ru
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Открыть в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Больше
4 482
Подписчики
-324 часа
+397 дней
+12030 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+352
в 6 каналах
май '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
январь '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
октябрь '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
август '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
июль '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
июнь '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
май '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
март '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
февраль '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
январь '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
декабрь '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
октябрь '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
август '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
июль '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
июнь '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
май '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
апрель '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
январь '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+861
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
29 июня+5
28 июня+14
27 июня+19
26 июня+12
25 июня+2
24 июня+13
23 июня+18
22 июня+5
21 июня+11
20 июня+15
19 июня+29
18 июня+4
17 июня+15
16 июня+32
15 июня+5
14 июня+8
13 июня+18
12 июня+19
11 июня+5
10 июня+13
09 июня+22
08 июня+4
07 июня+4
06 июня+11
05 июня+26
04 июня+5
03 июня+9
02 июня+7
01 июня+2
Посты канала
2
مدیران بزرگوار لطفا 9 تا 22 NO post 🔰
48
3
شب به خیر عزیزم تو را می‌بوسم تو را به ازای تمامِ سال‌های بی تو، می‌بوسم!♥️💋 و شب بخیر
69
4
این قطعه بی‌کلام بسیار معروف شده و دلیل جالبی داره، گفته می‌شه این قطعه همزمان بر 12 فرکانس تنظیم شده و گوش کردن اون در زمانی که تنهایید باعث می‌شه مغز شما فکر کنه یک نفر که خیلی دوسش دارید شما رو بغل کرده و همون احساس رو ایجاد کنه.
137
5
ماه کامل ژوئن مشهور به "ماه توت‌فرنگی"، شامگاه امشب ۸ تیر با طلوعی کم‌ارتفاع و رنگی سرخ و صورتی در نزدیکی افق، یکی از زیباتری+2
ماه کامل ژوئن مشهور به "ماه توت‌فرنگی"، شامگاه امشب ۸ تیر با طلوعی کم‌ارتفاع و رنگی سرخ و صورتی در نزدیکی افق، یکی از زیباترین مناظر آسمان شب را رقم می‌زند، پدیده‌ای که تنها حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه در این رنگ دیده می‌شود. این پدیده هر ۱۸ سال به اوج خودش میرسد و ماه حالت خونی و درخشان‌تری پیدا می‌ کند و برخلاف ماه کامل که به سرعت در اوج آسمان قرار میگیرد نزدیک به افق باقی می‌ماند و مسیری کوتاه و مماس با افق را در آسمان جنوب طی می‌کند.
