بهارِ عشق🤍🌺
الذهاب إلى القناة على Telegram
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶
إظهار المزيد4 444
المشتركون
-324 ساعات
+427 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+237
في 2 قنوات
مايو '26
+20
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+12
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+9
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+433
في 81 قنوات
Get PRO
يناير '26
+84
في 5 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+377
في 103 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+404
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+435
في 83 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+251
في 71 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+360
في 275 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+292
في 255 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+176
في 162 قنوات
Get PRO
مايو '25
+471
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+524
في 4 قنوات
Get PRO
مارس '25
+500
في 154 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+463
في 208 قنوات
Get PRO
يناير '25
+741
في 202 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+822
في 197 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+777
في 42 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+629
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+380
في 60 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+309
في 19 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+84
في 6 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+61
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '24
+42
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+51
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+57
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+49
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '24
+30
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+24
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+37
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+59
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+36
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+54
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+55
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+49
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+29
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+35
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+38
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+1 092
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+41
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+40
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+44
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+50
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+50
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+67
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+49
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+71
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+68
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+72
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+117
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+116
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+142
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+128
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+158
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+141
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+110
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+132
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+136
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+165
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+144
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+144
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+861
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 19 يونيو | +28 | |||
| 18 يونيو | +4 | |||
| 17 يونيو | +15 | |||
| 16 يونيو | +32 | |||
| 15 يونيو | +5 | |||
| 14 يونيو | +8 | |||
| 13 يونيو | +18 | |||
| 12 يونيو | +19 | |||
| 11 يونيو | +5 | |||
| 10 يونيو | +13 | |||
| 09 يونيو | +22 | |||
| 08 يونيو | +4 | |||
| 07 يونيو | +4 | |||
| 06 يونيو | +11 | |||
| 05 يونيو | +26 | |||
| 04 يونيو | +5 | |||
| 03 يونيو | +9 | |||
| 02 يونيو | +7 | |||
| 01 يونيو | +2 |
منشورات القناة
Repost from تبادلات بیکران
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
https://t.me/addlist/MiZeaMgiUQtjYTVk
| 2 | 📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
راز جوانی و طول عمر 😌
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻 | 40 |
| 3 | فیالواقع در سمت چپ سینهام
شهر کوچکیست که تو برای آن نور و روشنایی هستی..!
#بیکلام
💛🎧🌻
شب بخیر ✨🫧 | 36 |
| 4 | مدیران بزرگوار لطفا
10 تا 22
NO post 🔰 | 1 |
| 5 | خواب التیامبخش دردهاست.
باید خود را برای زخمهای فردا آماده کنیم.
و شب بخیر
کازانتزاکیس، مسیح بازمصلوب | 44 |
| 6 | لا يوجد نص... | 48 |
| 7 | sticker.webp | 43 |
| 8 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت348
روی میز نشستم و نگاهش کردم. بهم زل زده بود.
-چی ه مامان، چرا اونجوری نگاه می کنی؟
لقمه ای گرفت و به دستم داد:
-من امروز ناهار میرم خونه ی سمانه، تو هم بیا
بریم. خوب نیست دوتا خواهر از هم کینه داشته
باشین.
شاکی نگاهش کردم و گفتم:
-امروز اصلا حسش نیست جا یی بی ام مامان.
-اینقد کینه ای نباش.
-بخدا بحث کی نه نیست، یه روز دیگه میآم. امروز
حوصله ی هیچی رو ندارم.
کف دستش رو آروم به میز زد و کلافه گفت:
-من همین االان بهش گفتم ناهار می ریم پیشش؛ خب
اگه نرم فکر می کنه به خاطر تو نرفتم.
چا ییم رو برداشتم و سر کش یدم:
-تو برو مامان. منم یه روز که حالم بهتره میرم
خونه ش.از جاش بلند شد و استکان و ظرف ها ی روی میز
رو جمع کرد و همزمان گفت:
-االان فکر می کنه تو از دستش ناراحت ی نیومدی.
