uk
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Відкрити в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Показати більше
4 455
Підписники
-524 години
+327 днів
+5130 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
червень '26
червень '26
+306
в 3 каналах
травень '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
січень '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
грудень '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
листопад '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
вересень '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
серпень '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
липень '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
червень '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
травень '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
квітень '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
березень '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
лютий '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
січень '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
грудень '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
листопад '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
жовтень '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
вересень '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
серпень '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
липень '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
червень '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
травень '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
березень '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
грудень '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
листопад '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+861
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
26 червня+4
25 червня+2
24 червня+13
23 червня+18
22 червня+5
21 червня+11
20 червня+15
19 червня+29
18 червня+4
17 червня+15
16 червня+32
15 червня+5
14 червня+8
13 червня+18
12 червня+19
11 червня+5
10 червня+13
09 червня+22
08 червня+4
07 червня+4
06 червня+11
05 червня+26
04 червня+5
03 червня+9
02 червня+7
01 червня+2
Дописи каналу
2
مدیران بزرگوار لطفا 10 تا 22 NO post 🔰
9
3
☆   گویی آواز چکاوک‌ها در پستوی شب پنهان شده و آوایی غمناک از دالان پر رمز و راز جمعه به گوش می‌رسد جمعه‌ها کمی بی‌قرارترم، کمی دلتنگ‌تر... #معصومه_نقی‌لو🦋
26
4
sticker.webp
23
5
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت369 چند باری با سامان صحبت کرده بود و سامان هر بار می گفت: " نمی دونم چطوری به مامان بگم" آخرین بار سیاوش ازش خواست اول از من و خودش شروع کنه و بعد برسه به بهادر ی. کیسه زباله رو کناری گذاشت و به عقب برگشت، چشمکی زد و به طرف  اومد، هنوز ننشسته بوسه ای محکم به گونه م زد و بعد کنارم نشست. سرم رو رو ی سینه ش گذاشتم و گفتم: -من خیلی دلم می خواست با هم بریم یاسمن رو ببینیم. می خواستم براش النگو بخرم، شاید هم یه دستبند. از اینا که با یه زنجیر به انگشت وصل میشن و یه انگشتر دارن. خیلی  خوشگلن. دست هاش رو داخل موهام فرو کرد و گفت: -نمی دونم چرا اینطوری شد، تا قبل این بزرگترین  نگرانیم گفتن به مامان بود، اما االان میگم، مگه  اونم مشکل بود؟ سارا االان من  همه ی ناراحتیم برای توئه. سرم رو باالا گرفتم و گفتم: -چرا برای من؟ -بابا و مامانت. دوباره سرم رو روی سینه ش گذاشتم و برای یادآوری به خودم گفتم: -سعید و سمانه رو یادت رفت. -حق ندارن چیزی بهت بگن، تو زن منی؛ به سامان  میگم حواسش بهت باشه. اگه بخوان اذیتت کنن، به سامان میگم برات خونه  بگیره نزدیک خونه ی خودشون. پشت هم حرف می زد و یکی در میون غیر منطقی  می گفت. -تو خودت اگه خواهری داشتی، مثل من، مثل  شرایط من، اینا یی که میگی رو قبول داشتی؟ سرم رو بوسید: -نمی دونم، ولی مطمئنم یه کاری رو حتما می کردم،  اونم اینه که هیچ وقت نمی ذاشتم با مردی مثل حامد  زندگی کنی. خودم رو بیشتر تو آغوشش جا دادم، با ید از بوی بدنش جرعه جرعه می نوشیدم، تا که سیراب بشم و  نمی دونستم می شم یا نمی شم؟ زمزمه کردم: -مطمئنم که ای ن کار رو می کردی و خیلی خوبه که  تو برادرم نیستی. دوست دارم شوهرم باشی. و من می دونستم که این کار رو اگه خواهری داشت  براش می کرد. سیاوش به تعب یر خودش برا ی مامانش کاری نکرد،  چون با پدرش طرف بود. شا ید خواهر ی داشت، نمی ذاشت هیچ وقت هیچ مردی اذیتش  کنه. * * * با دست هاش محکم به سینه ی شهرام ضربه می زد  و ابا یی از آبروریزی نداشت. بلند بلند تکرار می کرد: -تو مار تو آستینی، تو جفت پسرهام رو بدبخت  کردی. لعنت به من که حرف سامان رو گوش کردم  و تو رو تو شرکتم راه دادم . شهرام هم هیچی نمی گفت و می ذاشت بابا ی سیاوش  هر چی دلش خواست بگه. لیلا و آرش بعد این با ید نگاه ها ی عجیب وغریب همسا یه هاشون رو تحمل میکردن. مامان سیاوش فقط بی صدا گریه می کرد و رنگ به  صورتش نبود. حالتی داشتم شبیه سرماخوردگی! دماغم کیپ شده و تموم استخون ها ی بدنم درد می  کرد. گلوم خشک خشک بود و با هر حرف بابا ی  سیاوش این علائم اوج می گرفت. -هر چی زن بی کس و کار می شناخت ی لقمه گرفتی  واسه پسر های من. شهرام بی گناه مجازات می شد و توضیحات سامان  مبنی به بی خبر بودن شهرام هیچ تاثیری روی  باباش نداشت. به دوستی من و  شراره بسنده کرده بود و شهرام رو ملامت می کرد. یه دفعه برگشت و من ناخودآگاه یه قدم به عقب  برداشتم و به ماشین سیاوش چسبیدم. مریم هم روز عقدش از پدر شوهرش می ترسید و  حاالا منم از این پدرشوهر می ترسیدم. به طرف سیاوش که مامانش رو آروم می کرد رفت و کتش رو گرفت و به طرف خودش کشید وهنوز سیاوش برنگشته، سیلی ای به صورتش زد  که صورت من به عقب برگشت و درد گرفت. -تو غلط می کنی بری خودت رو معرفی کنی، می فرستمت بری یه وری گم و گور شی. سیاوش نه داد زد و نه عصبی شد، دستش رو دور  کمر مادرش انداخت و گفت: -من هیچ جا نمیرم، من کاری نکردم. صدای داد باباش بلند شد. از وقتی اومده بود، داد می  زد و خسته نمی شد. 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
22
6