203
6
🍾⚡️ 🇹🇷#Foreign #Turkish ❣
152
7
sticker.webp
62
8
sticker.webp
1
9
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت378 چون اولین بار بود که به خونه م می اومدی، اما اتفاقاتی بدی که افتاد باعث شد فکر کنم وقتی که پیشت نیستم و می دونم تو ناراحتی غافلگیرت کنم. دیدی ! حتی وقتی که نیستم هم بلدم خوش حالت کنم. سارای قشنگم، مطمئن باش من اگه حتی سال ها هم تو زندون بمونم، هر ثانیه و دقیقه بهت فکر می کنم تو قشنگ ترین اتفاقی هستی که برای زندگیم افتاد". نامه رو باالا آوردم و بوسیدم. چه به موقع به داد حال بد من رسیده بود . من چطور می تونستم واسه نبودنش عزاداری نکنم  وقتی این قدر خوب بود، دیگه از خدا گله نداشتم،  سیاوش خود عدالت بود برای من! آروم دست بردم و کادو رو باز کردم. نم ی خواستم  حتی یه ذره هم به جعبه ی کادو آسیب برسونم.  گردنبند رو باالا گرفتم و نگاهش  کردم. به شکل زنجیری در هم تنیده بود که در  قسمت سینه، دو تا پروانه کج رو به رو ی هم بودند.  بوی سیاوش، مخلوطی از عطرش  و بوی توت فرنگی توی اتاق پی چید. نمی دونستم خاطرات هم بو دارند ! نمی دونستم  یادگاری ها هم بو دارند! از مریم و سامان ممنون بودم که من رو به حال  خودم گذاشته بودند. شال رو از سرم برداشتم. از  جام بلند شدم و جلوی آینه گردنبند  رو دور گردنم بستم. گردنبند که گردنم رو تو آ غوش گرفت، خیلی از  دلتنگی ها ی نبود سیاوش پر کشید. حاالا این دوری و جدایی از سیاوش مثل اول آزار  دهنده نبود. خم شدم و شالم رو از روی زمین برداشتم. جعبه ی گردنبند رو هم دستم گرفتم و از اتاق بیرون  رفتم. سامان و مریم کنار هم روی مبل نشسته بودند. منتظر به صورتم نگاه می کردند. نگاهشون از  صورتم به روی دستم چرخید. هر دو لبخندی کمرنگ زدند. سامان از جاش بلند شد و نگاهی به کل خونه  انداخت. حتما می خواست با مریم راحت حرف بزنم . منم جاش رو کنار مریم پر کردم و با کنار زدن شالم  گردنبند رو بهش نشون دادم.جیغ کوتاهی کشید و  گفت: -مبارکه، چه قدر قشنگه. چه دلی داشته تا االان نگفته  بری سراغش؟ نگاهم رو از صورتش به سامان امتداد دادم، به دور  و برش نگاه می کرد. با یه نفس عمیق به طرؾ ما  برگشت. نگرانی برای شهرام و بی گناه مجازات شدنش باعث شد بگم: -آقا سامان شما خودتون می دونید که شهرام از  هیچی خبر نداشت، نمیشه یه جوری با پدرتون  حرف بزنید برگرده سر کارش؟  سری تکون داد و متفکر گفت: -من دارم هر روز با بابا صحبت می کنم. تا یه ماه  پیش که اصلا نمیشد حرفش رو زد، ولی االان بهتر  شده. شا ید هم ین روزها  برگرده. همه چی توی شرکت به هم ریخته. شهرام  با ید بیاد جمع وجورش کنه. به خاطر درد دلش من هم شجاع شدم و پرسیدم: -مامانتون خوبه؟  دلم می خواست بگم مامان خوبه، اما من از موضع  واقعی سامان خبر نداشتم که خیلی راحت باهاش  صحبت کنم و بگم " مامان" اومد و روی مبل کناری من نشست: -مگه میشه خوب باشه؟ اصلا خوب نیست. چشم گرفتم و باز هم غم بافتم. برای یکی غیر خودم.  سیاوش براش فقط یه پسر نبود. مثل کوه پشتش بود.  