بهارِ عشق🤍🌺
Открыть в Telegram
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶
Больше4 523
Подписчики
-424 часа
+327 дней
+15430 день
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+80
в 27 каналах
июнь '26
+374
в 6 каналах
Get PRO
май '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
январь '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
октябрь '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
август '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
июль '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
июнь '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
май '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
март '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
февраль '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
январь '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
декабрь '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
октябрь '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
август '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
июль '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
июнь '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
май '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
апрель '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
январь '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+861
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 08 июля | +2 | |||
| 07 июля | +4 | |||
| 06 июля | +19 | |||
| 05 июля | +11 | |||
| 04 июля | +13 | |||
| 03 июля | +16 | |||
| 02 июля | +3 | |||
| 01 июля | +12 |
Посты канала
| 2 | مدیران بزرگوار لطفا
9 تا 22
NO post 🔰 | 23 |
| 3 | چشمهایم را می بندم
اشک ،برق میزند
در قلبم چیزی جریان دارد
خون نیست همه احساس است
چگونه میشود،کسی را اینهمه دوست داشت
که اینهمه دور بود ، اینهمه ناشناس
اینهمه نزدیک
اینهمه آشنا ...
#بیژن_الهی
شبتون بخیر 🌙🌃 | 98 |
| 4 | #حجت_اشرف_زاده
#من_را_با_خودت_ببر...
در نهایت تنها کسی که میخواهم
دل به دلش بدهم،
تویی!
تو تغییر نور را
در آسمان تماشا میکنی
من چشمهای تو را...
#اولگابروماس | 120 |
| 5 | Нет текста... | 51 |
| 6 | sticker.webp | 41 |
| 7 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت399
چند بار لمس کرد. می خواست از چیز ی مطمئن
بشه!
خودم رو کمی کج کردم تا دستش رو از پشت شالم
برداره، اما دستش روپشت شالم سفت کرد و پرسید:
-موهات...
نگاه سامان از آینه به طرف ما برگشت.
سیاوش هم ادامه نداد، اما دستش رو آروم پا یین آورد
و روی کمرم گذاشت. می خواستم صورتش رو
ببینم، اما اون خیره ی مقابلش
بود.
دوباره نگاهم با نگاه سامان تالقی کرد. این نگاهاش
می گفت که من می دونم تو چه ببلایی سر موهات
آوردی!
خودم رو بیشتر به سیاوش چسبوندم، برگشت و
نگاهم کرد. نگاهش از صورتم به موها ی جلوی
سرم کشیده شد.
چشم هاش رو ی موهام مکث کرد.
لب زیرینش رو به دندون گرفت. بعد هم کل نگاهش
به جلو چرخید.تا موقع رسیدن به خونه فقط به سوال ها و شوخی
ها ی سامان جواب می داد.
من هم ساکت کنارش نشسته بودم.
آقا یی با گوسفند جلوی در ایستاده بود. قرار بود زیر
پا ی سیاوش قربونیش کنند.
سامان ماشین رو عقب تر از در پارک کرد. موقع
پیاده شدن سیاوش دستش رو برام دراز کرد. لبخندی
زدم و دستم رو توی دستش
گذاشتم. لیلا برام پیام فرستاده بود:
"حاالا برای قلدری ها ی سیاوش لبخند بزن، اما وقتی
یکی از این قلدری ها رو تو زندگیتون پ یاده کرد،
با ید بشینی گریه کنی".
یه شکلک خنده هم انتها ی پیامش گذاشته بود.
دستم توی دست گرم سیاوش بود و من به این فکر
می کردم که سیاوش باشه، اصال مهم نیست چه
جوری باشه.قلدر، لجباز، ساکت و کم حرؾ مثل تو ماشین، اصال
برام مهم نبود. بودنش تموم کج اخالقی هاش رو
برام جبران می کرد.
همه به گوسفندی که قربونی می شد نگاه می کردن
من به سیاوش .
کنارش دست تو دست ایستاده بودم، اما این راضیم
نمی کرد.
تو خودش بود. اون سیاوشی که از در زندون بیرون
اومد جاش رو با این سیاوش عوض کرده بود.
