es
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Ir al canal en Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Mostrar más
4 460
Suscriptores
-524 horas
+407 días
+2930 días
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+291
en 3 canales
mayo '26
+20
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+12
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+9
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+433
en 81 canales
Get PRO
enero '26
+84
en 5 canales
Get PRO
diciembre '25
+377
en 103 canales
Get PRO
noviembre '25
+404
en 3 canales
Get PRO
octubre '25
+435
en 83 canales
Get PRO
septiembre '25
+251
en 71 canales
Get PRO
agosto '25
+360
en 275 canales
Get PRO
julio '25
+292
en 255 canales
Get PRO
junio '25
+176
en 162 canales
Get PRO
mayo '25
+471
en 3 canales
Get PRO
abril '25
+524
en 4 canales
Get PRO
marzo '25
+500
en 154 canales
Get PRO
febrero '25
+463
en 208 canales
Get PRO
enero '25
+741
en 202 canales
Get PRO
diciembre '24
+822
en 197 canales
Get PRO
noviembre '24
+777
en 42 canales
Get PRO
octubre '24
+629
en 4 canales
Get PRO
septiembre '24
+380
en 60 canales
Get PRO
agosto '24
+309
en 19 canales
Get PRO
julio '24
+84
en 6 canales
Get PRO
junio '24
+61
en 2 canales
Get PRO
mayo '24
+42
en 3 canales
Get PRO
abril '24
+51
en 1 canales
Get PRO
marzo '24
+57
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+49
en 1 canales
Get PRO
enero '24
+30
en 3 canales
Get PRO
diciembre '23
+24
en 1 canales
Get PRO
noviembre '23
+37
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+59
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+36
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+54
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+55
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+33
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+49
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+33
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+29
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+26
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+35
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+38
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+1 092
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+41
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+40
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+44
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+50
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+50
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+67
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+49
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+71
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+68
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+72
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+117
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+116
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+142
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+128
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+158
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+141
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+110
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+132
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+136
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+165
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+144
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+144
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+861
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
24 junio+4
23 junio+18
22 junio+5
21 junio+11
20 junio+15
19 junio+29
18 junio+4
17 junio+15
16 junio+32
15 junio+5
14 junio+8
13 junio+18
12 junio+19
11 junio+5
10 junio+13
09 junio+22
08 junio+4
07 junio+4
06 junio+11
05 junio+26
04 junio+5
03 junio+9
02 junio+7
01 junio+2
Publicaciones del Canal
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/OQ4pTF9xSKwxZmFk

2
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 داستان‌زندگیتوخودت بنویس 🏴مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🏴
37
3
مدیران بزرگوار لطفا 10 تا 22 NO post 🔰
45
4
. حضورتون ناب عزیزانم... شب زیباتون پر از آسایش خیال نظر انتقاد پیشنهاد ارتباط با من "سحر" لینک ناشناس👇🏻 https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-6cc759664e
51
5
هزار شب به سحر آمد و سحر شد شام ولی شبی که تو رفتی، سحر نگشته هنوز #یغمای_نیشابوری شبتون خوش 🌙🌃
هزار شب به سحر آمد و سحر شد شام ولی شبی که تو رفتی، سحر نگشته هنوز #یغمای_نیشابوری شبتون خوش 🌙🌃
345
6
نکنه یکی از بندهای توافق اینا در مورد حساب‌های بانکی ما بوده؟
70
7
Sin texto...