با ید براش خرید هم بکنم. گفتم تو باهامی یه خرده
وسا یل براش می خریم.
از جام بلند شدم و ظرف ها رو از ش گرفتم و گفتم:
-خب اگه میخوای براش خرید بکنی زودتر برو،
نمی خواد بشوری، خودم هستم.
نگاهش رو بهم دوخت:
-کاش تو هم می اومدی!
-نگران نباش مامان، یه روز میرم پیشش.
مامان دل کند و رفت. من هم سروسامونی به
آشپزخونه دادم و به اتاقم رفتم.
گوشی رو برداشتم. دیشب مطمئن بودم که با ید همه
چیز رو کف دست سیاوش بذارم، اما االان دو دل شده بودم. شماره ی سیاوش رو
لمس کردم و دیگه به تردیدم اجازه قد علم کردن
ندادم. از تهدید ها ی بهادری می ترسیدم . با ید کار رو
به سیاوش می سپردم تا قبل از
دیر شدن، یه فکری بکنه.
صدای " جانم " سیاوش که توی گوشی پ یچید، دلم پر
از غصه شد.
بدون گفتن سلامی پرسیدم:
-خوبی؟
اگه از بین ما یکی خوب بود، می تونست حالا اون
یکی رو هم خوب کنه و فعلا همین مهم بود.
-سلامت کو؟
-کجا یی؟
-خونه، البته تو حیاط . میرم نما یشگاه.
-می تونی بیای خونه ی ما؟-جان؟ نیکی و پرسش؟
-می آی.
-چرا تلگراف ی حرف می زنی، مامانت مگه خونه
نیست؟
دلشوره ها و نگرانی ها رو از صدام بیرون کردم و
گفتم:
-نه، رفته خونه ی سمانه، بعد از ظهر می آد.
صدای شادش، شادی رو به من هم منتقل کرد:
-آخ جون خونه خالی!
می تونستم تنها با گفتن یه حرؾ، ریتم شاد صداش
رو عوض کنم، اما نکردم. گرچه دلم دیگه جا یی
نداشت و لبریز بود. لبریز گفتن
حرفا یی که فکر می کردم، تنها گوشی که با ید بشنوه،
گوش سیاوشه .
-بیا منتظرتم. -باشه، سه سوت اونجام.
گوشی رو از روی گوشم تا نزدیک سینه م پا یین
آوردم و بعد ولش کردم. سر خورد و روی پام افتاد.
با انگشت هام روی میز آرایش ضرب گرفتم و
منتظر اومدنش شدم.
به خودم تو آینه نگاه کردم. موهام نامرتب بسته شده
و تاب آستین حلقه ایم هم با بند ها ی شل در دو طرف
شونه افتاده بود.
از جام بلند شدم و در کشو رو بیرون کشیدم. تاب
توی تنم رو درآوردم و بلوز بدون آستین سفیدم رو
که حالت لختی داشت و دور یقه
ش مروارید کار شده بود رو پوشیدم. شلوار کشی
مشکی هم باهاش ست کردم.
موهام رو هم باز و شونه کردم. باالای سرم سفت
بستم. عطر زدن و آرایش کردن بعدش فقط برای
گذشتن وقت بود.آیفون که به صدا در اومد، چیزی توی قلبم جا به جا
شد. حس ها ی بد و منفی با یه خوشی. جلوی آیفون
ایستادم و تماشاش کردم.
طوری به آیفون نگاه می کرد و لبخندی محو هم
روی لبش بود که انگار می دونه من دارم تماشاش
می کنم. دستم رو جلو بردم و در
رو باز کردم. تصویرش از آیفون کنار رفت و من
هم به طرف در رفتم و بازش کردم.
پشت در ایستادم و سرم رو، رو به بیرون گرفتم و
منتظر شدم.
