Mahourtext
Відкрити в Telegram
✨ instagram: من اگر هستم و هرشب به تو باز هم مي نويسم تو نخوان و مثل هرشب بگذر از عادت من #ماهور_زائرميري Mahourzaermiri
Показати більше397
Підписники
Немає даних24 години
-47 днів
+2330 днів
Архів дописів
397
چقدر این فاصله تلخ بود
من این دنیا
تو آن دنیا
که دلتنگی چه بی رحمبود
به قبلب کوچکم اما
چقدر از خاطرت گفتم
چقدر من گریه ها کردم
که بی تاب از دلم گفتم
هنوزم شهر من تنهاست
هنوزم سرد این خونه
اگر رفتی نمیدانم
چقدر از خاطرت مونده
دلم تنگه ، دلم خونه
که نیستی و چه ویرونه
همون خنده پریشونه
چه بیرحم است این تقدیر
که سهم من فقط غم شد
تو رفتی و نفهمیدی
دلم بعد از تو آدم شد؟
397
اگر در جهانم پذیرفته باشم
که عشق، سوءتفاهم است،
ترجیح میدهم آن را
در پسِ ذهنِ تاریک و خستهام
با همان قرمزِ معروف
به نقش بکشم؛
چرا که این تن را
به همان تپشهای نامنظمِ قلبم
زنده میدانم.
و زندگی برایم
همان شوقِ پنهانیست
در پسِ نگاههای پر از انکارم.
عشق، سوءتفاهم است
در مقابلِ نفهمیدنِ دیگری؛
که عشق مرا ترک کرده است،
که از من
به وفور فرار میکند.
#ماهور_زائرمیری
397
سرنوشت بيش از آنكه تورا
به مقصد برساند،
تورا به انسانى تبديل مى كند
كه شايسته ى رسيدن است.
397
به که میسپاری مرا؟
به جهانی که ز من ترسیده؟
به شبی که غمم را دیده؟
به خدایی که مرا نشنیده؟
به که میسپاری مرا؟
به خیابانِ پر از آدمها؟
به سکوتی که مرا فهمیده؟
به دلی که ز من رنجیده؟
به که میسپاری مرا؟
به کجای شبِ بیقراری؟
به کدامین غمِ بیشماری؟
به که، جز مرگ، در این تنهایی؟
#ماهور_زائرميري
397
رنج، از «آنچه هست» نمیآید؛ از نپذیرفتنِ آن میآید.
پذیرش، دیدنِ حقیقت است؛ بیآنکه بخواهی آن را به شکل دیگری درآوری...
397
می روم شاید شبی باور شود
آن همه خطم فقط سرگرمی این دل نبود
می روم شاید که یک شب خوانده شد زخم تنم
گر نوشتم با هیاهو ، از سر مستی نبود
من غزل ها را دریدم، خانه شد هر بیت من
من اگر شعر شدم ، از ذوق و سرمستی نبود
من خودم بودم ، دلم بود و نبود عشق تو
گر نوشتم دفتری از تو ، که بی مهری نبود
عاشقت بودم که اینگونه تو در شعر زنده ای
آن همه دل تنگی ام ، تنها ز تنهایی نبود
#ماهور_زائرمیری
397
ما نمیتوانیم زمان را شکست دهیم؛ فقط میتوانیم انتخاب کنیم که در زمانی که در اختیارمان است، چه چیزی را به نسل بعد منتقل کنیم!
397
داستان تو سر آغاز مبهم یک اتفاق بی انتها بود
که از تراشه ی ذهنم راه خروج نداشت .
من تو را عمیقا در چهارچوب دلهره
با ترس اما دلخواسته احساس کردم
چه بسا که اتفاق تاریک و تاریک دستت
به گمانم تورا در قلبم حل کرد .
نگاهت شروع جواب سوال های من بود
من را در همان خاموشی
بی انکه خودمان هم را ببنیم
در سلول وجودت کن
اینبار
دستانت جریان جمله بدون انکار من شد
که گویا
تسلیمم....
#ماهور_زائرمیری
397
در دنیای من،
جهانِ آدمها تاریک نیست؛
پر از زخم است،
پر از دلتنگی،
و گاهی زیباست،
اگر فراموش کنند
که چه کسی بودهاند.
من به جهانم عشق قرض دادهام؛
که اگر روزی در خودم نبود،
اگر در دستانم نبود،
اگر شکست،
پایانِ هر دلدادنی شد،
بدانم که روزی
خودم آن را
به این دنیا قرض دادهام.
و انتظاری نیست
برای پس گرفتنش.
جهانِ عاطفیام را
بخشیدم
به آنکه شعرم را خواند
و نفهمید.
به آنکه
از چشمهای بیقرارم ترسید.
و به آنکه،
در آخر، ندید
قدرتِ زنانهام را؛
آنگونه که
آرام و بیصدا
طلبِ عشق میکرد.
شاید عشق،
همین باشد؛
اینکه چیزی از خودت را
به جهان ببخشی،
بیآنکه مطمئن باشی
روزی
به تو بازخواهد گشت.
#ماهور_زائرميري
397
نبودی، لحظههایم را شبیه شعرها کردم
تو را در خاطرم دیدم، که شاید اشتباه کردم
نبودی، زخم آخر را خودم با دست خود بستم
تو را در قلب تنهایَم، به زندانی دچار کردم
نبودی، گریهها کردم، که از عشق من فرار کردم
خودم را مبتلا کردم، تو را شاید رها کردم
نبودی، با خودم گفتم که شاید باز برگردی
من از هر ردِّ پایت، قصهای در دل به پا کردم
نبودی، شب به شب با خاطراتت دردها کردم
تو را در هر نفس دیدم، خودم را مبتلا کردم
نبودی، خسته از دنیا، به آغوش سکوت رفتم
برای دیدنت حتی، خودم را هم صدا کردم
نبودی، آخرِ قصه، من و این قلبِ ویرانم
تو را بخشیدم از دنیا، خودم را بی صدا کردم
#ماهور_زائرميري
397
-
-با آنان که ناامیدت نموده بودهاند چگونه تا کردی؟
+هیچ گذشتم
«انگار که هرگز نبودهاند..»
