𝐁𝐈𝐒𝐋𝐔𝐋
Відкрити в Telegram
3 224
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-3630 день
Архів дописів
3 224
بعضی آدم ها را نمی شود از زندگی حذف کرد ؛
حتی وقتی دیگر در زندگی ات حضور ندارند .
نه به خاطر خاطراتی که ساخته اند ، نه به خاطر حرف هایی که زده اند ، بلکه به خاطر نسخه ای از خودت که کنار آن ها شکل گرفته است .
گاهی وسط یک روز معمولی ، در شلوغی خیابان یا میان صدای آدم ها ، ناگهان متوجه میشوی هنوز بخشی از نگاهت شبیه روزهایی است که او را میشناختی .
آن لحظه میفهمی زمان ، همه چیز را با خودش نمی برد .
بعضی آدم ها میروند ، اما رد عبورشان مثل خطی کمرنگ روی کاغذ باقی میماند ؛
آنقدر کمرنگ که دیگر دیده نمی شود ، اما آنقدر عمیق که هرگز پاک نمی شود .
و شاید بزرگ شدن همین باشد ؛
اینکه دیگر برای بازگشت کسی دعا نکنی ، اما انکار هم نکنی که روزی ، حضورش بخشی از جهان تو بوده است .
• کتاب جهانگردی در تخت ، بخشی از قسمت هشتاد و دوم
3 224
در دورترین گوشه کافه ام نشسته ام ؛
جایی که نور کم جان چراغ ها به زحمت به صورتم می رسد .
سیگاری میان انگشتانم آرام می سوزد و دودش در هوا گم می شود ، درست مثل سال هایی که بیصدا از من عبور کردند .
کتابی روبه رویم باز است ، اما مدت هاست که دیگر چیزی نمی خوانم .
چشم هایم روی سطرها حرکت می کنند و ذهنم در جایی بسیار دورتر سرگردان است .
گاهی آدم کتاب را برای فهمیدن نمی خواند ؛
برای فراموش کردن می خواند ، و من مدت هاست در حال فراموش کردن چیزی هستم که هرگز فراموش نمی شود .
فنجان قهوه کنار دستم سرد شده ...
صدای همهمه آدم ها در کافه می آید ، اما انگار همه چیز از من فاصله دارد .
من اینجا نشسته ام و به زندگی نگاه می کنم ؛
مثل مسافری که از پشت پنجره ، شهری را تماشا میکند که دیگر به آن تعلق ندارد .
گاهی پک عمیقی به سیگار میزنم و به نقطه ای نامعلوم خیره می شوم .
نه به گذشته فکر میکنم ، نه به آینده .
فقط به حجم سنگینی که سال هاست در سینه ام جا خوش کرده و هر روز کمی بیشتر از دیروز وزن میگیرد .
چهره ام شاید آرام به نظر برسد ، اما این آرامش از جنس پذیرش نیست ؛
از جنس خستگی است .
خستگی آدمی که آنقدر با خودش و دنیا جنگیده که دیگر حتی حوصله پیروزی را هم ندارد .
و من همچنان در گوشه کافه می مانم ؛ میان بوی قهوه ، دود سیگار و صفحه های نیمه خوانده یک کتاب .
شبیه جمله ای ناتمام در آخرین صفحه یک رمان غمگین ؛
جمله ای که نویسنده فراموش کرده برایش پایانی بنویسد ...
• نوشته های پس از تاریکی
3 224
در سکوت بلند شب ، آدم به جایی میرسد که دیگر از رفتن نمیترسد ؛ از ماندن میترسد .
به اتاقی که خاطره ها در آن نفس میکشند نگاه میکند و میفهمد بعضی آدم ها نمی روند ، فقط شکل نبودنشان عوض می شود .
دلتنگی ، درد عجیبی ست ؛
نه زخمی دارد که نشانش بدهی ، نه قبری که کنارش بنشینی و گریه کنی .
فقط هر روز ، گوشه ای از جانت را برمیدارد و با خودش میبرد ؛ آنقدر آرام که دیگر متوجه کم شدن خودت نمیشوی .
بعضی شب ها ، جهان شبیه خانه ای متروک است ؛
پنجره ها بازند ، اما کسی برنمیگردد .
نام ها هنوز در ذهن زنده اند ، اما صاحبانشان سال هاست از کوچه های زندگی عبور کرده اند .
و آدم میماند با انبوهی از حرف های نگفته ، که مثل باران بیصدا بر دیوارهای قلبش میریزند .
چه تلخ است وقتی بفهمی بعضی دیدارها آخرین دیدار بوده اند و تو آن روز ، بی خبر از پایان ، عادی خداحافظی کرده ای .
از آن روز به بعد ، هر خاطره شبیه چراغی می شود که در مه می سوزد ؛
روشن است ، اما راهی را نشان نمیدهد .
فقط یادآوری میکند که زمانی کسی بود که با بودنش ، جهان کمی کمتر غمگین به نظر می رسید .
• نوشته های پس از تاریکی
3 224
گاهی آدم آنقدر در مسیرهای مختلف کشیده می شود که دیگر صدای خودش را نمی شنود .
روزها میگذرند و او نقش هایی را بازی میکند که از او انتظار دارند ؛ نقش فرزند خوب ،
دوست قابل اعتماد ، فرد موفق یا کسی که همیشه باید قوی بماند .
