𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 838
مشترکین
-324 ساعت
-57 روز
-7130 روز
آرشیو پست ها
2 836
اگر مردم حرفای تورو گوش دادن و فهمیدن،
من داستان تورو با لمس تک به تک زخمهات و بدون اینکه دهن باز کنی خوندم.
من کسی بودم که میتونست خط بریل بدنت رو بخونه، اما تو به شعارهای مردم علاقه بیشتری داشتی.
2 836
هر ادمی حداقل یکبار توی زندگیش از غرور و ارامش و حال خوبش برای یه ادم میزنه با این فکر که اشکال نداره ادم فقط یکبار عاشق میشه پس ارزشش رو داره و مدتها بعد میفهمه که هیچوقت حتی به یکبار اتفاق افتادنش نمیارزید.
2 836
میتونم با دیدن رقص موهات توی باد از ته دل بخندم، درحالی که خونم به دست توفان تکه تکه شده.
2 836
لعنتی، دیدی اخر بزرگ ترین افسوس زندگی من شدی؟ هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بد توی دلم بمونی و واقعی نشی.
2 836
من بیخیال نیستم،
فقط برای مشکلات قابل حلی که میتونم درستشون کنم، و مشکلاتی که میدونم بخاطرشون کاری از دستم برنمیاد غصه نمیخورم.
2 836
تمام رویایی که از تو بافتم در اخر پردهای شد روی پنجره زندگیام.
انقدر نور به من نتابید که پوستم زرد شده و پژمردهام.
کاش انقدر بزرگت نمیکردم که دیگر نه چشمم خودت را ببیند و نه ادمهای بعد از تورا.
2 836
طلوع که شد برای شما صبح میشود اما،
برای ما فقط پایان یک شب طولانی و کذاییست که میتوانستیم بارها در ان بمیریم.
2 836
درست میگفتی عزیزم، من و تو به هم نمیخوردیم و همیشه یه جای کار لنگ میزد.
ما مثل نوشتن زبان انگلیسی از سمت راست بودیم، مثل اینکه انسان رو به واحد شمارش حیوان بنویسن و توی فنجون قهوه سوپ بخورن.
من و تو دوتا غریبه با ق دو نقطه بودیم.
حتی نمیتوانستیم در دور بودن از یکدیگر کامل باشیم.
2 836
فدای سرت اگر قلبم رو خورد و خاکشیر کردی، اون اخرین چیزی بود که میترسیدم از بین بره اول از همه از بین رفت.
2 836
زندگی من پارچیای بود که بعضی از قسمتهای ان سوخته، برخی نخکش شده و قسمتیاش را موش جویده بود.
2 836
تو امدی که من ابتدا احساس کنم وجود دارم و بعد متوجه شوم که هیچ نیستم.
استراتژی خوبی بود چرا که اگر افتاب نباشد هیچکس نمیفهمد که هوا چقدر سرد است.
2 836
ادمیزاد یه کتاب پوستی با چندین هزار داستان با گوشت و خون لمس کردهست.
ای کاش داستانهای همدیگه رو بیشتر بشنویم بدون اینکه صفحه اخر به کلمه پایان برخورد کنیم.
2 836
هرچقدر یه شیشه ریز تر باشه سخت تر میشه شکستش، عزیزم تو نمیتونی قلب من رو خورد کنی چون این اتفاق قبلا بارها افتاده.
2 836
#part209
دوستی من و اهورا واقعا عجیب بود.
از اونایی بودیم که اگر گوشت همدیگه رو میخوردیم استخون هم رو دور نمیریختیم.
درواقع به این شکل بود که خودمون هربلایی میخواستیم سر هم میوردیم، اما کس دیگهای نباید اینکار رو انجام میداد.
موضوع غزل هم احتمالا از اون موضوعات بود.
حدود یکی دوسال پیش من با یه دختری به نام عسل دوست بودم.
تنها کسی بود که سنش پایین تر از 20 بود و باهاش میپلکیدم.
هرچند که قصد جدیای درموردش نداشتم اما خب اون از من خوشش میومد.
عسل اولین دختری بود که اهورا باهاش طور دیگهای رفتار میکرد و میخواست باهاش باشه، اما خب اون دوستش نداشت.
اونروزا بینمون خیلی شکراب شده بود و همیشه دعوا داشتیم، به خاطر چیزی که به هیچ عنوان تقصیر من نبود و خودش هم این رو میدونست!
اما خب اهورا اینجوری بود، دنبال این میگشت که تمام مشکلاتش رو گردن کسی بندازه و از راه اذیت کردن اون خودش رو تخلیه کنه.
نیاز داشت همیشه خودش رو از هرگونه جرمی طبرئه کنه.
شاید میخواست از این طریق نقش ادم خوبه داستان رو داشته باشه، اما خب هیچوقت اینطور نبود.
