uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

هامِش (علی سلطانی)

هامِش (علی سلطانی)

Відкрити в Telegram

هامش یعنی حاشیه. اینجا هامش (حاشیه) می‌زنم. بر ایده‌ها، حادثه‌ها، کتاب‌ها... هامش تصویری: @Hameshmedia @alisoltany2علی سلطانی

Показати більше
1 307
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1130 днів
Архів дописів
نقطه سر خطِ هواداری از تیم‌های ملی حاشیه‌ای بر اشک‌ ذوق برای پیروی تیم ‌ملی کشتی امروز در تماشای کشتی احمد جوان و امیرحسین زارع، حال عجیبی داشتم. با خاک‌کردن و بارانداز زدنشان، خوشحالی‌ عجیبی را تجربه می‌‌کردم. حتی اشکی گرم را. خودم سال‌ها ورزش حرفه‌ای کرده‌ام و زمانی تا مرزهای عضویت نهایی در تیم ملی «ایران» هم رسیده بودم، اما با فاصله‌گرفتن از فضای ورزشی، جز رقابت‌های خاص به تماشا و ذوق برای بازی‌های ملی نمی‌نشستم. خودآگاهانه از خودم پرسیدم که چه شده؟ بی‌ربط به این روزها و زمزمه‌های جنگی است؟ بی‌شک نه. آشکارا به این روزها مربوط است که شنیدن و دیدن نام «ایران» از جنس دیگری است؛ در هر موقعیت و عرصه‌ای که باشد. اما فقط این نبود. نوشتم تیم ملی «ایران» و این آگاهانه است. دوگانهٔ کاذب و مسموم تیم ایران و "تیم جمهوری اسلامی"، مشخصاً از رسانهٔ "ایران‌‌اینترنشنال" کلید خورد؛ از بازی‌های فوتبال جام جهانی و در التهاب جنبش مهسا. این رسانه سوار بر فضای ملتهب داخلی و انباشت نارضاتی‌ها، از جایی عجیب آغاز کرد. خوب می‌دانستند که کافی‌ست کبریت بزنند، کل انبار خودبه‌خود آتش خواهد گرفت. وقتی هم زبانه‌ها بلند شد، کسی دیگر یادش نمی‌آید چه کسی کبریت اول را زده. همچنان‌که کسی یادش نمی‌آمد و نمی‌آید که این دوگانهٔ نیندیشیده از کجا سبز شد. می‌دانم که بخش‌هایی از مخاطب منتقد، بلافاصله می‌گویند: خودشان کردند. جمهوری اسلامی عاملش است. این گزاره شاید درست هم باشد، که بخشیش است، اما بی‌شک کافی نیست و واقعیت پیچیده را با «کنش» سیاسی و نه تحلیل، ساده می‌کند. امروزه رسانه ارزش افزودهٔ واقعیت نیست. واقعیتی در واقعیت‌هاست. جهانی از جهان‌هاست. به قول مارشال مک لوهان «رسانه خود پیام است» و هر عامل بیرونی‌ای هم وجود داشته باشد، رسانه علتی از علت‌های اصلیِ وقایع است. آن‌هم علتی بسیار بسیار مهم. باز می‌شود گفت که ایران‌‌اینترنشنال را هم نظام سیاسی و رسانه‌های ضعیف و غیرملیِ داخلی بزرگ و میدان‌دار کردند. باز شاید این هم درست باشد، که است. ولی این نکته‌های نسبتاً درست، نباید باز ما را در دیدن نقش محوریِ رسانه‌ها و پرسش از جهت‌گیریِ اهدافشان غافل کند. عزیزان دل، نظام سیاسیِ مقصرِ شما، تازه در همین چند سال مقصر نشده. ولی در نبود این رسانه‌های «واقعیت‌ساز» و مهندس ذهن، من و شما و آن سلبریتی‌های پرصدا و توخالی، هیچ‌گاه به سراغ گرفتن تقاص‌های سیاسی از ورزشکاران ملی نرفته بود. انکار این نکته، لجاجتی کور در نپذیرفتن بازی‌‌خوردن‌هاست. راستی چرا رفتند سراغ تیم‌های ملی؟ چرا برنامهٔ شبه‌ورزشی ساختند و می‌سازند؟ این گزارهٔ مضحک از کجا سبز کرد که هر که در تیم ورزشیِ ملی بازی می‌کند، آدم نظام است! و عضو "تیم ج.ا"؟ آیا تکرار این پروپاگاندا، باید ذهن ما را در نقادیِ آن لَخت کند؟ دوگانهٔ تیم ایران و "تیم ج.ا"، اول غریب بود، ولی تکرار شد و بعد در ذهن‌های ناراضیِ بسیاری نشست. تا آنجا که حالا گفتن از سست‌بنیادیِ آن نیاز به فلسفه و مقدمه دارد و غریب می‌نماید. پاسخ اینجاست: حالا که به عقب نگاه می‌‌کنیم، بهتر می‌فهمیم که چرا رسانهٔ فارسیِ عربستان و اسرائیل، اول از همه حس تعلق به تیم‌های ورزشیِ ملی را سست کرد. نداشتن حس تعلق به ورزشکارانی که از همین شهر و محله‌های عادیِ خودمان بودند، حتی آرزو برای باختشان، مقدمهٔ بی‌تعلقی به کشور و آرزو برای باختن کلیِ کشور بود. ما باید سست می‌شدیم، و بشویم. کمترین بندی نباید ما را به سرمایه‌های مشهود و غیرمشهود این کشور وصل می‌کرد. آن‌وقت خودمان زمین بازی را مهیای هجوم‌ اصلی می‌‌کنیم. آن‌وقت به کشور حمله می‌کنند، و طرف زیر بمب‌هایی که مخالف و هوادار نظام نمی‌شناسد، همان ذوقی را می‌کند، که از بازشدن دروازهٔ تیم ملی و خاک‌شدن فلان کشتی‌گیر می‌کرد. قطع تعلق از تیم‌های ورزشی بازیِ دست‌گرمی بود، تا بازیِ اصلی و بزرگ بی‌مزاحم پیش برود. هنوز هم این قرار پابرجاست و جمهوری اسلامی هم آن‌قدرها که باید فن بدل نمی‌شناسد. اگر نگوییم خود پا را برای فن‌زدن به رقیب می‌سپارد. اگر مقدمه‌های اخیر مقبول افتد، و اگر قطع تعلق از تیم‌های ورزشی نطفهٔ سِرشدن ما در برابر تجاوز به خاک کشور بوده، پس دنبال‌کردن بازی‌های ورزشی و هواداری از تیم‌های ملی «ایران» و ارجاع امر ملی به آنها، دقیقاً پادزهر این توطئه‌های چندمیلیارد دلاریِ استعمارگران است. اگر کشتی و فوتبال و والیبالیست‌ها و شناگران می‌برند، باید در فضای واقعی و شبکه‌های اجتماعی آشکارا از آن یاد کرد. و دیگران را به یادکرد آن دعوت. پس از این جنگ، باید فیلم‌ها را به عقب ببریم. و از نقطه‌های خطا آغاز کنیم. نه فقط حکومت؛ ما هم. متجاوزان از قطع تعلق به تیم‌های ملی شروع کردند، پس از همان نقطه دوباره باید شروع کنیم. باید گفت: نقطه سرِ خط هواداری از تیم‌های ملی. نیز بخوانید: ‌صعود و آش امر ملی #یادداشت @Hamesh1