49
8
sticker.webp
50
9
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت360 -می تونی بیای خونه مون. -به خدا قلبم داره می آد تو دهنم، بگو چی شده؟ لیلا آروم شد، با تحکم گفت : -دیوونه شدی، چی می خواستی بشه. فقط نگران  شدم نره با بهادری شر به پا کنه، همین. -نمی تونم بیام خونه تون. -بیا؛ سی اوش هم اگه بخواد بیاد دنبالت اینجا بهتره.  منم به مامانت زنگ می زنم، می گم خونه ی ما می مونی. نمی تونست برای سارا از حقیقتی پرده برداره که  اگه می گفت، سارا دیگه روی خودش کنترلی نداشت  تا جلوی مادرش خود دار  باشه. بهتر بود تو خونه ی خودش باهاش حرؾ می زد. آرش هم همین نظر رو داشت. لیال نمی تونست آبی رو که ریخته بود، جمع کنه. ته  دل سارا خال ی شده بود، ب ی ربط با حر ؾ ها ی لیال گفت: -می خوام با سیاوش برم خونه ی مریم، بچه ش رو  ببینم. صدایی از لی ال در نیومد، سکوت اون طرؾ خط  طوالنی شده بود، خواست دوباره گفته هاش رو  تکرار کنه که باالخره لیال به سکوتش پا یان داد: -تو بیا، بعد هر جا خواستی برو. دوست داشت فکر کنه که فقط نگران ی ناشی از  مزاحمت دوباره ی بهادری، لیال رو تا به این حد  عوض کرده، اما ته دلش چیز دیگه  ای وول می خورد. با لیال خداحافظ ی کرد. از جاش بلند شد و قبل از  بیرون رفتن، در کمدش رو باز کرد و تاپ و دامن  کتان گلبهی ش رو برداشت. می تونست امشب برای سیاوش متفاوت با همیشه لباس  بپوشه. لباس ها ی بازتر و قشنگ تر، خوش رنگ  تر، دلبرانه تر ! از تصور خودش در لباسی که دستش بود، لبخند زد. حتما  سیاوش هم خوشش می اومد. متوجه بود که دیگه به  سر سختی قبل نیست و حاال خودش هم درست مثل سیاوش تنها بودن و فقط بودن  با سیاوش رو زیر سقفی که جز خودشون کسی  نباشه، چه قدر دوست داره! ساکش رو هم بیرون کشید، لباس هاش رو با احتیاط  داخلش جا داد. عطر و شونه ش رو هم برداشت.  وقتی ساکش رو با لباس و چیزها یی که ن یاز داشت پر کرد، روی تختش  انداخت. پالتو ی کرمش رو با روسری ساتن مشکی هم کنار ساک گذاشت. این خوشی ها باعث شد به کل لیال و حر ؾ هاش رو فراموش کنه  و با شوق آماده ی رفتن بشه. طبق معمول هر روز صبحونه براش آماده بود،  دیگه خیلی وقت بود که یادش نمی اومد، روزی خودش صبح زود از خواب بلند می شده و صبحونه آماده می کرده. فردا صبح می تونست برای سیاوش صبحونه آماده کنه. همین  تصورات با شوقی که داشت، همه چیز  رو از یادش برده بود. دیگه حتی از بهادری هم نمی  ترسید. دیگه هیچی مهم نبود. بعد خوردن صبحونه و جمع کردن، حاال قسمت  سخت کارش رسیده بود، دروغ گفتن به مادرش.  مادرش مشؽول جارو برق ی زدن  زیر مبل ها بود. خم شده و با دقت جارو می کشید.  