وقتی داخل حیاط شدیم، مر یم با دیدن سیاوش جیغ
آرومی کشید و به طرفمون اومد. سیاوش باهاش
دست داد. دوباره لبخند رو ی لبش
پیدا شد. لبخندش همه چیز من بود.
سامان و پدرش تو حیاط مشغول تقسیم و بسته بندی
گوشت گوسفند بودند.
من به همراه سیاوش داخل رفتم.
مریم و مامان سیاوش هم داخل اومدند.
دستم رو از تو دست سیاوش درآوردم. نگاه کلی به
خونه انداخت. مامانش به طرفش رفت. تفاوت قدی
زیادی با سیاوش داشت، ولی
سیاوش متوجه منظور مادرش شد و سرش رو پا یین
آورد.
همدیگه رو برای بار چندم بوسیدند.
سیاوش دستش رو روی صورت مادرش کشید و
اشک هاش رو پاک کرد.
رابطه ی عاطفی قوی بینشون بود. این دوری چند
ماهه، مامانش رو پیر کرده بود. هاله ای از سیاهی
همیشه دور چشمش بود.
سیاوش از مادرش جدا شد.
به طرؾ اتاقش رفت. دم در مکث کرد و نگاهی هم
به من انداخت .به کانتر تکیه داده بودم. با چشمکی که بهم زد، به
طرؾ اتاقش رفتم.
بعید می دونستم مادرش و مریم متوجه نشده باشند.
وقتی بهش نزدیک شدم، دستگیره ی در رو پا یین داد
و داخل رفت.
منتظر موند من وارد شدم و بعد هم در رو بست.
به در تکیه داد، من هم رو به روش بودم.
این دوری شش ماهه کمی خجالتیم کرده بود. اون
هیجانی که جلوی زندون برای بودن تو آغوشش
داشتم، جاش رو با خجالت و شرم
عوض کرده بود.
دست هاش رو از هم باز کرد، دو قدم باقی مونده رو
با یه قدم بلند پر و خودم رو توی آغوشش رها کردم.
سرش رو به سمت صورتم آورد. با بوسه ای که به
لب هام زد، تموم گذشته، جلوی چشمم رنگ گرفت.
بوی توت فرنگی، ته ریش ها ی دوست داشتنی، امنیت آغوشش و احساس تعلق
داشتن نسبت به کسی که از بودن باهاش لذت می
بری؛ همه ی این ها برام
یادآوری شد. به یاد آوردم و با احساس تر از خودش
بوسیدم!
به یاد آوردم و گره ی دست هام دور کمرش محکم
تر شد!
به یاد آوردم و همه ی شرمندگی یه جا دود شد و به
هوا رفت.
آغوشش مثلث برمودا بود!
زمان تو آغوشش گم می شد و تفسیری نداشت.
دستم رو باالا آوردم و دور گردنش حلقه کردم
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.
عقب کشید و دماغش رو به دما ؼم چسبوند:-حواسم با این چیزها پرت نمی شه سارا، پرت می
شه ها، ولی نه االان. شالت رو بردار ببی نم.
از جام تکون نخوردم. خودش دست به کار شد و
شال رو از روی سرم برداشت.
نمی خواستم بهش نگاه کنم، اما " سارا " گفتن پر از
تعجب و توبیخ گرانه ش باعث شد به صورتش نگاه
کنم.
نگاهش روی صورتم چرخ می خورد و چرخ می
خورد. در آخر غمزده گفت:
-موهات چی شد سارا؟
حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم!
-با توام، موهات رو چرا این شکلی کردی؟
دستش رو روی بازوم گذاشت و من رو برگردوند.
خودم رو کشی دم و به طرفش برگشتم، بدون اینکه
سوال دیگه ای بپرسه، گفتم -کوتاهشون کردم.
صداش رو کمی بلند کرد:
-تو به این میگی کوتاه؟
من االان فقط لبخندهاش، بوسه هاش و قربون صدقه
هاش رو می خواستم.