سوال من مزخرف ترین سوال دنیا بود. چطور می تونست خوب باشه، وقتی  دلیل خوب بودن هاش نبود؟ سامان ادامه داد: -من و مریم رفتیم پیشش. یه چند وقته باهاشون  زندگی می کنیم. یاسمن آرومش می کنه. بابا هم با  یاسمن حالش بهتره. کمتر گیر میده. اونم یه شیر بی یال و کوپال شده. دستم رو باالا آوردم و گردنبند رو لمس کردم. این  حرف ها دوباره داشت بهم فشار می آورد. در خونه رو باز کردم. بو ی غذا می اومد. دلم هیچی نمی خواست. غذا رو وقتی می خوردم که گرسنگی اون قدر بهم فشار می آورد که به مرز بی حالی می رسیدم. مامان از آشپزخونه بیرون اومد. نگاهش سریع دستم  رو نشونه گرفت، اما سوالش چیز دیگه ای بود: -خب واسه چی گوشیت رو با خودت میبری، وقتی جواب نمید ی؟ همین که باهام حرف می زد، خودش کلی برام خوب  بود. جلو رفتم و بغلش کردم. صورتش رو بوسیدم. با  تموم بی محلی هاش باز کار بزرگی برام کرده بود،  وقتی که به سعید به دروغ در مورد اطلاع داشتن از محرمیت من و سیاوش گفته  بود. من رو از خودش جدا کرد و گفت: -عین خاله تی ، خوب بلدی با حرف هات آدم رو  آتیش بزنی. بعد هم با دو تا بوس و بغل حلش کنی. نگاهش پر از سوال بود، طاقت نیاورد و پرسید: -وکیلش باهات چیکار داشت؟  شالم رو از سرم برداشتم و گردنبند رو از یقه ی پالتوم بیرون کشیدم جلوتر اومد و نگاهی به گردنبند کرد: -این چیه، از کجا آوردی ش؟  من هم براش با لذت تموم تعریف کردم. نگفتم که  کلید خونه ی سیاوش دستمه، ولی گفتم که برام قبل  این جریانات خریده. بعد ناهار به اتاقم رفتم. گوشی رو از داخل کیفم  درآوردم. سه تماس بی پاسخ داشتم. شماره هم  ناشناس بود. گوشیم بیشتر موقع ها رو حالت سکوت بود. سیاوش نبود و من هم به گوشی نیازی نداشتم. 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
63
10
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت377 چرا تا بابا میره تو اتاقش تو هم دنبالش می ری؟ به طرف در رفتم. کیف و پالتوم رو از کنار جا کفشی برداشتم مامان پشتم بود. دستمال رو از توی دستش گرفتم و گفتم: -من فقط سیاوش رو دوست داشتم. اونم من رو  دوست داشت. اینا اگه اشتباهه، بذار باشه. من این  اشتباه رو دوست دارم. من مریضم مامان. نبودما، مریض شدم. آدم مریض هم یا با  بیماریش کنار میآد و خودش رو از پا می ندازه، یا  دنبال درمون دردش میره. چشمام رو بستم و سرم رو تکون دادم: -سیاوش درمون درد منه. همه چیز منه. در رو بستم و نگاه آخرش رو قاب گرفتم و تو  آسانسور برا ی چشم هام تعریف کردم. من حق داشتم  این قدر تلخ بگم و دلش رو سیاه کنم؟ مادری هست که دخترش بهش بگه: " من  حسرت عاشقانه هات رو با بابام می خورم"؟ پشت در اتاق وکیل سیاوش منتظر نشسته بودم.  یاسمن دوماهه رو تو آغوشم داشتم. یاسمنی که  سیاوش می گفت شبیه سامان نیست و  بعد به شوخی خدا رو شکر می کرد، اما یاسمن کاملا شبیه سامان بود. یا از نظر من این طور بود. مریم و سامان کنار من نشسته بودند و آروم آروم پچ  پچ می کردند. من هم نگاهم رو از روی یاسمن به  در اتاق وکیل تقسیم کرده  بودم. ضربان قلبم کلافه م کرده بود. کنجکاوی  دونستن پیغام سیاوش از دیشب با قلبم بازیش گرفته  بود. در اتاق باز شد و خانمی جوون از اتاق وکیل سیاوش بیرون اومد. خود وکیل مرد جا افتاده ای بود  که با دیدن ما دم در اتاق ایستاد. بعد از خوش و بش با سامان ما رو به داخل دعوت  کرد. من زود از جام بلند شدم و یاسمن رو به مریم دادم  به اتاق بزرگش گذاشتیم. میز و مبل چرم قهوه ای  شیکی رو به روی در بود. ما روی مبل ها یی که دور میزش بود نشستیم.  