ru
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Открыть в Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Больше
4 479
Подписчики
-324 часа
+397 дней
+12030 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+355
в 6 каналах
май '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+433
в 81 каналах
Get PRO
январь '26
+84
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '25
+377
в 103 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+404
в 3 каналах
Get PRO
октябрь '25
+435
в 83 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+251
в 71 каналах
Get PRO
август '25
+360
в 275 каналах
Get PRO
июль '25
+292
в 255 каналах
Get PRO
июнь '25
+176
в 162 каналах
Get PRO
май '25
+471
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+524
в 4 каналах
Get PRO
март '25
+500
в 154 каналах
Get PRO
февраль '25
+463
в 208 каналах
Get PRO
январь '25
+741
в 202 каналах
Get PRO
декабрь '24
+822
в 197 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+777
в 42 каналах
Get PRO
октябрь '24
+629
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+380
в 60 каналах
Get PRO
август '24
+309
в 19 каналах
Get PRO
июль '24
+84
в 6 каналах
Get PRO
июнь '24
+61
в 2 каналах
Get PRO
май '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
апрель '24
+51
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+57
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+49
в 1 каналах
Get PRO
январь '24
+30
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '23
+24
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+59
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+36
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+55
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+29
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+1 092
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+40
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+50
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+67
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+68
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+117
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+116
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+142
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+128
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+158
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+110
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+136
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+165
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+144
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+861
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
30 июня+3
29 июня+5
28 июня+14
27 июня+19
26 июня+12
25 июня+2
24 июня+13
23 июня+18