💔 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸 | 42 |
| 8 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت398
اما همزمان به در زندون هم چشم داشتم. هنوز لیلا
و شراره کاملا نزدیک نشده
بودند که در زندون باز شد.
دیگه هیچ کس رو نمی دیدم. کنترل همه ی حواسم
از دستم خارج شد و معطوف در زندون شد.
بدون اینکه باهاشون سلام و علیک کنم. از بین
شراره و لیلا رد شدم. تنه ا ی هم به هر دوشون زدم.
هیچ کس رو نمی دیدم!
وکیل سیاوش بیرون اومد. بعد هم بعیدترین آرزویی
که دیگه به تحقق رسیدنش برام غیرممکن شده بود،
جلوی چشم هام به نما یش
دراومد.
سیاوش با لبخند، بابا لبخند قشنگ و خاصش، پشت
وکیلش پیدا شد کاش می تونستم مثل بچه ها باالا و پا یین بپرم ! تا از
این همه هیجان و قلبی که بی محابا می تپید، رها
بشم.
جلو نرفتم. دیگه جلو نرفتم. مطمئن بودم اگه حرکتی
بکنم، اون حرکت یه قدم و دوقدم نبود. حتما می
دوئیدم.
حتما خودم رو تو آغوشش رها می کردم.
حتما صورتش رو بوسه بارون می کردم.
سرجام ایستادم و به رفتن بقیه زل زدم.
مامان سیاوش محدودیت های من رو نداشت.
صورت سیاوش رو با کف دست هاش گرفته بود و
پی در پی می بوسید.
نگاهش به من افتاد. جنس لبخندش جور دیگه ای
شد. من براش با همه فرق داشتم. جنس لبخند منم
فرق داشت. لبخندی بود که اشک
چشم هام هم همراهیش می کرد.
دور تا دور سیاوش پر شد از حصار آدم ها یی که با
خیال راحت رفع دلتنگی می کردند.
مهران و اردالان هم بودند. اصلا نمی دونستم اینا کی
اومدند؟
همه به طرف من برگشتند، لیلا و شراره کنارم
ایستادند.
سیاوش یاسمن به بغل به طرفم اومد. کاش بغلم کنه.
کاش حداقل دستم رو بگیره .
کمی لاغر شده بود، اما موهاش بلند شده بود. به
بلندی قبل نه، ولی مثل اون روز کوتاه هم نبود.
چشم هام بیشتر بیشتر سپر بلای دلم شد.
سیاوش بهم رسید و هنوز هم لبخند می زد. یاسمن
رو به طرف لیلا گرفت. خم شد، من فکر کردم می
خواد چیزی بگه؛
اما دو تا کف دست هاش رو دو طرف بازوهام
گذاشت و پیشونیم رو بوسید.
لیلا با صدای بلند خندید و بلند تر" باریک الله" گفت.
سیاوش یه دستش رو برداشت و پشت کمرم گذاشت.
بدون کوچک ترین توجه و خجالتی خیره به صورتم
گفت:
-زندون واقعی ندیدن تو بود.
جوابم بهش فقط پلک زدن و لبخند بود.
دلم سر روی سینه ش گذاشتن می خواست، ولی
همین چسبیدن سیاوش و اون بوسه ش به انداره ی
کافی شرمنده م کرده بود.
دستم رو به دستش دادم.
به طرف مهران برگشت و گفت:
-ماشین من رو نیاوردی؟
سامان جلو اومد و گفت:
-ماشینت خونه ست.می دونستم کاملا رفع دلتنگی نکرده. تو ماشین
راحت تر بود .
در جواب سامان گفت:
-خب آتیش کن بریم دیگه، واسه چی وایستادی؟
سامان هم لبخند شیطونی زد و گفت:
-بله االان میریم، شما عجله داری و ما بی خیالیم.
سامان به طرف ماشینش رفت.
مامان سیاوش نگاهی پر از اشکی به ما که کنار هم
بودیم انداخت. سیاوش بدون اینکه دستش رو از
کمرم جدا کنه، خم شد و محکم
صورت یاسمن رو بوسید.
من هم دلم از این بوسه ها می خواست.