خودش هم خیلی خودمونی اومد و کنار ما نشست. حرفها ی اولیه ش همون حرفها ی همیشگی بود.  کسی نمی تونه فعلا به ملاقات سیاوش بره. اون  درگیری روز آخر کار رو  خراب کرده. حرف ها یی که شنیدنش در این ثانیه ها اصلا برام  مهم نبود. نگاهی به من کرد و گفت: -همسرتون خیلی نگران شما بودن. از من خواستند  حالتون رو بپرسم و سلامش رو بهتون برسونم. کلمه به کلمه ی حرف هاش رو در نیومده روی هوا  می گرفتم، ولی دنبال حرف ها ی دیگه ای بودم مثال سیاوش بگه: سارا خیلی دوست دارم ... دوری  تو تنها درد منه ... بیشتر از همیشه بهت فکر می  کنم. حواسم به بقیه ی حرف های تکراری وکیل نبود. فقط  خیره به صورتش بودم. اما امواج فکرم سمت دیگه ای بود. خب سیاوش که  نمی تونست به این مرد که جا ی پدرش بود از این  حرفها بزنه . چند دقیقه ای بود که با سامان حرفها یی درباره ی پرونده و مشکالتششون می زدند. وقتی حرفهاش تموم شد، به سمت من برگشت و  گفت: -سیاوش از من خواستند بهتون بگم برید خونه ش،  تو کشوی میز اتاق خواب یه چیزی هست، که برای  شماست. نفس تنگ شده م رو با یه آه عمیق بیرون دادم. چرا  زودتر نمی گفت؟ این مرد با خونسردیش می خواست از سیاوش دفاع کنه؟  لبخندی که می رفت تا رو ی لبم طرح ی ه خنده ی شاد  رو بگیره، با دیدن موها ی جو گندمی وکیل، پس  زدم. سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم، در حالی که بی قرار و بی تاب رفتن به  خونه ی دوست داشتنی سیاوش بودم. نشستن و زل  زدن به وکیل دیگه برام هیچ جذابیتی نداشت. مریم با لبخند ی کم رنگ نگاهم می کرد. به طرف سامان برگشت و گفت: -یاسمن گرسنه ست، میشه بریم. برای بی قراری هام راه حل تراشیده بود. سامان از جاش بلند شد. با وکیل سیاوش دست داد و  گفت:-پس خبر از شما . و من هم نمی دونستم از کدوم خبر حرف می زنند.  حرف ها ی آخرشون رو اصلا متوجه نشده بودم. از در برج شیک که بیرون اومدیم سامان به شوخی  رو به من غرغر کرد: -سیاوش یا دائم داره به ما سفارشتون رو می کنه، یا  براتون پیغام داره. فکر کنم دفعه ی دیگه بگه شما  رو جاساز کنی م بفرستیم براش  زندان. خودش و مریم لبخند زدن، اما من اسیر تار عنکبوت  کلمه ی زندان بودم. در خونه رو باز کردم. مریم و سامان پشت سرم  بودند. بدون تعارؾ کردنشون پا به خونه گذاشتم. خاطرات  اون شب یک به یک جلوی چشمم به رقص در اومد.  با ناز پیچ وتاب می خورد و دلبری می کرد. بی توجه به خاطره باز ی هام با قدم  ها یی تند به اتاق خواب رفتم و در رو بستم. دلم نمی خواست جز خودم کسی دیگه ای در اون  کشو رو باز کنه و ببینه. کشو رو باز کردم. جعبه ی کادویی با مخمل قرمز و  پاپیون بنفش داخل کشو بود. کاغذی هم لوله شده  داخل پاپیون بود. جعبه رو بیرون کشیدم. کا غذ رو باز کردم و با دیدن خط  سیاوش جیغم رو از درون خفه کردم. "این گردنبند رو می خواستم همین امشب بهت بدم. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
