بهارِ عشق🤍🌺
الذهاب إلى القناة على Telegram
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶
إظهار المزيد4 545
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+297 أيام
+13530 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+118
في 27 قنوات
يونيو '26
+374
في 6 قنوات
Get PRO
مايو '26
+20
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+12
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+9
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+433
في 81 قنوات
Get PRO
يناير '26
+84
في 5 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+377
في 103 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+404
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+435
في 83 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+251
في 71 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+360
في 275 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+292
في 255 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+176
في 162 قنوات
Get PRO
مايو '25
+471
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+524
في 4 قنوات
Get PRO
مارس '25
+500
في 154 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+463
في 208 قنوات
Get PRO
يناير '25
+741
في 202 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+822
في 197 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+777
في 42 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+629
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+380
في 60 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+309
في 19 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+84
في 6 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+61
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '24
+42
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+51
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+57
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+49
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '24
+30
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+24
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+37
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+59
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+36
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+54
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+55
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+49
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+29
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+35
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+38
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+1 092
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+41
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+40
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+44
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+50
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+50
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+67
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+49
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+71
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+68
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+72
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+117
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+116
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+142
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+128
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+158
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+141
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+110
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+132
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+136
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+165
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+144
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+144
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+861
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 10 يوليو | +30 | |||
| 09 يوليو | +8 | |||
| 08 يوليو | +2 | |||
| 07 يوليو | +4 | |||
| 06 يوليو | +19 | |||
| 05 يوليو | +11 | |||
| 04 يوليو | +13 | |||
| 03 يوليو | +16 | |||
| 02 يوليو | +3 | |||
| 01 يوليو | +12 |
منشورات القناة
Repost from تبادلات بیکران
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
https://t.me/addlist/eLpeUWTUNpBmODM8
| 2 | 📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
دنیای 🌗خاکستری
♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️ | 40 |
| 3 | مدیران بزرگوار لطفا
10 تا 22
NO post 🔰 | 44 |
| 4 | شب خوش
تا فردایی بهتر بدرود♥️💋 | 52 |
| 5 | لا يوجد نص... | 99 |
| 6 | آنکه یکبار از مرامش نیش خوردی را نبخش
پوست اندازی چه تغییری دهد در ذات مار...؟!
و شب بخیر… | 395 |
| 7 | آدم "با تو " ابی رو که گوش میده،
شرمنده خودش و روح و روانش میشه که یکیو نداره بشینه کنارش و تو چشاش زل بزنه و وقتی داره
دست میکشه لای موهاش واسش بخونه:
با تو این تنِ شکسته داره کم کم جون میگیره. | 367 |
| 8 | لا يوجد نص... | 56 |
| 9 | sticker.webp | 49 |
| 10 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت405
داخل اتاق شدم و آیکون تماس رو لمس کردم:
-سالم...
هنوز کلمه ی سالم رو کامل ادا نکرده بود که
سیاوش تند تند گفت:
-من پشت در خونه تونم، تا بابات اینا بخوابن. بعد
اون آیفون رو می زنی من میآم باالا. از االان تااون موقع محکومی که باهام
حرف بزنی.
جیؽی که می خواست بکشم رو خفه کردم و کشیده "
سیاوش " ی گفتم.
آروم و با التماس گفت:
-سارا من بدون تو خوابم نمی بره.
بابات خیلی زور میگه. تو در رو باز کن من بیام
باالا، بعد ها کلی خاطره می شه.
آروم " باشه " گفتم.
پاورچین پاورچین به طرف آیفون رفتم و در رو باز
کردم. بعد هم خیلی آروم تر در خونه رو باز
گذاشتم. به طرف اتاقم رفتم و
منتظر شدم. از ترس می لرزیدم، ولی هیجان خوشی
هم داشتم.
در نیمه باز اتاقم باز تر شد. سر جام خشکم زده و به
سیاوش زل زده بودم که در رو آروم بست.
به طرفم اومد و سفت بغلم کرد:
-گفتم شب بدون من نه، یعنی نه.
