بهارِ عشق🤍🌺
Ir al canal en Telegram
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶
Mostrar más4 446
Suscriptores
+424 horas
+427 días
+3030 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+269
en 2 canales
mayo '26
+20
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+12
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+9
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+433
en 81 canales
Get PRO
enero '26
+84
en 5 canales
Get PRO
diciembre '25
+377
en 103 canales
Get PRO
noviembre '25
+404
en 3 canales
Get PRO
octubre '25
+435
en 83 canales
Get PRO
septiembre '25
+251
en 71 canales
Get PRO
agosto '25
+360
en 275 canales
Get PRO
julio '25
+292
en 255 canales
Get PRO
junio '25
+176
en 162 canales
Get PRO
mayo '25
+471
en 3 canales
Get PRO
abril '25
+524
en 4 canales
Get PRO
marzo '25
+500
en 154 canales
Get PRO
febrero '25
+463
en 208 canales
Get PRO
enero '25
+741
en 202 canales
Get PRO
diciembre '24
+822
en 197 canales
Get PRO
noviembre '24
+777
en 42 canales
Get PRO
octubre '24
+629
en 4 canales
Get PRO
septiembre '24
+380
en 60 canales
Get PRO
agosto '24
+309
en 19 canales
Get PRO
julio '24
+84
en 6 canales
Get PRO
junio '24
+61
en 2 canales
Get PRO
mayo '24
+42
en 3 canales
Get PRO
abril '24
+51
en 1 canales
Get PRO
marzo '24
+57
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+49
en 1 canales
Get PRO
enero '24
+30
en 3 canales
Get PRO
diciembre '23
+24
en 1 canales
Get PRO
noviembre '23
+37
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+59
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+36
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+54
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+55
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+33
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+49
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+33
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+29
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+26
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+35
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+38
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+1 092
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+41
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+40
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+44
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+50
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+50
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+67
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+49
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+71
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+68
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+72
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+117
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+116
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+142
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+128
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+158
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+141
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+110
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+132
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+136
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+165
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+144
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+144
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+861
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 22 junio | +5 | |||
| 21 junio | +11 | |||
| 20 junio | +15 | |||
| 19 junio | +29 | |||
| 18 junio | +4 | |||
| 17 junio | +15 | |||
| 16 junio | +32 | |||
| 15 junio | +5 | |||
| 14 junio | +8 | |||
| 13 junio | +18 | |||
| 12 junio | +19 | |||
| 11 junio | +5 | |||
| 10 junio | +13 | |||
| 09 junio | +22 | |||
| 08 junio | +4 | |||
| 07 junio | +4 | |||
| 06 junio | +11 | |||
| 05 junio | +26 | |||
| 04 junio | +5 | |||
| 03 junio | +9 | |||
| 02 junio | +7 | |||
| 01 junio | +2 |
Publicaciones del Canal
| 2 | -رفته بودم خودکشی کنم و توت چیدم آوردم این جا...
آقا یه توت ما را نجات داد... یک توت ما را نجات داد....!
-توت رو خوردی و خانم هم توت رو خورد و همه چیام خوب شد؟
-خوب؟! خوب نشد...فکرم عوض شد.
طعم گیلاس
عباس کیارستمی | 1 |
| 3 | بعضی آهنگها فقط شنیده نمیشوند؛ زندگی میشوند…✨🕊️ | 58 |
| 4 | Sin texto... | 12 |
| 5 | sticker.webp | 13 |
| 6 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت357
حرف ها ی آخرش رو در حالی که به اتاق خودش
نزدیک می شد، شنید. با همون
"چرا اومده" به سمت اتاقش راه افتاد.
سامان با دیدنش با صدای سرمستی "سلام" گفت،
ولی با دیدن قیافه ی وا رفته ش، سریع پرسید:
-چی شده، چرا پنچری؟
با خودش فکر کرد،" اگه تموم فکرها یی که پس از
شنیدن حرف ها ی عموی مادرش، در مورد سیاوش
کرده بود، حقیقت داشت، چه
قدر بد می شد ! "
تموم راه رو با سرعت رونده بود، اما حاال زبونش
در کام نمی چرخید. نگاه ممتدی به سامان کرد.
سامان کف دست هاش رو روی میز گذاشت و از
جاش بلند شد. به شهرام نزدیک شد. شهرام دو قدم
از در جلوتر اومده و همون جا
خشکش زده بودروبه روش ایستاد و پرسید :
-چته بابا؟ سکته دادی ما رو.