با حس سا یه ا ی کمرنگ روی مبل سر برگردوند و  سارا رو دید. سارا تا نگاه  مادرش رو روی خودش دید گفت: -مامان من امشب می رم خونه ی لیال. نگاه چپ چپ مادرش، دوباره به حرفش آورد: -حوصله م سر رفته خب. مادرش که هنوز دیروز و نیومدن به خونه ی سمانه  رو فراموش نکرده بود، گفت: -چطوره که دیروز حوصله نداشتی بیا ی خونه ی  سمانه، موند ی تو خونه. امروز هم حوصله نداری  پس بمون تو خونه، الزم نی ست بری. جلو رفت و دستش رو دور کمر مامانش حلقه کرد: -تو رو خدا، خب مامان تو که می دونی سمانه و لیال چه قدر با هم فرق دارن. -سمانه خواهرته سارا، بدت رو که نمی خواد. فقط  یه خرده دهن بینه. دوست داره بقیه از خودش و  خونواده ش تعریؾ کنن.سارا می دونست اگه به جر و بحث ادامه بده، هیچ وقت نتیجه ی دلخواهش رو نمی گیره. با بی میلی  گفت: -باشه مامان، فردا می رم خونه ش، فقط امروز برم  پیش لیال. سکوت مادرش همون موافقت بود. بوسه ای به گونه  ش زد و به اتاقش رفت. به آژانس زنگ زد و از اتاقش بیرون رفت. دنبال مادرش گشت. قبل بیرون رفتن حتما درباره ی لباسش نظر م ی داد. همین طور هم شد. تا چشمش به  سارا افتاد با اعتراض گفت : -یه روسری سفید هم می بستی، چیزی از عروس کم  نداشتی ! چه خبره؟  با اینکه دلخور شد، اما به روی خودش نیاورد و  گفت:-مامان من هر وقت این پالتو رو پوشیدم، ازم ایراد گرفتی. با آژانس می رم، خیابون گردی که نمی کنم. مادرش تا دم در باهاش رفت و باز هم بدون وقت  بحث قبلی رو پیش کشید: -خب برای خودت یه ماشی ن بخر. خونه مهریه توئه.  حالل حالله. با تحکم جواب داد: -من چیزی که مال حامد باشه نمی خوام . حاال اصال چی زی که یادآور حامد باشه رو نمی خواست. حاال که سیاوش توی زندگیش بود، هیچی  نمی خواست. * * * زنگ در لیال رو زدم، آرین در رو برام باز کرد. با  دیدن قیافه ی خسته و بی حال لیال، وا رفتم. با  فشاری به پاهام کفشم رو درآوردم و همون طوری که به لیال زل زده بودم، داخل شدم.ساک رو روی زمین گذاشتم و آرین رو به بؽل گرفتم. بسته ی شکالت کاکائویی رو به دستش دادم  و بعد هم رو ی زمین گذاشتمش. 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
50
10
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت359 شهرام اشاره ای به دور و برش کرد و دستش رو پشت سامان گذاشت و با خودش به داخل آسانسور کشید. کسی غیر ما سه چهار نفر خبر نداره. منم به کسی چیزی نمی گم. در آسانسور رو بست و با صدایی واضح تر گفت: -ولی اگه کار سیاوش باشه، این پرونده خیلی بهش کمک می کنه . سامان سرش رو به عقب تکیه داد: -یعنی اگه...گفتن کلمه ی کشتن و نسبت دادنش به سیاوش، تلخ  بود. سخت بود. باور پذیر نبود. سرش رو همون طور که به عقب تکیه داده بود، با  ناراحتی به طرفین تکون داد و پچ پچ مانند گفت: -اگه کار سیاوش باشه، می تونیم بگیم روانی بوده. بعد هم اشک ها ی مردونه ا ی بود که راهشون رو از  چشمش به طرف صورتش کج کردند. شهرام در تا یید حرفش با امید خاصی گفت: -اصلا می تونیم به روانشناسش پول بدیم و یه خرده  پیاز داغش رو هم زیاد کنیم. چه می دونم، بگیم جنون آنی بوده. سامان پوزخندی زد و گفت: -همه هم دست روی دست گذاشتن تا ما بریم با  روانشناسش صحبت کنیم. خب اونا خودشون هزارتا  روانشناس دارند. همه حرفه ای. به حرف من و توئه مگه؟ با ید ثابت بشه، می فهمی؟