لبخندی زدم و " هیس" ی گفتم.
-اگه بابام بفهمه!
سرش رو پا یی ن آورد و زمزمه کرد:
-اصلا نترس، مامانت در جریانه؛ نمی ذاره بابات
بفهمه.
آروم گرفتم و خودم رو بی شتر تو حریم گرم آغوشش
جا دادم.
صبح با در زدن مامان از خواب بلند شدم. دست
سیاوش رو از روی سینه م برداشتم و " بله " گفتم.
-بیدار شین، بابات رفت. بیا ین برین دنبال کارای
عقدتون.
-االان می آیم مامان.از جام بلند شدم و به سیاوش نگاهی کردم. چشم
هاش نیمه باز بود؛ لبخندی زد و با صدای کشداری
گفت:
-صبح بخیر خانوم.
اشاره ای به بازوش کرد و گفت:
-دیشب جاتون خوب بود.
بلند شدم و از روی دسته ی صندلی مقابل آینه،
پیرهنش رو برداشتم.
به طرفش رفتم و پیرهن رو روی سینه ش انداختم :
-از این بهتر نمی شد.
با تک حرکتی بلند شد و نشست:
-بله به شما خوش گذشت، ولی من دستم فکر کنم فلج
بشه.
-حقت بود، تا تو باشی شبا مثل دزدا نیا ی خونه ی
مردم.از تخت پا یین اومد و لباسش رو پوشید.
-کمربند شلوارش رو بست و جلو اومد:
-خونه ی مردم نیست؛ خونه ی عشق منه.
مامان میز صبحونه ی مفصلی برامون آماده کرد،
خودش پیداش نبود. سیاوش به کانتر تکی ه داده بود و
دنبال مامان م ی گشت. مامان
از اتاق خوابش بیرون اومد
و با سیاوش چشم توی چشم شد. هر دو با هم خنده
شون گرفت. مامان داخل آشپزخونه شد و رو بهش
گفت:
-امشب از این خبرا نیستا، دیشب دلم نمی اومد اون
موقع شب بری خونه. اگه بابا ی سارا بفهمه، منم می
شم سر جهازیتون. با ید منم
ببرین خونه ی خودتون. سیاوش جلو رفت. دست
هاش رو دور بازوی مامان گذاشت و گفت:
-سارا گفت که شما هواش رو داشتی و چیزی در
مورد خبر نداشتن صیغه نگفتین. ممنونم.
مامان لبخندی زد و گفت:
-االا داری خودت رو لوس می کنیا .
سیاوش خم شد و مامان رو بوسید.
هر کس رو که می بوسید، من هم دلم هوس بوسه
ها ش رو می کرد.
مامان به خاطر من خیلی خودش رو تؽییر داده بود.
مطمئن بودم حاالا بعد نزدیک دوسال از طلاقم فهمیده
که عذاب کشیدن من در
زندگی با حامد خیلی بیشتری از اونی بوده که خبر
داشته؛ اینطوری جبران مافات می کرد.
بعضی آدم ها بن بست هستن. خیلی زود می فهمی
که باهاشون راه به جا یی نداری، اما من از همون
اول سیاوش رو برخلاف تموم کج اخالاقی ها و زبون نیش دارش، یه آدم باز باز
می دیدم.
هر چه قدر روشنفکر باشی ، باز نمی تونی وانمود
کنی صیغه شدی و این خوبه. تموم لحظه ها و ساعت
ها یی که با سیاوش دنبال
کارای عقد بودیم پر از شادی و خوشحالی بودم.
صیغه یه محرمیت با ترس و لرز بود ! احساس می
کردم روی نقطه ی اوج
خوشبختی ایستادم و محاله روزی از این خوشبخت
تر باشم، اما روز بعد اوج خوشبختی جاش رو
عوض می کرد و من این روزها
مدام در اوج خوشی بودم. به بهانه ی خرید بیرون
رفتن، جیم زدن و رفتن به خونه ی سیاوش، باعث
می شد فراموشی بگیرم و یادم
بره که روزی حامدی تو زندگیم بوده و من تموم این
راه ها رو باهاش رفتم، منها ی حس خوشبختی االان.