آروم لب زد:
-از سیاوش خبر داری؟
سامان لب هاش رو به نشونه ی تعجب حالت داد و
گفت:
-مگه میشه نداشته باشم؟
شهرام جلوتر اومد و به کمد چوبی آویز لباس تکیه
داد و گفت:
-دیروز اصلا دیدیش؟
-چی شده مگه، واسه چی میپرسی؟
سری به اعتراض تکون داد:
-جواب من رو بده؟ دیدیش یا نه؟ -ندیدمش، ولی طرفا ی ظهر نه نما یشگاه بود نه
خونه، فکر کنم با سارا جا یی بودند. دیشب هم پیام
داد که امروز بعدازظهر با سارا می
آن خونه مون. از منم خواست حتما خونه باشم.
شهرام با عجله پرسید:
-چه ساعتی بهت پیام داد:
-ساعت دو شب بود، منم چون یاسمن بیتابی می
کرد، بیدار بودم.
بعد هم با نگرانی پرسید:
-واسه چی می پرسی؟
شهرام نفس کلافه ش رو بیرون داد:
-دیشب بهادر ی رو تو بنگاهش کشتن ! با چند ضربه
ی چاقو به شکمش!
قیافه ی درهم و مات شده ی سامان بهش اجازه ی
حرف زدن نداد.دهن سامان خشک شد، به یکباره احساس کرد،
دهنش هیچ بزاقی ترشح نمی کنه، لال شد و به
شهرامی که چشم می دزدید، زل زد.
شهرام گفت:
-عموی مامانم صبح زود بهم گفت.
سامان زبون مثل چوب خشک شده ش رو با زور
تکون داد و پرسید:
-چرا فکر می کنی کار سیاوشه؟
-عموم می گفت دیروز طرف ها ی غروب با یه پسر
جووونی درگیر شده تو بنگاهش؛ شاگرد بنگاهی هم
گفته که همون پسره چند بار
بهادری رو تهدید کرده که: " مثل سگ می کشتش"
کلمه به کلمه ی شهرام دور تا دور سامان دور می
زد؛ کلمات " مثل سگ می کشتش " زیادی به
سیاوش عصبی می اومد! خم شده بود. چیزی نزدیکش نبود که بهش تکیه بده
با ید برای پیدا کردن تکیه گاه، قدم بر می داشت.
سرش رو باالا گرفت و غیر مطمئن و پر از تردید،
گفت:
-سیاوش مشکلش رو با بهادری حل کرده بود،
خودش اینطوری می گفت. چرا با ید دوباره بره
سراغش؟ لابد با یکی دیگه مشکل
داشته.
صداش تحلیل رفته بود. شهرام حرف های زمزمه
وارش رو درست نمی شنید، بهش نزدیک تر شد،
دوباره رشته ی کلام رو گرفت و
ادامه داد:
-سیاوش محاله این کار رو کرده باشه.
مخش کار نمی کرد، داد زد:
-تو چرا فکر کردی سیاوش می تونه قاتل باشه، ها ؟گفتنش برای خود شهرام راحت نبود:
-سامان نشون ی ها یی که شاگرد بنگاهی به مامورا
داده، خیلی شب یه سیاوشه.
سامان دیگه ا یستادن براش غیر ممکن شد. دو زانو
روی سرامیک ها ی سرد کف اتاق نشست و " یا خدا
" گفت.
برای دلداری دادن خودش و یا انکار این اتفاق،
تکرار کرد:
-کار سیاوش نمی تونه باشه.
شهرام زیر بغلش رو گرفت و از جا بلندش کرد.
روی نزدیک ترین مبل نشوندش. سامان سرش رو
پا یین انداخت و کف دست هاش
رو، روی سرش گذاشت.
شهرام کنارش نشست، دستش رو روی دوشش
گذاشت و گفت:-االان وقت غصه خوردن نیست. هر لحظه ممکنه که
مامورا بریزن اینجا و یا خونه تون.
اسم مامور ها باعث شد سامان سرش رو باالا بگیره
و بپرسه:
-چیکار با ید بکنیم؟
-با ید به سیاوش زنگ بزنی که از خونه بیاد بیرون
و نما یشگاه هم نره. اینجا هم نیاد.
سامان سریع گوشیش رو از جیبش بیرون آورد.
هنوز رمز گوشی رو باز نکرده بود که شهرام
دستش رو گرفت و گفت :
-یه چیز دیگه هم هست.
