ذهن نوشتههای من☁️
Открыть в Telegram
مرضیه ام... یکی که تلاش میکنه آدم بهتری باشه✨ هرچه میخواهد دل تنگت بگو: @parsmarzBot
Больше2 047
Подписчики
-124 часа
+17 дней
+230 дней
Архив постов
2 046
وای منم قسمت اول تاکسی رو خیلی دوست داشتم.
یه جهان با من برقص جدید بود برام انگار. حالا نه در اون حد. ولی نزدیک بهش.
چشام برق زد وقتی دیدمش.
2 046
Repost from زرافهها نمیخوابند.
من #کتاب #تاکسی_سواری رو وقتی میخوندم که سال یک بودم. تو کشیک اورژانس که فیکس بودم با خودم میبردمش و میخوندم.
حالا امشب سریالش رو دارم میبینم.
چقدر قسمت اولش قشنگ بود.
علی مصفا هم از اون شخصیتهاست که من خیلی دوست دارم. یه دنیای درونی جذابی داره که من عاشقشم
#سریال
2 046
این بازی اینجوریه که هر نفر دستش رو میذاره روی کاغذ و نقشهاش رو میکشه. بعد از ۱ تا هر عددی که توافق کردید رو به صورت رندوم تو دستتون بنویسید. ما از ۱ تا ۶۰ نوشتیم. بعد کاغذها رو جابجا کنید. اولین نفر یک عدد رو میگه و تا نفر مقابل عدد مذکور رو پیدا کنه، از یه گوشه روی دستی که جلوتونه به صورت زیگزاگهای کوچیک نقاشی کنید. وقتی حریف عدد رو پیدا کرد میگه استپ و شما هم دست از زیگزاگ کشیدن برمیدارید. همین کار رو حریفتون انجام میده.
این بازی سرعتیه.
اولین نفری که کل دست رو نقاشی زیگزاگ بکشه برنده ست.
چقدر توضیحش سخت بود😅
#ده_روز_ده_بازی
2 046
-اول هفته یه صبح دوستم و دخترش اومدن رو دعوت کردم خونهمون و یه دوستی رو لولآپ کردیم. به چهارتامون خیلی خوش گذشت. بعدش کلی پیام محبتآمیز دریافت کردم🪄
-یه مهمونی رو که مدتی بود تو ذهنم داشتم، برگزار کردم و همهچیز خوب گذشت و آخیش🪄
-سه روز از این هفته رو پیادهروی داشتم.
-از اول هفته یه سری صحبتهای در گوشی با رفیق صمیمیم داشتیم، و حرفهای عمیق، و همینطور حرفهای برگریزون. و حرفهای جلالخالق:))
-از ۴ تا کلاسم، ۳ تاش رو شرکت کردم.
-یک فراگیر جدید داشتم و تجربهی جدید پشتیبانی از یه آدم ناشناس.
-یه سفارش عکاسی گرفتم.
-با استادم خیلی تعامل داشتیم و به یه نتایج جدیدی رسیدیم.
-به لحاظ روحی خیلی پایین بودم. به سختی خودم رو تا آخر هفته کشوندم. لحظات روانیکننده و اورثینک فراوونی تجربه کردم. و خوشحالم که گذشت.
#هفتهنامه
2 046
+3
من امروز صبح بعد صبحانه، یه قسمت #پادکست جلاکست پلی کردم. ته موندهی ظرفهای مهمونی دیروز رو شستم و کمی تمیزکاریهای بعد از مهمونی رو انجام دادم. بعد هم با دختر جون رفتیم پیادهروی.
#جمعه 🌱
2 046
اون سالها که میرفتم نمایشگاه کتاب، از لذتهای وافرم این بود که برم نشر آموت. یوسف علیخانی باشه و از داستان کتابها برامون بگه. عاشق اون مدلیام که روایت میکنه. و اونجایی که تو اوج میگه برید ادامهاش رو بخونید ببینید چی میشه...
امروز صبح یه پیج تو اینستا پیدا کردم، یوسف علیخانی با همون لحن و انرژی کتابها رو معرفی میکنه. حظ خالص🪄
دوباره از اینستا خوشم اومد🙂↔️
https://www.instagram.com/yousefalikhani.yaddasht?dlrf=MTJ6NWFmNWE4b3gwYg==
2 046
Repost from حروفِ صدآدار
آدمِ حمایتگر، خانوادهی پرمحبت، پولِ خوب، احساس کافیبودن، مسافرت با دوستا و هوای خنک؛ ترکیبِ رستگارکنندهی بشریت در هر سنی.
2 046
+1
روز سوم #ده_روز_ده_بازی
یک سری مربع کشیدیم، در ردیف و ستونهای فرد. تو مربع وسط یه قلب گذاشتیم. من از بالا شروع کردم. #پسرکم از پایین. تاس انداختیم و با ۶ آوردن بازی رو شروع کردیم. هرکی به تعداد عدد روی تاسش از مربعها ضربدر میزد تا برسه به قلب وسط و برنده مشخص شه:)
2 046
امشب با هم فوتبال بازی کردیم:))
با توپ پارچهای نرم، تو فضای خونه و دور هم 🏈
روز دوم #ده_روز_ده_بازی
2 046
سریال «تاکسی» با الهام از کتاب تاکسیسواری، ساخته شده و ما امروز قسمت اولش رو دیدیم 🚕
گل از گلم شکفت واقعا. من از هر چیزی که رد پای سروش صحت توش باشه، لذت میبرم و برام کیف خالصه🪄
ممنون از آقای شبانهنویس بابت معرفی🌱
2 046
Repost from چیزهایکوچکیمثلاینها
وقتی نمینویسی و تلاشی هم نمیکنی که به یاد بیاری در طول روز کجاها اونجوری که میخواستی پیش رفته، مغزت طبق عادت همهی نشدنها رو یادش میمونه. در حالی که با این کار در واقع اگه یه جا هم در طول روز با خودت گفتی عجب شانسی اوردم یا مثلا حس خوبی رو در طول روز تجربه کردی یا جواب تلاشت رو گرفتی و...، همینا آخر شب بهت حس مثبتی میدن که وصف شدنی نیست. به جای تمرکز کردن رو همه اتفاقهای بد، یه ذره هم فکرت میره سمت نعمتهایی که داری و به چشمت نمیان.
2 046
Repost from چیزهایکوچکیمثلاینها
به پیشنهاد یکی از مهربونترین دوستهای کانالستون، حدودا ۱۰ روزه که شروع کردم آخر شبا اتفاقای مثبت روزم رو مینویسم و به اصطلاح شکرگزاری میکنم. واقعا تو همین مدت کوتاه، تاثیرش رو حالم مثل معجزه بود! شما هم امتحان کنید پشیمون نمیشید.
2 046
و برگشت؛ معمولا بعد از ۲۵،۲۶ اتفاق میفته.
انتهای نوجوونی. اونجا که نیاز به خانوادهات بیشتر حس میشه. هیجاناتت بیشتر میخوابه. همدلی و درکت نسبت به خانواده بیشتر میشه. ارزش خانواده رو بیشتر میفهمی. و اینجاست که اگه دو مرحلهی قبل، درست اتفاق افتاده باشه و خانواده باهات همراه بوده باشه، برگشت اتفاق میفته.
