بهارِ عشق🤍🌺
Открыть в Telegram
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶
Больше4 520
Подписчики
+124 часа
+347 дней
+14430 день
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+56
в 27 каналах
июнь '26
+374
в 6 каналах
Get PRO
май '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
январь '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
октябрь '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
август '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
июль '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
июнь '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
май '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
март '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
февраль '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
январь '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
декабрь '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
октябрь '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
август '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
июль '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
июнь '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
май '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
апрель '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
январь '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+861
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 06 июля | +1 | |||
| 05 июля | +11 | |||
| 04 июля | +13 | |||
| 03 июля | +16 | |||
| 02 июля | +3 | |||
| 01 июля | +12 |
Посты канала
Repost from تبادلات شمس تبریزی
💠حل مشکلات و جذب جنس مخالف
https://t.me/+0UZnwiubKGdkZjNk
https://t.me/+0UZnwiubKGdkZjNk
💠افزایش رزق و روزی 🤌🤌
💠سرکتاب قرانی 100٪دقیق👌👌
| 2 | مدیران بزرگوار لطفا
9 تا 22
NO post 🔰 | 46 |
| 3 | شب خوش
تا فردایی بهتر بدرود♥️💋 | 54 |
| 4 | Нет текста... | 53 |
| 5 | شاید زندگی شبیه نفسِ دریاست؛
موج که عقب میرود،
فقط جا را برای موجِ بعدی خالی میکند،
نه اینکه تمام شود.
بهمان دستی که طلوع را هر صبح سرِ ساعت روشن میکند،
حتماً برای من هم زمانی دقیق کنار گذاشته است.
تا رسیدن آن لحظه،
این امیدِ خاموشنشدنی را مثل
چراغی کوچک در دلم نگه میدارم؛
گفتا خموش حافظ
کـاین غصّه هم سر آید...
#شبتون_آروم_وبی_موج❤️ | 54 |
| 6 | 4_5895217933772129689.mp3 | 46 |
| 7 | پیشرفت ۵ سال دیگهت وابستهس به:
- کتابایی که "الان" میخونی!
- آدمایی که "الان" باهاشون رابطه داری!
- عادتایی که "الان" داری!
- تلاشایی که "الان" میکنی!
- حرفایی که "الان" میزنی! | 125 |
| 8 | sticker.webp | 51 |
| 9 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت393
-واسه همین تا لنگ دراز خوابیدی؟
-لبخندی زدم و گفتم:
-خب دیشب اصلا نخوابیدم، تازه سر صبح خوابم
برد.
مامان آهی کشید:
-نه اینکه بقیه ی شب ها می خوابی.
-پارسال همین موقع ها بود که تازه باهاش آشنا شده
بودم. چه قدر از دستش حرص می خوردم مامان.
دیگه با مامان راحت تر بودم. وقتی از احساسم به
سیاوش برای کسی می گفتم، همه چیز قابل تحمل تر
می شد.
با صدای زنگ گوشیم پوفی کشیدم. برعکس
روزها یی که تا گوشیم زنگ می خورد به سراغش
می رفتم، االان صدای زنگ گوشی
برام منفورترین صدای دنیا بود. توجهی بهش
نکردم تنها دل خوشیم پنج شنبه ها یی بود که دور از چشم
بابا ی سیاوش به خونه شون می رفتم.
پنجشنبه ی آخری که رفته بودم من رو دی ده بود.
بهش سالم گفتم، منتظر عکس العمل تند ی بودم، اما
فقط خیلی آروم جواب سلامم رو داد. بعد هم به
اتاقش رفت.
به قول سامان اون هم دیگه آدم قدیم نبود .
دوباره گوشیم صداش دراومد. با بی حوصلگی و از
ترس نگاه چپ چپ مامان برداشتم.
شماره ی روی صفحه آشنا نبود. آیکون تماس رو
لمس کردم:
-الو
-الو ... سالم سارا خانم.
صداش آشنا بود، فقط پرسی دم:
-شما؟ -مهرانم سارا خانم.
-سالم آقا مهران، خوبید؟
-ممنون.
با مکث پرسی دم:
-مشکلی پیش اومده؟
بعد اون بار که برای گفتن موضوع رابطه ی
بهادری با یه خانم بهم زنگ زده بود، دیگه تماسی با
من نداشت و االان این تماسش جا ی
تعجب داشت.