تلخندی زد و ادامه داد: -تو مگه اخلاق سیاوش رو نمی دونی، اون هیچ  وقت حاضر نمیشه بگه جنون آنی بوده. هنوز هم ته امیدی در دلش سو سو می زد که کار  سیاوش نباشه. سیاوش منکر کشته شدن بهادری بشه.  آخ که اگه می شد، چه قدر  نفس ها ی راحتی می کشید. چه قدر تا االان آسوده  نفس کشیده بود و حواسش نبود. چه قدر خوب بود  که دلت هول و ولا نداشته باشه. سرش از این فکر ها ی خانمان برانداز سنگین شد.  آسانسور دور سرش می گشت.خبر کشته شدن  بهادری، اونم به دست برادرش مثل  یه باتلاق بود. هر لحظه بیشتر در تلخی این خبر  فرو می رفت. هر لحظه بیشتر از قبل باورش می کرد. هر تلفن جواب ندادن سیاوش  اون رو به خط آخر، خط یقین، نزدیک تر می کرد سارا با چشم ها ی خواب آلود دنبال گوشیش گشت.  صدای ویبره ش از زیر پتو می اومد؛ با اینکه می  دونست نبا ید موقع خواب گوشی رو نزدیکش نگه داره، اما بعد تموم شدن صحبت ش با  سیاوش اون رو روی سینه ش می ذاشت و ناچارا  صبح هم توی تخت به دنبالش  می گشت. پتو رو کنار زد و گوشی رو از زیر پتو  برداشت. با دیدن شماره ی لیلا صداش رو صاف کرد و جواب داد: -الو... -سلام، خوبی ؟ خواب بود ی؟ لبخند نیم بندی زد و گفت: -آره دیگه خواب بودم، شما هم مزاحم همیشگی. -از سیاوش خبر داری؟ سارا با تعحب صورتش رو جمع کرد و گفت: -دیگه داره فضولیت می زنه باالاها .لیلا سریع جمعش کرد و گفت: -آرش می گفت، بهادری دوباره مزاحمت شده، به  سیاوش هم گفتی؟ عقب تر رفت و به تاج تخت تکیه داد. چشم هاش رو  مالوند و گفت : -اول صبحی بازجوییت گرفته؟ من هنوز هنگ  خوابم؛ تو رو خدا لیلا به آرش گفتم و پشیمون شدم.  سیاوش ناراحت می شه بفهمه به  آرش حرفی زدم. بهش زنگ بزن بگو، فعلا هیچ کاری نکنه. خود سیاوش درستش می کنه. لیلا از بی خبری سارا و این طور با امی د و آرزو  حرف زدنش، دلش سوخت. انگار خوشی به سارا  نیومده بود. با سرزنش پرسید: -نبا ید به سیاوش چیزی می گفتی سارا. سارا لبخندی زد و گفت: -تو که خبر نداری چی شده، اصلا دیگه بهادری مهم  نیست. سیاوش قراره با مامانش صحبت کنه. می خواد همه چیز رو رسمی کنه. االان هم می خوام برم وسا یلم رو جمع کنم. قراره  شب برم خونه ش. لیلا گوشی رو از خودش دور کرد. کی می خواست  به سارا بگه که تموم رشته هاش، دیشب پنبه شده !  با کنجکاوی پرسید: -آخرین بار کی باهاش صحبت کردی؟  -دیشب بود. -دقیقا چه ساعتی؟ سارا تازه پی برد، امروز لیلایی سوای لیلای روزها ی پیش رو می شنوه. با تعجب گفت: -واسه چی میپرسی؟ لیلا به خودش اومد، تا بند رو آب نده؛ خبری که  صبح آرش بهش داده بود، ضربان قلبش رو باالا  برده وتا خود االان، دست از تپش ها ی بی امان برنداشته بود: -هیچی از روی فضولی. سارا باور نکرد و گفت: -حدودها ی دو بود. بی تابی ها ی لیلا کار دستش داد و گفت: -حالش چطور بود؟ سارا گول جمله ی قبلش رو نخورده بود که دوباره  سوال ها ی عجیبش رو تکرار می کرد: -لیلا تو چته؟ چی شده، واسه چی می پرسی آخه؟  بعد با ناراحتی و نگرانی ادامه داد: -صداش گرفته و ناراحت بود، بعدش بهتر شد. می  خواست برم پیشش. نرفتم و گفتم، امشب می آم. االان  هم دیگه خبر ندارم. قراره خودش بهم زنگ بزنه، بیاد دنبالم ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