نگاه من رو که دید زیر گوشم زمزمه کرد:
-سهم شما هم محفوظه.سامان به همراه پدرش سوار ماشین شده و منتظر ما
بود.
سیاوش دستم رو گرفت که من رو هم با خودش
ببره، مامان و مادر خود سیاوش هم کنارم ایستاده و
منتظر بودند.
می دونستم مامان راضی نیست من با سیاوش برم.
دوست داشت همه چیز شکل رسمی به خودش
بگیره. به خاطر دل مامان رو به
سیاوش گفتم:
-من با لیلا اینا میرم خونه مون.
-اخمی کرد و جلوی بقیه با صدایی بلند گفت:
-من هر جا برم، زنمم باهام میآد. برای من مشکلی
نیست میخوای بریم خونه ی شما؟
دلم برای این حرف هاش، ا ین شیطنت هاش لک زده
بود.می دونستم بقیه از پرروییش در تعجبن، اما برای
من شیرین بود.
خونه ی ما نمی شد. بابا هنوز آمادگی کامل رو به
رو شدن با سیاوش رو نداشت.
به مامان زل زدم تا ازش اجازه بگیرم.
مامان با خنده ی تصنعی گفت:
-دیگه هر چی شوهرت میگه گوش کن.
می دونستم نمی خواد این لحظه ها ی با هم بودنمون
رو زهرمار کنه؛ و گر نه تو خونه حتما با ید به بابا
و سعید جواب پس می داد.
سیاوش در جواب مامان خم شد و بوسه ای به
صورتش زد.
حامد کلا عادت نداشت با کسی روبوسی کنه. مامان
هم از این عادتش خبر داشت، اما سیاوش خوب دل
به دست آوردن رو بلد بود.وقتی در ماشین رو باز کردم و سوار شدم قیافه ی
شیطون شراره و لیلا که جلوی ماشین ایستاده بودند،
خنده رو مهمون لب هام کرد.
سامان راه افتاد. سیاوش وسط بین من و مادرش
نشسته بود.
زانوهام رو به زانوهاش چسبوندم. متوجه شد و بهم
لبخند زد. متوجه بود که دارم رعا یت حال بقیه رو
می کنم.
دستش رو پشت کمرم برد. کف دستش رو به طرف
باالا حرکت داد. به گردنم رسید و باالاتر برد.
کف دستش روی شالم مکث کرد. دستش رو دوباره
حرکت داد.
░⃟⃟🌸 | 32 |
| 9 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت397
هیچ کس داخل سالن نبود، اما صدای خرخرها ی
دلنشین یاسمن می اومد.
امروز سیاوش یاسمن رو می دید. یاسمنی که کلی
تؽییر کرده بود!
به طرف آشپزخونه رفتم و کتری رو پر از آب
کردم. با شنیدن صدای باز شدن در
به عقب برگشتم. مامان سیاوش لبخندی بهم زد. وارد
آشپزخونه شد : -دو چیز نمی ذاره آدم بخوابه، یکی غم و غصه ست،
یکی خوشحال ی زیاده. خدا کنه همیشه از خوشحالی
زیاد خوابت نبره.
کتری رو رو ی اجاق گاز گذاشتم. به طرفش
برگشتم:
-شما هم نتونستین بخوابین؟
ابرویی باالا داد و گفت:
-پسرم داره آزاد می شه، مگه خوابم میآد؟
پدر سیاوش هم بیدار شد. با حفظ اخمی که همیشه
روی صورتش بود، به طرفمون برگشت. بهش "
سلام " گفتم.
جواب سلامم رو با تکون سر داد.
بعد هم به طرف سرویس بهداشتی رفت.
سامان حاضر و آماده با یاسمن بیرون اومد.هر چه قدر پدرش بداخالق بود، سامان پرحوصله و
خوش خنده بود. به تنها یی کلی از کارها ی یاسمن رو
انجام میداد.
االان هم یاسمن کاملا حاضر و آماده بود .
با یاسمن داخل آشپزخونه شد و پرسید:
-شما ها تازه بیدار شدین؟ من که اصلا نتونستم
بخوابم.
