ru
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Открыть в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Больше
4 534
Подписчики
+124 часа
+347 дней
+14430 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+74
в 27 каналах
июнь '26
+374
в 6 каналах
Get PRO
май '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
январь '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
октябрь '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
август '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
июль '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
июнь '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
май '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
март '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
февраль '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
январь '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
декабрь '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
октябрь '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
август '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
июль '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
июнь '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
май '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
апрель '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
январь '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+861
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
06 июля+19
05 июля+11
04 июля+13
03 июля+16
02 июля+3
01 июля+12
Посты канала
☄♨️♨️✳️✳️✳️♨️♨️☄ 📌دیگه دنبال کانالای متنوع نگرد،هرچی میخوای اینجاداریم ....😍✅ https://t.me/addlist/FJwPA6EWiC82NmNk
☄♨️♨️✳️✳️✳️♨️♨️☄ 📌دیگه دنبال کانالای متنوع نگرد،هرچی میخوای اینجاداریم ....😍✅ https://t.me/addlist/FJwPA6EWiC82NmNk

2
مدیران بزرگوار لطفا 9 تا 22 NO post 🔰
46
3
شب خوش تا فردایی بهتر بدرود♥️💋
56
4
Нет текста...
394
5
تمام رازهایت را با سکوتِ شب در میان بگذار برملا که نمی‌کند هیچ آرامشی عجیب می‌بخشد. شب رفیقی بـی ادعـاست...
338
6
Нет текста...
61
7
sticker.webp
50
8
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت396 من مات تصو یر آغوش باز کردن دختر شدم. صحنه  ی پیش روم فرای طاقتم بود. منی که شش ماه تموم  چشم هام مشق اشک می  کردند، این تصویر آسون ترین تمرینشون بود. مهران متاسف نگاهی بهم کرد. مرد موها ی دخترش رو از جلوی صورتش کنار زد. نمی دونستم همه ی بچه ها یی که تو بیمارستانن، این قدر معصوم به نظر میآن و یا فقط این دختر بچه  اینقدر معصومه. رنگ و رو پریده بود. لاغر و لاجون بود؛ ولی همه ی این ها چیزی از معصومیت نگاهش کم  نمی کرد. فرم آبی روشن بیمارستان تو تن نحیفش زار می زد. مامان بزرگ می گفت: " هیچ وقت دلتون برای یه نفر خیلی نسوزه، از خدا که باالاتر نیستیم، خدا  خودش می دونه چیکار کنه".من به این فکر می کردم که اگه ما دلمون برای هم  نسوزه، دنیا مساوی جهنم نمیشه؟  