﮼اتاقسردآبی ﮼
📱 ﮼صفحهاینستاگرام : www.instagram.com/BlueColdRoom ارسال ویدیو و متن : @Add_BLUE @bluee_girl یا میتونی همینجا مستقیم بهم دایرکت( پیام)بدی😊
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу ﮼اتاقسردآبی ﮼
Канал ﮼اتاقسردآبی ﮼ (@blue_coldroom) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 28 368 підписників, посідаючи 6 827 місце в категорії Освіта та 11 932 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 28 368 підписників.
За останніми даними від 27 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -157, а за останні 24 години на -2, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 8.27%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 3.83% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 345 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 086 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 22.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کس, روز, وقت, گاه, جا.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“📱 ﮼صفحهاینستاگرام :
www.instagram.com/BlueColdRoom
ارسال ویدیو و متن :
@Add_BLUE
@bluee_girl
یا میتونی همینجا مستقیم بهم دایرکت( پیام)بدی😊”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 28 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Освіта.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 27 червня | +6 | |||
| 26 червня | +3 | |||
| 25 червня | +4 | |||
| 24 червня | +1 | |||
| 23 червня | +3 | |||
| 22 червня | +5 | |||
| 21 червня | 0 | |||
| 20 червня | 0 | |||
| 19 червня | 0 | |||
| 18 червня | +1 | |||
| 17 червня | 0 | |||
| 16 червня | +2 | |||
| 15 червня | +2 | |||
| 14 червня | +2 | |||
| 13 червня | 0 | |||
| 12 червня | +1 | |||
| 11 червня | +4 | |||
| 10 червня | 0 | |||
| 09 червня | +1 | |||
| 08 червня | +4 | |||
| 07 червня | 0 | |||
| 06 червня | +7 | |||
| 05 червня | +10 | |||
| 04 червня | 0 | |||
| 03 червня | +5 | |||
| 02 червня | +3 | |||
| 01 червня | +4 |
| 2 | تهش میرسیم به حرف نزار قبانی:
هرکس به اندازهای که دوستت دارد تو را میبیند، تلاش بیهوده نکن.
📻@blue_coldroom | 109 |
| 3 | یه مصرع از صائبتبریزی هست که گهگاهی سوال خیلی از ماهاست:
ما در این غمکده یارب، به چه کار آمدهایم؟!
📻@blue_coldroom | 583 |
| 4 | خیالی نیست..
این دیارِ،
همیشه آبستنِ حوادث است.
این غمخانه،
پیوسته آبستنِ عجز است.
این دوره وانفسا،
لاینقطع آبستنِ گریهآلود آوارگانیست که به سوداد* نشستهاند.
این هیچستان،
علیالدوام آبستنِ همقبایلیست که کولهباری از سوگ دارند.
#یگانهساداتحسینی
📻 @blue_coldroom | 666 |
| 5 | خواب، خوابِ عزیز؛ ممنون که هستی تا آدمی از هم نپاشد
چای، چایِ عزیز؛ ممنون که هستی تا شفای آدمی باشی
و آدمیزاد آنقدر که به خواب محتاجو به چای نیاز دارد به آدمیزاد ندارد ...
#مهلا_بستگان
📻@blue_coldroom | 652 |
| 6 | تو را تا وعده دیدار بدرود
مرا یاد تو در تکرار بدرود
📻@blue_coldroom | 607 |
| 7 | بوسیدمش؛
دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد!
چرا که من از جهان، سهمم را گرفته بودم...
#اتاق_سرد_آبی | 695 |
| 8 | شبیه
خانهای،
بعد از
یک عمر
آوارگی.
📻@blue_coldroom | 790 |
| 9 | آدمیزاد برای بخشیدن کسایی که دوستشون داره، چه دروغهایی که به خودش نمیگه...
📻@blue_coldroom | 906 |
| 10 | او امن بود و دنج.