انگار تازه عروسم و هیچ
وقت عروس کس دیگه ای ؼیر از سیاوش نبودم و
💔 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸 | 52 |
| 11 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت404
انگار هر دو به این موضوع فکر می
کردیم چون به طرفم برگشت و
گفت:-دیدی کاری کردم که دیگه ترس نداری که کسی ما
رو ببینه.
نتونستم بهش جوابی بدم. ماشین سعید دم در پارک
بود.
مضطرب به طرفش برگشتم و گفتم:
-سعید هم اینجاست.
با تعجب لبخندی زد و گفت:
-خب باشه، چه بهتر ! باهاش آشنا می شم.
سری برای این بی خیالی ش تکون دادم.
ماشین رو پارک کرد و گفت:
-نمی خوای پی اده بشی؟
خودم رو به طرفش کشیدم و گفتم:
-ببین سیاوش، سعید یه خرده آدم عصبیه. اگه یه
موقع حرف ی چیزی گفت، تو چیزی نگیا.لبخندی زد:
-چشم، حاال بریم باال.
مردد گفتم:
-یه چیز دیگه هم می خوام بهت بگم.
سرش رو به معنی بگو تکون داد. خیره ی صورتم
بود.
-دم عید حامد اومده بود ای ران.
سریع جواب داد:
-چه ربط ی به من و تو داره؟
دوست داشتم خودم این موضوع رو بهش بگم تا از
کس دیگه ای نشنوه:
-می خواست دوباره برگردم.
اخم هاش رو تو هم کرد:
-ؼلط کرده مرتیکه، هنوز ایرانه؟
آروم گفتم:
-خبر ندارم.
-خر فهم شد که تو صاحاب داری، یا ...
اخم کردم و گفتم:
-تو که نمی خوای بری سراؼش؟
-لبخندی زد و گفت:
-مگه بیکارم؟ شانس ندارم که، یکی می زنه می
کشتش، خونش می افته گردنم. کارت عروسی می
فرستیم واسه ش.
با هم به طر ؾ در ساختمون رفتیم. زنگ آیفون رو
زدم و زهرا در رو برامون باز کرد. قبل اینکه داخل
بشیم بازوش رو گرفتم و
گفتم:
-دوست دارمدستش رو پشتم گذاشت و من رو به داخل هدایت
کرد:
-من بیشتر.
مامان و زهرا دم در به استقبالمون اومده بودند.
سیاوش با زهرا احوالپرسی کرد و با مامان روبوسی
کرد. زهرا ابرویی برام باال
انداخت.
خبری از بابا و سعید نبود. دلشوره گرفتم، اما به
روی خودم نی اوردم. سیاوش به خاطر من چند مدت
زندون بود، حداقل انتظار من این
بود که کمی احترامش رو نگه دارن.
مامان و زهرا راه رو برای سیاوش باز کردند. سعی د
رو دیدم که از سالن بیرون اومد. با سی اوش دست داد
و احوالپرسی کرد. خیلی
سرد نبود، معمولی دست داد و احوالپرس ی کرد.
دست دراز کرد و به سیاوش تعارؾ کرد. از پشت سیاوش رو زیر نظر گرفت. به
دنبال مامان وارد سالن شدم و به سعید سالم گفتم.
جواب من رو هم معمولی داد. سیاوش ساکت به میز
نگاه می کرد. با دیدن بابا نفس راحتی کشیدم. پشت
به ما در حال خوندن نماز
بود.
سعید هم خیلی راحت به سیاوش خیره شده بود. همه
ساکت بودیم. من کنار مامان نشسته بودم. کؾ پا ی
راستم رو رو ی پام چپ
گذاشتم و فشار دادم.
بابا نمازش رو تموم کرد. دست برد و جانمازش رو
جمع کرد. آرزو کردم مامان آرومش کرده باشه.
