگاه کردم تا کمی نگرانی، کمی  استرس و دلهره ببینم، اما چیزی معلوم نبود. نمی دونستم تموم این نقش بازی  کردن ها برای حفظ روحیه ی منه، یا واقعا براش  مهم نیست. وقتی خم شد تا روی فرش بیضی شکل وسط اتاق آرین بشینه، دست من  رو هم گرفت و با خودش کشید. قصدش این بود که  من روی پاش بشینم، اما خودم  رو عقب کشیدم و چهار زانو روبروش نشستم. چشم هاش رو درشت کرد و دور چشمش چین افتاد.  توضیح دادم: -بابا زشته سیاوش، اونا بیرون نشستند. -یعنی االان ما رو می بینند؟ نزدیک تر اومد و سر زانوش رو به زانوم چسبوند: -این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟ سریع چشم ها رو بستم تا از هجوم اشک به صورتم  جلوگیری کنم: -خواهش می کنم سیاوش، فرار کن. اگه بری به خدا  همه چیز رو میندازن گردن تو. باالاخره کار خودش رو کرد و من رو جا یی که  دوست داشت نشوند: -چرا با ید بیوفته گردن من؟ وکیل می گیرم. همه چی  حل می شه. کف دستم رو روی صورتش گذاشتم و گفتم: -نمیشه به این سادگی ها ثابت کرد که کار تو  نیست. معلوم نیست چند روز، چند ماه، چند سا ... سرم رو از روی سینه ش برداشت و با انگشت  اشاره ش راه اشک هام رو به سمت چونه م بست. -سیاوش من دلش رو ندارم بیام تو رو توی زندان  ببینم -منم دلش رو ندارم برم جا یی که معلوم نیست کی دیگه بتونم ببینمت. چشمکی زد و گفت: -حداقل تو زندان دلم خوشه که هر چند وقت یه بار  با چند تا کمپوت می آی ملاقاتم. من رو به خودش چسبوند و ادامه داد: -حاالا حق با کیه، من یا تو؟ گله مند گفتم: -همیشه با ید حرف تو باشه؟ سرش رو به سرم چسبوند: -دست پیش می گیری که دعوات نکنم. تو کی به  حرف من بود ی؟ حیف وقت ی گریه ت می گیره دلم  نمی آد دعوات کنم، و گر نه االان کمربند لازمی. سرم رو عقب کشیدم و با چشم ها ی ریز شده  پرسیدم: -مگه من چیکار کردم؟ لبش رو به دندون گرفت و ادای فکر کردن درآورد: -نمیدونی خودت؟ براش سر تکون دادم. -برای چی به شهرام گفتی که بهادری مزاحمت شده؟  سریع گفتم: -بخدا من به شهرام چیزی نگفتم، فقط به آرش گفتم. وقتی حرفم تموم شد و نگاهم به نگاهش با اخم ها ی ساختگیش افتاد، خنده م گرفت. باالاخره موفق شده  بود خنده رو روی لب هام  بیاره. انگشت هام رو روی چشم ها ی کشیدم و نم نشسته ی  روشون رو پاک کردم -خب مگه من نگفته بودم به آرش چیزی نگو؟ فقط  به آرش گفت ی حاالا؟  -خب من می ترسیدم. تو وقتی داشتی می رفتی  اصلا تو حال خودت نبودی. صورتش رو جلو آورد و دماغش رو به دماغم زد و  گفت: -االان هم اصلا تو حال خودم نیستم. بوسه هاش برام زیر سوال رفته بود! بوسه ها یی که تا قبل از این بهم لذت می داد، پر از  عشقم می کرد، گرم می شدم؛ حاالا شکل عوض  کرده بود. دلتنگم می کرد! بیچاره م می کرد! در مونده م می کرد! فقط گرماش همون بود. مگه می شه ماهیت یه چیز اینقدر تغییر کنه؟ کاش هیچ وقت بوسه هاش این قدر خوب و پر حس  نبودند! کاش من این قدر فلسفه باف نبودم! کاش من یکی بودم شبیه حامد، هیچی درکی نداشتم! مطمئن بودم اگه من خودم رو کنار نکشم، سیاوش  محاله دست بکشه. خودم رو آروم عقب کشیدم: -بریم بیرون سیاوش. دوباره نزدیک اومد و صورتم رو تو دست ها ی گرمش گرفت : -هیچی مهم نیست، وقتی من دارم می بوسمت. با دلخوری گفتم: -چرا گوشیت خاموش بود؟ اصلا کجا بودی -صبح زود رفته بودم خونه م. می خواستم تمیزش کنم واسه شما. گوشیم رو هم روی حالت سکوت ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