مرد از روی تخت بلند شد. به طرف ما برگشت: -این یلدا دخترمه؛ هشت سالشه. بیشتر شبیه یه دختر شش ساله بود. مطمئن بودم یلدای معصوم بعد ها به جرم هرزگی ها ی مادرش، چاقوی توی دست پدرش، بارها و  بارها محاکمه میشه. بارها و بارها مجرم شناخته میشه. بارها و بارها زیر نگاها ی سنگین آدم ها له میشه و در نها یت بی گناه  به دار کشیده می شه. و شا ید هیچی از معصومیت نگاهش باقی نمونه! روی تختش نشسته بود. به چشم ها ی من زل زد. با دیدن صورتم خودش رو به پدرش چسبوند. پشت  کردم که بیرون برم؛ موندن توی اتاق کار من نبود. دیگه تما یلی به دیدن دختر مرد نداشتم. صدای مرد رو شنیدم: من فردا میرم خودم رو معرفی می کنم. فردا خودش رو معرفی می کرد. دخترش هم یادش می رفت که یه روزی چه قدر  وابسته ی آغوش پدرش بوده. شا ید هم یادش نمی رفت ! مگه من آغوش سیاوش  یادم رفته بود؟ کاش فراموشی بگیره! کف دستم رو روی دیوار بیمارستان می کشیدم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم، که مرد رو جلوی خودم دیدم: -می شه خواهش کنم به یلدا سر بزنید؟  خب سر زدن به یلدا که ایرادی نداشت، اون هم  وقتی که این مرد این قدر مستاصل بود.فقط سر تکون دادم. مهران رو به مرد گفت: -آدرس خونه ی مادرتون رو بذارید، ما حتما  حواسمون بهش هست. مرد رفت تا یلدا تنها نمونه. صدای مهران رو شنیدم: -می دونید پزشکه؟  آدم ها بزرگترین معما یی هستن که خدا طرح کرده. رمزمه وار گفتم: -شغلی تو دنیا وجود نداره که بگیم صاحبان این شغل صد در صد هیچ وقت قاتل نمیشن. مردی که پزشکه، با ضربات چاقو آدم می کشه؛ بعد  عواطف پدریش اینقدر پررنگه ! خودش رو معرفی می کنه که کسی دیگه ای به جاش مجازات نشه ! حوصله ی حل پیچیدگی ها ی  این مرد رو نداشتم مهران دوباره به حرف اومد: -به اردالان زنگ می زنم بیاد شما رو برسونه، من  امشب تا صبح اینجا می مونم. کار از محکم کاری  عیب نمیکنه. معلوم نیست راست بگه. مخالفتی نکردم. سیاوش نقطه ضعفم بود. نمی تونستم ریسک کنم. قاتل بهادری بعد ازظهر روز بعد خودش رو معرفی کرد. ما هم منتظر بودیم تا سیاوش آزاد بشه. روزها  عجیب کش اومده بودن. من از شادی روی پام بند نبودم. مامان دونه دونه نذر  هاش رو ادا میکرد. شبی که قرار بود فرداش سیاوش بیرون بیاد به  پیشنهاد سامان و مریم به خونه شون رفتم. قرار  گذاشتیم تا صبح نخوابیم. خیابون گردی کردیم تموم این مدت یلدا از یادم نمی رفت. می خواستم به یلدا کمک کنم. برای آزادی سیاوش نماز شکر نخوندم، اما با خودم  قرار گذاشتم به شکرانه ی بودن دوباره ی سیاوش،  آزاد شدنش، آ غوشش، برای  یلدا نه مادری ، ادای مادرا رو دربیارم! سامان تو خیابون بوق می زد و شادی می کرد. یاسمن هم روی پا ی مریم نشسته خودش رو تکون  می داد و برای باباش دلبر ی می کرد. من هم اشک شوق می ریختم. مریم و سامان بهم می خندیدند. حاالا دو تا یی مسخره م می کردند. همه اون شب خواب نداشتند. وقتی دم دما ی صبح به خونه ی مامان س یاوش  برگشتیم، مامانش تو پذیرایی با چادر سفیدش مشغول نماز خوندن بود. داشت ذکر قنوت  رو می گفت.جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم. سامان سری برام تکون داد و " خود شی رین " ی  زیر لب گفت. محلش نذاشتم و به اتاق سیاوش رفتم. قاب عکس ها مون رو از توی کیفم درآوردم و روی  میز کنار هم گذاشتم. تختش رو مرتب کردم. نگاهم رو به گوشه گوشه ی اتاق انداختم. سیاوش امشب مهمون اینجا میشد. به  این اتاق حسادت می کردم. به تخت حسادت می کردم. به اکسیژن اینجا حسادت  می کردم. نگاهی به ساعت انداختم. چرا نمی گذشت ؟ چرا دیر  می گذشت ؟ روی تخت نشستم. خنده بی دلیل با لبهام دوست شده  بود. دنیا ی من با سیاوش قشنگ بود و عجیب نبود بی قراری هام. همین که خورشید کمی از خودش رونما یی کرد،  مانتوم رو پوشیدم و بیرون رفتم. برام مهم نبود اگه بابا ی سیاوش نگاهم نمی کرد،  هنوز با مریم سرسنگین بود، چه برسه به من! 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
