ذهن نوشتههای من☁️
Открыть в Telegram
مرضیه ام... یکی که تلاش میکنه آدم بهتری باشه✨ *تبلیغ و تبادل ندارم عزیزانم. هرچه میخواهد دل تنگت بگو: @parsmarzBot
Больше1 795
Подписчики
-324 часа
-27 дней
+4630 день
Архив постов
1 795
اسفند ۴۰۳ این پست رو نوشته بودم، پنج سال بود که #نظارت میکردم و میخواستم که تمومش کنم، اما مجبور شدم تا پایان سال ششم ادامه بدم. یعنی تا آخر دی ۴۰۴، درست ۶ سال بعد از شروع اولین پروژهی نظارتم!
تابستون ۴۰۴ بود که مهندس بهم پیشنهاد همکاری داد. و من بدون اینکه دلم بلرزه و نگران باشم، پیشنهادش رو پذیرفتم. آدم خوشنام و قابل اعتمادی بود و بهم لطف داشت و چندماه برام صبر کرد. اول بهمن ۴۰۴ که رفتم سراغش و گفتم بالاخره تونستم کارهای نظارت رو ببندم و حالا دیگه میتونم کار جدید بردارم، گفت متاسفانه آوازهی جنگ پیچیده و همهی پروژهها تعطیل شدن! قلبم شکسته بود واقعا.
دیگه نمیدونستم به چه دری بزنم و چه راهی رو برم. سه ماه معلق بودم.
اول اردیبهشت دوباره باهام تماس گرفت که بیا. دو تا از پروژههامون میخوان شروع به کار کنن، هر کدوم رو دلت میخواد بردار.
یکی رو انتخاب کردم و شدم سرپرست کارگاه پروژه و امروز بالاخره اولین حقوق کار جدیدم رو گرفتم و یوهو🧑🏻🩰
1 795
Repost from سهم من از جهان
دیروز یکنفر توی دایرکت پیام داده بود که اگر کانالش رو دنبال میکنم، لینک کانالم رو بفرستم تا ایشون هم دنبالش کنه. پیام عجیبی بود. امروز هم که دیدم لفت داده. راستش این اولین بار نیست که با چنین چیزی روبهرو میشم. هیچوقت نتونستم با این مدل بدهبستونها ارتباط بگیرم. خودم اگر فردی رو دنبال میکنم، به خاطر خودش و نوشتههاشه. هیچوقت تعداد اعضای یک کانال دلیل خوبی برای موندن یا نموندنم نبوده. چه بسا کانالهای پرمخاطبی که نتونستم حتی چند روز بمونم و بخونم و برعکس، کانالهای کوچیکی که مدتهاست هر نوشتهشون رو با لذت دنبال میکنم. خیلیهاشون هم پرایوت هستن و ممنونم ازشون که بهم اعتماد کردن و من رو توی دایرهٔ دوستهاشون قرار دادن. برای همین هیچوقت از کسی نخواستم فقط برای بالا رفتن یک عدد، من رو دنبال کنه. هرکسی هم که اینجاست و نوشتههام رو میخونه، ارزشش خیلی بیشتر از عدد بالای کاناله. در آخر هم فکر میکنم هر متنی، خوانندهٔ خودش رو پیدا میکنه، حتی اگر دیر، حتی اگر کم.
1 795
از صبح فقط صبحانه خوردیم،
ماشین ظرفشویی رو پر و روشن کردم،
یه تماس کاری داشتم،
تمرینهای زبانم رو نوشتم،
تو گروه کتابخوانی فعالیت کردم،
پسر خانم کمکی رو دست به دست کردیم و قرار شد از شنبه بره سر کار،
یکم هم با دخترک مامان بازی کردیم، که چون ایشون تو بازی مامان بود، یه جوری برام لاک زده که کل هیکلم لاکیه😄
و همچنان انتظار من رو خورده،
دیگه پاشم، پاشم که کارها خودشون انجام نمیشن و زمان منتظرم نمیمونه.
1 795
حتی اینکه امروز هی نشستم اینجا چیزهای باربط و بیربط مینویسم هم از انتظار میاد.
وقتی منتظرم فقط میتونم بنویسم شاید...
1 795
دیروز دوستم گفت دخترک هرچی بزرگتر میشه بیشتر شبیه خودت میشه، فقط ورژن برونگراترت. و من تماماً لبخند شدم.
#دخترکم
1 795
وقتی «منتظر»م زمان خیلی برام کش میاد.