از آسانسور بیرون اومد، هنوز نگاهم روی صورتش
جاگیر نشده بود که برگشت و روی دستش قفل شد.
روی دسته گل رزی که مثل
همیشه قرمز بود. کاش همیشه این عادت روی
سیاوش می موند ! برای رفتارها و عادت ها ی خوب
مرز تعیین کردیم. براشون تاریخ
شروع و تاریخ انقضاء درست کردیم. د سته گل خریدن و حرؾ ها ی عاشقانه زدن فقط برای
نامزدهاست. بیرون رفتن، خوش
گذروندن، خوشگل پوشیدن و خوشگل شدن، واسه
تازه عروساست.
بعد اون بشینی د و زندگی کن ید، تا االان بازی بود و
زندگی نبود ! عجیب تر اینکه حاضر نبودیم حتی
کمی از عادت ها ی بدمون رو
کنار بذاریم.
دسته گل رو به طرفم گرفت و گفت:
-چرا اینجور ی نگاه می کنی؟ بیا بگیرش، همه ش
مال خودته.
ازش گرفتم و بهش لبخند زدم.
در رو تا ته باز کردم و خودم هم عقب تر رفتم.
کفشش رو از پاش درآورد و هنوز قدم داخل خونه پا
نذاشته بود که گفتم:
-کفش هات رو بیار تو، بذار تو جا کفشی.
💔 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸 | 42 |
| 9 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت347
-همش که نمیشه گردن قضا و قدر انداخت، بستگی
به خود آدمم داره. من هیچ وقت، حتی اگه ده سال دیگه هم می گذشت راضی نمی
شدم، یه چند وقتی تو زندگی مردی باشم و بشم زنگ
تفریحش. موضوع سیاوش فرق می کنه. من همون
اول بهش گفتم که چی می
خوام.
لبخند بدجنسی زد و گفت:
-باالاخره هم که این طوق اسارت رو به گردنش
انداختی.
-ما اینیم دیگه !
بعد از پیاده شدن به سوپر مارکت رفتم و خرید
کردم. تازه از سوپر بیرون اومده و مشؽ ول جا دادن
خرید ها داخل یه کیسه بودم که
متوجه شدم کسی راهم رو سد کرده؛ سرم رو بلند
کردم و تا نگاهم بهش افتاد، ناخودآگاه یه قدم به عقب
برداشتم و " وای " کوتاهی
گفتم لبخندی چندش گوشه ی لبش نشسته بود که واقعا
حالم رو به هم می زد. حس اینکه پشت این لبخند
کثیؾ، چه فکرها ی کثیف تری
خوابیده، باعث شد با انزجار چشم از صورتش
بگیرم. به دور و برم نگاهی کردم و گفتم:
-اینجا چه غلط ی می کنی ، گمشو برو.
قدمی بهم نزدیک تر شد. ترس طبیعی ترین و واقعی
ترین عکس العملم بود که نمی تونستم، ندیدش بگیرم
و قطعا بهادری هم متوجه
ش بود.
صدای نکره ش رو که شنیدم، واقعیت زلال تر از
چند دقیقه پیش برام به نما یش در اومد.
-سلام خانم خوشگله. چه قدر مهمونی رو طولش
دادی، کل امروزم رو حروم تو کردم، البته فدای
سرت...راهم رو کج کردم برم که باز با قدمی راهم رو سد
کرد:
-به نفعته که بمونی و حرفم رو تا آخر گوش کنی.
خودت می دونی چند ماهه تو فکرمی، به عالم و آدم
پا میدی، ولی به من دریغ از
یه گوشه چشم !
ؼریدم:
-خفه شو مرتیکه ی هرزه.
دست هاش رو توی جیب کتش کرد و گفت:
-هرزه؟ هرزه منم یا تو که با اون بچه پررو، بلند
میشی میری شمال.
گردنش رو کج کرد و با لحنی کشداری گفت:
-خوش گذشت؟ پسره که انگار خیلی راضی بود. یه
دو روز هم با ما بیا .