متاسفانه یا خوشبختانه بحث و دعواهامون بعد از اینکه عسل هردوتامون رو به هیچ جاش نگرفت و با خانوادش به کانادا مهاجرت کرد به پایان رسید.
همیشه اینجوری بود، دست روی اشتباه ترین ادمها میزاشت.
در اتاق رو باز کردم و رفتم تو که با تخت خالی مواجه شدم.
زیاد تعجب نکردم چون سارینا رو دیدم که کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو برانداز میکرد.
متوجه شدم که دنبال کسی میگرده یا یکی رو مد نظر گرفته.
_بیدار شدی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و سرشو تکون داد.
حالا پوست گندمیش زیر نور برق میزد.
سارینا_با اهورا راجب غزل صحبت میکردید؟
جوابی بهش ندادم، حوصله توضیح دادن رو نداشتم.
سارینا_از اون دختره سبک خوشش اومده؟
اخمام رفت توی هم و سرم رو بلند کردم.
_چیکار کرده که باعث شده فکر کنی سبکه؟
سارینا_همینکه توی تولدم ابروتو برد کافی نبود؟
بعدم خودت همین الان راجبش اینجوری گفتی.
متوجه شدم که اصلا نباید حرفی میزدم، برام هم مهم نبود و در هر صورت این حقیقتی بود که وجود داشت.
اما دلم نمیخواست همه کاسه کوزه ها سر اون بدبخت بشکنه.
کار خاصیم نکرده بود که هممون انقدر بهش گیر میدادیم.
_اره.
ولی نمیخوام اهورا بشنوه.
حوصلش رو ندارم.
سرش رو تکون داد اما مشخص بود حرفم رو باور نکرده.
دوست نداشتم فکر کنه از غزل خوشم میاد.
البته که عمرا من حسی بهش نداشتم چون کاملا با ملاک های من در تضاد بود، اما اگر سارینا فکر میکرد چیزی بینمونه بد نمیشد.
دلم نمیخواست مجبور بشم دوباره هرروز و هرساعت به جز تایم باشگاه ببینمش و چسنالههاش راجب دوست پسرش و لاس های مسخره و الکیش رو تحمل کنم.
خداروشکر زیاد نموند و زود رفت.
حالا فقط مونده بود اهورا رو رد کنم.
وارد اشپزخونه شدم تا اب بخورم که دیدم همه سفره رو جمع کرده و ظرفهارو هم شسته.
_منم مثلا میخواستم یه چیزی بخورم.
اهورا_بعد از اینکه با اون دختره بد قواره و پر از ژل صحبت کردی هنوز هم اشتها داری چیزی بخوری؟
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
روی مبل نشسته بود و با کلید و جاکلیدی وصل شده بهش ور میرفت.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
_سارینا بد قوارهست؟
تموم روزهایی که تو نشسته بودی و نئشه میکردی اون توی باشگاه داشته هالتر و اسکات میزده.
اهورا_که چی؟
تموم روزهاییم که من به بچه گربهها رسیدگی میکردم داشته ژل میزده.
_چه ربطی داشت؟
شونش رو انداخت بالا که روم رو برگردوندم و رفتم سمت یخچال.
درحالی که یه تیکه نون از توی پلاستیک با یه قالب کره از توی فریزر خارج میکردم گفتم؛
_چقدر دوست دارم مامانم بودش و برام غذا درست میکرد.
اینطوری وقتی از بیرون میومدم مجبور نبودم تخم مرغ بخورم.
اهورا_باز تو خوبی، زن بابای من که به خودش زحمت غذا نمیداد.
صبحا تو مدرسه با بغض به ساندویچای مردم نگاه میکردم.
حتی یه بار بابام به عنوان تغذیه برام گوجه گذاشته بود.
_چرا با خودش فکر میکرد بعد دوساعت ریاضی دلت میخواد گوجه بخوری؟
اهورا_تازه زن بابام میگفت پلاستیکشم ننداز با خودت بیار.
لبخندی زدم که ادامه داد؛
_اوه پسر، دیدی چیشد؟
دلم برای بابام تنگ شد.
_چرا نمیری ببینیش؟
کره رو روی نون تست مالیدم و به چهره توی همش خیره شدم.
اهورا_یادت رفته؟
گفته بودم که یه روز بیدار شدم و دیدم برای همیشه از دست من و زنش فرار کرده.
سرش رو انداخت پایین و با ابروهای توی هم رفته و صدایی ارومتر ادامه داد؛
_از اون روز به بعد ندیدمش.
با اینکه کمی دلم سوخته بود اما زیاد به حس بدم بها ندادم و درحالی که روی تستم عسل میریختم گفتم؛
_فکر میکردم میدونی کجاست و خودت نمیری ببینیش.
اهورا_میدونم.
با زن و دخترش اردبیل زندگی میکنن.
ولی خب ترجیح میدم نبینمش، چون اون نمیخواد.
چیزی نگفتم و در سکوت ساندویچم رو خوردم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
