Mahourtext
Ir al canal en Telegram
✨ instagram: من اگر هستم و هرشب به تو باز هم مي نويسم تو نخوان و مثل هرشب بگذر از عادت من #ماهور_زائرميري Mahourzaermiri
Mostrar más396
Suscriptores
+524 horas
+217 días
+2530 días
Archivo de publicaciones
396
-
-با آنان که ناامیدت نموده بودهاند چگونه تا کردی؟
+هیچ گذشتم
«انگار که هرگز نبودهاند..»
396
روزی تو را میبینم و از معجزه دور میشوم
شاید تمنا میکنم تا از نگاهت دور شوم
دیگر نمیخواهم تو را در قصههای هر شبم
دیگر تمام شد عشق من در شعرِ بادآوردهام
گاهی سکوت میکنم، من از سخن آزردهام
از حرفِ ماندن دور شدم، من در جهان بیگانهام
از بغض میخوانم تو را، گاهی به دستانت رسم
از خواب بیدار میشوم، میبینم از تو دور شدم
شاید شبی باران شوم، بر شیشههایت میزنم
بیآنکه حتی نام تو، از خاطرم بیرون رود
گفتم فراموشت کنم، دیدم نمیگیرد دلم
هرچه از این عشق میروم، باز از تو لبریز میشوم
من خستهام از رفتنت، از آمدن، از انتظار
از اینکه هر شب بیصدا، با خاطراتت سر کنم
شاید که پایان منی، شاید شروع دیگری
اما چه فرقی میکند، در یاد من عاشق تری
#ماهور_زائرميري
396
در ادعای عاشقان، به عشقِ خود رسیدهام
ز حرفای بیشمار، منم ز عشق بریدهام
از این زمان، از آن زمان، به دردِ خود رسیدهام
چه ساده گفتن از نگاه، چه ساده عشق را دیدهان
تمامشان دروغ بود، به لحظهای دچار شدن
نه عمق را دیدهان، نه عشق را چشیدهان
در ادعای عاشقان، منم به خود رسیدهام
بدون شعر ماندهام، بدون یار زیستهام
نه دل به کس سپردهام، نه دل ز کس بریدهام
میان این همه نگاه، به خویشتن رسیدهام
چه وعدهها که داده شد، چه حرفها که گفته شد
من از تمام این فریب، به زخمِ خود رسیدهام
نه عشق را طلب کنم، نه یار را صدا زنم
که از صدای عاشقان، به گوشِ خود رسیدهام
اگرچه زخم خوردهام، اگرچه خسته ماندهام
هنوز درون سینهام، برای خود تپیدهام
نه قصهای، نه خاطره، نه شوقی از گذشتهها
فقط منم، فقط خودم، که با خودم زیستهام
در ادعای عاشقان، چه ساده گم شدند همه
من از میان این همه، به خویشِ خود رسیدهام
#ماهور_زائرميري
396
در ادعای عاشقان، به عشقِ خود رسیدهام
ز حرفای بیشمار، منم ز عشق بریدهام
از این زمان، از آن زمان، به دردِ خود رسیدهام
چه ساده گفتن از نگاه، چه ساده عشق رو دیدهان
تمامشان دروغ بود، به لحظهای دچار شدن
نه عمق رو دیدهان، نه عشق رو چشیدهان
در ادعای عاشقان، منم به خود رسیدهام
بدون شعر ماندهام، بدون یار
زیستهام
نه دل به کس سپردهام، نه دل ز کس بریدهام
میان این همه نگاه، به خویشتن رسیدهام
چه وعدهها که داده شد، چه حرفها که گفته شد
من از تمام این فریب، به زخم خود رسیدهام
نه عشق را طلب کنم، نه یار را صدا زنم
که از صدای عاشقان، به گوش خود رسیدهام
اگرچه زخم خوردهام، اگرچه خسته ماندهام
هنوز درون سینهام، برای خود تپیدهام
نه قصهای، نه خاطره، نه شوقی از گذشتهها
فقط منم، فقط خودم، که با خودم زیستهام
در ادعای عاشقان، چه ساده گم شدند همه
من از میان این همه، به خویش خود رسیدهام
#ماهور_زائرميري
396
چگونه خودم را از خاطرت جدا کنم
چگونه شعر هایم را از بودنت جدا کنم
که هستی ام من را در خودم به پایان میبرد
اگر به تو باز نگردم
و تو را زندگی نکنم….
#ماهور_زائرميري
396
ناگهان، جسارتم را بر رها بودن بنا کردم؛
که دیگر نخواهم از آنچه به ظاهر در توانم بود، بگذرم.
میخواهم بنشینم
و حتی به گذر کردن،
به رسیدن،
به پایان دادن
و به انجام دادن،
بها ندهم…
میخواهم زندگی برایم همین باشد؛
همین که ببینم
و ببینم
و ببینم…
اینکه تقلا نکنم
در مردابی که مرا از خودم دور میکند.
میخواهم
بمانم در زمانهای
که از بودن،
بودن را لذت ببرم.
#ماهور_زائرميري
396
هر کس به اندازهای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند؛
نه به اندازهای که ما دوستش داریم!
396
زندگی وقتی عوض ميشه که بهجای تکرار چیزی که بلدی، جرئت کنی
چیزی روکه نمیدوني امتحان کنی
