ذهن نوشتههای من☁️
Відкрити в Telegram
مرضیه ام... یکی که تلاش میکنه آدم بهتری باشه✨ هرچه میخواهد دل تنگت بگو: @parsmarzBot
Показати більше2 061
Підписники
+224 години
+237 днів
+14630 днів
Архів дописів
2 061
خدایا شکرت برای آخر هفتهی باکیفیتی که گذروندم.
شب بیستوچهارم✅
#چله_شکرگزاری
2 061
واقعا این دو روز شبیه تعبیر یک رویا بود.
وا! یعنی واقعی بود همهش؟ من واقعاً الی رو بغل کردم؟ واقعا دست همو گرفتیم و از هر دری سخن گفتیم؟ واقعاً همون حرفهایی که یه وقتهایی تند تند تایپ میکنیم یا وویس میگیریم رو نشستیم بغل هم و چشم تو چشم زدیم؟ تو رو خدا🫠🥂🪄
2 061
خداحافظی که کردیم و در رو که بستیم.
دخترک با بغض: من دوست داشتم خاله و عمو بیشتر پیشمون بمونن🥺
من و یار با هم: اوهوم، ما هم...
بعد چهارتایی:😭❤️
2 061
Repost from Divane nevesht
برای بار هزارم از تلگرام ممنونم که آدم های به این نایسی و قشنگی و خوبی رو به من هدیه داد.
تجربه خیلییی قشنگی بود، خونه دوستی که هم به من خیلی خوش گذشت هم به همسر، کلی به مرضیه و همسرش و کوچولوهاش زحمت دادیم و چه میزبان های مهربونی بودن و با یک عالم انرژی مثبت و مهر از خونه شون زدیم بیرون.
همیشه از کرمان مهر و محبت بی شائبه و یه عالمه حس خوب یادم میمونه.
درود بر دنیایی که دوستامون رو از تو گوشی تلفن دراوردیم و بغلشون کردیم😍
#سفر
#دوست
2 061
من امشب واقعا احساس خوشحالی و خوشبختی داشتم.
یار کنارم بود. دوست عزیزم بود. همسر دوست عزیزم بود. حرف بود. خنده بود. حرفهای عمیق بود. «من میفهممت» بود.
دیگه مگه آدم چی میخواد از این دنیا؟
خدایا شکرت برای همهش.
شب بیستوسوم ✅
#چله_شکرگزاری
2 061
Repost from Divane nevesht
دیدید با بعضی آدمها گه حرف میزنی هی میگی دقیقا وای دقیقا عه مثل من وای راست میگی؟ عین من!
و میشه باهاشون حرف جدی و عمیق زد حرف احساسی زد حرف خنده دار زد و گذر زمان رو حس نکرد؟ خب اینا همش مال قبل دیدن مرضیه بود، وقتی دیدمش انگار یه دوست ده ساله رو دیدم که نیاز نیست هیچی براش توضیح بدی همه چیز رو میدونه.معاشرت بسیااااار صمیمی و با کیفیتی بود😍
در ضمن آقای یار نوشته های مرضیه رو هم دیدم و دقیقا همون قدر نایس که مرضیه همیشه ازشون تعریف میکنه😌
2 061
شما یادتونه من چقدر الی رو دوست داشتم دیگه؟
الان عشقم به این دختر رو ضربدر ده کنید 😭♥️
دو سه ساعت، چهارتایی نشستیم کنار هم و از هر دری سخنی گفتیم و درسته که اولین بار بود هم رو میدیدیم، اما انگار دهها ساله با هم رفیقیم🥹🥂
2 061
Repost from Divane nevesht
حقیقتا با اینکه از شیراز با اون همه باغ میام اما باغ شازده کرمان یه چیز دیگه بود….
خیلی دوستش داشتم.
#سفر
2 061
باورتون نمیشه دارم از چه هفت خوانی میگذرم برای رسیدن به هدف امشبم!
ولییی بهش میرسم حتماً و دلم برای رسیدن بهش پر از تاب و تبه💘🎀
2 061
Repost from ذهن نوشتههای من☁️
قطعهی [جان مریم]، حکم ماشین زمان رو داره برای من!
من رو میبره به روزهای بچگی. اون روزها که دنیا کوچیکتر بود، دلها خوشتر بود، آدمها نامیرا بودن، لبها خندون بود...
من رو میبره به روزهای نوجوونی. اون روزها که آدمها از دستم رفتن، تنهایی خودش رو نشون داد، معنی غم رو فهمیدم، دلتنگی عمیق شد...
من رو میبره به روزهای جوونی. به عادت، به عاشقی، به اشک، به خنده، به شور، به امید، به ناامیدی...
من رو میرسونه به حال، به این روزها، به پستی و بلندیها، به دلگرمی و عشق، به بودن، به رفتن، به رسیدن، به نرسیدن ...
جان مریم، همهی این سالهاست...!
کالیمبانوازی 🎶
#کالیمبا
2 061
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ...
ﺍﻟﺒﺘّﻪ ﻣﺎ میﺩﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺳﻴﻨﻪﺍﺕ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮِ ﺁﻧﭽﻪ میﮔﻮﻳﻨﺪ، ﺗﻨﮓ میﺷﻮﺩ...
2 061
یه رفیق بانمکی داریم، که هیچیش به هیچیش نمیاد! ظاهرش به باطنش. حرفهاش به عملش. قیافهاش به اعتقاداتش. خیلی هم تو کار نذر کردنه.
واقعا دل و جرأتش زیاده. نذر میکنه، سنگین!
مثلاً اکثر روزهای این تابستون رو روزه بود! چون نذر نمیدونم چیچی کرده بود!
این رفیقمون خیلی هم سیگار میکشه. یه دفعه بهش گفتیم خفه کردی خودتو، نمیخوای ترک کنی؟
گفت نذر کردم امام زمان ظهور کنه ترک کنم:))
نممممک:)))
2 061
این لواشکهای خوشمزه رو تهران، یه باری که با آنا بودیم، کشف کردم.
بعد آنای طبیب عزیزم رفته همهشون رو خریده و سهم من رو هم جدا کرده برام فرستاده:)
معرفت دوستهام: ۱۰ از ۱۰💕
#دوست