39
11
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت364 باتلاقی ؛ یکی از این حرفا رو بزنی، دهنت رو گل می گیرند. بذار ببینم چهارتا گردن  کلفت اومدن ازت بازجویی کنن، همین طوری شاخ  و شونه می کشی. با اینکه داد میزد، با اینکه به سیاوش توهین می  کرد، اما نمی شد دردی که تو صداش بود رو ندید  گرفت. عزادار گرفتاری سیاوش  بود، مثل من. واسه همین بود که درکش می کردم. آرش دستش رو گرفت و روی مبل نشوندش: -با داد و فریاد که مشکلی حل نمی شه، االان حتما  براش قرار بازداشت صادر میشه و باالاخره می  آن دنبالش. بعد هم به طرف سیاوش برگشت و گفت: -شما تصمیمت چیه آقا سیاوش؟ می خوای چیکار  کنی؟ سیاوش محکم گفت: -خب معلومه چیکار می کنم، نمیذارم کسی بیاد من  رو ببره، خودم میرم، من که کاری نکردم. سریع بهش نگاه کردم و بلند گفتم: -نه سیاوش. فرصت نکرد جوابم رو بده، با صدای سامان که  دوباره کنترلش رو از دست داده بود، به طرفش  برگشت. سامان به مسخره گفت: -آره برو، هم ین االان برو. اونا هم می گن حاالا که  خودت گفتی نکشتی، پس نکشتی دیگه؛ یه تقدیر نامه  هم بهت میدن ! سیاوش متوجه نیستی که چه گندی زدی؟ تو با یارو درگیر  شدی، به یه ساعت نکشیده، یارو به قتل رسید. تو  االان مظنون نیستی فقط، متهم اصلی هستی. میری خودت رو معرفی کنی؟ تا  ثابت کنی، چی به چیه موهات سفید شده.ناخودآگاه نگاهی به موها ی مشکی و دوست داشتنی سیاوش کردم، من که هنوز از دست کردن تو  موهاش، بویی دنشون، بوسیدنشون، سیر نشده بودم. هنوز دلم خیلی بیشتر از اینها با سیاوش بودن رو  می خواست. هیچ وقت نمی ذاشتم دستی دستی خودش رو تو هچل بندازه. توی این  مورد کاملا با سامان موافق بودم. ترجیح می دادم  اگه قراره از سیاوش دور بشم، دیوار این دوری میله ها ی زندان نباشه. هر جا یی غیر زندان. می تونست کیلومتر ها از من، از این شهر، از این کشور دور بشه، ولی زندان نه. سیاوش درگیر تر و کلافه تر از اون بود که آروم  باشه. با همون اقتدار که ناخودآگاه باعث می شد هر  جبهه ای که در مقابلش گرفتی،  کوتاه بیا ی گفت:-من نه فرار می کنم، نه میذارم بیان بهم دستبند  بزنن ببرن. من نکشتمش؛ وقتی نکشتم فرار هم نمی کنم. فکر کردی اگه فرار کنم چی می شه؟ همه چی خود به خود می افته گردنم.  من خودم میرم خودم رو معرفی می کنم. نگاهی بهم کرد و گفت: -البته االان نه، فردا صبح میرم. قیافه ی سامان نشون از شورش دوباره ش داشت،  اما آرش سریع خودش رو وسط انداخت و گفت: -ببین آقا سامان، من هم با داداشتون موافقم. فرار  منطقی نیست. کار رو بدتر می کنه. در هر حالتی آرش مبادی آداب بود. لیلا نگاهش رو به سیاوش دوخته بود، ساکت و بدون  حرؾ. شهرام به من زل زده بود، از من نگاه گرفت و به  طرف سیاوش برگشت و گفت: -فکر نکنم فردا صبح بتونی بری خودت رو معرفی  کنی، اگه بر ی با توجه به شاهدی که هست و  درگیریت با بهادری بازداشتت می کنن و... سری تکون داد و مردد گفت: -این حرفم فقط یه نظره؛ بهتره که با سارا محرم  بشین و بعد اگه مشکلی پیش اومد، سارا بتونه بیاد تو  رو ببینه. براش گفتن اسم زندان سخت بود، همون طور که  حتی تصورش من رو بیچاره می کرد . سیاوش لبخندی بهش زد و با اعتماد به نفس گفت : -من و سارا به هم محرمیم، صیغه نامه داریم. همه در یه آن به طرفم برگشتند، حتی آرش و لیلا که  کاملا در جریان بودند. قیافه ی مبهوت و پر از تعجب سامان اذیتم می کرد.