مامان سیا وش نگاهی بهش کرد و با ؼرؼر گفت:
-معلومه، نه خودت خوابید ی، نه گذاشتی این بچه
بخوابه.
یاسمن با دستش چشم هاش رو مالش می داد. تو
صورتش خبر ی از اون خنده و سرحالی همیشه
نبود.
بابا ی سیاوش از سرویس آشپزخونه بیرون اومد.
وارد آشپزخونه شد و بدون حرف دست دراز کرد و
یا سمن رو از بفل سامان گرفت.
بوسه ای به صورتش زد. بعد هم با لبخندی به طرف
میز وسط آشپزخونه رفت.
یاسمن هم سرش رو روی شونه ها ی پدربزرگش
گذاشته بود.
تنها یاسمن بود که روی خوشش رو می دید.
بقیه فقط نگاه سرسنگین و بدون انعطافش رو می
دیدند. سر سفره جز یه استکان چا یی چیز دیگه ای
از گلوم پا یین نرفت.
با مامان تماس گرفتم. می خواست با لیلا و آرش
برای استقبال سیاوش بیاد.
زودتر از همه وارد حیاط شدم و منتظر موندم.
مریم خونه می موند، اما یاسمن رو با خودمون می
بردیم. تو حیاط چرخ میزدم.
سامان بعد من یاسمن به بغل بیرون اومد.نگاهی بهم کرد و گفت:
-زود نیست داریم میریم؟ آخه االان خود سیاوش هم
فکر کنم خوابه. اومدی حیاط بست نشستی که چی
بشه؟
جلو رفتم و یاسمن رو ازش گرفتم:
-من مطمئنم سیاوش هم کل دیشب رو نخوابیده.
لبخند مسخره ای زد و با لحنی مسخره تر گفت:
-آره شما لیلی و مجنون شماره ی دو هستین.
فقط بابا حوصله ی جلف بازی رو نداره ها، حواست
باشه.
اخمی همراه با لبخندی کمرنگ بهش کردم:
-من کی جلف بودم؟
در ماشینش رو باز کرد و قبل سوار شدن گفت:
-کی بود همیشه ی خدا دماغش آویزون بود؟سوار شد و ماشین رو روشن کرد. من هم منتظر
شدم تا پدر و مادر سیاوش بیان.
باباش اول بی رون اومد. باز هم بدون حرؾ دست
دراز کرد و یاسمن رو ازم گرفت.
با قدم ها یی آروم به طرف ماشین سامان رفت و جلو
سوار شد.
ماشین که حرکت کرد نفس راحتی کشیدم قلبم پیش
پیش به استقبال سیاوش رفت. تپش هاش تند و بی
امان شده بود. استرسی ناخونده
داشتم.
بودن سیاوش برای همیشه، یه خوشبختی بزرگ بود.
من هم هنوز پتانسیل باور این خوشبختی رو نداشتم.
سامان که ماشین رو نگه داشت. کف دست هام رو
توی هم مشت کردم و به دهنم چسبوندم.
سامان ماشین رو پارک کرد و پیاده شد. من دلم دیدن
سیاوش رو می خواست؛ اما پاهام همراهی نمیکرد. شهرام و آرش با مامان
سر رسیدند. با دیدن مامان قوت قلب گرفتم و پیاده
شدم. حال مامان سیاوس هم خیلی خوب نبود. آرش
و شهرام همراه مامان به
طرفمون اومدند.
روی لب هر سه شون لبخند بود. لیلا و شراره
همراهشون نبودند، رو به آرش پرسیدم:
-پس لیلا و شراره کجان؟
آرش جواب داد:
-با ماشین شراره می آد، رفتن دسته گل بخرن.
من اینقدر حواسم پرت آزاد شدن سیاوش بود که
اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم.
شهرام جلو رفت و با سامان دست داد. بابا ی سیاوش
فقط زیر لبی جواب سلامش رو داد.
این همه سرسختیش جا ی تعجب داشت، در صورتی
که با ید تا به حال فهمیده باشه که شهرام در مورد آشنا یی من و سیاوش کوچک
ترین نقشی نداشته؛ اما مامان سیاوش به گرمی
باهاش احوالپرسی کرد. یاسمن تو بغل سامان
خوابیده بود.
