ru
Feedback
𝐁𝐈𝐒𝐋𝐔𝐋

𝐁𝐈𝐒𝐋𝐔𝐋

Открыть в Telegram

نوشتن را یاد گرفتم تا گریه هایم بی صدا باشند . اگر تقدیر ، دیدار را از ما گرفت ، این چند حرف هنوز راه رسیدن به من اند : t.me/SaeedKmf

Больше
3 197
Подписчики
-124 часа
-107 дней
-3830 день
Архив постов
مدت ها بود که هیچ مخاطبی را خطاب قرار نداده بودم ؛ دریغ که این سکوت ، درست در همین لحظه میشکند . تقدیم به تو .

1|7 - Cold - The Cure (320).mp310.30 MB

آدم ، همیشه از شکست نمیشکند ؛ گاهی از امیدی که بیصدا هر روز در دلش میمیرد ، فرو میریزد . عجیب است که هیچکس صدای فروپاشی یک انسان را نمی شنود ؛ چون ویران شدن ، همیشه با سکوت آغاز می شود ، نه با فریاد ... • نوشته های پس از تاریکی

01. Future - Radio.mp36.19 MB

Silly Watch Lil Uzi Vert.m4a3.02 MB

Gharibeh Ramesh.m4a4.95 MB

Be Sooye To Dariush Rafiee.m4a5.71 MB

چند لحظه فقط نگاهش کردم . نه از ترس ، از این که ذهنم حاضر نبود چیزی را که میدید باور کند . صدایش ... ، لحن مکث هایش ، حتی عادتش که قبل از گفتن هر جمله ، نفس کوتاهی میکشید ... همه شبیه من بود . گفتم : تو کی هستی ؟ لبخند محوی زد . + اشتباهت همین است ، هنوز فکر میکنی باید از من بپرسی . یک قدم جلو آمد . + باید از خودت بپرسی . سکوت بین ما سنگین شد ، بعد دفترچه را از دستم گرفت ، بی آنکه مقاومتی کنم . صفحه ای را باز کرد و آن را مقابلم گرفت . این بار صفحه خالی نبود ، ده ها اسم در آن نوشته شده بود . همه با یک دستخط ، همه خط خورده . تا اینکه به آخرین اسم رسیدم . اسم خودم ... تنها اسمی که هنوز خط نخورده بود . با صدایی که انگار از ته چاهی می آمد ، پرسیدم : این ها ... ، کیا هستن ؟ نگاهش را از دفتر برنداشت . + همشون فکر میکردن فقط یک نفرن . - منظورت چیه ؟ + همشون تویی . خندیدم ، نه از روی خوشحالی ... از روی استیصال . - دیوونه شدی ؟ او هم خندید . + نه ، تو تازه داری عاقل میشی . بعد دفتر را بست . + هر بار که حقیقت را میفهمی ، یک نسخه از تو حذف می شود . - و اگر همه حذف شوند ؟ برای اولین بار رنگ از صورتش پرید . نگاهش را به خیابان دوخت ، خیابانی که هنوز در سکوت منجمد ساعت هفت گیر کرده بود . آهسته گفت : آن وقت نوبت کسی میرسد که همه این مدت فکر میکردی نویسنده داستان است . سردی عجیبی روی پوستم دوید . - نویسنده ؟ مرد چیزی نگفت . فقط دفترچه را دوباره در دستم گذاشت . روی جلد ، جمله ای ظاهر شده بود که مطمئن بودم تا چند ثانیه پیش وجود نداشت : «اگر این جمله را میخوانی ، یعنی نویسنده هم دارد تو را میخواند .» برای اولین بار از شروع این ماجرا ، احساس نکردم داخل یک داستان هستم ... احساس کردم داستان ، داخل من نوشته می شود . آن شب ، دفترچه را نبستم . نتوانستم ... هر بار که میخواستم جلدش را روی صفحه ها بخوابانم ، انگار چیزی از میان کاغذها نفس میکشید . تا سپیده دم ، فقط یک سوال در ذهنم میچرخید : «اگر همه این ها حقیقت باشد ... ، چرا من ؟» پاسخش را خود دفتر داد ؛ نه با جمله ، با یک صفحه سفید . صفحه ای که آرام آرام شروع به سیاه شدن کرد ؛ مثل جوهری که از زیر کاغذ بالا می آید . کم کم کلمات شکل گرفتند : دیگر دنبال پاسخ نگرد ، تو هنوز سوال درست را پیدا نکرده ای .» چند ثانیه بعد ، جوهر محو شد . انگار هیچوقت چیزی روی صفحه نوشته نشده بود . دفتر را بستم ... این بار واقعا بسته شد . صبح ، دوباره به همان ایستگاه قطار رفتم . نیمکت هنوز همانجا بود ، اما هیچ مردی روی آن ننشسته بود . از فروشنده بلیت پرسیدم : اینجا دیروز مردی با کت مشکی نشسته بود ؟ با تعجب نگاهم کرد . + این نیمکت ؟ سر تکان دادم . گفت : پسرجان ... ، این نیمکت سه ماهه که جمع شده . خون در رگ هایم یخ زد . نگاهم را پایین انداختم . جایی که دیروز نیمکت را دیده بودم ... فقط جای پیچ های زنگ زده روی زمین مانده بود . انگار هیچوقت چیزی آنجا نبوده است . دفترچه را از کیفم بیرون آوردم ، بازش کردم . تمام صفحه ها سفید شده بودند ؛ نه اسم ها مانده بودند ، نه جمله ها ، نه هشدارها . فقط در آخرین صفحه ، با خطی کمرنگ ، یک جمله دیده میشد : « فعلا کافی است ... ، بعضی درها اگر زودتر از موعد باز شوند ، دیگر بسته نخواهند شد .» دفتر را بستم . برای اولین بار ، تصمیم گرفتم دیگر دنبالش نروم . شاید بعضی رازها فقط وقتی زنده میمانند که حل نشوند . شاید بعضی سوال ها ، سال ها بعد ، در یک شب کاملا معمولی ، دوباره از جایی که انتظارش را نداری برگردند . و شاید ... این دفتر ، هنوز تمام حرفش را نزده باشد . • کتاب بداهه در ثانیه آخر