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت368 شمال هم چمدونم رو زیر و رو کرده بود. عطرم رو برداشت و بو کرد. وقتی هم به تاپ و دامنم رسید، دامنش رو باالا گرفت و گفت: -این چه قدر قشنگه ! بپوش ببینم؛ چه قدر بهت بیاد این رنگ! بهش نگاه کردم و فقط لب هام رو به حالت لبخند کش دادم، نمی دونم تو لبخندم چی دید که دامن رو روی ساک پرت کرد، همون ساکی که صبح با کلی ذوق وسا یلم رو داخلش جا داده بودم. -ببین سارا چه تو امشب این جوری ماتم بگیری و چه بی خیال باشی و خوش بگذرونی، فردا همونی می شه که با ید بشه. پس تو رو خدا این قیافه رو به خودت نگیر. از وقتی اومدی زل زدی به اون پنجره، خب برو پالتوت رو دربیارفردایی که می دونی چی پیش می آد، شادی کردن  نداشت. بدون حرف ساکم رو برداشتم و به طرف اتاق  خوابش رفتم. تخت خواب سفیدی مرتب و شیک گوشه ی اتاق بود  و کمد و میز آینه، یه طرف اتاق رها شده بودند.  حتما فرصت نکرده بود  مرتبشون کنه. روی تخت نشستم و ساک رو کنار خودم گذاشتم و  به پنجره اتاقش نگاه کردم که با پارچه تترون سفیدی  پوشیده شده بود. خنده م  گرفت. بلند شدم و به کنار پنجره رفتم و تا خواستم  پارچه که به عنوان پرده استفاده شده بود رو کنار  بزنم، سیاوش داخل اومد و با  دیدن من کنار پنجره گفت: -لابد می خوا ی یه ساعت هم از این پنجره خیابون رو دید بزنی. من رو عقب کشید و دکمه ها ی پالتوم رو باز کرد. شال رو از سرم برداشت و پالتو رو هم به کل از تنم  درآورد. تیشترت تنگ بنفشی تنم بود. نیم نگاهی بهم کرد و گفت: -رنگ بنفش هم بهت میآد، اصلا تو همه چی  تمومی، فقط جون من امشب فقط بخند. امشب  فراموشی بگیر. امشب فقط من رو ببین. امشب اگه صبح بشه، معلوم نیست کی دوباره شبی دیگه ای بیاد و ما کنار هم باشیم. به عقب برگشت، تاپ و دامن رو بهم داد و روی  تختش نشست. لبخند می زد. گاهی پر از لذت، گاهی با مهربونی، گاهی با  دلتنگی.کلکسیونی از لبخند ها ! و من می خواستم بدونم این همه دلبری برای امشب  لازمه؟ امشبی که شبیه حسن ختام بود! و من نمی دونستم با ید بعد از این چیکار می کردم؟ پیرهنن بنفشم رو از سرم کشیدم بیرون و تاپ و  دامنم رو پوش یدم. موهام رو باز کردم و خم شدم لباس هام رو از زیر پام جمع کردم و هنوز کامل بلند نشده بودم که اسیر حصار آغوش سیاوش شدم. بوسه سرآمد همه ی نوازش هاست. من دیگه نفس کشیدن نمی خواستم، می خواستم راه  نفس هام رو با بوسه هاش ببند. من به خفگی ما یل  بودم! لباس ها ی توی دستم دوباره به جا ی قبلی شون  برگشتند. همون زیر پام. کمی فقط کمی پا پس کشید، جلوی لب هام با فاصله  ی کم، اون قدر کم که بازدمش، دم من می شد،  گفت: -شب زنده داری می دونی چیه؟ امشب با ید تا صبح  بیدار بمونیم. -بیدار می مونیم، امشب رو با ید تموم لحظه هاش رو  قاب بگیریم و به در دیوار خاطره هامون بچسبونیم. -یادت باشه این رو به چشم هات هم بگی ، که وقتی  پیش منن، من رو شکل داروی خواب آور نبینن. و من نمی دونستم چرا امشب این قدر قشنگه؟  انگار بعضی از لحظه ها ژن خوب بودن دارن،  حتی وقتی غمگینی قشنگن! خودم رو به دست سیاوش سپردم، انگار فکرم رو  خونده بود. می دونست من به بوسه هاش چه  امتیازی دادم. تمومی نداشت. از زمین کنده شدم و در فضا معلق شدم. فقط هم بوسه هاش  رو می فهمیدم. حتی وقتی که تخت فرودگاهم شد،  احساس می کردم باز تو فضا معلقم. و باز هم فقط بوسه هاش رو می فهمیدم. دنیا به بن  بست رسیده و تو دست ها ی سیاوش و لب هاش  خلاصه شده بود! و من دلم می خواست امشب هم تمومی نداشته باشه! یه روزی به سیاوش خندیده بودم. روز ی که با شب  دعوا داشت و روز شدن رو نمی خواست. و حاالا فکر می کردم چه خوب می شد که با شب  سر صبح نشدن دعوا کنی و اون هم حرف گوش کنه ! دسته ای از موهام رو به سمت صورت سیاوش بردم  و به شکل سبیل پشت لب هاش گذاشتم. آرنجم رو روی سینه ش گذاشتم که "آخ"خفیفی گفت  و من هم دستم رو برداشتم و اما موهام رو نه! ریز خندیدم. تموم موهام