38
11
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت358 حوصله نداشت درباره ی آرش چیزی بشنوه، اما با  ادامه ی حرف ها ی شهرام میخکوب شد. -گفت: " سارا بهش زنگ زده" مثل اینکه بهادری دوباره مزاحم سارا شده. سارا هم  به سیاوش گفته؛ بعد هم چون می ترسیده سیاوش کار  دست خودش بده به آرش هم اطلاع داده. آرش هم ازم خواست بریم باهاش دوباره  صحبت کنیم. االان توی راه بودم دوباره بهم زنگ  زد، خواست بریم پیش بهادری، منم جریان رو بهش گفتم. سامان با حرف آخرش به خودش اومد، بلند فریاد زد: -احمق چرا بهش گفتی؟ مگه تو نمی گفتی دوستش  ماموره. شهرام جواب داد: -آرش آدم فروش نیست. سامان نالید:-این همه آدم، چرا سارا همه چیز رو گذاشته کؾ دست سیاوش؟ به من خاک بر سر می گفت. به  همون آرش می گفت. واقعیت االان براش مجسم شده بود، با حرؾ ها ی آخر شهرام خوش خیالی بود رد و انکار. دردمند  موها ی سرش رو سفت تو حصار  انگشت هاش گرفت: -وای خدا بدبخت شدیم! شهرام برای همدردی گفت: -آروم باش بهش زنگ بزن، از کجا معلوم کار  سیاوش باشه؟  چشم گردوند، گوشیش رو نمی دید. با حرف ها ی شهرام نمی دونست کجا رهاش کرده. پوزخندی بهش  زد و گفت: -این چیزی رو که میگی، خودت باور داری؟ مگه  تو نبودی همین که اومدی داخل، پرسید ی سیاوش کجاست. مگه همه ی این ها رو نگفتی که آخرش برسی به سیاوش، حاالا میگی، "  از کجا معلوم کار خودش باشه؟ " به سمت راستش نگاهی کرد و گوشیش رو پیدا کرد. اسم سیاوش رو لمس کرد، دستش می لرزید. شهرام با دیدن لرزش دستش، چشم گرفت. احساس و  علاقه ی عمیقی بین سامان و سیاوش بود. بارها به  چشم دیده بود . سیاوش جواب نداد. سامان گوشی رو روی زمین  پرت کرد. با جواب ندادن، تصور قاتل بودن  سیاوش، پر رنگ تر شد. حاالا تماما می لرزید! شهرام گوشی رو از روی زمین برداشت و گفت: -بگیر به خونه تون زنگ بزن. هر لحظه ممکنه  مامورا بریزن خونه تون. بگیر زنگ بزن تا دیر نشده.با صدایی که می لرزید، گفت: -خودت به خونه مون زنگ بزن. شهرام گوشی رو ازش گرفت و با نیم نگاهی بهش،  شماره گرفت. بعد یه تک بوق، خانم هاتفی جواب  داد. شهرام گوشی رو به طرف سامان گرفت و سامان از گرفتنش امتناع کرد. با شنیدن الو گفتن ها ی پشت سر هم خانم هاتفی، به  ناچار مجبور شد جواب بده: -الو... سالم خانم هاتفی. -سلام، شهرام خان شما یین؟  شهرام دستی به پیشونیش کشید و گفت: -بله خودمم، خوبید شما؟  -ممنون پسرم. آخه شماره ی سامان بود. -بله با گوشی سامان تماس می گیرم، سیاوش هست؟  خانم هاتفی با مکث کوتاهی جواب داد:-نه پسرم، یه ساعت پیش بیرون رفت. شهرام ناخودآگاه پرسید: -دیشب کی اومدن خونه. حدس می زد که ممکنه خانم هاتفی چه قدر از این سوالش تعجب کنه، اما مهم نبود و فعال همین مهم  بود که دیشب ساعت چند خونه  بوده! -دیشب طرفای یازده خونه اومد. سامان سرش رو بلند کرد. نگاهی به شهرام کرد.  