اما در میان تمام این چهره ها ، چهره واقعی خودش کم کم محو می شود .
دور شدن از اصل خود اتفاقی ناگهانی نیست ؛
آرام و بیصدا رخ میدهد .
از همان لحظه ای که برای پذیرفته شدن ، بخشی از حقیقتت را پنهان میکنی .
از زمانی که خواسته هایت را به تعویق می اندازی تا دیگران ناراحت نشوند .
از روزی که آنقدر به صدای دیگران گوش میدهی که دیگر نمیدانی خودت چه میخواهی .
و بعد روزی می رسد که از چیزی که هستی خسته میشوی ؛ نه به این دلیل که بد شده ای ، بلکه چون دیگر خودت نیستی .
در آینه نگاه میکنی و انسانی را میبینی که سال ها برای همه چیز جنگیده ، جز برای حفظ خودش .
انسانی که لبخند میزند ، اما از درون خالی است ؛ راه می رود ، اما نمیداند به کجا .
خستگی واقعی از کار زیاد یا روزهای سخت نمی آید ؛
از فاصله گرفتن از خودت می آید .
از زندگی کردن در قالبی که اندازه روحت نیست .
از تکرار روزهایی که در آن ها حضور داری ، اما زندگی نمیکنی .
شاید بازگشت به خود آسان نباشد ، اما از همان لحظه آغاز می شود که بپذیری گم شده ای .
وقتی جرئت کنی از خودت بپرسی « من پیش از تمام این نقش ها چه کسی بودم؟ » و پاسخ را نه در نگاه دیگران ، بلکه در سکوت قلبت جست و جو کنی .
زیرا هیچ خستگی ای عمیق تر از خسته شدن از نسخه ای نیست که هرگز قرار نبود باشی .
• نوشته های پس از تاریکی
3 224
گاهی از تاریکی نمیترسم ؛
از نوری میترسم که ناگهان روی افکارم می افتد و چهره واقعیشان را نشانم میدهد .
در سرم شهری متروک بنا شده است ، خیابان هایی که هیچکس در آن قدم نمیزند ، اما صدای پا از هر گوشه اش به گوش میرسد .
هر فکر ، سایه ای است که پشت دیوار ذهنم کمین کرده و منتظر لحظه ای است که سکوت کنم تا نامم را زمزمه کند .
شب ها که جهان به خواب می رود ، ذهن من بیدارتر می شود .
افکارم مثل پرنده های زخمی به پنجره روحم نوک میزنند ؛
نه آنقدر قوی که وارد شوند و نه آنقدر ضعیف که رهایم کنند .
فقط مدام میکوبند ، مدام یادآوری میکنند که هیچ پناهگاهی از خود انسان وجود ندارد .
بزرگترین وحشت این نیست که در تاریکی گم شوی ؛
این است که در روشنایی ذهن خودت راهی برای فرار پیدا نکنی .
من از هیولاها نمیترسم ، چون هیولاها را می شود دید .
از فکرهایی میترسم که بیصدا رشد میکنند ، ریشه میدوانند و آرام آرام میان خاطراتم لانه میسازند .
فکرهایی که لبخندم را میپوشند و اندوهم را پنهان میکنند ، تا هیچکس نفهمد درونم چه طوفانی برپاست .
و دردناکتر از همه ، لحظه ایست که میفهمی دشمنی که تمام عمر از او گریخته ای ، پشت هیچ در و دیواری پنهان نبوده ؛
در تمام این سال ها ، در سکوت ذهن خودت زندگی می کرده است .
• نوشته های پس از تاریکی
3 224
تنهایی همیشه شبیه خالی بودن یک اتاق نیست .
گاهی شبیه میز شلوغی است که دورش آدم های زیادی نشسته اند ، اما هیچکس زبان دل تو را نمیفهمد .
شبیه پیامی که هرگز نمیرسد ، شبیه اسمی که دیگر کسی صدایش نمیکند .
تنهایی آن لحظه ایست که اتفاق قشنگی برایت می افتد و ناخودآگاه به دنبال کسی میگردی تا برایش تعریفش کنی ، اما کسی نیست .
آن لحظه که غمگینی و شماره ای در گوشی پیدا نمیکنی که بتوانی بی دلیل با او تماس بگیری .
و تلخ تر از همه ، وقتی است که کم کم به نبودن آدم ها عادت میکنی ؛
آنقدر که دیگر انتظار هیچ صدایی را نمیکشی ، هیچ در بسته ای را نگاه نمیکنی و هیچ پیامی را منتظر نمی مانی .
تنهایی از نبودن دیگران آغاز نمی شود ؛
از جایی شروع می شود که میفهمی بخشی از وجودت را سالها پیش با کسی جا گذاشته ای و هرچه جلوتر می روی ، کمتر به خاطر می آوری آن بخش دقیقا کجا گم شده است .
آدمِ تنها ، زندگی میکند ، میخندد ، کار میکند ، راه می رود ؛
اما در گوشه ای از قلبش همیشه چراغ اتاقی روشن مانده است برای کسی که شاید هرگز از آن در وارد نشود .
و غم انگیزترین حقیقت همین است ؛ اینکه بعضی انتظارها آنقدر طولانی میشوند که دیگر شبیه انتظار نیستند ، شبیه بخشی از شخصیت آدم می شوند .
• نوشته های پس از تاریکی
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