اگر آدم نبود و مکان بود، احتمالا پناهگاهی میشد روی کوهها، یا گرمخانهای برای بیخانمانها، شاید هم کتابخانهای برای از واقعیت فرار کرده ها.
📻@blue_coldroom | 921 |
| 11 | من به اندازه عزیز بودنت ازت دلخور میشم ، نه اشتباهت.
📻@blue_coldroom | 1 055 |
| 12 | میگن زندگی همیشه
سخت ترین جنگ هاش رو تقدیم قوی ترین سربازهاش میکنه.
ولی من دلم نمیخواست یک سربازِ قوی باشم
دلم میخواست یک گل فروشِ عاشق باشم
سر کوچهای که تو توش زندگی میکنی.
📻@blue_coldroom | 1 048 |
| 13 | خوبم را فقط به غریبهها میگوییم
آنانی را که دوست میداریم
در آغوش میگیریم و گریه میکنیم
📻@blue_coldroom | 983 |
| 14 | •دِگَری•
ای داد بر من!
که دل به تو دادم
و تو دل به دِگَری!
این چنین بود قصه من
من بودم و عشقش
او بود با دِگَری!!
#اسما_سیدزایی
📻 @blue_coldroom | 1 107 |
| 15 | و او کسی بود که حتی تصور آغوشش، صدایش، چشم هایش، خنده هایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد.
📻@blue_coldroom | 1 212 |
| 16 | نوشته بود:
هر جا نشد
هرجا کم آوردید
هر جا نخواستید
هر جا خسته شدید
هیچ عیبی نداره که تمومش کنید
اما "حرمت" همدیگه رو نگه دارید
"حرمت" خیلی مهمه.
📻@blue_coldroom | 1 217 |
| 17 | در آغوشم بگیر؛
بدون آنکه بخواهی اندوهم را برایت توضیح بدهم...
📻@blue_coldroom | 1 152 |
| 18 | 🎙ابی - عاشقانه (اسلو ریمیکس)
✍️کلام : اهورا ایمان
🎸 ملودی : بابک بیات
🎸ریمیکس : رضا پارسا
..................
📱 @rezaparsamusics
🎹 #آهنگ | 1 277 |
| 19 | همیشه دوست داشتم خانه بوی مهر و غذا بدهد. آخر میدانید نه اینکه من زن دست و پا چلفتیای باشم و غذا درست نکنم نه، همیشه قابلمه روی گاز بود، بخار هم داشت، حتی روغن هم میریختم که برق بزند اما خانه هیچوقت بوی غذا نمیداد. شوهرم از چشم من میدید، هروقت میخواستم بگویم چاشنی غذا مهر است میگفت: «تو که نمیدانی، غذایت مزهی آب میدهد.» بعدترها گفت: «زندگی مزهی آب میدهد.» هروقت خواستم با او حرف بزنم و بگویم نه اینطور نیست دعوایمان شد، آخر میدانید ما همیشه همین رفتار را داریم. نمیدانیم چگونه باید با یکدیگر حرف بزنیم، یعنی میدانیمها، اما بلد نیستیم. هروقت میخواهیم حرف بزنیم دعوایمان میشود و طفلک دخترکم. آن موقعها تازه داشت راه میرفت اما ما هروقت میخواستیم حرف بزنیم–دعوا کنیم– با چشمان غمبرک زده روی مبل چمباتمه میزد و اینور و آنور را نگاه میکرد. یکبار بهم گفت: «مامان پری؛ چرا آدم بزرگها موقع حرف زدن صدایشان را بلند میکنند؟ هرکس دنبال عروسک است بیاید از عروسکهای من بردارد.»
یعنی راستش را بخواهید من نمیخواستم این دخترک دنیا بیاید. آخر میدانید از همان اول خانهیمان بوی غذا نمیداد، همیشه آبکی بود. شوهرم اصرار کرد یک بچه بیاوریم بشود چاشنیِ این غذای بیطعم! منم گفتم لابد این چاشنی، چاشنیِ اعلاییست که همه در خانهیشان دارند. بین خودمان بماند، تمامِ نه ماه آبستنم غذایِ روی گاز همهش آب بود، نه اینکه مزهی آب بدهدها نه، خودِ آب بود.