47
9
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت395 دلم می خواست یه دستنبد به این مرد می زد. همین االان کت بسته می برد وتحویلش می داد. به طرف مرد برگشتم. مهران هم رسیده بود. دستم رو به طرفش بردم. با زحمت فقط چند کلمه گفتم: -این بهادری رو کشته.مهران از جاش کنده شد و یقه ی مرد رو گرفت.  دستم رو بند صندلی کردم و از جام بلند شدم. مهران  بد و بیراه می گفت؛ ولی مرد آروم بود. مهران سیلی به صورتش زد، ولی مرد عکس العملی  نشون نداد. قدم ها ی کند و سستم رو به سمتشون جهت دادم.  مهران مچ دست مرد رو چسبید و گوشی ش رو از  جیبش درآورد: -مرتیکه می دونی یکی دیگه شش ماهه به خاطر  گندی که تو زدی زندانه. االان تکلیفت رو معلوم می  کنم. مرد به حرف اومد: -من که خودم می گم کشتمش. فردا می رم خودم رو  معرفی می کنم. به طرف من برگشت:-فردا بعد مرخص شدن دخترم میرم خودم رو  معرفی می کنم. فکر می کرد با من بهتر کنار میآد! با نفرت بهش زل زدم: -می دونی چی کار کردی؟ یه نفر بی گناه شش ماهه  به جات داره مجازات می شه. دوباره حرفش رو تکرار کرد: -فقط تا فردا، بعدش قول می دم می رم خودم رو  معرفی کنم. من اگه می خواستم که در برم از اول  چیزی نمی گفتم. مهران به من نگاه کرد، من به مهران! مونده بودیم . مهران نگاه گرفت و رو به مرد گفت: -تو شش ماهه که عین خیالت نیست یکی جا ی تو  افتاده تو زندون.-شبی که کشتمش، نمی دونستم یه نفر دوساعت قبلش  باهاش درگیری داشته و قراره به جا ی من گیر  بیوفته. فردای همون روز دخترم عمل داشت. از اون موقع تا االان دو تا عمل جراحی انجام داده. کسی نبود دخترم رو بهش بسپرم. مهران پوزخندی زد: -تا فردا مگه کسی پیدا میشه دخترت روبهش  بسپری؟ برو ما رو فیلم نکن. نگاهم رو به پنجره ی ساختمون بیمارستان روبروم  دوختم. دختری تو یکی از تخت های این بیمارستان خوابیده که سرنوشت براش خواب ها ی دور و درازی دیده  بود. از همین االان هم براش  دون پاشیده بود تا اسیر اتفاقات ریز و درشتش کنه. مرد دوباره به طرف من برگشت:-خانم به والله فقط به خاطر دخترم خودم رو معرفی نکردم. همون لحظه که با چاقوی تو دستم جون داد  تصمیم رو گرفته بودم؛ همون لحظه تصمیم این بود که بعد عمل دخترم برم و  خودم رو معرفی کنم؛ چون پشیمون نبودم. االان هم  نیستم، فقط ناراحت آدمی هستم که به جا ی من تو زندانه. پشیمون نبود. ذره ای از کشتن بهادری پشیمون نبود.  این از لحن مصمم حرف زدنش راجع به کشتن  بهادری معلوم بود. من نمی دونستم بگم، آدم بد یه. جنا یت کاره؛ حتی اگه  بهادری رو با بی رحمی کشته بود، باز من حق  قضاوت نداشتم. قضاوت کار من نبود. روی عاطفه ی مادری من حساب کرده بود؛ هر چند  مادر نبودم، اما هر زنی به ذات مادره. نگاهی بهش کردم: -میشه بریم دخترتون رو ببینیم؟ مهران مردد بود، ولی من تردید نداشتم. این مرد می تونست همین االان بزنه زیر حرفش و  بره. دست ما هم به جا یی بند نبود. اون فردا می رفت و خودش رو تحویل می داد. دست مهران شل شد. اون هم لابد به نتیجه ای مشابه  نتیجه ی من رسیده بود. دختری با موهام پرپشت مشکی و خیلی لاغر و  ریزه، روی تخت خوابیده بود. به چهارچوب در زل زده و منتظر پدرش بود. تموم صورتش با دیدن پدرش شکفت و به خنده باز  شد. انگار روزهاست که پدرش رو ندیده. مادری کنارش نبود.