uk
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Відкрити в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Показати більше
4 477
Підписники
+824 години
+197 днів
+6830 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
червень '26
червень '26
+333
в 4 каналах
травень '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
січень '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
грудень '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
листопад '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
вересень '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
серпень '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
липень '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
червень '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
травень '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
квітень '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
березень '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
лютий '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
січень '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
грудень '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
листопад '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
жовтень '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
вересень '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
серпень '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
липень '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
червень '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
травень '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
березень '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
грудень '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
листопад '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+861
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
27 червня+19
26 червня+12
25 червня+2
24 червня+13
23 червня+18
22 червня+5
21 червня+11
20 червня+15
19 червня+29
18 червня+4
17 червня+15
16 червня+32
15 червня+5
14 червня+8
13 червня+18
12 червня+19
11 червня+5
10 червня+13
09 червня+22
08 червня+4
07 червня+4
06 червня+11
05 червня+26
04 червня+5
03 червня+9
02 червня+7
01 червня+2
Дописи каналу
2
مدیران بزرگوار لطفا 9 تا 22 NO post 🔰
39
3
sticker.webp
48
4
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت372 باز کردنش قلق داشت. فقط خودم می تونستم بازش کنم. لیلا پشت در تلاش می کرد و من داد می زدم: -دست از سرم بردارید، سیاوش قاتل نیست. من نمی خوام کسی از من سوال بپرسه. زن پیش روم چادرش رو با یه دست دور کمرش جمع کرد و پرسید: -چیکار کردی که مقتول بهت بند کرده بود؟ گوشه ی دو طرف مانتوم رو گرفتم و روی تخت پا  کوبیدم: -من هیچ کاری نکردم، من هیچ کاری نکردم. من  حتی بهش نگاه هم نمی کردم. صدای گریه ی مامان می اومد، صدای بلند گریه ی مامان هیچ تاث یری روی این زن چادری نداشت، اما  من برای لحظه ای ساکت  شدم. لیلا باالاخره در رو باز کرد و داخل شد. هر دو  نگاهی به من که سرپا باالای تخت ایستاده بودم،  کردند. خم شدم و از روی تخت دستمالم رو برداشتم. شونه  م درد می کرد. همون جا نشستم. صورتم رو پاک کردم. مامان بیشتر از من به  دستمال توی دستم نیاز داشت. لیلا جلو اومد و گفت: -چرا با خودت حرف می زنی سارا؟ نگاهی به روبه روم انداختم، هیچ کس نبود. نه اون  مرد میانسال با ته ریش های مرتبش؛ نه اون زن با  اون نگاه نافذش. سرم رو تکون دادم. فکم رو به زور حرکت دادم و  " هیچی " گفتم. هیچی و همه چی! بالش رو از باالای تخت کشیدم و نزدیک تر آوردم.  خودم رو جنین وار جمع کردم و دراز کشیدم. تا دما غم بالش رو لمس کرد، بویی شیرین تو دما غم  پیچید. یه دفعه نشستم و بالش رو برداشتم. نزدیک صورتم بردم و بو کشیدم. روزی می رسید که روز مرگ این بوی خوب بود.  روزی می رسید که دیگه هیچی از این بو روی  بالشم نمی موند. هق هق هام رو جا یی وسط بالش خالی کردم. مامان با گریه رو به لیلا می پرسید: -چرا اینطور ی می کنه لیلا؟ من لیلا رو نمی دیدم. نمی خواستم کسی رو ببینم.  من که بیشتر با سیاوش هم آغوش بودم، پس چرا این بالش بوی سیاوش می داد؟ به بالش هم حسادت می کردم. آروم از جلو ی صورتم پا یین آوردم و سرجاش  گذاشتم. به طرف کشو رفتم و تاپ گلبهیم رو از کشو بیرون  کشیدم. برگشتم و نگاهم به مامانم افتاد. دستم که می رفت تا  تاپم رو به جلوی دما غم ببره و بو بکشه، سست شد و  پا یین اومد. تاپ رو ول نکردم و توی دستم نگه داشتم. دما غم رو باالا کشیدم و رو بهشون گفتم: -حالم خوب نیست. برید بیرون. سرجام نشستم. به کمد لباسم تکیه دادم. دسته ی کمد  پشتم رو اذیت می کرد؛ توجهی نکردم مامان به طرف در رفت، اما قبلش نگاه ی به لیلا کرد. نمی فهمیدم با نگاهش چی گفت، ول ی لیال در  رو پشت سر مامانم بست. با قدم ها یی تند به طرفم اومد. کنارم نشست. از لیلا خجالت نمی کشیدم. تاپ رو باالا آوردم و وحشیانه  بوش می کردم. بوسش کردم. لیلا با دو دست آرنجم رو گرفت و پا یین آورد: -قربونت برم، چرا این کار رو با خودت می کنی؟ سارا آروم باش. سیاوش کاری نکرده. دیر یا زود  آزاد می شه. اینطوری کنی که چیزی ازت باقی نمی مونه. قوی باش سارا. لیال نمی فهمی د که من محکوم به قوی بودنم. بیتابی من برای سیاوشی که یه هفته ندیده بودم،  ربطی به قوی بودنم نداشت. این بی تابی ها، این گریه ها آرومم می کرد.سرم رو تو آ غوشش گرفت. من هم تاپم رو محکم  فشردم. حال و هوام خیلی سردش بود، خیلی! من به یه چیز ی بیشتر از یاد و خاطراتش برای گرم  شدن نیاز داشتم. یه چیز خیلی ملموس تر! مثل همین بویی که روی بالش و لباسم جا مونده  بود.تو آغوش لیلا شل شدم. من رو از خودش جدا کرد و با صدایی که سعی می کرد بلند نشه گفت: -چته سارا؟ آخه چته؟  هیچیم نبود. تاپم رو باالا آوردم و بو کشیدم. کمی گرم شدم. تاپ بی جون توی دستم داشت گرمم  می کرد.-سارا تو که می دونی سیاوش کاری نکرده، پس دیر یا زود پیشته. صبور باش. به صورتش نگاه کردم. خطوط چهره ش به هیجان  صداش می اومد. تموم تلاشش رو به کار بسته بود  که من رو آروم کنه. از من می خواست بگم باشه، قبول. من دیگه بی تابی نمی کنم.  