43
11
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت376 پالتوی مشکیم رو تو دستم گرفتم و بیرون رفتم.  سامان و مریم سر کوچه منتظرم بودند. منتظر بودم  مامان که پشت به اتاقم نشسته بود برگرده و مثل همیشه بگه: " چه عجب زود بلند  شدی! " اما اصلا عکس العملی نشون نداد. پالتو و کیفم رو کنار جا کفشی گذاشتم و به طرفش  رفتم. مقابلش ایستادم و با صدایی آروم و شرمنده گفتم: -مامان من دارم می رم بیرون، با مریم و سامان می خوایم بریم پیش وکیل سیاوش. باهام کار داره. آرنجش رو روی دسته ی مبل گذاشته و سرش رو  هم بهش تکیه داده بود. سرش رو با آرامش از رو ی دستش برداشت: -االان داری از من اجازه می گیری؟ تو دیگه نیازی نداری از من اجازه بگیری. تو خودت شوهر داری، برو از شوهرت اجازه بگیر. همه ی دنیا این حرف رو می زدند، نمی تونست من  رو تکون بده؛ اما وقتی مامان می گفت، نمی تونستم  بی خیال باشم. کنار پاش نشستم و دستش رو گرفتم: -مامان تو رو خدا تو اینجوری بهم طعنه نزن. من  دارم تو اون اتاق خفه میشم. با من این کار رو  نکن. دستش رو از دستم بیرون کشید، حالت صورتش پر  بود از سرزنش و ملامت: -همه ی ما رو خونه نشین کردی سارا، تلفن که  زنگ می خوره، من قلبم درد می گیره. تپش قلب  گرفتم سارا، اون وقت میخوای  هیچی نگم؟ بعد هم سرش رو پا یین آورد و با گریه گفت: -چرا این کار رو کردی سارا؟  جلوتر رفتم و به زور دستش رو گرفتم، کارم فقط با  نگاه کردن به چشم هاش راه نمی افتاد. با ید از  حواس دیگه م هم استفاده می کردم: -مامان من که همه چی رو بهت گفته بودم. تو که  می دونستی من سیاوش رو دوست دارم، فقط صیؽه  رو نگفتم. وقتی از زمین و زمون برام میباره، تقصیر من نیست. گفتم این یه سال رو صیغه ش میشم تا تموم شه. مامان من بختم  سیاهه، و گر نه اگه بهادر ی مزاحمم نمی شد، االان من هم داشتم زندگیم رو می  کردم. نمی دونم از کدوم حرفم عصبانی شد که یه دفعه کل  صورتش قرمز شد:-مشکل تو فقط صیغه شدنت نیست، بی فکریته. تو یه لحظه فکر نکردی چطور میخوای تو اون خانواده  زندگی کنی. اون ها نه یه  سال، ده سال هم می گذشت نمی ذاشتن تو  عروسشون بشی. سیاوش گفت من راضیشون می کنم تو هم گو ش کردی. شهرام رو از کار  بیکار کرده. من از باباش می ترسم، تو چطوری می  خواستی باهاشون کنار بیا ی. تو و سیاوش خامم  کردین. اومد اینجا یه کلمه نگفت  که برادر من با یه زن مطلقه ازدواج کرده. دوست  دارم دوست دارم راه انداخت. منم خر کرد که تا یه  سال دیگه همه چی حله. می تونست بدترین صفت ها ی دنیا رو بهم نسبت بده.  می تونست بهم فحش بده. تهمت بزنه، اما سیاوش  نه.