تنها کاری که کرد، فقط یه نگاه نگران به شهرام
بود.
-دیروز غروب آرش بهم زنگ زده بود.
💔 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸 | 13 |
| 7 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت356
-سارا نصف شبی به خدا حوصله ی کل کل بیخود
رو ندارم. فقط بفهم که نمی خوام تو بهش فکر کنی
و درگیر بشی ؛ همین ! اتفاقا
چون برام مهمی نمی خوام نه چیزی بدونی، نه
چیزی بپرسی . این همه موضوع خوب، ول کن اون
بی پدر رو.
بلند شدم و تو ی اتاق قدم های آروم برداشتم، با
مالیمت گفتم:
-فقط یه چیز رو بهم بگو؟ امروز بهادری رو دیدی،
چی شد؟
بعد کمی سکوت و مکث گفت:
-رفتم بنگاهش، بهش گفتم خودش و بنگاش رو یه جا
به آتیش می کشم، گفتم که منتظر بمونه که چه بلایی
می خوام سرش بیارم. گفتم
تو تهدید می کنی، اما من عملی می کنم...وسط حرفش پریدم، صداش هر لحظه اوج می
گرفت:
-کتک کاری که نکردین؟
ریز خندید:
-مگه میشه کتک کاری نکنم؟ چند تا کشیده ی نر
و ماده حرومش کردم. بعد هم یه یارو تو بنگاهش
کار می کرد، داد و بیداد راه
انداخت، مردم از خیابون ریختن تو مغازه، جدامون
کردن.
سیاوش می گفت و چشم هام هر لحظه گشادتر می
شد.
با لذت تموم تعریف می کرد.
-سیاوش اینطوری که همه چی رو...
با صدایی کشدار گفت: -ول کن این حرفها رو، فقط بدون گور خودش رو
کند.
تحت تاثیر حرفها ی آرش گفتم:
-سیاوش بهادری می دونه ما خونواده هامون در
جریان ارتباطمون نیستن، واسه همینه که راه به راه
مزاحمم می شه، تا یه سال دیگه
من می میرم و زنده می شم.
با اینکه خودش گفته بود، دیگه نمی شه یه سال صبر
کرد، اما باز من نگران واکنشش بودم.
-تموم این مدتی که از پیش بهادری برگشتم، به همین
فکر کردم. دیگه فقط به خاطر تهدید ها ی بهادری
نیست، خودم دارم از اینطوری
یواشکی رفتن و یواشکی اومدن خسته می شم سارا.
داره از خودم بدم میآد. تو نگران نباش، همین
روزها با مامانم صحبت می کنم
شا ید مخالفت کنه، ولی باالاخره راضی می شه. منم
دارم از این وضع خسته م ی شم.
-خوشحال پرسیدم:
-پس بابات چی؟
-اصلا مهم نیست.
نفس آسوده ای کشیدم و پرسیدم:
-عکس من رو چیکارش کردی؟
خندید، صدای خنده ش خود خود خوشبخت ی بود:
-تو دستمه، دارم نگاهش می کنم.
-سیاوش من هنوز بچه ی مریم و سامان رو ندیدم.
-فردا بعدازظهر میآم دنبالت با هم می ریم پیشش،
به سامان و مریمم می خوام بگم که به هم محرم
شدیم.
از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، به لبه ی میز
آرایش تکیه دادم و گفتم -زشت نیست؟
دلبرانه گفت :
-زشت اینه که من زن داشته باشم و هیچ کس ندونه؛
اونم برادرم.
-وقتی بهم میگی " زنم " خوشمان می آد.
-با شیطنت گفت:
-میخوای بازم چیزها ی خوب خوب بگم، خوشتان
بیاد؟
ریز خندیدم و گفتم:
-مثال چی؟
-مثلا اینکه همین االان دلم تو رو می خواد و تو
نیستی ! یا اینکه من دلم تکرار هزار باره ی امروز
رو قبل از گفتن درباره ی بهادری
میخواد. سر راست اینکه همین االان تو رو می
خوام، بوی تنت رو.با هیجان پرسید:
-بیام دنبالت، همین االان؟
دستم رو توی موهام کردم، با انرژی جواب دادم:
االان نم نم بارون میآد، مامان هم سر درد داره، تند
تند بیدار میشه؛ ولی فردا شب می آم پیشت بریم
خونه ت. فعلا با همون عکسم
سر کن.
* * *
شهرام با سرعت از ماشین پیاده شد، اگه داخل
پارکینگ می برد، کلی از وقتش گرفته می شد.