بقیه مشؽول حرف زدن بودند. لیلا با چند بوق پی در
پی اعلام وجود کرد. پشت فرمون ماشین شراره
نشسته بود و به پهنا ی صورتش
لبخند می زد. امروز حتما یه تنه برای آزار دادن
پدر سیاوش کافی بود.
دسته گل بزرگی توی دستش بود.
شهرام بهمون نزدیک شد و به شوخی گفت:
االان آقا ی هاتفی تو دلش میگه عروسی عمه ی
ایناست.
مامان با این حرفش نگاه ی به بابا ی س یاوش کرد. من به نزدیک شدن لیلاو شراره چشم دوخته بودم،
░⃟⃟🌸 | 40 |
| 10 | قشنگه😍🫰🏻🫶🏻 | 51 |
| 11 | جایی بنویس هیچکس دو بار زندگی نمیکند
و روزی دو بار به آن نگاه کن... | 62 |
| 12 | خیلی وقته دور هم آهنگ نشنیدیم پس به همین مناسبت
اینجا بفرستید..😍🌱 | 67 |
| 13 | امروز 8 July، روزِ جهانی آهنگ فرستادنه... | 66 |
| 14 | مگر تسول داماد لاشخوری؟!
در زمان قدیم، لاشخوری دختری زیبا و قشنگ داشت. یک روز همهی پرندگان به خانهی او میروند و هر کدام دختر را برای خودش خواستگاری میکند. لاشخور میگوید: «من با همهی شما مسابقهای میدهم، هرکس برندهی مسابقه شد، دخترم مال او باشد. اگر هم خودم برنده شدم، دخترم را به هیچکدام از شما نمیدهم. اما شرط این است که من در آسمان دور میزنم و به هوا میروم و تا اندازهای که بتوانم اوج میگیرم. هرکدام از شما که توانست از من بالاتر رود، دخترم را به او میدهم.»
همهی پرندگان قبول کردند و با هم به سوی آسمان پرواز کردند. در همان اثنا که پرندگان آمادهی پرواز بودند، پرندهای که از همه کوچکتر بود و تسول نام داشت چون میدانست وقتی به آسمان برود زود خسته میشود و از کار میافتد، فوری خود را زیر بال لاشخور مخفی کرد. وقتی پرندگان اوج گرفتند، به جز لاشخور یکییکی خسته شدند و ناچار به برگشت شدند. زمانی که لاشخور بلندپرواز فکر میکرد که مسابقه را برده، به امید این که دختر زیبای خود را به این پرندگان بیاهمیت نخواهد داد، از شوق در پوست خود نمیگنجید و خواست پایین برگردد که یکمرتبه صدای جیکجیکی را بالای سر خود شنید. نگاه کرد، دید تسول است. لاشخور که چنین انتظاری را نداشت، فهمید مسابقه را باخته و باید دختر خود را به جناب تسول بدهد. و لاشخور به این بزرگی دامادی به کوچکی تسول نصیبش شد.
داستانهای امثال
#قصه_داشت. | 118 |
| 15 | ❥❉
نه ڪارِ دل به ڪام
و نه دلدار سازگار
خونین دلم زِ طالعِ
ناسازگارِ خویش
یڪدم قرار نیست دلم را
زِ تابِ عشق
در آتشم زِ دستِ دلِ
بیقرار خویش ...
#عبید_زاڪانی | 60 |
| 16 | عصرتون بخیر 🌸🌸 | 68 |
| 17 | .
یه خواستنِ قشنگم هست که جناب #شاملو گفته:
با همه ی شوق تو را میخواهم...🤍
🌿 | 135 |
| 18 | #آهنگهایی_که_دوست_دارم😍 | 76 |
| 19 | #Music
#بیکلام🫰🏻🌱🤍 | 235 |
| 20 | - تو فکر کن خسته از سرکار تو هوای گرم برگردی و زیر باد کولر بشینی غذای موردعلاقتو بخوری^^😌❤️🔥 | 222 |
