373
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+930 天
帖子存档
373
زندگی وقتی عوض ميشه که بهجای تکرار چیزی که بلدی، جرئت کنی
چیزی روکه نمیدوني امتحان کنی
373
دیگر برایم تمام داستانهای جدایی
شبیه دستخطیست
که هزاران بار خواندهام
و هزاران بار
متوجه اشتباه بودنِ چینشِ واژههایش نشدهام.
همینقدر ساده؛
اشتباهات ساده را ندیدهام
و تکرارشان کردهام.
چه تفاوتیست در عشق
که اگر سوءتفاهمی در آن نبود،
آدمها شبیه پروژههایی ناتمام
در آغوش یکدیگر گرفتار نمیشدند؟
هرگز نتوانستهام این واژه را باور کنم.
هرگز خودم را تسلیم نمیکنم
به کلماتی
که تپشهای قلبم را نامنظم میکنند.
اصلاً عشق چه چیزی با خودش دارد؟
که روزگارش گذشته،
که در آدمها کشته شده،
که هر بار از نو
مرا خسته کرده است.
#ماهور_زائرميری
373
دیگر برایم تمام داستان های جدا شدن
شبیه به دست خطی می ماند که
هزاران بار خوانده ام
و هزاران بار متوجه اشتباه بودن چینش آن واژه ها نشده ام
همینقدر ساده ، اشتباهات ساده را ندیده ام و تکرار کردم
چه تفاوتی است در عشق
که اگر سوتفاهی در آن نبود
ادم ها شبیه به پروژه هایی نا تمام در آغوش هم گرفتار نمی شدند
هرگز نمیتوانم این واژه را باور کنم
هرگز خودم را بست نمیدهم به کلماتی که تپش های قلبم را نا منظم میکنند
چه چیزی دارد عشق؟
که روزگارش گذشته
که در آدمها کشته شده
که من را خسته کرده است
373
فهمیدهام انسان باید همیشه مشغول باشد، وگرنه غصه خواهدخورد!
انسان باید همیشه کار کند و مسئولیت داشتهباشد و خسته و خوابآلوده به رختخواب برگردد
آدمیزاد اگر ذرهای استعدادِ زیاد فکر کردن و زیاد فهمیدن داشتهباشد، رنج دنیا را تاب نخواهد آورد، مگر اینکه خودش را تا حد خفگی، در کار و مشغولیتها غرق کند، آنقدر که دیگر نتواند دقت کند و اهمیت بدهد و به چیز دیگری فکر کند...
373
جانی در این جهانم
در رهگذر نشسته
از شعر گریختهام من
از حادثه گذشته
از رقصِ بیعبورت
تا منطقِ نگاهت
از بوسهای که غیب شد
این دل به گل نشسته
روزی که در تنِ تو
عشق را نگاره کردم
با تو سرودهام شد
در واژه لانه کردم
اما گذشتِ فصلت
بر شانهام که زخم زد
هر پنجره به سویت
جانی ز من رمیده
اکنون میانِ شبها
نامت چراغِ راه است
هرچند بیحضورَت
دل، همچنان گواه است
شاید دوباره روزی
از کوچهات گذشتم من
گاه با ترانه هایم
در چشمِ تو بمیرم.
373
میتوانستم تمام آن تلاطمهای شبانهام را بنویسم؛
تمام اشکهایی را که هیچ زخمی را درمان نمیکردند.
آری، نوشتن مرا از بغضها و دردها خالی میکرد؛
دردهایی که برای پنهان کردنشان، همیشه راه دیگری پیدا میشد.
من…
زندگی را میانِ زنده بودن گم کرده بودم.
کاملاً پذیرفته بودم که شاید آنچه باید باشد،
هرگز نباشد.
اما هنوز نمیدانم
این صلحِ اجباری
مرا از کدام بند،
از کدام بغض،
و از کدام اشک
رها خواهد کرد.
#ماهور_زائرميری
373
آنچه من را عمیقاً در گذرگاه خیال خود تنها میگذارد،
رسیدن به عمق فاجعه زیستن
در تلاطمهای روزانه است.
من کیستم؟
که اینگونه غرق در جنگ میان عقل و دل گرفتار شدهام.
گاهی شبیه به یک سوءتفاهم
در شعرهایم میمانم،
و گاهی دخترکی رها و عاشق،
در اشتباهاتم جسورانه میزیستم.
من که هستم؟ که بودنم
ذوق در چشمان یکی خواهد شد،
حسرت در قلب دیگری،
و بیمیلیِ مطلق در نگاه آنکس که نیست.
من که هستم؟ که جهانم
مرا گاهی در آغوش میگیرد،
و گاهی خودش، من را به پرتگاه ابدیت میرساند…
#ماهور_زائرمیری
373
از فشاری که این روزا رو دوشمه میتونم هر لحظه بشینم یه گوشه بی اختیار گریه کنم !
اما ادامه میدم، چون اشک ریختن زمان و ازم میگیره هزینه ی بیشتری باید اینجوری بپردازم….😅