22 июня+5
21 июня+11
20 июня+15
19 июня+29
18 июня+4
17 июня+15
16 июня+32
15 июня+5
14 июня+8
13 июня+18
12 июня+19
11 июня+5
10 июня+13
09 июня+22
08 июня+4
07 июня+4
06 июня+11
05 июня+26
04 июня+5
03 июня+9
02 июня+7
01 июня+2
Посты канала
شب خوش تا فردایی بهتر بدرود♥️💋

2
Нет текста...
11
3
شب، درمانگر عجیبی ست؛ حرف نمی‌زند، گوش نمی‌دهد، فقط تو را با خودت تنها می‌گذارد. وشب بخیر… - تارا براک
11
4
Нет текста...
27
5
Нет текста...
16
6
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت381 کیفم رو جلوی در رها کردم. از جام بلند شدم و رو به مامان گفتم : -دیدنش حالم رو بد کرد. نمی دونستم اینقدر ازش متنفرم مامان، نمی دونستم. روی مبل نشستم. حامد همون روزها ی تلخ بود که تلخیش هنوز زیر زبونم بود. دیدنش درد بود. اون هم وقتی سیاوش نبود. یکی بود و یکی نبود قصه ی من، جاشون عوض شده بود. اونی که هیچ وقت نبود، می خواست باشه. من ولی فقط تمنا ی بودن سیاوش رو داشتم. هنوز یه ساعت هم نگذشته بود که تصمیم گرفته  بودم که کمی قوی باشم. این روزها رو با صبر  تحمل کنم. آروم تر باشم نه به خاطر  خودم، به خاطر بقیه؛  اما حضور نا به هنگام حامد تموم معادلاتم رو به  ریخت. صبح با صدا ی صحبت مامان و سمانه بلند شدم.  سمانه اومده بود و من با ید فاتحه ی آرامشم رو می  خوندم. تصمیم گرفتم هر چی گفت سکوت کنم. بحث نکنم.  فقط دوتا گوش باشم. پتو رو از رو ی خودم کنار زدم. اولین کاری که کردم شونه رو برداشتم و موهام رو  شونه کردم. کشو رو باز کردم. تاپ صورتی تو تنم  رو با بلیزی آبی آستین کوتاهی عوض کردم سمانه همیشه و در هر حالتی منظم بود و به سر  وضعش می رسید. از نظرش گناه بزرگی بود که  زنی نامرتب و شلخته باشه، گر چه  من این اخلاقش رو هم در راستا ی زندگی کردن  برای مردم می دیدم، اما االان می خواستم این بهونه  رو ازش بگیرم. می دونستم سر جریان صیغه ی یواشکی من حتی احترام مامان رو هم نادیده گرفته و تلفنی حرف ها ی  تندی بهش زده بود، اما به من حرفی نزد. احساس می کردم مامان و بابا در این مورد بهش سفارش کردند. من منتظر روزی بودم  که تموم حرف هاش رو بزنه. آروم نمی گرفت تا همه ی حرفها ی توی دلش رو  نمی گفت. دیر و زود داشت، ولی محال بود چیزی نگه. من امروز می خواستم جلوش بشینم و به همه ی کنا یه هاش گوش بدم. برام حکم مرگ یه بار شیون  یه بار رو داشت. وقتی از قیافه م مطمئن شدم در رو باز کردم و  بیرون رفتم. سرش پا یین بود و با گوشی ش مشغول بود. مامان هم  تو آشپزخونه چا ی می ریخت. سرش رو بلند کرد. بهش آروم سلام گفتم که آروم تر  جوابم رو داد. در یه حالت جنگ سرد با من به سر می برد. داد و  فریاد نمی زد. ولی سرش پر از فریاد ها یی بود که  دوست داشت خالی کنه. نیم  نگاهی به سر تا پام کرد. من هم خوشحال از اینکه  چه قدر خوب می شناسمش به سمت دستشویی رفتم. مامان چا یی روی میز مقابل مبل گذاشته بود. سمانه  با مامان هم سرسنگین رفتار می کرد. نیم نگاهی بهشون کردم. حوله ی تو دستم رو کنار  جا کفشی گذاشتم. دلم می خواست سمانه هم یکی بود مثل لیلا؛ وقتی  بهش می گفتم " سیاوش رو دوست دارم " از همین  جمله تموم معماها ی رفتار ی من براش حل بشه. دیگه بازخواستم نکنه. درکم کنه.  