به طرؾ ما برگشت و از جاش بلند شد. سیاوش هم
از جاش بلند شد و به طرفش رفت. با بابا هم دست
داد. همه ی ما بهشون زل زده
بودیم. بابا هم دست داد و احوالش رو پرسید.
برخورد بابا گرمتر از برخورد سعید بود.
کم کم فضا از اون سنگینی اول در اومد و خیال من
هم جمع شد. به طرؾ اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض
کنم. در رو که باز کردم نفس
راحتی کشیدم.
نگران برخوردشون بودم. تا االن همه چیز به خیر و
خوشی تموم شده بود.
مانتوم رو در آوردم.
تونیک آبی رنگی رو به همراه شلوار ج ین مشکی
پوشیدم. شالم رو هم روی سرم گذاشتم. نمی خواستم
جلوی سیاوش بی حجاب باشم.
از بابا و سعی د خجالت می کشیدم.
وقتی بیرون رفتم متوجه شدم بابا در مورد عقد با
سیاوش حرؾ می زنه.
به طرؾ آشپزخونه رفتم و براشون چا یی ریختم قبل از بردن چا یی لحظه ا ی به سالن نگاه کردم و
لبخند زدم. خیلی روزها ی سخت و پرتنشی رو پشت
سر گذاشته بودم. با ید هم برای
جمع شدن آدم ها ی داخل سالن و حرؾ زدنشون در
مورد عقد خوشحال می شدم. محالی که به حقی قت
پیوست!
قرار شد سیاوش شب نمونه. بابا خیل ی جدی ازش
خواسته بود که زودتر مقدمات عقد رو فراهم کنه.
ازش خواست قبل از اون من
شب ها جا ی دیگه ای نمونم. موقع رفتن دم در پکر
بود. دلم براش تنگ می شد، ولی دوست نداشتم
برخالؾ حر ؾ بابا عمل کنم. خود
سیاوش هم تموم حرؾ ها ی بابا رو قبول کرده بود.
قرار گذاشته بود صبح زود بیاد دنبالم و بریم دنبال
آزما یش خون و بقیه ی کارها ی
عقد.
مطمئن بودم صبح زود، خورشید نزده م ی آد.بابا و سعید گارد اولیه رو در مورد سیاوش نداشتند.
سعید هم بعد رفتن سیاوش رفت. من داخل دستشویی
مشؽول مسواک زدن بودم که ضربه ای به در
خورد، دهنم رو آب کشیدم و در
رو باز کردم. بابا پشت در بود. گوشیم دستش بود و
زنگ می خورد. گوشی رو به سمتم گرفت و گفت :
-سیاوشت زنگ زده، هنوز نرسیده زنگ زده!
اسم سیاوش رو تو گوشیم " سیاوشم " ذخیره کرده
بودم. " سیاوشت " ی که بابا گفت، در واقع اشاره
ای به همین موضوع بود.
░⃟⃟🌸 | 41 |
| 12 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت403
صبح با صدا ی سشوار کش یدن سیاوش بلند شدم.
تقریبا بعد اذان صبح خوابم برده بود. پتو رو کنار
زدم و نگاهش کردم.
از داخل آینه متوجه م شد و گفت:
-به به ! بلند شدی کچل خانم.
اخمی بهش کردم. شلوار جین مشکی به همراه
پیراهن آستین کوتاه آبی روشنی پوشیده بود. حاضر
و آماده، رو بروی آینه مشؽول
مرتب کردن موهاش بود.
-کجا تشریؾ می برید؟
سشوار و شونه رو روی میز رها کرد و به طرفم
اومد:
-کجا دارم برم؟ دنبال یه لقمه نون.
زانوش رو خم کرد و روی تخت گذاشت. به طرؾ
صورتم اومد و گونه م رو بوسید. کؾ دست هاش رو
دو طرؾ بدنم گذاشت:
-می رم یه سر نما یشگاه و می آم. ناهار که خوردیم،
می ریم دیدن یلدا خانم شما .