رو روی صورتش پخش  کردم که با یه حرکت کنارشون زد و من رو که  روی صورتش خم بودم و گرفت و کنار خودش خوابوند. با شیطنت تموم موهام رو هم  از عقب به سمت صورتم آورد و به همشون ریخت. با یه دست دو دستم رو سفت گرفته بود که حرکتی  نکنم. تنها راه باقی مونده برای رها شدن از دست  موها یی که جلوی صورتم رو به شکل آزار دهنده ای گرفته بودند، در پیش گرفتم. سرم رو با یه کم کشیدن به طرف صورتش بردم و  لب هاش رو بوسیدم. خودش موهام رو از روی صورتم کنار زد و با  خنده گفت: -اگه تو از شیطونی خسته نشدی، منم خسته نشدم نه من و نه سیاوش اشتها ی چندانی برای شام  نداشتیم. سیاوش ظرف های غذایی که نصف غذا داخلشون باقی مونده بود رو داخل سطل زباله انداخت. . ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
20
7
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت367 در رو باز کرد و با هم بی رون رفتیم. خیلی بد بودم، دوست داشتم همه چیز به رنگ  آرامش اتاق آرین بود. بیرون از اتاقش لیالیی بود که  با نگاهش برام دلسوزی م ی کرد، آرش دنبال راه حل ها ی منطقی برای حل مشکل ما  بود و نمی دونست که گاه ی منطق هم به دیوار می خوره و ناچار به ایست کردن می شه؛ سامانی که حاال زجر بیشتری می کشید، چون به قول خودش برادرش یکی دیگه رو هم بند  خودش کرده بود و شهرام که با تموم اختالؾ ها یی که باهاش داشتم و باهام داشت،  از ته دلم می دونستم دلش کمک کردن به ما رو می خواد. بحث هاشون تمومی نداشت، سیاوش می خواست  همه شون رو با هم قانع کنه. معتقد بود تا فردا کسی به دنبالش نم ی آد و می خواست تا فردا با هم باشیم و ذره ای هم کوتاه بیا  نبود. من کاملا  خودم رو کنار کشیدم و کنار آرین نشستم و  چندین و چند بار پازلش رو چیدم و به هم ریختم و  دوباره چیدم. کاش زندگی منم شبیه این پازل بود، دوباره می چیدمش و بهادری رو  حذؾ می کردم! سامان با آرش حرف می زد. شهرام به اردالان و مهران تلفن می کرد. تذکر می  داد و ما جرا رو تعریف می کرد و ازشون می  خواست که هر کی سراغ سیاوش  رو گرفت، اظهار بی اطی کنند و به هیچ وجه  آدرس خونه ی سیاوش رو ندن. آخرش قرار شد سامان امشب بره و همه چیز رو به  پدر و مادرش توضیح بده، تا فردا اگه دنبال سیاوش  اومدند نگران نشن و من میون این همه بحث و حرف نمی تونستم بگم":یعنی  امروز هیچ کس با سیاوش کاری نداره"؟ با حرف شهرام منم سربلند کردم مثل بقیه بهش زل  زدم: -حتما بعدا سارا رو هم برای بازجویی می برند،  چون بهادری مزاحمش شده و بعد کار به درگیری  کشیده شده. خانواده ی سارا در جریان خیلی چیزها نیستن، به نظرم با ید برای اونا  هم یه فکری کرد. حاالا همه ی نگاه ها به سمت من برگشت، من چه  فکری داشتم بکنم. بابا و مامان حتما با فهمیدن صیؽه شدنم نابود می شدند. قتل بهادری و بقیه ی ماجراها فقط درجه ی بد بودن  حالشون رو بیشتر می کرد: -خودم بهشون توضیح میدم همین طوری یه چیزی گفته بودم، هیچ توضیحی  براشون نداشتم، ولی پشیمون نبودم. بها ی همه ی این ها داشتن سیاوش بود. طبیعیه که برای داشتن یه چیز با ارزش با ید بهاش رو هم  پرداخت. دستم توی دست سیاوش بود و از آسانسور باالا می رفتیم، اگه حت ی بدبین ترین آدم دنیا هم بودم هیچ  وقت فکر نمی کردم که برای اولین بار این طوری به خونه ش پا بذارم. هر دو مون قرار گذاشتیم که یه امشب رو به فردا و  فرداها فکر نکنیم. یه امشب رو به امروز و دیروز  فکر نکنیم. قرار گذاشته شد، اما مگه می شد؟ مگه می شد من زمانم رو با  سیاوش پر کنم، اما به فردا یی که نیست فکر نکنم؟ نگران مادرش بود. به سامان کلی سفارش کرده بود.  یادم نمی رفت که چه قدر از تنها یی مادرش وقتی  خودش نیست می ترسید. چیزها یی که با ید بهشون فکر و بعد براشون راه حل  پیدا می کردیم، یکی و دوتا نبودند. هر وقت هم هچین حالتی گیر کنی، ترجیح میدی همه چیز رو رها کنی تا مسیر خودشون رو برن.  منم منتظر خودم رو به امواج  این اتفاق ها سپرده بودم. سیاوش در واحدش رو باز کرد. آپارتمانش تو منطقه  ی خیلی خلوت ی بود. هر طبقه هم دوتا واحد داشت و خیلی سوت و کور؛  حق داشت که برای بودنش اینجا شاهدی نداشت. کنار رفت و من داخل شدم. خودش هم داخل شد و در رو پشت سرش بست. -باالاخره موفق شدم تو رو بیارم خونه خالی. نگاهی به خونه ش انداختم و گفتم: -شمال خونه خال ی نبود -نه اونجا ویلا خالی بود. ساکم رو برداشت و دنبالم اومد. خونه ش کوچیک و نقلی بود. یه مبل ال شکل  انتها ی پذیرایی مربعی شکلش بود. به عقب برگشتم و گفتم: -اینا سلیقه ی مهرانه؟  -بده؟ -نه خیلی خوبه، همه ش رو دیروز گرفته؟  نگاهی به فرش کرم رنگ وسط سالن کرد و گفت: -آره دیروز گرفته، تجربه ش تو این چیز ها خیل ی زیاده. با وجود فرش و مبل و تلویزیون و کوچی کی سالن،  باز خونه خالی به نظر می رسید. چرخیدم و نگاهی به آشپزخونه ش کردم، سمت راست در ورودی خونه بود. اونجا به کل خالی بود. پرده ای هم به پنجره ها  آویزون نبود. خونه ولی گرم بود. هنوز پالتوم رو درنیاورده بودم و از پنجره خیابون رو نگاه می کردم. تنها کاری که از وقت ی اومده بودم  انجام دادم، همین بود. سیاوش ضربه ای به دوشم زد و من برگشتم. لباسش  رو با تیشرت آستین حلقه ا ی نوک مدادی عوض  کرده و شلوار گرمکنی به همون رنگ هم پاش بود. ساکم که دستش بود رو روی میز مقابل مبل گذاشت  و گفت: -بیا بشین ببینم چی آوردی. بعد هم با علاقه ی تموم زیپ ساکم رو باز کرد و  دونه دونه وسا یلش رو درآورد. نمی دونم چه علاقه ای به این کار داشت. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
22
8
«هنگامی‌که یکی از آن‌ها می‌میرد، بقیه ادامه می‌دهند؛ پنداری که هیچ اتفاقی رخ نداده است.» - مالون می‌میرد؛ ساموئل بکت
31
9
دوستت_دارم_میدونی_که_این_کار_دله_SHKamran.m4a
84
10
Немає тексту...
49
11
4_5904478110895578588.m4a
49
12
دوستت دارم هم‌چنان که چیزهای سربسته و گنگ را، در خفا، جایی میانِ سینه و جان... #پابلو_نرودا
79
13
#قشنگیآت🌸🌼+4
#قشنگیآت🌸🌼
452
14
آنگاه که درباره‌ی تو می‌نویسم با پریشانی دل نگران دواتم هستم و باران گرمی که درونش فرو می‌بارد … و می‌بینم که مرکب به دریا بدل می‌شود و انگشتانم، به رنگین‌کمان و غم‌هایم، به گنجشکان و قلم، به شاخه‌ی زیتون و کاغذم، به فضا و جسم، به ابر! خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می‌کنم و بیهوده با تبرم بر سایه‌های تو بر دیوار عمرم حمله می‌کنم . زیرا غیاب تو ، خود حضور است چه بسا که برای اعتیاد من به تو درمانی نباشد به جز جرعه‌های بزرگی از دیدار تو در شریان من!  #غادة_السمان #آدینه_دلخواه
117
15
#حس_خوب😍 #عصرتون_دلآرام ☕🍰🍓
#حس_خوب😍 #عصرتون_دلآرام ☕🍰🍓
435
16
پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت... #فاضل_نظری
139
17
قشنگه ♥️ با من گوش کن😍💋
436
18
‏«فلتقع بالحب مع شخصا يرى أن حزنك هو أكبر مصائبه.» دلبسته‌ی کسی شو که غمگین شدن تو بزرگ‌ترین دل‌نگرانی‌اش باشد. - لاادری؛ فارسیِ الهه شیرین.
450
19
sticker.webp
92
20
Немає тексту...
1