دوست داشتن که اتفاق کوچیکی نیست. دلم می خواست وقتی می پرسه: " چرا  این کار رو کردی" من بگم: " چون دوستش داشتم.  " اون هم قانع بشه. اما نمی شد. سمانه هیچ وقت شرایطی مثل من  نداشت که بفهمه من چی میگم! کنار مامان نشستم. وقتی بین سه نفری که نسبتی اینقدر نزدیک دارند، سکوت تا این حد پر رنگ  باشه، جا یی از کار می لنگه. جا یی  از کار ما می لنگید و اون همدل نبودن سمانه با ما  بود. مامان زودتر از همه چا ییش رو برداشت. سمانه ولی نگاهش من رو هدف گرفت: -دیشب حامد اومده بود خونه مون. مامان با تعجب پرسید: -خونه؟ یعنی اومد باالا؟ سمانه سر تکون داد: -آره مامان، اومد یه ساعتی نشست و رفت. به خاطر  حامد اینجام؛ چون تصمیم داشتم حاالا حاالا ها پام رو  اینجا نذارم. اومده بود ما رو واسطه کنه که با سارا برگردن سر خونه زندگی شون. حرفها ی بدی هم نمی زد. من با خودم قرار گذاشته بودم اگه طعنه زد، اگه  ملامت کرد. بذارم بگه تا سبک شه، ولی حامد نه،  در این مورد با خودم قرار ی نداشتم بلند شدم و جلوش ایستادم: -اولا خیلی بیجا کردی راهش دادی تو خونه ت، بعد  هم من زن یکی دیگه م. نمی فهمی زن یکی دیگه یعنی چی؟  شمرده شمرده می گفتم و داد می زدم. مامان چا یی  تو دستش رو روی زمین گذاشته بود و نگاهم می کرد. چیزی که اذیتم می کرد این بود که هیچ کس نسبت  بین من و سیاوش رو جدی نمی گرفت و هرکس تا  از راه می رسید می خواست اون رو زیر سوال ببره. سمانه که حاالا با صدای بلندم بهونه ی گفتن خیلی  حرفها رو به دست آورده بود، آروم و راحت  جواب داد: -من شوهری نمی بینم. تو اگه سر هوا و هوست یه مدت با آبرو ی یه خانواده بازی کردی، دلیل نمی شه همه ی ما این مسخره بازی  تو رو قبول کنیم. تو فکر کردی این پسره از زندون  بیاد بیرون میآد تو رو میبره عقد می کنه؟  خودش هم بخواد خانواده ش نمی  ذارن. کمی مکث کرد. بعد با لحنی آروم تر و دلجویانه تر  ادامه داد: -حامد میگه: "تو رو همین طوری هم قبول داره 💔 ادامه دارد ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
15
7
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت380 سومین عیدی بود که می اومد، اما من حال و هوام تو زمستون می موند. همون قدر سرد، همون قدر یخ زده، همون قدر با روزها ی کوتاه و شب ها ی بلند. یلدای غم هام تموم نمی شد! پارسال درست تو همین روزها یه زن مطلقه ی افسرده بودم، سال قبل در آستانه جدایی و کشمکش با حامد. امسال اما بدتر از هر سال بود. به زور مامان از خونه بیرون اومده بودم. هیچ جا یی قد چهار دیواری اتاقم آرامش نداشتم به ظاهر برا ی خرید رفته بودم، اما هیچی به چشمم  نمی اومد. فقط هیجان مردم رو تماشا می کردم.  خودم از حس زندگی خالی بودم. هوا خیلی سرد بود. دوتا دستم رو داخل پالتوم کرده  بودم و مسیر طولانی رو با پا ی پیاده تا خونه در  حرکت بودم. به سکوت و زل زدن به بقیه اعتیاد پیدا کرده بودم. حرف زدن از یادم رفته بود. با سری پا یین آروم آروم قدم برمی داشتم. کلید رو از جیبم در آوردم و تا خواستم در رو باز  کنم با صدای " سلام " گفتن کسی به عقب برگشتم. سریع به در چسبیدم، دستم رو روی دستگیره ش  فشار دادم. حضورش اینجا، تو این زمان، بدترین اتفاق ممکن  بود. -خوبی سارا؟ جون توی تنم نبود، اگه درب خونه تکیه گاهم نبود،  حتما روی زمین می افتادم. حامد بی احساس بود، اما هیچ وقت برام مرد  ترسناکی نبود. اما االان این بی حس شدن و ضعفم برای چی بود؟ با همون نگاه عمیقش بهم نگاه کرد. یه روزی گول  همین نگاه عمیق و با صلابتش رو خورده بودم. یه  روزی همین قد و هیکل شد معیار من و خانواده م، اما حامد فقط در ظاهر سیب  زیبا یی بود! به سکوت اعتیاد پیدا کرده بودم، اما نه ا ینقدر شدید  که الان بشم. بهش زل زدم و هنوز باور نداشتم اینی که جلوم  ایستاده و انگار یه موجود عجیب و غریب دیده خود  حامده! جلوتر اومد وگفت:-حالت خوب نیست؟ تکیه م رو از در گرفتم و با کف دستم ازش خواستم  جلوتر نیاد. صدام بیش از حد معمول بلند بود. ادامه دادم: -اینجا چیکار می کنی؟ چی می خوا ی؟ گوشه ی لبش رو به دندون گرفت. من اون آدمی که  باهاش زندگی می کردم نبودم. صدام براش باالا نمی  رفت. شا ید ابروها ی باالا رفته ش، به خاطر همین حرکات عجیبم بود. من دیگه شبیه هیچکی نبودم. -بلندتر گفتم: -از اینجا برو .به عقب برگشتم و کلید رو به سمت قفل بردم. کلید  از دستم روی زمین افتاد، لرزش دستم حتی قدرت  در دست گرفتن کلید رو نداشت. جلوتر اومد تا کلید رو برداره و بهم بده . من سریع کلید رو از روی زمین برداشتم و دستم رو  به سمت کیفم بردم. می خواستم با کیفم به عقب هلش  بدم. خودش رو کنار کشید: -می خواستم باهات صحبت کنم. -من باهات حرفی ندارم. بدون توجه به بلندی صدام و تنفری که سعی کرده  بودم، همه رو تو صدام بریزم، اومد جلوتر و دستش  رو روی در گذاشت: -ببین سارا من اومدم بگم که دوباره برای یه شروع  فکر کنیم پوزخند زدم. ازش فاصله گرفتم. این فاصله خیانت به سیاوش بود. بهش نگاه کردم. دلم می خواست عکس العمل تک  تک حرکات اعضا ی صورتش رو بعد گفتن حرفم  ببینم: -من شوهر دارم؛ اگه هم نداشتم باز فرقی نمی کرد.  اگه قرار بود برگردم، مطمئن باش هرگز نمی رفتم. هیچی تو صورتش تغیییر نکرد. دو طرف یقه ی پالتوی کوتاه خردلی ش رو به هم  نزدیک کرد: -یه چیزها یی شنیدم. عقد که نکردین. می تونی صیغه  رو فسخ کنی و با من بیا ی استرالیا . اوضاع که آروم  شد، برمی گردیم همین جا  زندگی می کنیم. یکی دیگه قتل کرده، به تو ربطی نداره. یکی دیگه" تو ذهنم تکرار شد و پژواکش باعث شد  جلوتر برم و کیفم رو به سمتش حواله کنم، خودش  رو عقب کشید، اما من دست برنداشتم و جلوتر رفتم: -دوست داشتن می دونی چیه؟ من دوسش دارم. برو پی کارت، اوضاع ناآروم من سگش می ارزه به  روزها یی که با تو بودم. سیاوش کسی رو نکشته،  ولی می دونی چیه، همین فردا میرم میگم من کشتمش. بلندتر داد زدم : -خیالت راحت شد. برو. بر و بر نگاهم می کرد. کلید رو داخل قفل کردم و به هر جون کندنی بود در  رو باز کردم. اگه یه دقیقه دیگه می موندم حتما دستم  رو جلو می بردم و دور  گردنش حلقه می کردم و فشار می دادم فقط کافی بود یه کلمه دیگه از " شروع" می گفت. مامان با دیدنم جلو اومد و گفت: -خوبه نمی خواستی بری بیرون، چه قدر طولش  دادی؟ جلوی در نشستم و زار زدم: -مامان حامد رو دم در دیدم. اخم هاش توط هم رفت و جلو اومد. با تعجب پرسید: -حامد؟ سرم رو پا یین آوردم و تا یید کردم. -حامد اینجا چیکار می کرد؟ چی می گفت؟  -غلط ها ی اضافه. نمی دونی مامان با همون قیافه ی  حق به جانبش برگشته به من میگه: " بیا بریم استرالیا، اوضاع آروم شد بر می گردیم". -مامان عصبی غرید:-ؼلط کرد. می گفتی می اومدم پا یین چند تا لیچار  بارش می کردم. تو هم بلند شو، ماتم گرفتن نداره  که. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