اشکم داشت در می اومد، اما مقاومت کردم و گفتم:-برو گورت رو گم کن.
لبخندی زد و گفت:
-نگران نباش میرم، فقط حاال که این پسره به مراد
دلش رسیده، فکر نکنم دیگه بهت کاری داشته باشه.
من رو با ید تا حاالا شناخته
باشی، تا مزه ت رو نچشم دست بردار نیستم. عادت
ندارم حرفم زمین بمونه. یا هستی، یا من تو رو
انگشت نما ی خلق می کنم. تا
االان هم خیلی بهت فرجه دادم، پس سوء استفاده
نکن. نترس من از اون پسره واردترم. زیاد هم
کاریت ندارم، زنا زود دلم رو می
زنند.
گفت و رفت.
به زمین زیر پام قفل شده بودم. دلم می خواست
روی زمین بشینم و همه چیز رو رها کنم. نمی
تونستم داد و بیداد راه بندازم. همه چیز رو می دونست. االان از اون وقت ها یی بود که دلم
فقط سیاوش رو می خواست.
دو سه نفری از کنارم رد شدند و عجیب نگاهم
کردند.
برام مهم نبود. دردی بزرگتر و ترسناک تر داشتم.
به سیاوش قول داده بودم، همه چیز رو بهش بگم.
بهش می گفتم. با ید می دونست که دوباره مزاحمم
شده. به بابا و سعید نمی تونستم
بگم، اما سیاوش فرق می کرد. نمی دونستم چه قدر
از حجم زمان رو صرف موندن کرده بودم، اماوقتی
داخل سوپر می شدم هوا
روشن تر از االان بود. قدم ها ی سنگین برداشتم و
خودم رو به خونه رسوندم.
نمی دونم چرا آرامش از من دور بود و هر وقت
احساس می کردم در یه قدمیش هستم، با چند قدم بلند
فاصله می گرفت. نه حوصله
ی گیر دادن و " چی شد " ها ی مامان رو داشتم و نه حوصله ی شام خوردن. دوست داشتم زودتر برم تو
اتاقم و سر جام دراز بکشم.
فکر کنم به بعد از این... کار هر روزم ! با این
تفاوت که حاالا بعد از این، ترسناک تر هم شده بود .
کلید لامپ روشنا یی اتاقم رو خاموش کردم تا مامان
به تصور خوابیدن دست از سوال پرسیدن برداره و
خودش هم بره و بخوابه.
زودتر از خود سیاوش بهش زنگ زدم و به بهونه ی
سردرد زود قطع کردم، هر چند خودش هم حال و
روز خوشی نداشت. من هم
درگیر تر از اون بودم که مصر بشم به دونستنش.
نمی خواستم حداقل امشب رو سیاوش چیزی بدونه.
وقتی حالت بده، اگه خوابت ببره واقعا نعمت بزرگیه
و شا ید من اینجا رو شانس آورده بودم.
صبح که از خواب بلند شدم، چند دقیقه ا ی به دور و
برم زل زدم و خوشحال شدم که باالاخره شب پر از
آشوبم تموم شده. از جام بلند شدم و مثل عادت هر روزم، اول از همه
نگاهی به گوشیم کردم.
جلوی آینه موهام رو بدون شونه کردن باالای سرم
بستم و بیرون رفتم. مامان روی مبل نشسته بود و با
تلفن صحبت می کرد.
صحبت که نه، آهسته پچ پچ می کرد. توجهی
نکردم؛ به طرف آشپزخونه رفتم و با دستم روی
سطح کتری رو لمس کردم. سرد بود و
مجبور شدم زیرش رو روشن کنم.
دست و صورتم رو شستم و دوباره به آشپزخونه
برگشتم. مامان صحبت کردن رو تموم کرده بود و با
آماده کردن صبحونه و دوتا
چا یی منتظر من بود.