من دیگه گریه نمی کنم. من دیگه شب ها از خواب  نمی پرم و هق هقم رو خفه  نمی کنم. ولی این که " من " نبودم. من دلم شیرینی می خواست؛ لیلا من رو به فکر  کردن شیرینی دعوت می کرد! تنها چیزی که راضیم می کرد صبور باشم، ناراحتی  نکنم، مثل یه آدم روان پریش رفتار نکنم، فقط و فقط  این بود که یکی در این خونه ی لعنتی رو بزنه و بگه:" سیاوش همین فردا صبح آزاد می شه و بیرون می آد". اون وقت من  نرمال ترین آدم دنیا می شدم. گردنم رو کج به کمد تکیه دادم. لیلا دست هام رو  توی دستش گرفت. گرما ی دستش باعث شد زیر  چشمی نگاهی به دستش کنم. گرماش شباهت عجیبی به دست ها ی سیاوش داشت،  با این تفاوت که دست سیاوش همه ی دستم من رو  در بر می گرفت. -سارا به خودت سخت نگی ر. زندگی رو تعطیل نکن. -نمی تونم آروم باشم. من با ید پا به پا ی سیاوش زجر  بکشم. 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
50
5
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت371 -خداحافظی کن بریم، خیالت تخت من حواسم به زن داداشم هست. مثل چشمم ازش مراقبت می کنم. چه قدر شیرین بود شنیدن " زن داداش" کاش قبل از ا ین میشنیدم. اون موقع حتما شیرین تر بود. دستم با یه فشاری از سمت سیاوش، از دستش جدا شد. چشمه ی اشکم خشک شده بود. فقط به راهی که سیاوش رفت و بعد محو شد زل زدم. یه ساعتی بود که سیاوش رفته بود. یه ساعتی بود که لیلا التماس می کرد بیام و سوار ماشین شم، اما من ناامیدانه به در کلانتری زل زده بودم و ساده لوحانه احساس می کردم که همین امروز می فهمن که سیاوش نکشته و ما با خودمون  می بریمش. صبح ظهر شد. ظهر عصر شد. عصر غروب شد،  ولی من باورم نمی شد که سیاوش از ای ن در بیرون  نمی آد. برام مهم نبود که سامان می گفت: " بازداشت شده تا  بازپرس ویژه قتل ازش بازپرسی کنه" "بیا بریم " های پشت هم لیلا و آرش، که از صبح  پاسوزم شده بودند. یه نفر دیگه هم بود، که از در کلانتری حاجت می  خواست و اون مادرش بود. از صبح فقط یه نگاه کوتاه بهم کرده بود. بعد اون،  نه حرفی زد و نه نگاه دیگه ای! * * * لیلا در اتاقم رو باز کرد و من رو به طرف اتاق هل  داد. در رو هم رو ی من قفل کرد. کف دست چپم رو  روی شونه ی راستم گذاشتم. هنر دست سعید بود. وقتی که من رو به ستون اون  اداره ی نفرت انگیز آگاهی هل داده بود. دست رو گوش هام گذاشتم تا صدای داد و فریادش رو نشنوم. -کلاهت رو بنداز باالا مامان ! دخترت شوهر کرده.  داماد داری و خبر نداری. آخ اگه بدونی امروز چه  قدر من نگاه ها ی عجیب و  غریب دیدم مامان. صدای مامان شا ید تنها حرف خوش امروز بود: -سارا به من گفته بود. من می دونستم صیغه ش شده.  قرار بود یه سال دیگه عقد کنن. به خاطر من دروغ می گفت. بابا خونه نبود. از همون دم اداره ی آگاهی رفته بود  و من دلم براش سوخت. تو حال خودش نبود. مرتب  به سرش دست می کشید. باورش نمی شد. هیچی باورش نمی شد. نگاهش مات بود. اگه حتی یه مو هم به موها ی سفید سرش اضافه می شد، من کمی دیگه ای از مردن  بعد جدایی از سیاوش تجربه می  کردم. صدای سعید بلند بلند تر شد : -تو می دونستی مامان؟ امروز نزدیک بود بابا سکته  کنه، رنگ و روش عین مرده ها شده بود. مگه  مامان این خونه مردهاش مردن؟ این دختره ی بی حیا اگه مزاحم داشت به من گردن  شکسته می گفت. تکیه م رو از دیوار گرفتم و داد زدم: -من جرات داشتم بهت بگم؟ تو آدم بود ی من بهت  بگم؟ اگه می گفتم چی می خواستی بگی ؟ غیر اینه که می گفتی، مگه چیکار کردی؟ حضور لیلا و در قفل شده شیرم کرده بود و گر نه  من خوب می دونستم که سعید به موقعش خوب بلده  که از دست هاش استفاده بکنه. همون جا پشت در سر خوردم و به صدای لیلا که  قصد میانجی گری داشت گوش دادم. صدای سعید از  همه ی صداها بلند تر بود: -آره رفتی به عاشق دل خسته ت گفتی مگه چیکار  کرد؟ گفت بیا صیغه ی خودم شو. هر چی باشه من  جوون ترم. بهتر بلدم از یه زن سوءاستفاده کنم. حاال بکشید، خوراک ده سال مردم  رو جور کردین. سیاوش کنج زندون بود، به خاطر من ! سعید از  سوءاستفاده حرف می زد. داد می زد و داد می زد. وقتی خسته شد در رو کوبوند و رفت. روی زمین نشستم و به تخت تکیه دادم. صورت اون  مرد میان سال با ته ریش ها ی مشکی مقابلم بود. با  اینکه تموم سوال هاش رو با  آرامش می پرسید، اما من از اول تا آخر جواب  هاش رو با لکنت دادم. سوال ها یی که می پرسید دور سرم می گشت. هر  سوال رو چند بار می پرسید و دوباره تکرار می کرد. وسط جواب دادنم یهو می پرید وسط حرفم و سوال دیگه ای می پرسید. االان هم جلوم نشسته بود. بهم زل زده بود و ازم می  پرسید: "اولین بار کی و کجا بهادری رو دیدی؟" با صدای آرومی زمزمه کردم: -تو دفتر مجله ی محل کارم . لکنتم برطرف شد. دیگه چند بار یه حرف رو هجی نمی کردم مرد آروم پی ش روم حرکتی به خودش داد. عقب تر  رفت و به صندلی تکیه داد: -دقیقا ازت چی می خواست؟  چونه م لرزید، با ید برای یه مرد تعریف می کردم  همجنس خودش از من چی می خواست! در باز شد و خانمی داخل اومد، مرد پی ش روم، آروم  چیزی بهش گفت و خودش بیرون رفت. دستمال مچاله ی شده ی تو دستم رو رو ی تخت  پرت کردم. مرد و زن بازجو تا داخل اتاقم اومده  بودند. منتظر بودند تا از من بازجویی کنند . زن از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد. با نگاه  نافذش نگاهی بهم کرد و گفت: -پس تو حدس می زدی که ممکنه شوهرت دست به  قتل بزنه که نگران بودی؟ من فقط گفته بودم نگران سیاوش بودم و اون از این کلمه هزار تا ماجرا ساخته بود: از جام بلند شدم و روی تخت سرپا ایستادم، به هر  دوشون زل زدم و بلند فریاد زدم: -سیاوش کسی رو نکشته، اون قاتل نیست. صدای لیلا می اومد، اسمم رو صدا می کرد و با در  درگیر بود. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
45
6
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت370 -دیگه می خواستی چه غلطی بکنی، رفت ی بدتر اون  داداشت نیم خورده ی یکی دیگه رو گرفتی، واسه  ش یقه هم جر میدی. به همه ی ما نیم نگاهی کرد و ادامه داد: -ای خدا چرا پسر ها ی من عقل تو کله شون نیست؟ چرا بلد نیستن مثل آدم زندگی کنن؟ آرش به طرف بابا ی سیاوش رفت و دست روی شونه ش گذاشت. -آقا ی هاتفی آروم باشید تا من براتون توضیح... با بی احترامی تموم دست آرش رو از روی دوشش  برداشت و با لحنی بد " برو بابا " یی گفت. همه داشتند سبک سنگین می شدند. گوش هام تیز شده بود و من فقط می خواستم بشنوم  مامان سیاوش چی بهش می گه. -حرف بابات رو گوش کن. آشنا داره می فرستت  بری. بیا از خر شیطون پایین. تب هم به حاالتم اضافه شده بود. دستم رو روی  صورتم گذاشتم. حتی یه آه کشیدن هم ازم دریػ شده  بود. اینقدر ناتوان بودم که آه هم نمی تونستم بکشم. سیاوش نگاه از صورت مادرش گرفت. جواب منفی نداد، اما به طرف سامان برگشت و گفت: -مامان رو برسون خونه. یه تماشاچی ب یشتر نبودم. تماشاچی بدشانسی خودم.  