-راستش سارا خانم، یادتونه من بهتون گفته بودم که
اون خانمی که بهادری باهاش بود، از خونه ای که
توش زندگی می کنند رفتن؟
با تعجب جواب دادم:
-بله، چطور؟ -من شماره م رو برای همسا یه ی طبقه باالایی شون
گذاشته بودم که اگه دیدنشون بهم زنگ بزنند. امروز
یکی بهم زنگ زد، گفت
شوهر اون خانومه. از منم خواست شما رو ببینه.
می گفت:" یه موضوع مهمه، می خواد بهتون بگه".
هر لحظه تعجبم بیشتر می شد:
-چرا می خواد من رو ببینه؟
-منم پرسیدم ازش، ولی تاکید کرد فقط به خودتون
میگه.
مردد جواب دادم:
-با من چیکار داره؟
-سارا خانم آدرس یه بیمارستان کودکان رو داد، ازم
خواست بدون اینکه به کسی بگم شما رو فردا ساعت
چهار ببرم بیمارستان.
-چرا بیمارستان؟ -چی بگم؟ شما که ضرر نمی کنی، من فردا میآم
دنبالتون بریم؛ شا ید تونستیم به سیاوش کمک کنیم.
همین کلمه باعث شد محکم بگم:
-پس من فردا بعد از ظهر منتظر تونم.
خداحافظی کردم.
یه حس خوب و مبهمی داشتم. احساس م ی کردم فردا
بهترین روز خداست. بدون دلیل قلبم تپش گرفته بود.
سیاوش پرونده ش به هم
گره خورده بود. این روزها حرفها ی وکیلش رو
نمی فهمیدم. درک نمی کردم چرا سیاوش ی که
اعتراف نکرده با ید تو زندون بمونه.
آخرین روزهای بهار بود، من هم فقط از خدا می
خواستم که روزها ی گرم تابستون رو هم بدون
سیاوش نگذرونم. دو فصل از زندگیم
رو شبیه مرده ها گذروندم. دوست نداشتم سومین فصل گرمی که در راه بود رو هم با سرما ی
استخوان سوز جدایی سر کنم.
فکر اینکه اون مرد چیکارم داره حاالا دغدغه ی تازه
ی ذهنم شده بود.
سا یه ی مامان رو باالای سرم دیدم. نگاهش پر از
سوال بود. من هم آدم جواب دادن به سوال هاش
نبودم وقتی هنوز نمی دونستم مردی
که نه می شناسم و نه می دونم کیه، ممکنه چیکارم
داشته باشه؟
-چی شده سارا؟ وقتی یکی زنگ می زنه با تو کار
داره، دلم می لرزه، تو هم بعدش غمبرک می زنی
می شینی سرجات. فکر من
بدبختم نمی کنی.
شونه هام رو باالا دادم -خودمم نمی دونم مامان ! مهران دوست سیاوش
بود. می گفت: " اون یارو که بهادری با زنش بوده
با من کار داره. "
مامان با قاشقی که از آشپزخونه با خودش آورده بود
کنارم نشست. اخم هاش به نشونه ی تعجب توی هم
بود:
-با تو چیکار داره؟ اصالا این مهران چرا به تو
زنگ می زنه؟
کلافه سری تکون دادم:
-مامان مهران کی بهم زنگ زد؟ االان هم می بینی
که کار داشت. می خواست بگه فردا میآد دنبالم
بریم با این آقا صحبت کنیم.
اخم هاش بیشتر هم رو در آغوش گرفتن:
-اولا تو هیچ جا نمیری، بعد هم هر کی با تو کار
داره میآد اینجا . تو به اون آقا کاری نداری.مامان حق داشت. این مسئله پر از ایراد ها ی ریز و
درشت بود، ولی خب پا ی سیاوش وسط بود.
-مامان یه درصد فکر کن که با رفتن من ممکنه به
سیاوش کمک بشه.
همون طور که من با شنیدن اسم سیاوش تصمیم به
رفتن گرفته بودم، مامان هم سکوت کرد؛ سکوتی به
نشونه ی رضا یت!
یه دفعه بهم نگاه کرد و گفت:
-فقط منم باهات میام.