░⃟⃟🌸 | 33 |
| 10 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت346
لیلا اومد دستم رو گرفت و با عجله به طرف مبل
برد و گفت:
-یه لحظه بشین کارت دارم، چرا به شراره چیزی
در مورد صیغه شدنت نگفتی.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
-خل شدی، برم همه جا جار بزنم؟ من خدا خدا می
کنم این یه سال تموم شه کسی نفهمه، تو میگی چرا
بهش نگفتی، من ازش خجالت
می کشم بابا .
-اون که از خودمونه.
به میز وسط سالن زل زدم و گفتم:
-می ترسم در موردم فکر ها ی بد بکنه لیلا.
ضربه ای به دوشم زد و گفت:
-دیوونه، تو مگه شراره رو نمی شناسی؟ هیچ فکر
بدی در موردت نمی کنه. -من که از ته دل آدما خبر ندارم. اصلا شا ید خودمم
کسی کاری شبیه کار من می کرد، نظر خوبی بهش
نداشتم. بیشتر واسه همینه که
از گفتنش می ترسم. من گاهی لیلا تو خلوتم هم از
ترس مرور کاری که کردم، وحشت می کنم. از
خودم می پرسم: " واقعا این کار
رو کردم؟"
لیلا پنجه ای تو موها ی کوتاه رنگ کرده ش کشید:
-رفتی شمال خوش گذروندی، حاالا غم و غصه ت
رو آوردی واسه من. زود باش تعریف کن ببینم چی
شد؟ جلوی شراره خیلی جلوی
خودم رو گرفتم.
چشم هام رو ریز کردم و صورتم رو با اخمی هر
چند ساختگی، حالت دادم:
-دیگه لوس نشو. تو که گزارش لحظه به لحظه ازم
می گرفتی. لب هاش رو کج کرد و گفت:
-باشه نم پس نده، فقط حواست باشه تا یه ساله دیگه
من خاله نشم. این داداشا توانا ییشون زیاده.
دستم رو مشت کردم و محکم به پشتش کوبیدم:
-من و سیاوش تا کی با ید تاوان کار سامان رو پس
بدیم.
کمی فاصله گرفت و گفت :
-شما اونارو هم رو سفید می کنید. فعال که به اسم
من هر غلط ی می کنید.
آخرش می ترسم مجبور شم بچه تون رو هم بزرگ
کنم.
بعد هم قیافه ش جدی شد و گفت:
-سارا ازش مطمئنی؟
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-االان وقت پرسیدن این سواله؟ به مبل پشتش تکیه داد:
-آره نیست، ولی این سوال همیشه همراهمه. شا ید
حتی اگه پنج سال از زندگیتون بگذره، ممکنه باز
من ازت بپرسم: " بهش مطمئنی؟
"
من چشم بسته سیاوش رو قبول داشتم.
می دونستم به من و احساسم خیانت نمی کنه.
به لیلا نگاه کردم و گفتم:
-خب تو جا یگاهت با من فرق می کنه، من اگه ذره
ای بهش شک داشتم، فکر می کنی کارمون به
اینجاها می رسید؟
دستم رو توی دستش گرفت و گفت:
-برام تعریف کن حاالا حست چیه، وقتی با عشق وارد
رابطه با یه نفر می شی؟ -تو چرا این سوال رو می پرسی؟ تو که با آرش
همیشه بنا ی رابطه تون روی عشق و علاقه بوده؟
-می دونم. منظورم نظر توئه. تو خب یه بار زندگی
متفاوت با زندگی االانت داشتی. تفاوت ها رو بهتر
متوجه میشی.
کلافه گفتم:
-نه من خوشم میآد زندگیم با حامد رو با زندگی
االانم مقا یسه کنم و نه سیاوش خوشش میآد. اصلا
وقتی به گذشته و حامد فکر می
کنم، حس خیانت به سیاوش، بهم دست میده.