سوال داشت، بهادری چه ساعتی به قتل رسیده بود؟  شهرام برای خانم هاتفی توضیح داد که در مورد  شرکت کاری پیش اومده و با سیاوش کار داشتند.  خانم هاتفی هم از همه جا ب ی خبر  گفت: " که سیاوش وقتی سوار ماشینه، به گوشیش جواب نمیده." به محض ا ینکه گوشی رو قطع  کرد، سامان پرسید:-بهادری دقیقا چه ساعتی به قتل رسیده؟ شهرام شونه ای باالا انداخت و گفت: -فقط می دونم دیشب به قتل رسیده. ساعت دقیقش  رو عموی مادرم نمی دونست، ولی شاگرد بنگاهی گفته که خودش ساعت نه از بنگاه زده بیرون، ولی خود بهادری با دفتر و  دستکش مشغول بوده. مثل ا ینکه همیشه تا ساعت ده  یازده می مونده بنگاه. سامان از جاش بلند شد و گفت: -لعنتی چرا جواب نمیده؟ با اشاره به گوشیش از شهرام خواست دوباره با  سیاوش تماس بگیره. این بار هم کسی جواب نداد. با  یه حرکت گوشی رو از دست شهرام چنگ زد و گفت: -بده به اردالان زنگ بزنم.به اردالان زنگ زد. دلشوره هاش هر لحظه بیشتر می شد. اگه سیاوش قاتل بود، فقط خدا خودش با ید  بهشون رحم می کرد. اردالان هم  اظهار بی اطلاعی کرد. شهرام گوشی رو از دستش گرفت و خواست به  محض اومدن سیاوش بهشون خبر بده و حتی یه  لحظه هم سیاوش رو تو نما یشگاه نگه  نداره. به سوال ها ی پشت هم اردالان جوابی نداد و  همه رو به بعد موکول کرد . سامان شوک زده به شهرام نگاه کرد و گفت: -وای ! من اصلا مخم کار نمی کنه، االان با ید چه  غلط ی بکنیم؟ چرا به تلفنش جواب نمی ده؟ کتش رو از روی میز برداشت: -با ید برم دنبالش بگردم. در رو باز کرد و بیرون رفت. شهرام هم پشت  سرش با قدم ها ی تند به دنبالش. سامان نرسیده به آسانسور با یادآوری مشاوره گرفتن  سیاوش از یه روان شناس، به عقب برگشت. رو به  شهرام گفت: -یادت باشه پیش کسی از رفتن سیاوش به مطب  روان شناس حرفی نزنی. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸
40
12
وقتی گریبانِ عدم، با دست خلقت می‌درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر چیزی در آنسوی یقین، شاید کمی هم‌کیش‌تر آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود افشین یداللهی.
50
13
2_5316600047029230741.mp3
47
14
‏آدمیزاد آرامشش رو مدیون خساست تو اعتماد کردن، دادن فرصت و از خود گذشتگی‌های الکیه.
119
15
پشت یهویی ناراحت شدنام و دور شدنام، یه عالمه صبره.
115
16
در خیابان‌هایی که هرگز آمد و شد نداشتی! در ساعاتی که می‌دانستم مشغول کار هستی! در خانه‌هایی که اصلا صاحبانِ آن‌ها را نمی‌شناختم! همیشه منتظرت بودم... 👤#بزرگ_علوی
156
17
نفرت، افراد را به یکدیگر گره می‌زند، کسانی که ما از آن‌ها متنفریم به اندازه‌ی افرادی که به آن‌ها عشق می‌ورزیم، فکرمان را درگیر می‌کنند. ورنا کست
119
18
📄🌱 اما عزیز من ، آیا کسی هم ترسید که دیگر تو در زندگی‌اش نباشی ؟ …
148
19
Sin texto...
71
20
- این آهنگ رو که پلی می کنی انگار، سال ١٣٤٠ تو کاباره مولن روژ طهران هستی. 😍🫶🏻☕
286