مهران با دیدن مامان در کنارم کمی جا خورده بود،
برای اینکه از این وضع نجاتش بدم، گفتم:
-مامانم تو ماشین می مونه، ما می ریم صحبت می
کنیم.
سریع به خودش اومد. به من و مامان تعارؾ کرد
سوار ماشینش بشیم.
💔 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸 | 54 |
| 10 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت392
به طرف تختش رفتم و خودم رو روی تختش
انداختم. بو کشیدم و فقط بوی مواد شوی نده می داد.
یاد حرف مادرش درباره ی قاب عکس خودم افتادم.
بالش رو برداشتم و عکس خودم رو پیدا کردم. پشت عکس رو به من بود. چیز ی
روی عکس نوشته شده بود که قبلا نبود.
قاب عکسم رو باالا آوردم.
"سارا ی قشنگم، همه ی زندگی من"
یه لحظه تموم حس هام، تموم عاطفه م، تموم شور
عشقم، به سمت چشم هام هجوم آورد و بدون اینکه
که فکر کنم کجا هستم و چه
زمانیه بلند زار زدم.
در اتاق یه دفعه باز شد.
مریم، سامان و بعدش مادرش به اتاق اومدند.
من هم فقط کؾ دست هام رو جلوی صورتم گرفتم.
با ورودشون به اتاق بی صدا هق زدم. فقط صدای
سامان رو شنیدم:
-بده یاسمن رو ببرم بیرون .
یکی کنارم نشست. سرم رو بلند کردم. مامان
سیاوش بود. نگاهی به من کرد و بعد رو به مریم
گفت:
-از اول که اومده بود دلش گریه می خواست. قاب
عکس رو از تو بغلم برداشت.
نگاهی به عکسم کرد. خیره ی عکس شد. نمی دونم
چه چیزی توی عکسم توجهش رو جلب کرده بود.
قبلا عکس رو دیده بود و این
مات شدن عجیب بود.
مریم جلوتر اومد و دستش رو روی شونه م گذاشت.
دو زانو جلوی تخت روی زمین نشست. نگاهی به
عکسم که تو دست مامان
سیاوش بود کرد و بعد هم به من!
به طرف مامان سیاوش برگشتم و گفتم:
-ببخشید، اومدم اینجا شما رو هم ناراحت کردم.
جفتشون بهم نگاه کردند و لبخند زدند.از اون لبخندها یی که فقط می زنی تا کاری کرده
باشی.
مامان سیاوش از روی تخت بلند شد، رو به من
گفت:
-بیا بریم بیرون، اینجا دلت می گیره.
اینجا دلگیر بود. جا ی جای اتاق با تنهایی غبار گرفته
بود؛ ولی برای من بهترین جا بود.
با " نه " بلند و محکمی که گفتم جفتشون قانع شدند و
بیرون رفتند.
وقتی بیرون رفتند، دوباره عکس رو برگردوندم و
نوشته ی روش رو خوندم.
کلمات دست ها ی معجزه گری دارند.
سامان هر چی اصرار کرد که با خودش و مریم
بریم بیرون دور بزنیم، قبول نکردم.
حاضر نبودم یه لحظه از اتاق سیاوش بی رون بیام آخر شب بود، با تقه ای که به در خورد، شال روی
سرم رو مرتب کردم. با " بفرما یید"ی که گفتم،
صدای سامان رو شنیدم که برای
ورود به اتاق اجازه می خواست. در رو باز کرد.
سرش رو داخل آورد:
-می خواستم بگم، هر چی گریه کنی حق داری،
خداییش قیافه ش بدون مو خیلی ضا یع بود. گریه کن
تا سبک بشی ، فقط بی صدا گریه
کن که ما بدخواب نشیم.
از لحن گفتنش که به شکل مظلومی ادا می شد خنده
م گرفت و خندیدم.
مریم در رو هل داد و داخل اومد. تاپ و شلوارک
سورمه ای هیکل ظریفش رو قاب گرفته بود.
موها ی آزاد و رها ی روی شونه ش،
من رو یاد موها ی خودم می نداخت.
چشم غره ای به سامان رفت و رو به من گفت:-ناراحت نشو حسابش رو می رسم.