اسمش که می اومد، دوست داشتم همه از دریچه ای  بهش نگاه کنند که من نگاه می کنم. بلند شدم و رو به  روش ایستادم : -مامان تو هی چی از سیاوش نمی دونی. اون نه کسی رو خر کرد، نه دروغ گوئه. اگه این جریانات پیش  نمی اومد، داشت کارمون رو ردیؾ می کرد. می خواست بره با مامانش صحبت  کنه زودتر عقد کنیم. -سارا تو آبرومون رو بردی، تو و سیاوش عین دوتا  بچه رفتار کردین. هر دوتون فقط به خودتون فکر  کردین. کاری کردین که یه چشممون خونه یه چشممون اشک. دیرم شده بود. با ید می رفتم، اما یه چیز مونده بود  که با ید به مامان می گفتم: -مامان من پنج سال تموم به آبروتون فکر کردم. پنج  سال به همه فکر کردم، الا خودم. یه دختر نوزده ساله رو فرستادین تو خونه ای که هر ساعت و هر دقیقه ش کافی بود بزنه زیر همه چی و آبروریزی کنه؛ خیلی ها هم بودن که  بهش برای بی آبرویی حق بدن، اما نکردم مامان؛ سرم رو پا یین انداختم و زندگی کردم.  مامان من که نمی تونستم مو به مو اتفاقات خونه و  اتاق خوابم رو بیام برات  تعریف کنم، اما بذار برات یه کمش رو بگم. تا حاالا شده بری پیش بابا، تو تختتون. بغلش کنی،  بعد هلت بده یه طرف دیگه؟ بگه حوصله ندارم؟ تو  هم یه گوشه ی تختت جمع  بشی. بعد دوباره هی شبا ی دیگه امتحان کنی و بگی اون دفعه حوصله نداشت، ایندفعه فرق می کنه، ولی  هی برات تکرار بشه؟ تا حاالا شده که توی خودت دنبال عیب و ایراد بگردی بگی چمه که شوهرم رغبت نمی کنه بهم محبت کنه؟  تا حاالا شده همه ی اعتماد به نفست رو یه جا از دست بدی، بس که توی خودت  دنبال عیب گشتی؟ از جاش بلند شد دستمال کاغذی رو به طرفم گرفت.  توجهی به چشماش که گر یه کردن رو از چشم ها ی من تقلید میکردن، نکردم و ادامه دادم: -مامان من پنج سال اینطوری زندگی کردم. خودت  قضاوت کن، این اسمش زندگی بود؟ اگه این اسمش  زندگیه، پس زندگی شماها چیه؟ چرا بابا تا میآد قربون صدقه ت میره؟ چرا  من هیچ وقت ندیدم تو از اتاق خوابت با گریه بیا ی بیرون؟ چرا ندیدم یه شب تا صبح زل بزنی به تلویزیون و فکر کنی؟ ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
51
12
اندکی نوازش چشم+7
اندکی نوازش چشم
184
13
اگر زن زیبا جواهر باشد، زن فرهیخته گنج است.
69
14
🪷🌱 عصر، در ژرفای فنجانِ تلخِ قهوه آهسته رسوب می‌کند؛ چون اندوهی که سال‌هاست نامِ فراموشی را بر خود گذاشته است. بابونه، بر ل
🪷🌱 عصر، در ژرفای فنجانِ تلخِ قهوه آهسته رسوب می‌کند؛ چون اندوهی که سال‌هاست نامِ فراموشی را بر خود گذاشته است. بابونه، بر لبه‌ی ترک‌خورده‌ی فنجان، عطرِ صبوری را به جانِ سکوت می‌بخشد؛ گویی برای دل‌هایی دم کشیده که انتظار را نه زیسته، که به ارث برده‌اند. پنجره‌ی نیمه‌باز، باد را همراهِ غبارِ چند خاطره‌ی دور به میهمانیِ میز می‌آورد؛ و پرده، آرام، مرثیه‌ی رفتن را در هوای غروب می‌رقصاند. کافه‌ی خاطره، هنوز در همان گوشه‌ی فراموش‌نشدنیِ جهان ایستاده است؛ جایی که سکوت، فصیح‌تر از هر سلام و صادق‌تر از هر وداع حرف می‌زند. و من، آخرین جرعه‌ی قهوه را چون واپسین اعترافِ یک دلتنگی سر می‌کشم؛ به این امیدِ محال که تلخیِ نبودنت، در ته‌نشینِ فنجان بماند، نه در ژرفای جانم. #مینـــــو_پنــــاهپـــور. ۴۰۵.۴.۸
144
15
.. علاج خستگی‌هایم کنارت چای درمانیست #علی_صفریعصرتون قشنگ+1
.. علاج خستگی‌هایم کنارت چای درمانیست #علی_صفریعصرتون قشنگ
87
16
وقتی یه آدم عاقل و پخته می‌شه، اولین چیزی که کنار می‌ذاره خودنماییه.