photo content

ترس همیشه از تاریکی نمی آید . گاهی از یک فکر ساده شروع می شود ؛ اینکه شاید بعضی از خاطراتت ، واقعا خاطره نباشند . شاید بعضی از آدم هایی که یادت هستند ، هیچوقت وجود نداشته اند . شاید بعضی از روزهایی که به خاطر می آوری ، هرگز اتفاق نیفتاده اند . و شاید مغزت سال هاست آرام آرام در حال پنهان کردن چیزی از توست ... چیزی که اگر یادت بیاید ، میفهمی دلیل این حس آشنای دلهره ، هیچوقت تاریکی یا تنهایی نبوده است . بلکه این بوده که تمام این مدت ، یک حقیقت را فراموش کرده ای ؛ و آن حقیقت ، تو را فراموش نکرده است . • نوشته های پس از تاریکی ، در تاریخی نامعلوم

I m so sorry HAMEX OIWE.m4a2.92 MB

Yadegar Mehdi Ahmadvand.m4a3.54 MB

1747175555.8888588.mp311.98 MB

photo content

دستم روی لبه صفحه خشک شد . جرئت ورق زدنش را نداشتم . نه به این خاطر که از دیدن چیزی میترسیدم ... به این خاطر که میترسیدم همان چیزی را ببینم که از قبل میدانستم آنجاست . آرام صفحه را برگرداندم . فقط یک جمله ، «دیر کردی .» نه تاریخ داشت ، نه امضا ، نه توضیحی . فقط همین دو کلمه ؛ دیر کردی . آنقدر ساده بود که میشد از کنارش گذشت . اما بعضی جمله ها ، وقتی زیادی ساده اند ، بیشتر میترسانند . دفتر را بستم . ناگهان صدای سوت قطار تمام ایستگاه را پر کرد . بادی سرد از میان سکو گذشت و کاغذهای روی زمین را بلند کرد . مردم سوار شدند ، پیاده شدند . همه چیز دوباره عادی به نظر میرسید . جز من ... وقتی از ایستگاه بیرون آمدم ، احساس کردم کسی چند قدم پشت سرم راه میرود . سرعت قدم هایم را بیشتر کردم ، او هم بیشتر کرد . ایستادم ؛ صدا قطع شد . برگشتم . پیاده رو خالی بود ، فقط مردی سالخورده کنار دکه روزنامه فروشی ایستاده بود و بی آنکه پلک بزند ، به من نگاه می کرد . چند لحظه بعد ، روزنامه ای را تا کرد و رفت . نفس راحتی کشیدم . اما همان لحظه چشمم به ویترین دکه افتاد . روی صفحه اول یکی از روزنامه ها ، عکس خودم چاپ شده بود . با همان لباس هایی که همان روز پوشیده بودم . زیر عکس نوشته بود : «مردی که سه روز پیش ناپدید شد ، هنوز پیدا نشده است .» دستم بی اختیار لرزید . تاریخ روزنامه را نگاه کردم . سه روز قبل بود . نه اشتباه چاپی بود ... ، نه شوخی . فقط یک سوال در ذهنم میچرخید ؛ اگر من سه روز پیش ناپدید شده ام ... پس این کسی که الان ایستاده و دارد نفس میکشد ، دقیقا کیست ؟ روزنامه را از روی پیشخوان برداشتم . فروشنده بدون اینکه سرش را بلند کند ، گفت : بالاخره پیداش کردی ؟ خشکم زد . روزنامه را آرام روی پیشخوان گذاشتم . گفتم : منظورتون چیه؟ مرد همانطور که مشغول مرتب کردن مجله ها بود ، اخمی کرد و گفت : دفترچه رو میگم ... ، هر بار همین سوال رو میپرسی . قلبم برای لحظه ای ایستاد . - من ... اولین باره شما رو میبینم . این بار سرش را بلند کرد . چند ثانیه نگاهم کرد ، بعد لبخند تلخی زد . + همین رو دفعه قبل هم گفتی . - دفعه قبل ؟ پاسخی نداد . فقط از زیر پیشخوان ، پاکت زرد رنگی بیرون آورد و مقابلم گذاشت . روی پاکت ، با همان دست خط آشنا ، فقط یک جمله نوشته شده بود : «فقط وقتی بازش کن که دیگر به حافظه ات اعتماد نداری .» نمیدانستم پاکت را بردارم یا فرار کنم . اما انگار انتخاب از قبل انجام شده بود . پاکت را برداشتم ، در همان لحظه ، فروشنده آهسته گفت : این بار ... سعی کن قبل از ساعت هفت بفهمی . - ساعت هفت ؟ به ساعت مچی ام نگاه کردم . ۱۸:۵۸ دو دقیقه مانده بود . ناگهان صدای زنگ کلیسایی از دور بلند شد . اولین ضربه ، بعد دومی . با هر ضربه ، حس میکردم هوا سنگین تر می شود . مردم هنوز در خیابان راه میرفتند . اما دیگر هیچکس حرف نمیزد . همه فقط راه میرفتند ... در یک جهت ، انگار مقصدی را میشناختند که من از آن بیخبر بودم . ضربه ششم ... دستم شروع به لرزیدن کرد . ضربه هفتم ... ، و همه چیز متوقف شد . باد ، صدا ، حرکت آدم ها . حتی کبوترهایی که وسط آسمان بودند ، همان جا ماندند ؛ بی آنکه بال بزنند . تنها چیزی که هنوز حرکت میکرد ، من بودم . و از انتهای خیابان ، مردی با همان چهره ای که در ایستگاه قطار دیده بودم ، آرام آرام به سمتم قدم برمیداشت . این بار ، وقتی به اندازه چند قدمی ام رسید ، ایستاد و با صدایی آرام گفت : خوشحالم ... ، بالاخره این بار تا اینجا دوام آوردی . و برای اولین بار ، متوجه شدم ... صدای او ، دقیقا صدای خود من بود . • کتاب بداهه در ثانیه آخر