با دستش سامان رو هل داد و سامان با خنده بیرون
رفت. صدای بلند و شیطونش از پشت در می اومد
که می گفت :
-بیا ببینم چطوری میخوا ی حساب من رو برسی!
مریم هم جلو اومد و بوسه ای به گونه م زد:
-من برم تا یاسمن رو بیدار نکرده. اینقدر هم صداش
بلنده که نگو.
قبل رفتن لامپ اتاق سیاوش رو خاموش کرد، اتاق
که تاریک شد، دل من هم آروم گرفت. آروم گرفت
چون حاالا چشم هام بدون
نگرانی از ورود کسی می تونستند بی صدا ببارن.
روی تخت سیاوش دراز کشیدم. پتوی سیاوش رو
روی خودم انداختم. جا ی خال ی آغوش سیاوش، رو ی
تختش، بی قرارم کرده بود.مرتب به این ور اون ور چرخیدم. تا چشم ها خسته
شد.
دست سیاوش از روی شونه م باالا رفت.
بین موهام رفت و به موازات موهام پا یین اومد و به
کمرم رسید. دوباره چهار انگشتش رو بین موهام
برد. موهام رو با انگشت هاش
شونه می کرد.
داشت اذیتم می کرد. می دونست که وقت ی خوابم اگه
کسی با موهام ور بره بیدار می شم.
موهام بلند بین انگشت هاش به بازی گرفته می شد.
سرم رو تکون دادم تا دست برداره و بذاره بخوابم.
سرم رو تکون دادم و چشم باز کردم. نگاهی به
کنارم انداختم؛ می خواستم بهش تشر بزنم که دست
برداره و بذاره بخوابم.
کسی کنارم نبود. من تنها روی تخت سیاوش بودم.
دستم رو به سمت موهام بردم. مویی هم نبود! نگاهم رو تو کل اتاق گردوندم. خوابم رویا ی صادقه
نبود. فقط یه دروغ بزرگ بود. اتاق به رنگ هیچی
و پوچی بود.
چه قدر همه چیز ملموس بود. مگه می شه تو خواب
گرما ی دستی رو حس کرد؟ این چه خوابی بود که
لباس واقعیت به تن داشت!
نمی خواستم هیچی رو ببینم. پتو رو رو ی سرم
کشیدم.
دست بردم و اشک ها یی که از گوشه ی چشم، مسیر
گوشم رو در پیش گرفته بودند، پاک کردم.
* * *
غرغر کنان از اتاقم بیرون رفتم و به مامان گفتم:
-بگو سعید بیاد این کولر رو راه بندازه؛ دیشب از
گرما خوابم نبرد.
مامان که تموم حواسش به غذای روی گاز بود، نیم
نگاهی بهم کرد و گفت:
░⃟⃟🌸 | 46 |
| 11 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت391
اولین بار بود که
به این خونه می اومدم، اما جا ی خالی سیاوش خیلی
آزار دهنده بود. سرم سنگین
بود. گلوم سنگین بود. فضا سنگین بود. دلم می
خواست برم اتاق سیاوش و سرم رو رو ی بالشی
بذارم که قبلا سیاوش گذاشته.
منتظر تعارف بودم. از حضور سامان هم شرم
داشتم.
از اتاق سیاوش بیرون اومد و کنارم نشست. آلبوم تو
دستش رو روی پام گذاشت:
-بگیر نگاه کن سارا. آلبوم سیاوشه. عکس کچل از
سیاوش هم زیاد توش هست، می تونی یه دل سیر
گریه کنی.مریم بهش چشم غره رفت، اما من لبخند زدم.
قصدش عوض کردن حال و هوام بود .
آلبوم رو ازم گرفت و چند تا صفحه ش رو سریع
ورق زد.
عکسی از سیاوش که لباس قهوه ای فرم سربازی
تنش بود بهم نشون داد.
سیاوش موی کمی داشت و خیلی هم به نسبت االانش
لاغرر بود. آلبوم رو ازش گرفتم تا دقیق تر عکس
سیاوش رو ببینم. آلبوم رو
جلوتر بردم که گفت:
-نگاه کن ببین چه قدر اینجا زشته و کچله، این گریه
کردن داره واقعا. من اگه جا ی تو بودم خیلی گریه
می کردم.