10
8
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت379 شماره ی ناشناس دوباره تماس گرفت، آی کون تماس رو لمس کردم: -الو... -سلام ... خوبید سارا خانم؟ صدای مردی که حالم رو می پرسید اصلا برام آشنا  نبود. در شرا یطی هم نبودم که فکر کنم تا ببینم این صدا کی می تونه باشه. -ممنون؛ شما؟ -من مهرانم. جا خوردم. گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم.  حضور نحس بهادری باعث شده بود نسبت به خیلی  از مردها بدبین بشم. باورم شده  بود که زنی اگه مورد توجه مرد هرزه ای قرار  بگیره، لابد خودش هم مشکلی داره. مهران منتظر نموند تا من بیشتر از این سکوت کنم،  دوباره تکرار کرد: -حالتون خوبه؟ من دوست نداشتم هیچ مرد ی حالم رو بپرسه. با صدایی آروم جواب دادم -ممنون. -سارا خانم من می خواستم یه موضوعی رو بهتون  بگم. -چه موضوعی؟ -مربوط به سیاوشه. با شنیدن اسم سیاوس سریع پرسیدم: -سیاوش؟ چه موضوعی. -میشه بیا ید نما یشگاه؟  با بی قراری گفتم: -می شه االان بگید، من نمیتونم بیام نما یشگاه. -راستش سارا خانم دوماه پیش که بهادر ی عکس ها  رو واسه سامان فرستاده بود، سیاوش ازم خواست  چند روز دنبالش برم. منم یکی دو روز دنبالش رفتم. تا اینکه فهمیدم با یه خانم که  شوهر داره، رفت و آمد داره. به سیاوش هم گفتم رفت و آمد رو حلاجی کردم و با تعجب پرسیدم: -پس اون آتویی که ازش صحبت می کرد همین بود؟  -بله، سیاوش با خود بهادر ی هم حرف زده بود. -پس میشه شما برید باسامان و وکیل سیاوش حرف  بزنید. -سارا خانم من با اردالان صحبت کردم، اون میگه فعلا به کسی حرف نزنیم. فکر کنم خود سامان هم  خبر داشت. -چرا نبا ید به کسی بگیم؟ -ببینید خود سیاوش تا االان از این موضوع چیزی به  بازپرس پرونده ش نگفته؛ از اون ور هم مظنون  دیگه ای به جز سیاوش نیست. ما فکر می کن یم که اگه از تعقیب بهادری حرفی  بزنیم، بدتر بیان فکر کنن سیاوش حتما از قبل تو  فکر کشتنش بوده. یه جورایی فکر  می کنیم گفتن این مسئله بدتر کار رو خراب کنه.با در موندگی و صدایی که بلند و آروم بودنش دست  خودم نبود گفتم: -نمیشه که سر سری از این موضوع مهم گذشت. -منم همین فکر رو می کنم سارا خانم. احتمالا  سیاوش چیز ی نگفته چون فکر می کنه پا ی من وسط  کشیده می شه. مامان با شنیدن صدام از خواب بلند شده بود. توی  چهارچوب در ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می کرد. -خب می تونست بدون اینکه پا ی شما رو وسط  بکشه این کار رو کنه. میتونه بگه که خودش  تعقیبش کرده. -سارا خانم من خودمم گیجم، ولی خب بهتون گفتم که  اگه همچین چیزی بگه ممکنه به ضررش باشه. -چرا به ضررش باشه؟ میرن تحقیق می کنند.-من خودم به اون خونه ای که بهادری اونجا می  رفت، رفتم. همسا یه هاشون می گفتن از اینجا رفتند. امیدوار پرسیدم: -بعد کشته شدن بهادری از اون جا رفتند؟ -نه؛ اون طور که من پرسیدم سه روز قبلش از اون  خونه رفتند. می ترسم سارا خانم گفتن این جریان  کار رو بدتر کنه و گر نه من ترسی ندارم که پا ی من وسط کشیده بشه. نگاهی به مامان کردم، دیدن من به این حالت گیج و  منگ براش خوشا یند نبود. -شما با سامان یا وکیلش صحبت کنید ببینید اونا چی  میگن؟ -باشه حتما. امیدوارم گفتنش مشکل سیاوش رو حل  کنه.گوشی رو رو ی تخت پرت کردم، کور سوها یی که  بهشون امید می بستم خیلی زود جاشون رو با  تاریکی محض عوض می کردند. مامان جلوتر اومد: -چی شده؟ کی بود؟ سرم رو باالا آوردم و فقط بهش زل زدم. -دوست سیاوش بود مامان. مثل اینکه بهادری رو  دیده بودن با یه خانم شوهر داری رابطه داشته. مامان طوری تعجب کرد که انگار اولین باره از این حرفها می شنوه. براش بی حوصله توضیح دادم و برای اینکه از فکر  و سوال درباره ی این موضوع بیرون بیاد پرسیدم: -نمیخوای خونه تکونی کنی مامان؟ پارسال این موقع شروع کرده بودی. از جاش بلند شد و با غرغر گفت: -خب لامپ اتاقت رو روشن کن، انگار اومدی تو  قبر. حال و حوصله ندارم خونه رو بریزم به هم. یه سال خونه تکونی نکنم مگه چی  می خواد بشه؟ در رو باز کرد و بیرون رفت. گاهی روزها می گذره، هفته ها می گذره، سال می  گذره، اما خود آدم نمیگذره. انگار تو دو ماه پیش، ده ماه پیش، یه سال پیش جا مونده. فقط زمان میره و میآد. هیچی برای خود  آدم تغییر نمی کنه. توی آخرین خاطره، آخرین  حرف، آخرین اتفاق چال شده. پس زمان هم متوقف می شه، مثل برای من. توی نگاه  آخر سیاوش وقتی داخل کلانتری می شد، جا موندم.  همونجا موندم تا سیاوش بیاد بیرون. نسبت من و زمان مثل بستن چشم ها و بیداری بود.  چشم هام بسته بود، اما خواب نبودم دوباره دستم رو به سمت گردنم بردم. گردنبند رو  کشیدم. اینقدر محکم کشیدم که یه لحظه از ترس پاره  شدنش دستم رو برداشتم. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
15
9
طراوت اگه عکس بود🩵🫧+1
طراوت اگه عکس بود🩵🫧
58
10
چشمان تو زیباتر از آن است كه روزی چشم دگری خیره كند ديده‌ی ما را. رضا‌ ‌پناهیان
37
11
اگه میخواین کسی رو بهتر بشناسین باهاش در مورد سیاست، مذهب و زن‌ها صحبت کنین .
98
12
قشنگه😍
131
13
#حس_خوب😍 #عصرتون_دلآرام ☕🍃🤍
#حس_خوب😍 #عصرتون_دلآرام ☕🍃🤍
125
14
بعضی زن‌ها، کنار مردی زندگی می‌کنند که برای زندگی عالی‌ست؛ اما برای رابطه نه! او وفادار است، مسئولیت‌پذیر است، قابل اعتماد است، و تقریبا همه او را مرد خوبی می‌دانند، برای همین، زن تا سال‌ها نمی‌تواند دلیل غمش را توضیح بدهد، چون هیچ اتفاق بدی نیفتاده. نه خیانتی، نه بحرانی، نه فاجعه‌ای. فقط یک چیز سال‌هاست وجود ندارد: احساس ارتباط! این مرد معمولا زندگی را خوب مدیریت می‌کند، اما رابطه را نه! و کم کم زن به یک سوال می‌رسد: " چرا کنار کسی که اینقدر دوستم دارد، تنها هستم؟" تحقیقات نشان داده آنچه رضایت زناشویی را می‌سازد فقط عشق نیست، احساس اتصال است. بسیاری از این مردها همسرشان را دوست دارند ولی یاد نگرفته‌اند چطور به دنیای او وارد شوند. و شاید تلخ‌ترین حقیقت این باشد: زن‌ها سال‌ها کنار مردانِ خوب زندگی می‌کنند و هرشب بااین سوال می‌خوابند: "اگر او مرد خوبی‌ست پس چرا من خوشحال نیستم؟؟؟"
358
15
Нет текста...
81
16
بلد نبود کمک بخواد؛ غیب میشد، حالش بهتر میشد برمیگشت.