کی می گه شانس دروغه، وقتی یه شبه تموم امید و  آرزوهام روی سرم آوار شد؟ داخل ماشین آرش نشسته بودیم و پشت ماشین سامان  راه افتادیم. سیاوش داخل ماشین سامان و کنار  مادرش بود. این لحظات آخر که بیشتر از همیشه دلم می خواستش، کنارش نبودم. منشی شرکت خبر داده بود که چند تا مامور به  شرکت اومده بودند و سراغ سیاوش  رو می گرفتند و همین بقیه رو آروم کرد که همون  کاری رو بکنند که سیاوش می خواد. صورتم رو به شیشه ی سرد ماشین آرش تکیه دادم.  تلاقی گرما ی صورتم و سرما ی شیشه، لرزشی عجیب به تنم انداخته بود. لیلا به طرفم برگشت و با دیدن لرزشم گفت: -چته سارا؟ چرا می لرزی ؟ شهرام به عقب برگشت و آرش هم از آینه ی جلو  پرسید: -چی شده؟  چیزی نبود ! من فقط زیاد سیاوش رو می خواستم.  جاش خالی بود. با اینکه می لرزیدم، ولی حواسم بود که به شهرام  نگاه نکنم. شرمنده ش بودم! ابا ی سیاوش بهش فحاشی کرد و سر آخر هم گفت:  " دیگه حق نداری پات رو تو شرکتم بذاری. " کف دستم رو تکیه گاه بدنم کردم. کمی از شیشه ی ماشین فاصله گرفتم تا این تب و لرز نشسته توتنم  آروم بگیره. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم. با صدای آرش که نمی دونم رو به کی پرسید: "  ببریمش دکتر؟ " به خودم اومدم و دستم رو جلو  بردم. روی دوشش گذاشتم و بلند" نه " گفتم. عکس العمل هام دست خودم نبود. مطمئن نبودم به حرفم گوش کنن. به طرف لیلا برگشتم و گفتم: -من دکتر برو نیستما . بریم دنبال سیاوش. دیگه نمی تونستم چشم هام رو ببندم. با ید مواظب می  شدم جا یی غیر از جا یی که سیاوش میره نرن.ماشین سامان توقف کرد. آرش هم دنبال جا ی پارک  گشت. سریع از ماشینش پیاده شدم. چشمم به دنبال ماشین سامان بود و می خواستم فقط  ببینم سیاوش کی میآد. در ماشین سامان باز شد و سیاوش بیرون اومد.  نگاهش به من افتاد. سریع به طرفم اومد. بهم  نزدیک و نزدیک تر می شد، اما نمی  دونم چرا چشم هام اون رو دور و دور تر می دیدند؟  اومد و دستش رو روی بازوم گذاشت: -حالت خوبه سارا؟  -چرا من رو نبردی پیش خودت تو ماشین؟ می دونستم که حرف و سوالم غیر منطقیه، اما دلم  همون توجیه منطقی رو از طرف سیاوش می  خواست -اگه می اومد ی، بابا یا مامان یه چیزی می گفتن،  ناراحت میشدی. دلم نمی خواد ناراحتت کنن. مهران و اردالان هم با ماشین مهران اومده بودند،  ماشین ها پشت هم کارناوالی شده بودند، کارناوالی  که سیاوش رو تا رفتن به اسارت  بدرقه می کردند. باباش به طرف سیاوش اومد. نگاه پر از اخمی بهم  کرد. نگاهی که نفرت در اون موج می زد: -همین فردا می ریم صیغه رو فسخ می کنیم، اون  یکی توله داشت، وبال گردن ما شد؛ اما نمی ذارم  این نون دوباره تو سفره م بره. دستم رو پشت سیاوش گذاشتم و کمی خودم رو به  طرفش کشیدم. خودم رو پشتش مخفی کردم. از نگاه  این مرد تموم حس ها ی بد دنیا  بهم منتقل می شد. ازش خوشم نمی اومد و شا ید مهم  ترین دلیلش به خاطر این بود که سیاوش ازش دل  خوشی نداشت. با حرف باباش، بقی ه هم متوجه شده و دور ما جمع  شده بودند . سامان دست باباش رو گرفت و با لحن باز خواست  کننده ای به پدرش گفت : -االان وقت این حرفاست؟  سیاوش دستم رو محکم توی دستش گرفت و رو به پدرش برگشت و گفت: -به خدا اگه بخواین سارا رو اذیت کنید میرم می گم بهادری رو کشتم، هم شما رو راحت می کنم، هم  خودم رو. مهران همراه اردالن جلو اومدن و بی ن ما و بابا ی  سیاوش قرار گرفتن تا بیشتر از این بین پدر و پسر  بحث پیش نیاد. مادرش هم دیگه گریه هاش بی صدا نبود. حاالا بلند بلند هق می زد.سامان جلو اومد و دستش رو روی دوش سیاوش  گذاشت و گفت: ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