بعد هم خودش از حرف خودش خندید. لبها ی من
فقط یه لبخند کمرنگ.اکثر عکس ها ی سیاوش مربوط به سه چهار سال
پیش بود. هیچ عکس جدیدی نبود.
سامان بلند شد. یاسمن رو از مریم گرفت. قیافه ش
رو برای یاسمن چهار ماهه کج کرد و ابروهاش رو
باالا داد. یاسمن هم براش می
خندید. از خنده ها ی یاسمن که خیلی شیر ین بود خنده
ای هم روی لبم اومد. هر بار که یاسمن می خندید،
سامان بوسه بارانش می کرد
و مریم غر می زد. سیاوش خنده ها ی یاسمن رو
ندیده بود.
تقویم برای سیاوش تو همون زمستون شوم جا مونده
بود. سامان شوخی می کرد. از بالها یی که سر
سیاوش آورده بود تعریف می
کرد و می خندید. مامانش هم می خندید، مریم هم به
طرفداری سیاوش می گفت :
-سیاوش این جریان رو برام یه جور دیگه تعریف
کردا!
هر کاری برا ی خوب شدن حالم کردن، من حالم
خوب شد، اما نمی تونستم از نگاهم که ناخودآگاه
سمت اتاق سیاوش کشیده می شد
جلوگیری کنم.
بعد شام، مامان سیاوش نه به من و نه به مریم اجازه
ی شستن ظرفها رو نداد. مریم هم به سالن پیش
سامان و یاسمن برگشت. من
هم روی صندلی میز ناهارخوری آشپزخونه نشستم
و ظرف شستن مامان سیاوش رو نگاه کردم. سامان
به داخل آشپزخونه اومد و
مامانش رو صدا کرد:
-بابا ویلاست؟ یا رفته خونه ی عمو؟
مامان سیاوش به طرفش برگشت و گفت:
-نه، گفت حوصله نداره مونده ویلا.
سامان بعد شنیدن جواب مادرش به طرف من
برگشت:-سارا ما یه و یلا تو انزلی داریم، آخر هفته آماده شو
با مریم و مامان بریم شمال. خیلی جا ی بیستیه!
از ویلاشون تعریف میکرد و من هم خبر از
صورتم نداشتم که چه رنگی شده؟
مامان سیاوش به طرفم برگشت و لبخند شیطونی زد.
رو به سامان گفت:
-چیکار به سارا دارین؟ شما خودتون زن و شوهر
برید. عید هم جا یی نرفتین. سارا اگه خدا بخواد
سیاوش میآد خودش می برتش.
سامان هم لبخندی به مادرش زد:
-راست میگی، کچلم شده؛ میره یه بادی هم به
کله ش می خوره.
مامان سیاوش چشم غره ای بهش رفت :
-نگو سارا ناراحت می شه .
سامان به طرفم برگشت:-واقعا هم کله ی کچلش گر یه داشت.
با خیز مامانش بیرون رفت و نمی دونم چیکار کرد
که جیغ مریم رو درآورد. خودش هم می خندید.
جنس شوخی هاش شبیه شوخی
ها ی سیاوش بود.
سنگینی نگاه مامان سیاوش باعث شد به طرفش
برگردم.
-برو اتاق سیاوش رو ببین، اصلا نرفتی.
من هم روم نمی شد بگم از اول منتظر این لحظه
بودم.
نگاهی به سالن و سامان انداختم.
مامان سیاوش متوجه تردید و خجالتم از سامان شد:
-برو؛ سامان سرش گرمه یاسمنه. حواسش نیست.از خدا خواسته بلند شدم. آروم بیرون رفتم. آروم
حرکت کردم، ولی غریبه ترین آدم دنیا با آرامش
بودم.
در اتاق سیاوش رو باز کردم.
اتاقش تمیز و مرتب بود. همه چیز سر جا ی خودش
قرار داشت. اتاقش بزرگ تر از اتاق من بود.
تختخواب و میز ست قهوه ای سوخته ای هم در یه
طرف اتاقش، جا ی خالش رو بیش از سالن به رخ
می کشید.
قاب عکس کوچیکی از سیاوش هم روی میزش
برای من قشنگ ترین اتفاق این اتاق بود.
به طرؾ عکسش رفتم. قاب عکس رو برداشتم.