حجم تنها ییش تموم اتاق رو به  رنگ ماتم درآورده بود. نگاهی بهش کردم: -میشه بریم دخترتون رو ببینیم؟ مهران مردد بود، ولی من تردید نداشتم. این مرد می تونست همین االان بزنه زیر حرفش و  بره. دست ما هم به جا یی بند نبود. اون فردا می رفت و خودش رو تحویل می داد. دست مهران شل شد. اون هم لابد به نتیجه ای مشابه  نتیجه ی من رسیده بود. دختری با موهای پرپشت مشکی و خیلی لاغر و  ریزه، روی تخت خوابیده بود. به چهارچوب در زل زده و منتظر پدرش بود. تموم صورتش با دیدن پدرش شکفت و به خنده باز  شد. انگار روزهاست که پدرش رو ندیده. مادری کنارش نبود.حجم تنها ییش تموم اتاق رو به  رنگ ماتم درآورده بود. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
39
10
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت394 دلم برای نشستن کنار سیاوش،  تو ماشین شاسی بلندش که همیشه بوی توت فرنگی می داد تنگ شده بود. اصلا دیگه کلمه ی دل تنگی نمی تونست گویا ی تموم حس  و حالم باشه. خیلی وقت بود مرز دلتنگی رو پشت سر گذاشته بودم. مامان جلو نشست. من هم عقب سوار شدم. سامان  نمی تونست با وجود شرکت کارها ی نما یشگاه رو  هم رسیدگی کنه. تموم زحمت ها ی نما یشگاه هم به دوش اردالان و مهران بود.  اردالان عقد کرده و منتظر بود تا سیاوش آزاد بشه و  عروسی بگیرند. وقتی این طور انتظار اومدن سیاوش رو می کشیدند  من هم بیرون اومدنش رو بیشتر باور می کردم. گاهی با وجود تموم اعتماد به نفس و اطمینانی که  داشتم، باز هم نیازمند امید دادن و تا یید دیگران بود.  حالم بهتر می شد؛ ولی امان از روزی که تو روزها ی بدت یکی مدام برات آیه ی  یاس بخونه.مهران مقابل بیمارستان کودکان نگه داشت. مامان با  نگرانی به طرفم برگشت. با دیدن صورتم گفت: -برو که ان شاالله خیره. مهران هم نگاهش قفل من بود. نمی دونم چرا خودم  رو باخته بودم؟ می ترسیدم! ترس اینکه این اومدن و رفتن هیچ فا یده ای نداشته  باشه؛ در صورتی که تموم دیشب رو با یه امید گذرونده بودم . مهران وقتی متوجه شد قصد پیاده شدن ندارم. به  طرفم اومد و در رو برام باز کرد. پیاده شدم و با مامان خداحافظی کردم. وقتی وارد حیاط بیمارستان شدیم مهران گوشیش رو  بیرون آورد. بعد سلامی که کرد، فقط گفت: "ما اومدیم، تو حیاطیم".گوشیش رو قطع کرد و رو به من گفت: -االان می آد. صندلی فلزی قهوه ای رنگی نزدیک ما بود، ولی محال بود بشینم. فقط می خواستم بدونم این مرد  ناشناس چیکارم داره. با نگاه خیره ی مهران به عقب برگشتم. مردی با قد متوسط و شا ید همسن سال خود مهران  بهمون نزدیک می شد، به سمت مهران برگشتم.  وقتی نگاهم رو دید گفت: -فکر کنم خودشه. مرد هر لحظه بهمون نزدیک می شد. برعکس ما که  تردید داشتیم همونه که ما منتظرشیم، خود مرد با  اطمینان کافی به طرفمون می اومد. کنارمون مکث کرد، نیم نگاهی به مهران و بعد من  کرد و گفت: -شرمنده که اینجا قرار گذاشتم. ریش ها ی نامرتبی داشت، ولی صداش خیلی خاص  بود. از اون صداها یی که تا می شنوی با خودت فکر  می کنی این می تونست دوبلور بشه. نگاهش هم نگاه مرموزی بود. حرف نمی زد و  نگاهمون می کرد. مهران باهاش دست داد، من هم به خودم اومدم و "  خواهش می کنم"ی گفتم. رو به مهران پرسید: -من می تونم با خانم تنها صحبت کنم؟ مهران با نگاهی به من، سری تکون داد و رفت. روی صندلی فلزی نشست. من هم با بیشترین فاصله  کنارش نشستم. تیشرت آستین کوتاه سرمه ای پوشیده  بود. خستگی از سر و روش می بار ید. دلم براش می سوخت، خیانت بزرگترین درده. زخم هاش هم موندگار و همیشگی! به رو بروش زل زد و گفت: -دوباره عذر می خوام که شما رو کشوندم اینجا . این بار چیز ی نگفتم. ادامه داد: -دخترم مریضه. نارسا یی قلبی داره. نمی تونستم  تنهاش بذارم. برای همدردی گفتم: -ان شاالله خدا شفاش بده. -کسی هم نبود پیشش بمونه. امیدوار بودم که نخواد بگه که من پیش دخترش  بمونم. پرسیدم: -همسرتون نیستن؟نگاهش رو از روبروش گرفت و گفت : -ما از هم جدا شدیم. اگه از حامد جدا نشده بودم، حتما می گفتم، "  متاسفم" اما قضیه این بود که طلاق لزوما تاسف خوردن  نداشت. -خود شما پیش دخترتون می مونید؟ آروم " بله " گفت. منتظر بودم حرف اصلیش رو بگه. به زمین زل زد و توضیح داد: -فردا مرخص می شه. بعد گفتن این حرف به صورتم زل زد: -از همسرتون خبر دارید؟ فقط نگاهش کردم. نمی دونستم این سوال چه ربطی  بهش داره! فهمید من از سوالش تعجب کردم. مکثی کرد و بعد  از نفس گرفتن گفت: -فردا که دخترم مرخص شه می برمش خونه ی  مادرم؛ پیره، ولی براش پرستار گرفتم تا هم از  مادرم نگه داری کنه و هم دخترم. نمی دونستم این حرفها ی بی ربط چه ربطی به من  داره، ولی با دقت گوش می دادم. -برای همسرتون متاسفم. روزی که حساب اون  آشغال رو رسیدم فکر نمی کردم کسی به جا ی من  گیر بیوفته. دخترم توی همون زمان حالش بد شد. من هم تموم ا ین مدت باهاش بودم. نمی شنیدم. هیچی نمی شنیدم. هوایی برای نفس  کشیدن نبود . نبودن سیاوش توی این شش ماه جون به لبم کرده  بود، اما مرد روبروم خونسرد و بی خیال از رسیدن حساب یه آشغال می گفت. صداش حاالا برام نکره ترین صدای دنیا شد! چشم چرخوندم و دنبال مهران گشتم. ازم دور بود. با ید بلند داد می زدم، اما صدام اسیر شعله ها ی بغض توی گلوم شده بود. قاتل این بیرون، تو این بیمارستان بود و سیاوش  شش ماه روز و شبش یکی شده بود . مهران یه لحظه به طرفم برگشت. با دیدن حال و  روزم سریع با قدم ها یی تند به طرفم اومد. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
44
11
- یکی از نشونه‌های عزت نفس داشتن اینه که وقتی یکی خودشو برات کمرنگ میکنه و ازت فاصله میگیره، میپذیری و اصرار نمیکنی.☕️🌿🕯 #ح
- یکی از نشونه‌های عزت نفس داشتن اینه که وقتی یکی خودشو برات کمرنگ میکنه و ازت فاصله میگیره، میپذیری و اصرار نمیکنی.☕️🌿🕯 #حس_خوب😍 عصرتون دلآرام🤍☕🌱
182
12
کل پیامی که نوشتی رو پاک کن و بنویس "باشه" از خیلی اتفاق‌ها نجاتت میده
123
13
افرادی را دیده‌ام که از یک قاتل هم بی‌رحم‌تر بودند، هر چند هرگز کسی را نکشته بودند. من کسانی را دیده‌ام که امید ما را کشتند. ـ داستایفسکی
135
14
بیقرارانیم، حرفِ عافیت از ما مپرس ـ بیدل دهلوی
136
15
با من گوش كن🫂 .
158
16
‏مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آنست که نامش به نکویی نبرند ‎ .+1
‏مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آنست که نامش به نکویی نبرند ‎ .
181
17
قشنگه😍
204
18
- آپشن ایرانیا جهت پز دادن به خارجیا^^😁❤️‍🔥+1
- آپشن ایرانیا جهت پز دادن به خارجیا^^😁❤️‍🔥
215
19
این آهنگ جدید هوش مصنوعی خیلی ترند شده » 🤍🌊
104
20
2_5307846834960504750.m4a
178