Day After ATP MUSIC.m4a5.00 MB

داستان ها معمولا از یک اتفاق شروع می شوند . از یک در که باز می شود ، از یک تلفن که زنگ میخورد ، یا از کسی که وارد اتاق می شود . اما این داستان از هیچکدام شروع نشد . این داستان از لحظه ای شروع شد که متوجه شدم مدتی طولانی است به یک نقطه خیره مانده ام و نمیدانم چرا . نه اتفاق خاصی افتاده بود ، نه صدایی آمده بود ، نه حتی فکری در سرم بود . فقط ناگهان فهمیدم که چند دقیقه ، شاید چند ساعت ، از زندگی ام را در سکوت کامل گذرانده ام ؛ مثل کسی که وسط یک جمله متوقف شده و ادامه اش را فراموش کرده است . آن شب ، برای اولین بار حس کردم چیزی در دنیا سر جایش نیست . نمیدانستم چیست ... شاید ساعت روی دیوار ، شاید صدای یخچال ، شاید خودم . اما هرچه بیشتر دقت می کردم ، بیشتر مطمئن میشدم که این حس از بیرون نمی آید . انگار چیزی در درونم جابجا شده بود ؛ یک پیچ کوچک ، یک قطعه نامرئی ، چیزی آنقدر بی اهمیت که هیچکس متوجه نبودنش نمیشد ... و آنقدر مهم که از همان لحظه ، دیگر هیچ چیز دقیقا مثل قبل به نظر نمیرسید . آن شب هنوز نمیدانستم این فقط آغاز ماجراست . نمیدانستم بعضی سوال ها ، وقتی وارد ذهنت می شوند ، دیگر برای جواب گرفتن نمی آیند . می آیند تا بمانند ... اولین بار او را در ایستگاه قطار دیدم . یا دست کم فکر میکنم اولین بار بود . روی نیمکتی نشسته بود که انگار سال ها همانجا بوده است ؛ بی حرکت ، بی عجله ، در حالی که مردم مثل موج از کنارش عبور میکردند . چیزی در چهره اش آشنا بود . نه آن آشنایی معمولی که بگویی «قبلا دیده امش» ، بیشتر شبیه حسی بود که هنگام دیدن یک خواب قدیمی به آدم دست میدهد . از کنارش رد شدم . سه قدم ، چهار قدم ، بعد ایستادم . قلبم تندتر میزد و دلیلش را نمیدانستم . برگشتم ، نیمکت خالی بود . فقط چند ثانیه گذشته بود . هیچ قطاری نرسیده بود ، هیچ جمعیتی دورش را نگرفته بود . انگار مرد هرگز آنجا ننشسته بود . اما چیزی روی نیمکت جا مانده بود ، یک دفترچه کوچک چرمی . قدیمی ، فرسوده ، با گوشه های ساییده شده . نمیدانم چرا آن را برداشتم . شاید کنجکاوی ، شاید هم چیزی عمیق تر . وقتی دفترچه را باز کردم ، صفحه اول خالی بود . صفحه دوم هم . سوم و چهارم هم همینطور . تا اینکه در صفحه پنجم ، فقط یک جمله نوشته شده بود : «اگر این دفتر را پیدا کرده ای ، یعنی بالاخره مرا دیده ای .» لبخند زدم ، فکر کردم یک شوخی عجیب است . اما لبخندم دوام نیاورد . چون زیر آن جمله ، اسم من نوشته شده بود . اسم کامل من . با همان دست خطی که همیشه خودم مینوشتم . برای چند ثانیه نتوانستم نفس بکشم . دفتر از دستم افتاد . وقتی خم شدم تا بردارمش ، چشمم به جمله دیگری افتاد که قبلا آنجا نبود . یا شاید قسم می‌خوردم که نبود . «لطفا این بار اشتباه قبلی را تکرار نکن .» سردی عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت . اشتباه قبلی ؟ کدام اشتباه ؟ و مهم تر از آن ... چرا حس میکردم این اولین بار نیست که این دفتر را پیدا میکنم ؟ • کتاب بداهه در ثانیه آخر

photo content

گلریزون کردم براتون امشب

𝐁𝐈𝐒𝐋𝐔𝐋 - Статистика и аналитика Telegram-канала @bislul