43
7
❤️‍🔥🕊 تمام شب آنجا میان سینه‌ی من کسی ز نومیدی نفس نفس می‌زد کسی به پا می‌خاست کسی تو را می‌خواست... #فروغ_فرخزاد 🎙#فرخ_نع
❤️‍🔥🕊 تمام شب آنجا میان سینه‌ی من کسی ز نومیدی نفس نفس می‌زد کسی به پا می‌خاست کسی تو را می‌خواست... #فروغ_فرخزاد 🎙#فرخ_نعمتی شبتون به مهر 🌙💫
270
8
. زندگی خوب آن است که از عشق الهام یافته باشد و توسط دانش هدایت شده باشد. |• ویلیام راسل •
115
9
عصرتون سرشار از لطف بی کران حضرت حق الهی لبخند شیرین رو لباتون همیشگی باشه لحظه هاتون زیبا عصر زیبا تون خنک و زیبا
عصرتون سرشار از لطف بی کران حضرت حق الهی لبخند شیرین رو لباتون همیشگی باشه لحظه هاتون زیبا عصر زیبا تون خنک و زیبا
407
10
4_5906945470822882902.mp3
506
11
Немає тексту...
97
12
. هر چیزی که متقابل باشه تا ابد ادامه داره ، درک ، ادب ، احترام ، توجه ، عشق ، محبت ،🌱
527
13
‌ من عاشق بد اقبال، نه میتوانم به سویت آیم نه میتوانم به خویشتن بازگردم قلبم، بر من عصیان کرده است ••• #محمود_درویش🍃
‌ من عاشق بد اقبال، نه میتوانم به سویت آیم نه میتوانم به خویشتن بازگردم قلبم، بر من عصیان کرده است ••• #محمود_درویش🍃
521
14
الان وقتش نیست، که به آنچه نداری فکر کنی به این فکر کن با آنچه هست چه میتوانی بکنی....🩵 ارنست_همینگوی
392
15
هر کس به هَوایِ خود، ماییم و هَوایِ تو ❤️ #شاه_نعمت_الله_ولی
97
16
4_5906866898691169141.mp3
189
17
برایت آرزوهای ساده می کنم آرزو می کنم صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی، دوستت دارم اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی، آهنگ های خوب گوش کنی عطر های خوب ببویی با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیست بودنِ چیزی که دوست داری باشی #روزبه_معين
495
18
سلام بر کسانی که از ریشه خوبند و از پشت ترکهای قلبشان باز هم ،نگاهی مهربان دارند.. -سلام برتو ....♥️ #صبح‌بخیر 🌱
سلام بر کسانی که از ریشه خوبند و از پشت ترکهای قلبشان باز هم ،نگاهی مهربان دارند.. -سلام برتو ....♥️ #صبح‌بخیر 🌱
431
19
۶ تیر جشن نیلوفر خجسته باد. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ جشن نیلوفر[ (به پارسی: جشن نیلوپر) جشنی باستانی در ا
۶ تیر جشن نیلوفر خجسته باد. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ جشن نیلوفر[ (به پارسی: جشن نیلوپر) جشنی باستانی در ایران است که در روز ششم تیرماه برگزار می‌شود. گل نیلوفر، نماد ایزدبانو آناهیتا نیز هست. است برگزاری این جشن در این زمان احتمالاً برپایه شکوفا شدن گل‌های نیلوفر در آغاز تابستان بوده است.
431
20
. چقدر صبح روشن‌تر می‌شود وقتی خیالِ تو پیش از آفتاب به من می‌رسد. و من، به محض یاد تو چنان می‌شکفم که انگار تمام جهان برای ش
. چقدر صبح روشن‌تر می‌شود وقتی خیالِ تو پیش از آفتاب به من می‌رسد. و من، به محض یاد تو چنان می‌شکفم که انگار تمام جهان برای شنیدنِ نامت نور شده است. #باران_مقدم
434