لب هام رو به نشونه ی اعتراض انحنا دادم و گفتم:
-اصال حرفشم نزن. من م ی رم خونه مون. نچی کرد و گفت:
-همون که گفتم، بعد دیدن یلدا می ریم خونه تون.
تازه دوباره باهام برمی گردی یا همین جا، یا خونه
ی خودم. انتخاب رو به عهده ی
خودت می ذارم. دستم رو بلند کردم و ضربه ای به
بازوش زدم:
-من شب خونه ی خودمون می مونم.
جدی گفت:
-حرفی نیست؛ پس من هم شب همون جا می مونم.
لبخندی زدم و گفتم:
-بابام بهت یه چیزی می گه ها .
صورتش رو نزدیک تر آورد و گفت:
-اگه بهم چیز ی گفت قهر می کنم می رم توی اتاقت.
خنده م گرفت و سیاوش هم با یکدندگی گفت:-محاله دیگه شب بدون تو بمونم. پش باهاش کنار
بیا .
از روی تخت بلند شد:
-تا آخر همین هفته عقد می کنیم. بعدش هم سریع
عروسی می گیریم.
از روی تخت بلند شدم و با تعجب پرسیدم:
-عروسی؟ جلوی آینه در حال مرتب کردن یقه ی
پیرهنش بود:
-عروسی تعجب داره؟
وقتی دید ساکت نگاهش می کنم، ادامه داد:
-امشب تموم سنگ هام رو با بابات وا می کنم. تو
االن تنها نگرانیت با ید من باشم، نه بقی ه. تو همین
تابستون می ریم سر خونه زندگی
خودمون. باور کن سارا حوصله ندارم برای اینکه
کنار هم باشیم، مرتب به بقی ه جواب پس بدم دستش رو روی دستگیره ی در گذاشت و در رو باز
کرد و بیرون رفت.
هنوز کامال در رو نبسته بود که سرش رو داخل
آورد:
-به مامان می گم بیدارت نکنه. بخواب تا خودم بیام
بیدارت کنم.
کؾ پام رو روی تخت کوبیدم و گفتم:
-من که بیدارم.
در رو بست و رفت.
اینکه برای بودن من کنار خودش همه چیز رو
توجیه می کرد و سماجت به خرج می داد شیرین
بود، اما برای اینکه همیشه اینطور
خود رای نباشه، به سیاست ها ی زنانه ای احتیاج
داشتم. چیزی ؼیر از جنگ و دعواها ی ب ی ثمر.
خواب از سرم پریده بود. به عروسی فکر می کردم
که در کنار سیاوش خوشبخت ترین عروس دنیا می شد. رویا ی ش یرینی بود که
می دونستم به زودی واقعی میشه. پتو رو تا روی
گردنم باال کش یدم.
پتو که دورم پ یچیده شد، بوی سیاوش هم توی دماغ
پیچید. پتو رو تا روی سرم باال کشیدم تا بو در
فضا ی کمتر ی ابراز وجود داشته
باشه و فقط و فقط به دماغ من بخوره.
تموم شب ها یی که با سیاوش به صبح ختم شده بود،
همراه با امنی ت و آرامش بود. بودن با سیاوش نه
فقط جسم و زنانگی ها یم، بلکه
روحم رو هم آروم می کرد. حتی شبی که قرار بود
صبح بعدش سیاوش خودش رو معرف ی کنه و بره،
باز هم من پر از حس خوب
بودم. حسی که تا قبل از اون نداشتم. تفاوت زیادیه
بین لمس شدن از سر وظ یفه و لمس شدن با عشق .
همین که من دوست داشتم از جام بلند بشم و موهام
رو رنگ کنم، به لباس خواب ها ی قشنگ فکر می کردم، به بیشتر زیبا شدن؛ همه
ی این ها یعنی اینکه روح من درمان شده بود. می
خواستم همیشه برای سیاوش تازه بمونم. قشنگ
بپوشم.