وضع حمل که کردم گفتم این ته ماندهی آب اگر هم مزه نگرفت، شیرین که میشود.
اما اشتباه میکردم. البته کاری نمیتوانستم بکنم. اگر هم قبلا میتوانستم، الآن بخاطر این دخترک نمیتوانستم.
یک روز انگار غذا و زندگیمان شیرین شده باشد شوهرم گفت: «تو و دخترکمان بروید برای خودتان بچرخید.» تازه چندرغاز پول هم گذاشت کف دستم که فقط برای چرخیدن میشد خرجش کرد!
مجبورمان کرد از خانه برویم بیرون.
تصمیم گرفتم برویم بازار، آخر میدانید من عروسِ شهر غریب شدهام، تنها جایی که میتوانم بروم همین بازار است.
راه افتادیم و به بازار نرسیده دخترکم فریاد کشید که «بَقبَق!». بَقبَق نه اینکه انسان باشدها نه، یک عروسکِ اردکِ گردن شکسته است که یکی از چشمهایش هم نمیدانم کجا گم شده. آن عروسک را از من بیشتر دوست دارد.
بهش گفتم: «میرویم آن سر بازار یک بقبق جدید میخریم. اگر به خانه برویم دیگر پدرت نمیگذارد برگردیم.» اما قبول نکرد که نکرد. انگار رادیوی خراب را باز کرده باشی، مادر مرده فقط جیغ میکشید.
چاره نداشتم، سوار تاکسی شدیم و برگشتیم. شانس آوردم کلید برداشته بودم چون اگر زبانم لال کلید نداشتم مجبور بودم در را بکوبم و اگر شوهرم خواب میبود تمامِ آن مشتهایی که به در زده بودم را نثار صورتم میکرد.
درِ حیاط را باز کردم و کفشهایِ پارهم را در جا کفشی گذاشتم. نزدیکِ درِ خانه شدم و دیدم شوهرم دارد میخندد، خیلی وقت بود صدای خندهاش را نشنیده بودم. نه اینکه من زن بدی باشم نه، اما همیشه به روی من اخم و غم میپاشید.
خوشحال شدم که امروز غذایمان علاوه بر مزه، گوشت هم دارد. لبخند گشادی زدم و وارد خانه شدم. صدای شوهرم از آشپزخانه میآمد. آخر میدانید در چند روز قبل موقع باز کردن جیرجیر صدا میکرد و دخترکم که خواب بود را بیدار میکرد برای همین روغن زده بودم و دیگر صدا نمیداد و فاصلهی در تا آشپزخانه زیاد بود، امکان نداشت متوجه حضورم بشود.
با قدمهای تند خودم را به آشپزخانه رساندم. دیدم بویِ غذا میآید، بویِ غذای واقعی!
دیدم یک زن دارد غذا میپزد، شوهرم هم از پشت او را در آغوش گرفته و صورتش را در گردنِ زن فرو کرده و میخندد. راستش شما که غریبه نیستید، من یادم نمیآید شوهرم کِی مرا بغل کرده بود یا حتی چند وقت پیش با محبت مرا نگاه کرده بود!
اصلا نتوانستم حرف بزنم، مثل ماهیِ خفه شده در خاک فقط نگاه کردم. پشتشان به من بودو اصلا آنها هم میان معاشقه متوجه من نبودند.
حال شما میپرسید چرا طلاق میخواهم؟
من تمامِ عمر داشتم غذای آبکی میخوردم، زندگی را آبکی میگذراندم، دخترکم را آبکی بزرگ میکردم؛ چون شوهرم داشت چاشنیها را بذل و بخشش دیگری میکرد.