«انتظار» منفعلم میکنه. دست و دلم به هیچ
کاری نمیره. «انتظار» خورهی روح و زمانمه.
1 795
خانم کمکی بهم گفته بود که کارواش تعطیل شده و پسرش بیکار شده. برام درد دل کرد که شوهرش خیلی بیمسئولیت و ناپدره و خیلی نگران پسرشه.
پسرش از بهترین نوجوونهاییه که دیدم. درسخون، زیبا، مودب، قابل اعتماد و خداشناس. حیف این پسر واقعاً.
گفتم انشاءالله درست میشه، غصه نخور.
به یار گفتم میتونی دست این بچه رو یه جا بند کنی؟ رشتهاش مکانیک خودروعه. گفت بگو بیاد میبرمش نمایندگی ایران خودرو.
اصلا این بچه و مادرش در پوست خود نمیگنجیدن.
مادره هی تشکر و تشکر و دعا. گفتم اگه میدونستی من چقدر به این دعاهات نیاز دارم، اجازه میدادی من ازت تشکر کنم✨
1 795
اومدم اینجا، چشمم افتاد به چندتا عکس کتاب بالا که همهشون تو خونه نارنجی (خونهی قبلیم) گرفته شدن. دلم براش تنگ شد 🍊🥲
بعد یه نگاهی به خونهی آرامش انداختم (اسم خونهی جدیدمون رو آرامش گذاشتم🫠) و آرزو کردم بتونیم کلی خاطرات خوب توش بسازیم✨
1 795
رمان «یادداشتهای زیرزمینی» رو با ترجمهی حمیدرضا آتشبرآب خوندم. خود داستان حدود ۱۷۰ صفحه ست. اما این کتاب حدوداً ۵۷۰ صفحه ست! چون یه مقدمهی طولانی، و ۱۴ تا تفسیر داره.
اگر دوست دارید تو داستان عمیق بشید، این تفاسیر کمکتون میکنه. هرچند که به نظرم یه جاهایی خیلی سنگین و غیر قابل فهم بودن.
#کتابهایی_که_میخونم
۵
1 795
چهارمین کتابی که امسال خوندم؛ آذرباد.
کلا فکر میکنم اغلب آدمها در برابر قلم نسیم مرعشی دو جور اند. یا خیلی دوستش دارن، یا کاملاً بدشون میاد. من از دستهی اولم.
از خوندن هر کدوم از آثارش یهجوری کیف میکنم و همیشه قلمش رو تحسین میکنم. بهنظرم بیاندازه توانا، خلاق و کاربلده و چیزی که میخواد بگه رو به جون آدم مینشونه.
آذرباد داستان دختریه که همراه خانوادهاش و تعدادی ایرانی و غیرایرانی دیگه، در یه کمپ پناهجویی درب و داغون، حوالی پاریس، موقتا زندگی میکنه. این دختر به زبان فرانسه مسلطه، و نقش مترجم آدمهای کمپ و حتی بیرون از کمپ رو بازی میکنه و بار زیادی رو به دوش میکشه. از زبان آذرباد ما با تلخی و دردها و رنجهای آدمهای اونجا آشنا میشیم.
عمیق، زیبا و تلخ...
#کتابهایی_که_میخونم
۴
1 795
سومین کتاب؛
«انسان در جستجوی معنا»، از اون دست کتابهایی بود که زیادی معروف شده و اسمش شنیده میشد. برای همین توقع زیادی ازش نداشتم! اما باید بگم جز معدود کتابهایی بود که اتفاقا ارزش این همه سر و صدا و معروفیت رو داشت.
کتابیه که دلم میخواد چندین بار دیگه هم بخونمش و میدونم که هربار چیز جدیدی ازش برداشت خواهم کرد.
#کتابهایی_که_میخونم
۳
1 795
دومین کتابی که تموم کردم ایشون بود که فکر نکنم احتیاج به معرفی خاصی داشته باشه:)
کتاب خوبی بود. نکات خوبی داشت. در عمل هم به اندازهی کافی به دردم خورد و ممنونم ازش.
#کتابهایی_که_میخونم
۲
1 795
اولین کتابی که امسال به اتمام رسوندم، «بنویس تا اتفاق بیفتد» بود.