251
17
بمانید در ناملایمات، در سختی‌ها، در بحرانها. اما هیچ‌وقت در بی‌احترامی‌ها‌ نمانید
253
18
اووووف از اون با حال قشنگاست😍 پیشنهادی با صدای بلند😍❤️😁
115
19
قشنگه😍😍
579
20
🎉 برگی از تقویم فرهنگ و هنر | ۸ تیر 🎂 زادروز 🌱 🔹 #محمد_احصایی (۸ تیر ۱۳۱۸، قزوین) خوشنویس، گرافیست، نقاش و استاد دانشگاه. او از پایه‌گذاران سبک نقاشی‌خط در دوره معاصر ایران است که شهرتی جهانی دارد و بیش از نیم قرن در این عرصه فعالیت دارد. 🔹 #لیلی_تقی_پور (۸ تیر ۱۲۹۹، مشهد – ۴ آذر ۱۳۸۰، تهران) نقاش و تصویرگر. نخستین زن فارغ‌التحصیل دانشکده هنرهای زیبا (۱۳۲۰) و اولین تصویرگر زن کتاب کودک در ایران. 🔹 #ارفع_اطرایی (۸ تیر ۱۳۲۰، تهران) نویسنده و پژوهشگر موسیقی ملی ایران، نخستین بانوی مدرس و نوازنده سنتور در ایران. 🔹 #منوچهر_آذری (۸ تیر ۱۳۲۲، تهران) بازیگر، دوبلور و گوینده رادیو. با برنامه پرطرفدار «صبح جمعه با شما» به شهرت رسید. 🔹 #آلبرت_کوچویی (۸ تیر ۱۳۲۲، همدان) نویسنده، مترجم و مجری باسابقه رادیو. 🔹 #ساسان_مویدی (۸ تیر ۱۳۳۸، تهران) عکاس. با مجموعه «حکایت عاشقی» در سال ۲۰۲۰، نخستین ایرانی برنده جایزه صلح جهانی آلفرد فرید در وین اتریش شد. 🔹 #علیرضا_بختیان (۸ تیر ۱۳۵۰، تهران) عکاس، فیلم‌بردار، مستندساز و تهیه‌کننده. 🔹 #حسین_شکربیگی (۸ تیر ۱۳۵۴، ایلام) شاعر و نویسنده. مجموعه شعر «نیمی از صورتت را عاشقم» از آثار اوست. 🔹 #بامداد_فلاحتی (۸ تیر ۱۳۶۲، یزد) خواننده. 🕯 سالروز درگذشت 🥀 🔻 #محمد_حقوقی (۱۳ اردیبهشت ۱۳۱۶ – ۸ تیر ۱۳۸۸، اصفهان) نویسنده، شاعر و منتقد ادبی. از اعضای گروه ادبی «جنگ اصفهان» و از چهره‌های مهم نقد شعر نو در ایران. آثارش به نقد و معرفی شاعرانی چون #نیما_یوشیج، #سهراب_سپهری، #احمد_شاملو، #مهدی_اخوان_ثالث و #فروغ_فرخزاد اختصاص دارد. 🔻 #منصوره_حسینی_تبریزی (۱۰ شهریور ۱۳۰۵ – ۲۶ خرداد تا ۸ تیر ۱۳۹۱، تهران) نقاش نوگرا، پیکرساز و نقاد هنری. 🔻 #مصطفی_قلی_بیات (مصطفی‌قلی‌خان صمصام‌الملک بیات) (۱۲۶۷، اراک – ۸ تیر ۱۳۱۶، آلمان) از پیشگامان کشاورزی نوین ایران. مؤسس دانشکده کشاورزی کرج، باغ نمونه کرج، مرکز تحقیقات واکسن‌سازی رازی و نخستین دبیرستان پسرانه اراک. در دوران خدمت او نهادهایی برای دفع آفات، جنگلبانی و ایستگاه‌های کشاورزی تأسیس شد. 🔻 #ناظم_الاطبا (میرزا علی‌اکبرخان نفیسی) (۱۵ فروردین ۱۲۲۶، کرمان – ۸ تیر ۱۳۰۳، تهران) پزشک، ادیب و دانشمند. نویسنده آثار متعدد در پزشکی و ادبیات. مهم‌ترین اثر او، فرهنگ ناظم‌الاطبا، یکی از معتبرترین فرهنگ‌های لغت فارسی است.
456