انگشت اشاره ش رو روی دکمه ی
طبقه ی سوم فشار داد. هنوز آسانسور کامال جاگیر
نشده بود که سریع در رو به طرف خودش کشید.
سرش پر بود از فکر ها ی درهم و برهم. اگه
سیاوش رو باالا و داخل شرکت می دید، آروم تر میشد. خبری که نیم ساعت پیش شنیده
بود، باور کردنی نبود.
از آسانسور بیرون اومد و با قدم ها ی تند به طرف
در شرکت حمله برد.
بدون گفتن سلام رو به منشی شرکت، پرسید:
-سیاوش اومده؟
منشی با تعجب نگاهش کرد. سیاوش خیلی کم سر
می زد و اگه هم می اومد،
ساعت نه صبح نمی اومد.
شهرام بدون جواب گرفتن از منشی، از قیافه ش
فهمید که سیاوشی وجود نداره؛ سوال دیگه ای
پرسید:
-سامان چی، اونم نیست؟
-چرا اومده، االان تو اتاق شماست.
░⃟⃟🌸 | 8 |
| 8 | #سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت355
با صدای آرومی خداحافظی کردم و از جام بلند شدم.
به طرف آشپزخونه رفتم. باید هر چیزی که نشون از
آدم دیگه ای توی این خونه
داشت رو از بین می بردم. ظرف ها ی غذا رو داخل
سطل زباله هل دادم. وقتی کامل از تمیز شدن
آشپزخونه مطمئن شدم، دوباره یادم
افتاد که چقدر درگیری فکری دارم. دلم آرامش می
خواست، تنها مکانی که بهم در حال حاضر آرامش
می داد، اتاق خوابم بود.
به سمت اتاقم پا تند کردم و در رو باز کردم و با
تکیه ای که به در دادم، باعث شد درخود به خود
بسته بشه.
سر خوردم و روی زمین نشستم. خیلی جا ی سیاوش
خالی بود. رفت، اما چیزهایی به جا گذاشته و
خاطره کرده بود، که حاالا توی این
اتاق یقه م رو می گرفت. چشم چرخوندم و روی
میز آرایش مکث کردم. قاب عکسم نبود، لبخندی زدم. با تموم دغدغه ی فکری که با
گفتن مزاحمت بهادری براش درست کرده بودم، باز
یادش مونده بود که با ید قاب عکس رو با خودش
ببره.
کف دستم رو تکیه گاه بدنم کردم و از جام بلند شدم
نگاهی به تخت کردم، لبخند شاد دیگه ای زدم.
احساس باالا رفتن انگشت ها ی
سیاوش، رو ی تیره ی پشتم، واضح احساس شد و
جلوی چشمم جون گرفت. انگشت ها ی دستم رو
روی گردنم گذاشتم، هنوز هم از
بوسه ها ی گرم سیاوش می سوخت. روی تخت
نشستم و بالشم رو برداشتم و باالا آوردم. صورتم رو
داخلش فرو بردم
بوی سیاوش با کیفیتی عالی جا مونده بود.بالش رو
عقب بردم و بهش نگاه کردم؛ آروم، مثل بچه ای
چند ماهه که مواظبی از دستت
سر نخوره، سر جاش گذاشتم حوله م رو برداشتم و در حموم رو باز کردم.
صدای بستن در خونه اومد، با لباس داخل حموم شدم
و دوش رو باز کردم، مامان عادت داشت در حمومم
رو حتی باز می کرد ! ول ی
اگه صدای دوش آب رو می شنید بی خیال میشد.
آمادگی رویارویی باهاش رو نداشتم. مطمئنا می
فهمید یه مرگیم هست. از دیشب تا
جا یی که امکان داشت ازش فرار کرده بودم.
صدای ضربه ها ی دستش به در اومد:
-سارا، حمومی؟
شیر آب رو بستم و گفتم:
-آره مامان، می خوام دوش بگیرم.
"باشه " ای گفت و رفت. نگاهی به لباسم انداختم و
با بی حوصلگی تموم درشون آوردم.
کاش می شد، درد رو هم مثل چرک شست ! نگرانی
رو هم همین طور ! غصه ها رو هم...