من نه اینکه زن بدی باشم جناب قاضی، اما نمیدانم چرا شوهرم گوشتها را جای دیگر میخورد و استخوانها را برای ما میآورد.
من طلاق میخواهم، تمامِ آن چندغاز مهرِ بیمهر را هم میبخشم، فقط دخترم را به من بدهید. شوهرم دستِ بزن دارد، مهر ندارد، زبانم لال زندگیِ دخترکم را هم آبکی میکند.
این اواخر دیدم با من راه نمیآید، دیدم تلاشی برای راه آمدن نمیکند، تمامِ اینها را دیدم اما نفهمیدم ممکن است با کسِ دیگری مسابقهی دو گذاشته باشد. آخر میدانید چرا؟ من شوهرم را دوست داشتم، او بود که زندگی را آب کرد.
#مآهي | 1 217 |
| 20 | دکتر عینکشو به چشمش زدو به پرونده زیر دستش نگاه انداختو گفت: خب؛ ازخودت بگو برام
گفتم: چی بگم
خودکار توی دستشو رو پرونده گذاشتو گفت: هرچیزی که لازمه بگی تا من بدونم
گفتم: لازمه بدونی شما اولین دکتری نیستی که روبهروش میشینم و قطعا آخریش هم نخواهی بود
دکتر لبخند زدو گفت: چرا؟
گفتم: چون نمیفهمین چی میگم
گفت: هنوز که حرفی نزدی، شروع کن شاید اینبار با من به نتیجه رسیدی
ناخودآگاه خندم گرفتو گفتم: الان اونجایی از زندگی وایستادم که میدونم همهچی شدنی
همهچی از همهکس برمیاد
هیچی بعید نیست
هرچیزی یه تاریخ انقضایی داره
هر آدمی یه تاریخ مصرفی
میدونم همه میان که برن
فقط گاهی بیشتر خوش میگذره، یکم بیشتر میمونن
اما تهش میرنو نمیمونن
میدونی دکتر؛ بعضی رفتنا بعضی از دست دادنا خیلی درد داره
تو نمیدونی اونو از دست دادی یا خودتو
نمیدونی اون رفته یا تو جا موندی
نمیدونی بردی یا باختی
نمیدونی دوست داشته شدی یا بازی خوردی
برات ارزش قائل شده رفته یا براش مهم نبودی که رفته
دکتر دوباره خودکارشو برداشت پرسید: تو الان حست چیه؟
گفتم: من باختم دکتر، خودمو، دلمو، غرورمو، شخصیتمو، اعتمادمو من همه چیو باختم دکتر
یه من تو خالی مونده که به هیچ درد نمیخوره که حالش بد
که از خودش شاکی با خودش قهر
دکتر من از اولم میدونستم ما قسمت هم نیستیم اما دل به دلش دادم
الانم پشیمونش نیستم فقط دلتنگم دکتر، میفهمی؟! دلتنگم . . .
دلم تنگ میشه دستم به جایی بند نیست
عصبیو کلافه میشم
میخوابم تو خوابم نمیاد
پا میشم تو زندگیم نیست تو لحظههام نیست
هیچجا نیست
انگار هیچوقت نبوده
انگار همهی عمری که داشتمش وهم و خیال بوده
دکتر من حتی با جای خالیش کنار میام اما دلتنگی امونمو بریده
یه حالیم خیلی ساله یه حالیم
مثل مریضی که دکتر ازش قطع امید کرده
دکتر پرسید: تو پروندت نوشته روند درمان ادامه نمیدی. چرا؟
پوزخند زدمو گفتم: نمیخوام خوب شم
این دردو دوست دارم.
من به این حال بدی معتادم . . .!
دکتر از رو صندلیش پا شد اومد نشست روبهروی منو گفت: پس چرا دکتر میری؟
گفتم: که یادم بمونه من تو خیالشمو اون بیخیال من . . .
#مهلا_بستگان
📻@blue_coldroom | 1 125 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