شهرام هم رو ی لبش لبخند ی عمیق بود؛ با همون  لبخند گفت : -آفرین به سرعت عملت. سیاوش با افتخار نگاهش میکرد. من هم با خجالت سرم رو پا یین انداخته بودم، در  حالی که سرم از شوکهای پی در پی سنگین شده  بود. سامان هم سرش پا یین بود. گوشیش زنگ خورد، از جیبش درآورد و بعد لمس  آیکون گوشیش بدون سالم، گفت: -بعدا بهت زنگ می زنم مریم. گوشی رو به داخل جیب شلوارش هل داد و رو به  سیاوش گفت : -میخوای بر ی خودت رو معرفی کنی؟ حاالا که  یکی رو هم به خودت بند کردی، می دونی بعدش  چی میشه؟ سیاوش کلافه و درمونده سر تکون داد: -هر چی بشه، بهتر از فرار کردنه. از جام بلند شدم و بدون توجه بقیه به سیاوش گفتم: -بهتر از فرار کردن نیست، نبا ید خودت رو معرفی کنی، اینجور ی بدتره. باالخره معلوم میشه کی کشته، ولی تو حق نداری بری. سیاوش جلوتر اومد، من هم با درک اینکه شا ید دوباره جلوی بقیه بخواد لمسم کنه، عقب رفتم. لبخندی زد و گفت: -منم همین رو میگم، باالاخره معلوم می شه کی بهادری رو کشته، پس دلیلی نداره من فرار کنم. محال بود کسی بتونه رایش رو بزنه و همین هم  باعث شد پر از غصه بشم. رو به لیلا پرسید:-ببخشید من می تونم یه لحظه با سارا برم تو اتاق  آرین صحبت کنم؟ لیلا ابروهاش یه لحظه باالا پرید، اما سریع گفت: ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
52
12
من از شش جهت خودم هستم، اما از سمتی که "تــو" صدایم میزنی؛ پرنده‌ام ..♥️ -حسن آذری
72
13
میزان علم و دانش و آگاهی مردم هر جامعه با میزان مذهبی بودن همان مردم نسبت معکوس دارد. هر اندازه مردم یک کشور با سواد تر، آگاه تر و تحصیل کرده تر باشند، احساسات مذهبی در آنان کمتر و علاقه آنان به باورداشت های سنتی و غیر معقول دین پائین تر است. برتراند راسل
138
14
دل زیبا به از رخسار زیباست #مهدی_سهیلی 💔
88
15
تو تهران با صدای مراد ویسی و سپهر بابا عزاداری و سینه زنی کردن: دمشون گرم👌
تو تهران با صدای مراد ویسی و سپهر بابا عزاداری و سینه زنی کردن: دمشون گرم👌
279
16
دخترانِ سرزمینم؛ شاد، شجاع و قوی بمانید که تاریکی رفتنیست...
دخترانِ سرزمینم؛ شاد، شجاع و قوی بمانید که تاریکی رفتنیست...
435
17
‏بلد نیستم عزادار شنیده‌ها باشم؛ مخصوصا حالا حالا که از دل تاریخی آمده‌ام که حقیقت را در گلوی کودک و جوان و پیر مثله کردند من
‏بلد نیستم عزادار شنیده‌ها باشم؛ مخصوصا حالا حالا که از دل تاریخی آمده‌ام که حقیقت را در گلوی کودک و جوان و پیر مثله کردند من زخم را بی‌واسطه تماشا کرده‌ام، دردی را زیسته‌ام که از تمام دروغ‌های روایت‌شده بزرگ‌تر است و می دانم خون، هرگز دروغ نمی‌گوید #بیرنگ
486
18
Немає тексту...
97
19
آری... ملتی که فاقد شعور و فهم سیاسی است، یک ملت عقب‌افتاده و قرون وسطایی همچون کودک نابالغ و کند ذهنی که در خانواده خرافی و کهنه‌اندیشی پرورش یابد فاقد، رحم و انصاف و عدالت پروری است‌. ویکتور هوگو
167
20
Немає тексту...
166