بعد اینکه از پیشم رفته بود، هر بار که زنگ زدم،
جوابم رو نداد و حاالاخودش زنگ زده بود. نه وقت
تلافی بود و نه من می
تونستم. سریع جوابش رو دادم:
-الو... سیاوش؟
-خواب بودی؟
گرفتگی صداش بی قرارم می کرد:
-چه سوالیه تو می پرسی؟ تا حاالا شده بدون شب
بخیر به تو بخوابم؟
-شبی که روز می شه، چشمی که خواب میره،
زیاد کاری به خود ما ندارن؛ کار خودشون رو می
کنند. تو هم باالاخره می خوابیدی.
دندون هام رو روی هم فشار دادم و از الی دندون
ها ی به هم چفت شده م، پرسیدم:
-امروز که رفتی از خونه مون چیکار کردی؟ چرا
جواب تلفنم رو ندادی؟ تو که می دونستی چه قدر نگران بودم. سیاوش تو می
دونی من حساسم رو تلفن جواب ندادن، ولی باز
تکرارش می کنی!
-یه ریز غر نزن سارا، گوشیم رو تو ماشین جا
گذاشته بودم. بعد هم مثال چی می خواست ی بدونی،
جز همین سوال ها ی تکرار ی!
آروم پرسیدم:
-چرا صدات گرفته؟
-صدام نگرفته، فکر می کنی!
دلم می خواست از دستش جیغ بکشم. موهام رو
دور انگشتم پیچوندم و با احتیاط پرسیدم:
-امروز بهادر ی رو دیدی؟
صداش رو از گرفتگی آزاد کرد و محکم گفت:
-تو دخالت نکن، خودم می دونم چیکار کنم.
-چرا من رو آدم حساب نمی کنی سیاوش؟
░⃟⃟🌸 | 6 |
| 9 | آسمان را باز کن؛ بادی، نسیم خنکی، بارانی، چیزی برای ما از خزانهات بفرست.
#بیکلام | 50 |
| 10 | #توئیت 🖇♥️
هرچند در امثال عرب آمده است:
وَ کُلُّ ما یَفعَلُ المَحبوبُ مَحبوبٌ
(هرچه محبوب کند دوستداشتنی است)
و شیخ اجلّ #سعدی هم فرمودهاند:
مرا توبه فرمایی ای خودپرست!
تو را توبه زین گفت، اولیترست
ببخشای بر من، که هرچ او کند
وگر قصدِ خون است، نیکو کند...
اما شما هم-اگر در کسوت محبوب هستید- قدری مراعات کنید.
با تشکر 😊 | 64 |
| 11 | Sin texto... | 78 |
| 12 | •
عاشق شدم - انوشیروان روحانی و عهدیه
«عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش
عشق نهانی
یک سو غم او
یک سو دل من
در تار مویی
در این میانه دل میکشاند ما را بسویی»
- هر جا که بودی بی ما نبودی
هر جا که رفتی من با تو بودم تنها نبودی | 108 |
| 13 | «مهم نیست که چه کسی دوستت دارد یا به تو علاقه دارد، مهم این است که چه کسی آنقدر شجاعت دارد که ریسک کند و هدفمند و پیوسته دنبال تو بیاید، و با تصمیمی آگاهانه بارها و بارها تو را انتخاب کند و حرف و عملش با هم یکی باشد.» | 77 |
| 14 | اگر در جوانى هيچ كار احمقانه اى، انجام ندهى، در پيرى هيچ چیزی براى؛ لبخند زدن نخواهى داشت. | 53 |
| 15 | بریم به پیشواز تابستون☀️😎
ازون میکسهاست که باید کنار دریا یا موقع آفتاب گرفتن کنار استخر گوش کنید😁🙂↔️ | 94 |
| 16 | #حس_خوب 😍
#تابستانه🍷⛱️🍉🏞️🛁🏄🏻🏊🏻🍒🫶🏻
#عصرتون_دلبرانه🤗 | 109 |
| 17 | Sin texto... | 1 |
| 18 | زیرا که رفتن آغازِ جدایی نیست.
جداییِ واقعی آنجاست
که فراموشی اتفاق میافتد...
#شکری_ارباش | 132 |
| 19 | «بازنگشتند
رودهایی
که به دریا رفتند
سربازانی که به جنگ
و یارانی که
به دیار غریب.»
- باد و برگ؛ عباس کیارستمی.
به مناسبت ۱ تیرماه، زادروز کارگردان و فیلمنامهنویس شهیر ایرانی. | 125 |
| 20 | «سکوت، انتهای محبّت به کسی است که از او خشمی در خویشتن داریم امّا توان از دست دادنش را نداریم.»
- رولو می. | 123 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