دلبری کنم، در نها یت همه ی این ها باعث می شد
خودم آروم بگیرم.
سیاوش با ی ه دستش رانندگی می کرد؛ دیدن یلدا اون
رو هم متاثر کرده بود. به وکیلش زنگ زده و ازش
خواسته بود تا وکالت پدر یلدا
رو هم به عهده بگیره. عکس ها یی هم داشت که
نشان از خیانت مادر با بهادری داشت.
مادربزرگ یلدا پیرزن زمی ن گیری بود که فوق
العاده به یلدا وابسته بود. تموم مدتی که اونجا بودیم
یلدا خودش رو به مادربزرگش
چسبونده و تکون نمی خورد.
با مادربزرگش در مورد ی لدا صحبت کردیم. قرار
شد هفته ای یکی دو روز ی لدا رو پیش خودمون ببریم. طاقت دوری یلدا رو نداشت.
یلدا سه ماه دیگه با ید مدرسه می رفت و به کسی ؼیر
از یه مادربزرگ پیر نیاز داشت.
نمی دونستم حاال با روشن شدن رابطه ی مادرش با
بهادری، تکلیؾ خود مادرش چی می شه. فکر کردن
بهش هم ناراحت کننده بود.
سیاوش به طرؾ خونه ی ما می رفت. به مامان
زنگ زده و خبرش کرده بودم که برای شام همراه
سیاوش می آم. خیلی خوشحال
شد. چیزی از اینکه سیاوش چه نظری در مورد شب
داره نگفتم.
سیاوش وارد کوچه مون شد، قبال سر خ یابون پیاده م
می کرد.
░⃟⃟🌸 | 45 |
| 13 | مقدار اشکهای دنیا ثابت است. هر جایی کسی شروع به گریه میکند، جایی دیگر کسی گریهاش بند میآید. خنده هم همینطور است.
•در انتظار گودو
ساموئل بکت | 61 |
| 14 | تنهایی همیشه با دور بودن آغاز نمیشود، گاهی از لحظه ای شروع میشود که دیگر کسی تو را نمیفهمد.
. | 65 |
| 15 | لا يوجد نص... | 67 |
| 16 | ای دیدن تو دینِ من، وی روی تو ایمانِ من!
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من! | 63 |
| 17 | 2_5366218004608623648.mp3 | 63 |
| 18 | تصاویر کمیاب و دیدنی از حال و هوای ایران در سال ۱۳۳۶
منبع فیلم : آرشیو ملی آلمان
#درگذر_زمان | 154 |
| 19 | Ahllam - Harfet Harfe Man (Ft Man Brothers).mp3 | 63 |
| 20 | ما
یک روز
در حاشیهی آرام یک رود
مثل دو پرندهی خسته از طوفان
به هم رسیده بودیم.
نه چیزی از دنیا میخواستیم،
نه وعدهای بزرگ داشتیم؛
فقط سهمی کوچک
از یک آسمان بیدغدغه.
اما کسی آمد
و پنجرهها را بست،
کسی آمد
و شمع های خانهمان را
یکییکی کشت.
کسی نام عشق را
با صدای بلند صدا زد
اما در دستهایش
سنگ بود، نه گل.
ما شکسته نشدیم؛
ما آرامآرام
از هم دور شدیم،
مثل دو ساحل
که هنوز صدای موجهای هم را میشنوند
اما دیگر
به هم نمیرسند.
گاهی شبها
به گذشته فکر میکنم؛
به روزهایی که میتوانستند بمانند،
به حرفهایی که نگفتیم،
به آغوشهایی که دیر رسیدند.
و با خودم میگویم:
کاش پایان بعضی قصهها
اجبار نبود؛
کاش بعضی آدمها
قبل از آنکه ویران کنند،
یاد میگرفتند
چگونه دوست بدارند.
حالا من ماندهام
با قلبی که هنوز میتپد،
اما هر ضربانش
صدای فرو ریختن
خانهای قدیمی است. | 134 |