این کتاب از اون دسته کتابها ست که حرفهای زیادی دربارهاش هست. مثبت و منفی. از نظر من لبِ مرزِ زرد بودنه. یه جاهایی میره که زرد شه، اما ترمز خودش رو میکشه و اینور مرز میمونه. کتاب نکات خوبی دربارهی اینکه نوشتن چطور کار میکنه و چطور ما رو به اهدافمون نزدیک میکنه، میگه. نکاتی که تجربیات تأییدش میکنن.
اما جاهای کمی هم بود که به جذب و قانون راز گرایش داشت، همونجاها که میرفت به سمت زرد بودن.
این کتاب رو باید آگاهانه بخونید. تو تلههایی که گوشه و کنارش داره نیفتید. و نکات درستش رو دریافت کنید.
خلاصه که بنویس تا اتفاق بیفتد.
#کتابهایی_که_میخونم
۱
1 795
مراسم که تموم شد، یه خانمی که همین چندروز باهاش آشنا شدم، گفت: یعنی واقعاً تموم شد؟ من دیگه چهرهی زیبای شما رو نمیبینم؟ دیگه از انرژی مثبت این خونه نمیتونم استفاده کنم؟
همینجور که دلم قیلی ویلی میرفت، با خودم فکر میکردم آدمها بلدن اینقدر قشنگ حرف بزنن و نمیزنن؟ آه، چه جفایی در حق هم میکنن.
1 795
امروز پنجمین و آخرین روز روضهی خونهی مامانه. دارم آماده میشم که برم برسم بهش.
من به اعتقاد خودم، تو هر قدمی که تو این مراسم برمیدارم به یاد همهی شما هستم و براتون از خدا بهترینها رو میخوام و عاقبت به خیری، که همیشه به نظرم بهترین دعا ست✨
1 795
برای دو تا از دوستهام که اعتقاداتشون خیلی متفاوته از من، نوشته بودم: من به اعتقاد خودم به یادتم و برات بهترینها رو آرزو میکنم.
یکیشون نوشته بود:«اگه این اعتقادات رو نداشتی شاید اصلا نمیخواستم دوستم باشی! تو با همهی تفاوتهات برام قشنگی. و همیشه ته دلم یه نوری میتابه از دعاهات. میدونی من به دعا کردن تو معتقدم اما به دعا کردن خودم نه!»
اون یکی هم نوشته بود:«ممنونتم و برام خیلی ارزشمنده.
امیدوارم تو هم همیشه حال دلت خوب باشه دختر لطیف روحِ من✨
و احساس میکنم این پیام رو با شک و تردید فرستادی و نگران بودی اذیت نشم، اگه این پس ذهنت بوده باید بگم هم ممنونم ازت بابت احتیاط و نگرانیت، هم لازم نیست؛ چون من تو رو با اعتقاداتت دوست دارم و اگه اعتقادات تو رو ازت بگیرم تو دیگه برای من مرضیه نیستی.»
انگار دوباره بهم ثابت شد آدمها رو ادب و احترام و دوست داشتن نزدیک به هم نگه میداره، نه شباهت و همنظری!
1 795
نوشته بود:«آدم ها فقط وسايلشون رو حمل نمیكنن، چیزهایی رو با خودشون مى كشن كه ديده نمىشن.
ترس، خاطره، و چیزهایی كه هیچوقت تموم نشدن.»
و من روزها ست با خودم چیزی را حمل میکنم که حتی نمیتوانم بگویم چیست!
نمیتوانم بگویم نجاتدهنده است یا مخرب! حتی نمیتوانم بگویم روشنیبخش است یا خاموشکننده!
یک خواب بود... یک خواب که تکانم داد و لرزاندم و من ماندم و چیزی که نمیدانم چیست... فقط میدانم تغییرم داده، گیجم کرده و سعی داشته مسیری نشانم دهد که باز گمش کردم و در جستوجویش هستم...
1 795
من از خیلی چیزها حرف نمیزنم، چون مگر میتوانم از چیزی بگویم که هنوز درون خودم دربارهاش پر از سوال و کشمکش و غوغاست؟
اما یک چیزی همیشه سربلندم کرده ست! اینکه همواره تلاش کردم و میکنم جز آنهایی نباشم که خدا دربارهشان میگوید: و اکثرهم لایعقلون... و اکثرهم لایتفکرون...
میاندیشم و فکر میکنم و پشت همهی اینها از باریتعالی خواهش میکنم: اهدنا صراط المستقیم... صراط الذین انعمت علیهم...
که اگر تو نخواهی همانا از گمراهان خواهم بود!
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
