uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 838
Підписники
-324 години
-57 днів
-7130 день
Архів дописів
اگر مردم حرفای تورو گوش دادن و فهمیدن، من داستان تورو با لمس تک به تک زخم‌هات و بدون اینکه دهن باز کنی خوندم. من کسی بودم که میتونست خط بریل بدنت رو بخونه، اما تو به شعار‌های مردم علاقه بیشتری داشتی.

هر ادمی حداقل یکبار توی زندگیش از غرور و ارامش و حال خوبش برای یه ادم میزنه با این فکر که اشکال نداره ادم فقط یکبار عاشق میشه پس ارزشش رو داره و مدت‌ها بعد میفهمه که هیچوقت حتی به یکبار اتفاق افتادنش نمیارزید.

میتونم با دیدن رقص موهات توی باد از ته دل بخندم، درحالی که خونم به دست توفان تکه تکه شده.

لعنتی، دیدی اخر بزرگ ترین افسوس زندگی من شدی؟ هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بد توی دلم بمونی و واقعی نشی.

photo content
+1

من بیخیال نیستم، فقط برای مشکلات قابل حلی که میتونم درستشون کنم، و مشکلاتی که میدونم بخاطرشون کاری از دستم برنمیاد غصه نمیخورم.

تمام رویایی که از تو بافتم در اخر پرده‌ای شد روی پنجره زندگی‌ام. انقدر نور به من نتابید که پوستم زرد شده و پژمرده‌ام. کاش انقدر بزرگت نمیکردم که دیگر نه چشمم خودت را ببیند و نه ادم‌های بعد از تورا.

طلوع که شد برای شما صبح میشود اما، برای ما فقط پایان یک شب طولانی و کذایی‌ست که میتوانستیم بارها در ان بمیریم.

من در ارامگاه بی‌هیاهوی بی تو مردن ارمیده‌ام.

درست میگفتی عزیزم، من و تو به هم نمیخوردیم و همیشه یه جای کار لنگ میزد. ما مثل نوشتن زبان انگلیسی از سمت راست بودیم، مثل اینکه انسان رو به واحد شمارش حیوان بنویسن و توی فنجون قهوه سوپ بخورن. من و تو دوتا غریبه با ق دو نقطه بودیم. حتی نمیتوانستیم در دور بودن از یکدیگر کامل باشیم.

فدای سرت اگر قلبم رو خورد و خاکشیر کردی، اون اخرین چیزی بود که میترسیدم از بین بره اول از همه از بین رفت.

زندگی من پارچی‌ای بود که بعضی از قسمت‌های ان سوخته، برخی نخ‌کش شده و قسمتی‌اش را موش جویده بود.

از نقش بازی کردن خستم، میخوام جز عوامل تماشا کننده پشت صحنه باشم.

تو امدی که من ابتدا احساس کنم وجود دارم و بعد متوجه شوم که هیچ نیستم. استراتژی خوبی بود چرا که اگر افتاب نباشد هیچکس نمیفهمد که هوا چقدر سرد است.

ادمیزاد یه کتاب پوستی با چندین هزار داستان با گوشت و خون لمس کرده‌ست. ای کاش داستان‌های همدیگه رو بیشتر بشنویم بدون اینکه صفحه اخر به کلمه پایان برخورد کنیم.

هرچقدر یه شیشه ریز تر باشه سخت تر میشه شکستش، عزیزم تو نمیتونی قلب من رو خورد کنی چون این اتفاق قبلا بارها افتاده.