روی صفحه ش رو چندین و چند بار بوسیدم. همه
ی اون بوسه ها یی که دلم می
خواست به همه ی عکس ها ی آلبوم بزنم و به خاطر خجالت از سامان خودداری کرده بودم، خرج این
قاب چوبی کردم.
قاب رو برداشتم. با ید از مامان سیاوش اجازه می
گرفتم و برای خودم بر می داشتم.
کؾ اتاقش فرش قهوه ای همرنگ سرویس تخت و
میزش پهن بود. چند بار طول و عرض اتاق رو قدم
زدم. پا جا ی پا ی سیاوش می
ذاشتم. این هم برای من جذاب و جالب بود.
به در اتاق نگاهی کردم. نمی شد قفل کنم. اتاق
سیاوش بود و خود سیاوش نبود!
سهم من یه اتاق خالی از عطر حضورش بود.
░⃟⃟🌸 | 45 |
| 12 | #بیکلام | 124 |
| 13 | آدمی که شنیده نشه بلندتر حرف میزنه
ادمی که درک نشه دیگه حرفی نمیزنه | 53 |
| 14 | یه زمانی فکر میکردم شناختن آدمها سخته.
فکر میکردم باید سالها با کسی زندگی کنی تا بفهمی واقعا کیه؛ اما اشتباه میکردم.
آدمها خودشون رو توی رفتارهای کوچیک لو میدن. توی وقتایی که بهت نیاز ندارن. توی روزهایی که حالت خوب نیست. توی لحظههایی که هیچ نفعی از بودنت نمیبرن.
اونجاست که میفهمی چه کسی واقعا کنارته و چه کسی فقط به بودنت عادت کرده.
من از خیلیها ناراحت نشدم. فقط یه روز ازشون فاصله گرفتم.
چون بعضی حقیقتها نه دعوا میخواد، نه توضیح. فقط کافیه ببینیشون تا دیگه نتونی مثل قبل به بعضی آدما نگاه کنی.
بعضی آدما رو از دست ندادم، فقط فهمیدم هیچوقت اون آدمی که فکر میکردم نبودن. | 55 |
| 15 | 🪷🌱
و من؟
آیا سایهی روشنِ رؤیای او نبودم؟
همان صدایی که
در سکوتش ادامه پیدا میکرد؟
من،
هرچه را با دل مینگریستم،
اندکاندک به آن شبیه میشدم؛
چنانکه مرزِ میانِ دیدن و بودن
از یادم میرفت.
شاید آدمی
سرانجام
به همان چیزی بدل میشود
که عاشقانه
در آن خیره مانده است.
#مینـــــو_پنــــاهپـــور | 114 |
| 16 | از آن وعدهها است که حضرت سلیمان به قورباغهها میداد!
روزی قورباغهها نزد سلیمان رفتند که: «ای پیغمبر! ما برهنهایم. زمستانها از سرما در عذابیم و تابستانها از تابش تند آفتاب. وکیل ما شو و از خداوند بخواه تا قبایی به ما عنایت فرماید.»
سلیمان وعده کرد که قبای ایشان را با پافشاری از خداوند طلب کند. قورباغهها را با امیدواری بسیار بازگردانید اما هرگز بدان وعده وفا نکرد و امر ایشان را چندان به لیت و لعل گذراند تا عمرش سرآمد و از جهان برفت. این «قبا! قبا!» که غوکان میگویند از آن روزگار است!
داستان امثال
#قصه_داشت. | 107 |
| 17 | #آهنگهایی_که_دوست_دارم😍 | 875 |
| 18 | - بگذارید رد مهربانیتان بماند ،
نه زخم رفتارتان!🌴🌊
#حس_خوب😍
عصرتون دلآرام☕🩵🤍🫧 | 140 |
| 19 | گوشه ای مراسم تشییع جنازه ناصرالدین شاه قاجار
#درگذر_زمان | 80 |
| 20 | *🟨 به بهانه جام جهانی یک عکس نوستالژی و زیر خاکی تقدیم به شما*
*🔷 باورتون میشه این عکس ۴۸ سال پیش تیم ملی ایران در جام جهانی آرژانتین هست؟*
*انگار مال ۴۸ سال آینده است!* | 145 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