432
17
نهم تیرماه، زادروز استاد مسلّم موسیقی، همایون خرّم، گرامی باد. «یک سلسله چیزهای عالی در زندگی هست، که خلاصه و جوهر تمدّن و فرهنگِ بشری‌اَند: از نوع کتاب، موسیقی، و سایر هنرها… سعی کنید که به آنها دسترسی داشته باشید. باید ذوقِ هنری را در خود پرورش دهید و از کنجکاوی نسبت به همه‌ی آنچه تمدّنِ بشر را تشکیل داده است غافل نمانید. از هنر، با نوعِ عالیِ آن سر و کار بیابید، مانند موسیقی کلاسیک و آثار نقّاشان بزرگ، و هنر عامّه که از هر هنرِ دیگر اصالت و مصونیّتِ بیشتر دارد.» روحش شاد و یادش گرامی🤍
156
18
🎉 برگی از تقویم فرهنگ و هنر ایران | ۹ تیر #زادروز 🌱 🔹 #امیرهمایون_خرم (۹ تیر ۱۳۰۹، بوشهر – ۲۸ دی ۱۳۹۱، تهران) آهنگساز، موسیقی‌دان، نوازنده ویولن و نویسنده. از ماندگارترین آهنگسازان موسیقی ایران و خالق ده‌ها اثر خاطره‌انگیز. عضو شورای عالی خانه موسیقی ایران بود. 🔹 #باقر_پرهام (۹ تیر ۱۳۱۴، رودبار – ۷ خرداد ۱۴۰۲، کالیفرنیا) نویسنده، مترجم، پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی. ترجمه کتاب #گروندریسه اثر #کارل_مارکس (با همکاری #احمد_تدین) از مهم‌ترین آثار اوست. 🔹 #کیومرث_منشی_زاده (۹ تیر ۱۳۱۶، جیرفت – ۲۶ فروردین ۱۳۹۶، تهران) شاعر و طنزپرداز. به دلیل بهره‌گیری از مفاهیم و نمادهای ریاضی در شعر، به «شاعر ریاضی» شهرت دارد. 🔹 #اسماعیل_خویی (۹ تیر ۱۳۱۷، مشهد – ۴ خرداد ۱۴۰۰، لندن) شاعر، نویسنده و مترجم. از اعضای کانون نویسندگان ایران و از چهره‌های شناخته‌شده شعر معاصر فارسی. 🔹 #عباس_اعتماد (عباس اعتماد فینی) (۹ تیر ۱۳۱۵ – ۱۸ بهمن ۱۴۰۱، کاشان) مرمت‌گر و باستان‌شناس تجربی. از برجسته‌ترین مرمت‌گران آثار تاریخی و اشیای باستانی ایران. 🔹 #بابک_نیک_طلب (۹ تیر ۱۳۴۶، تهران) شاعر و نویسنده حوزه کودک و نوجوان. فرزند #یاور_همدانی (احمد نیک‌طلب) است. #سالروز_درگذشت 🥀 🔸 #منوچهر_مرتضوی (۱ تیر ۱۳۰۸ – ۹ تیر ۱۳۸۹، تبریز) ادیب، نویسنده، پژوهشگر، استاد زبان و ادبیات فارسی و حافظ‌شناس برجسته. کتاب #فردوسی_و_شاهنامه از آثار مهم اوست. 🔸 #خسرو_شاکری (۱۳۱۷، تهران – ۹ تیر ۱۳۹۴، پاریس) نویسنده، مترجم، پژوهشگر، تاریخ‌نگار و استاد دانشگاه. 🔸 #سعدی_افشار (سعدالله رحمت‌خواه) (۹ تیر ۱۳۱۳، زنجان – ۳۰ فروردین ۱۳۹۲، تهران) بازیگر نامدار سیاه‌بازی و روحوضی. آخرین بازمانده نسل سیاه‌بازان سنتی ایران به شمار می‌رفت. 🔸 #علیمحمد_هنر (۴ آبان ۱۳۲۱، شیراز – ۹ تیر ۱۳۹۰، تهران) نویسنده و پژوهشگر ادبی. کتاب «یادداشت‌های سندبادنامه» از آثار اوست. 🔸 #ابراهیم_خاک_نگار_مقدم (۱۲۸۱ – ۹ تیر ۱۳۸۱) کاشی‌کار برجسته و از نوادگان خاندان نامدار کاشی‌کار «حسین کاشی‌پز». 🌹 یاد و نام همه فرهیختگان، هنرمندان و پژوهشگران ایران‌زمین گرامی باد. #تقویم_فرهنگ_و_هنر_ایران
148
19
ای ناپشیمان از سیه فرجامِ‌مان، دیدی؟ بعد از تو دنیا را نجنگیده رها کردم #محدثه_محمودلو
ای ناپشیمان از سیه فرجامِ‌مان، دیدی؟ بعد از تو دنیا را نجنگیده رها کردم #محدثه_محمودلو
427
20
مامان.
مامان.
371