#part209 دوستی من و اهورا واقعا عجیب بود. از اونایی بودیم که اگر گوشت همدیگه رو میخوردیم استخون هم رو دور نمیریختیم. درواقع به این شکل بود که خودمون هربلایی میخواستیم سر هم میوردیم، اما کس دیگه‌ای نباید اینکار رو انجام میداد. موضوع غزل هم احتمالا از اون موضوعات بود. حدود یکی دوسال پیش من با یه دختری به نام عسل دوست بودم. تنها کسی بود که سنش پایین تر از 20 بود و باهاش میپلکیدم. هرچند که قصد جدی‌ای درموردش نداشتم اما خب اون از من خوشش میومد. عسل اولین دختری بود که اهورا باهاش طور دیگه‌ای رفتار میکرد و میخواست باهاش باشه، اما خب اون دوستش نداشت. اونروزا بینمون خیلی شکراب شده بود و همیشه دعوا داشتیم، به خاطر چیزی که به هیچ عنوان تقصیر من نبود و خودش هم این رو میدونست! اما خب اهورا اینجوری بود، دنبال این میگشت که تمام مشکلاتش رو گردن کسی بندازه و از راه اذیت کردن اون خودش رو تخلیه کنه. نیاز داشت همیشه خودش رو از هرگونه جرمی طبرئه کنه. شاید میخواست از این طریق نقش ادم خوبه داستان رو داشته باشه، اما خب هیچوقت اینطور نبود. متاسفانه یا خوشبختانه بحث و دعواهامون بعد از اینکه عسل هردوتامون رو به هیچ جاش نگرفت و با خانوادش به کانادا مهاجرت کرد به پایان رسید. همیشه اینجوری بود، دست روی اشتباه ترین ادم‌ها میزاشت. در اتاق رو باز کردم و رفتم تو که با تخت خالی مواجه شدم. زیاد تعجب نکردم چون سارینا رو دیدم که کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو برانداز میکرد. متوجه شدم که دنبال کسی میگرده یا یکی رو مد نظر گرفته. _بیدار شدی؟ نیم نگاهی بهم انداخت و سرشو تکون داد. حالا پوست گندمیش زیر نور برق میزد. سارینا_با اهورا راجب غزل صحبت میکردید؟ جوابی بهش ندادم، حوصله توضیح دادن رو نداشتم. سارینا_از اون دختره سبک خوشش اومده؟ اخمام رفت توی هم و سرم رو بلند کردم. _چیکار کرده که باعث شده فکر کنی سبکه؟ سارینا_همینکه توی تولدم ابروتو برد کافی نبود؟ بعدم خودت همین الان راجبش اینجوری گفتی. متوجه شدم که اصلا نباید حرفی میزدم، برام هم مهم نبود و در هر صورت این حقیقتی بود که وجود داشت. اما دلم نمیخواست همه کاسه کوزه ها سر اون بدبخت بشکنه. کار خاصیم نکرده بود که هممون انقدر بهش گیر میدادیم. _اره. ولی نمیخوام اهورا بشنوه. حوصلش رو ندارم. سرش رو تکون داد اما مشخص بود حرفم رو باور نکرده. دوست نداشتم فکر کنه از غزل خوشم میاد. البته که عمرا من حسی بهش نداشتم چون کاملا با ملاک های من در تضاد بود، اما اگر سارینا فکر میکرد چیزی بینمونه بد نمیشد. دلم نمیخواست مجبور بشم دوباره هرروز و هرساعت به جز تایم باشگاه ببینمش و چسناله‌هاش راجب دوست پسرش و لاس های مسخره و الکیش رو تحمل کنم. خداروشکر زیاد نموند و زود رفت. حالا فقط مونده بود اهورا رو رد کنم. وارد اشپزخونه شدم تا اب بخورم که دیدم همه سفره رو جمع کرده و ظرف‌هارو هم شسته. _منم مثلا میخواستم یه چیزی بخورم. اهورا_بعد از اینکه با اون دختره بد قواره و پر از ژل صحبت کردی هنوز هم اشتها داری چیزی بخوری؟ برگشتم سمتش و بهش خیره شدم. روی مبل نشسته بود و با کلید و جاکلیدی وصل شده بهش ور میرفت. موهام رو از توی صورتم زدم کنار. _سارینا بد قواره‌ست؟ تموم روزهایی که تو نشسته بودی و نئشه میکردی اون توی باشگاه داشته هالتر و اسکات میزده. اهورا_که چی؟ تموم روزهاییم که من به بچه گربه‌ها رسیدگی میکردم داشته ژل میزده. _چه ربطی داشت؟ شونش رو انداخت بالا که روم رو برگردوندم و رفتم سمت یخچال. درحالی که یه تیکه نون از توی پلاستیک با یه قالب کره از توی فریزر خارج میکردم گفتم؛ _چقدر دوست دارم مامانم بودش و برام غذا درست میکرد. اینطوری وقتی از بیرون میومدم مجبور نبودم تخم مرغ بخورم. اهورا_باز تو خوبی، زن بابای من که به خودش زحمت غذا نمیداد. صبحا تو مدرسه با بغض به ساندویچای مردم نگاه میکردم. حتی یه بار بابام به عنوان تغذیه برام گوجه گذاشته بود. _چرا با خودش فکر میکرد بعد دوساعت ریاضی دلت میخواد گوجه بخوری؟ اهورا_تازه زن بابام میگفت پلاستیکشم ننداز با خودت بیار. لبخندی زدم که ادامه داد؛ _اوه پسر، دیدی چیشد؟ دلم برای بابام تنگ شد. _چرا نمیری ببینیش؟ کره رو روی نون تست مالیدم و به چهره توی همش خیره شدم. اهورا_یادت رفته؟ گفته بودم که یه روز بیدار شدم و دیدم برای همیشه از دست من و زنش فرار کرده. سرش رو انداخت پایین و با ابروهای توی هم رفته و صدایی ارومتر ادامه داد؛ _از اون روز به بعد ندیدمش. با اینکه کمی دلم سوخته بود اما زیاد به حس بدم بها ندادم و درحالی که روی تستم عسل میریختم گفتم؛ _فکر میکردم میدونی کجاست و خودت نمیری ببینیش. اهورا_میدونم. با زن و دخترش اردبیل زندگی میکنن. ولی خب ترجیح میدم نبینمش، چون اون نمیخواد. چیزی نگفتم و در سکوت ساندویچم رو خوردم.

به صبح بی هم اغوشی‌.

میترسم روزی بروی و من فرصت نکنم برایت شعر بخوانم.

خیلی زیبایی، حتما خیالاتی شده‌ام.