با مکثی کوتاه که برای گرفتن یه دم عمیق بود ادامه
دادم:
-ولی خب نمی تونم به کل حامد رو فراموش کنم.
سیاوش هم می دونه لطمه ها یی که از حامد خوردم
حاالا حاالا با هامه. خم شدم و فقط از روی عادت، مشتی تخمه از روی
میز برداشتم و گفتم:
-با سیاوش همه چیز یه جور دیگه ست. بلده
چطوری باهام رفتار کنه. در کنارش لیلا، از زن
بودنم لذت میبرم. بهم اعتماد به نفس
میده. بهش که نمی تونم بگم، ولی تو که می دونی تو
زندگی با حامد چه قدر خودم رو سرکوب کردم. با
سیاوش همه ی چیزها یی که
یه زن رو زن می کنه و من ازشون متنفر شده بودم
رو، دوباره دوست دارم. من فکر می کردم زن توی
تخت نبا ید توقعی داشته باشه
و فقط با ید توقع شریکش رو برآورده کنه، با همین
فکر با سیاوش بودم، اون هم آدم دقیق و زرنگیه؛
متوجه شد که من سرخورده تر
از اونی هستم که نشون میدم.
لبخندی زد و گفت:
-خب تو شانس آوردی، همه مثل تو نمی شن منتظر نگاهش کردم تا حرف نصف و نیمه ش رو
تموم کنه. مردمک چشم هاش رو روی صورت من
گردوند و گفت:
-شانست هم اینه که سیاوش تو رو برای کل زندگیش
می خواد، نه محدود به یه زمان خاصی که خوش
بگذرونه. یه زن مطلقه برا ی
اکثر مردا، یه جور وسیله ی خوش گذرونیه. نگاها
عوض شده سارا، دیگه کسی خودش رو درگیر
مشکلات بقیه نمی کنه. پر پرش،
تو همون مدت کوتاه خرجش رو بدن و یا فقط ی ه
رابطه که دو طرف رو راضی کنه. به بعد هم،
کاری ندارن.
از جام بلند شدم و پالتوم رو از روی مبل برداشتم،
این بحث ها جدای اینکه بحث مورد علاقه م نبود،
اذیتمم می کرد:
.
░⃟⃟🌸 | 39 |
| 11 | بله محمود درویش عزیز؛
گاهی
قلب سزاوارتر از عقل برای آلزایمر است. | 127 |
| 12 | آرزومند را غمِ جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود!
#هوشنگ_ابتهاج
#سایه | 124 |
| 13 | به غروب جمعه نزدیک میشویم؛ | 140 |
| 14 | من میگم روز جمعه ۱۹ام صبح تو خیابون پُر از خون راه رفتم و گریه کردم،تو میگی محرمه؟
محرم روزی بود که زیپها باز میشد تا جنازه بچه هاشون رو پیدا کنند.. | 183 |
| 15 | آهنگ بسیار زیبای سولووو | 8 |
| 16 | آهنگ بسیار زیبای سولووو | 1 |
| 17 | لا يوجد نص... | 185 |
| 18 | 🎙 مجید رضوی
🔥 تشخیص موزیک با لینک اینستا
| 99 |
| 19 | معجزه مارسلینو
(Miracle of Marcelino)
پسربچهای هر روز
برای یک مرده نان میبُرد
همه فکر میکردند فقط یک مجسمه قدیمی در اتاقک متروکه صومعه وجود دارد؛ اما مارسلینو چیز دیگری میدید. او مخفیانه برای مردی که روی صلیب بود نان و آب میبرد، با او حرف میزد و رازهایش را برایش تعریف میکرد
تا اینکه روزی حقیقتی را فهمید که قلب میلیونها بیننده را شکست
فیلمی سرشار از معصومیت، ایمان و لحظاتی که تا مدتها در ذهنتان میماند. | 393 |
| 20 | sticker.webp | 81 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
