آبیِ رگهایِ تو
Відкрити в Telegram
567
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1330 днів
Архів дописів
فکر کنم فشار روحی و روانی که امشب بهم وارد شد تا چند هفته باهام بمونه. خلاصه بگم که جونم درد میکنه و اشکام تموم نمیشه.
Repost from آبیِ رگهایِ تو
من که پذیرفتم تنهام، نمیدونم چرا آدما کاری میکنن که بیشتر احساس تنهایی کنم. منی که دستام بالاست و توی تنهایی حل شدم.
Repost from رفرش
آدم ممکنه سالها کنار بقیه زندگی کنه، باهاشون حرف بزنه، بخنده، حتا دوست داشته بشه، ولی هنوز یه گوشهای از وجودش باشه که هیچکس بهش نمیرسه. لزوما نه چون بقیه نمیفهمنش یا کم میذارن، شاید چون فقط اون قسمت از وجودشو نمیتونه راحت برای کسی توضیح بده. جالبه که آدم همیشه هم نمیخواد یکی بیاد که همهی وجودشو بشناسه. گاهی فقط دلش میخواد یکی یه جایی اتفاقی به همون گوشه برسه و لازم نباشه براش توضیح بده که چی توی دلش میگذره. فکر میکنم بعضی وقتا چیزی که از یه آدم میخوایم، نه عشق عجیب و غریبه، نه کامل فهمیده شدن، نه حتا موندن طولانی مدت. فقط میخوایم کنارش مجبور نباشیم مدام خودمونو توضیح بدیم. یکی که پیشش لازم نباشه برای فهمیده شدن، خودمونو ترجمه کنیم.
خدا پس از آن که تو را به من معرفی کرد
به خانهاش برگشت
فکر کردم برایش نامهای بنویسم
روی کاغذ آبی
پوشیده در پاکتی آبی
شسته شده با اشکهایم
و نامه را اینگونه شروع کنم:
دوست خوب من...
•نزار قبانی•
امروز رفتیم باغ؛ سیب چیدیم. بین سیب ها یه کفشدوزک پیدا کردم و گذاشتمش تو یه شیشه و درشو بستم. امیدوارم زنده بمونه. عاشق کفشدوزکم.
چه خواب بدی بود. خواب دیدم از ادارهمون اومدن مرکز، وارد اتاقم شدن دارن میز و کامپیوترم رو با خودشون میبرن. چه گریه و زاری و شیونی میکردم. خدا لعنتشون کنه با این سیستم معیوبشون که تو خواب و روز تعطیل هم از دستشون آسایش ندارم. ممنون از توجهتون.