اگر مقدمه‌های اخیر مقبول افتد، و اگر قطع تعلق از تیم‌های ورزشی نطفهٔ سِرشدن ما در برابر تجاوز به خاک کشور بوده، پس دنبال‌کردن بازی‌های ورزشی و هواداری از تیم‌های ملی «ایران» و ارجاع امر ملی به موفقیت‌های آنها، دقیقاً پادزهر این توطئه‌های چندمیلیارد دلاریِ استعمارگران است. اگر کشتی می‌برد، اگر فوتبال می‌برد، اگر والیبالیست‌ها موفقیتی کسب می‌کنند، اگر دوومیدانی‌کارها رکوردی می‌زنند، باید در فضای واقعی و شبکه‌های اجتماعی آشکارا از آن یاد کرد. و دیگران را به یادکرد آن دعوت کرد. ما پس از این جنگ، باید فیلم‌ها را به عقب ببریم. و از نقطه‌های خطا آغاز کنیم. نه فقط حکومت، ما هم. متجاوزان از قطع تعلق به تیم‌های ملی شروع کردند، پس از همان نقطه دوباره باید شروع کنیم. پس باید گفت: نقطه سرِ خط هواداری از تیم‌های ملی. #یادداشت @Hamesh1

نقطه سر خطِ هواداری از تیم‌های ملی حاشیه‌ای بر اشک‌ ذوق برای پیروی تیم ‌ملی کشتی امروز در تماشای کشتی احمد جوان و امیرحسین زارع، حال عجیبی داشتم. با بردنشان، با خاک‌کردن و بارانداززدنشان، خوشحالی‌ای را تجربه می‌‌کردم، حتی اشک گرمی را که برای خودم هم غریب بود. منی که خودم سال‌ها ورزش حرفه‌ای کرده‌ام و تا مرزهای عضویت نهایی در تیم ملی «ایران» هم زمانی رسیده بودم، اما با فاصله‌گرفتن از فضای ورزشی، جز رقابت‌های خاص به تماشا و ذوق برای بازی‌های ملی نمی‌نشستم. خودآگاهانه از خودم پرسیدم که چه شده؟ بی‌ربط با این روزهای جنگی و زمزمه‌های جنگی است؟ بی‌شک نه. آشکارا به این روزها مربوط است که شنیدن و دیدن نام «ایران» از جنس دیگری است؛ در هر موقعیت و عرصه‌ای که باشد؛ گرایشی ملی که فقط عقل سلیم و وجدان اخلاقیِ بیدار و کنترل خشم‌ می‌خواهد، با هر مرام و مشرب سیاسی. بگذریم. در جمله‌های پیش نوشتم تیم ملی «ایران» و این آگاهانه است. دوگانه کاذب و مسموم تیم ایران و تیم جمهوری اسلامی، مشخصاً از رسانهٔ "ایران‌‌اینترنشنال" کلید خورد. بازی‌های فوتبال جام جهانی در التهاب جنبش مهسا. این رسانه سوار بر فضای ملتهب داخلی و انباشت نارضاتی و بن‌بست‌های سیاسی و اتفاقات ناگوار، از جایی عجیب آغاز کرد. خوب می‌دانستند که کافی است کبریت را در این فضا بزنند، کل انبار خودبه‌خود آتش خواهد گرفت. وقتی آتش زبانه‌هایش بلند شد، کسی دیگر یادش نمی‌آمد که چه کسی کبریت اول را کشیده. همچنان‌که اگر از آدم‌ها بپرسی، کسی یادش نمی‌آمد و نمی‌آید که این دوگانهٔ نیندیشیده از کجا سبز شد. می‌دانم که مخاطب منتقدم، بلافاصله می‌نویسند: خودشان کردند. جمهوری اسلامی عاملش است. این گزاره شاید درست هم باشد، که بخشیش است، اما بی‌شک و بی‌شک کافی نیست و واقعیت پیچیده را با «کنش» سیاسی و نه تحلیل، ساده می‌کند. یک آنکه امروزه، رسانه ارزش افزودهٔ واقعیت نیست. واقعیتی در واقعیت‌هاست. جهانی از جهان‌هاست. به قول مارشال مک لوهان «رسانه خود پیام است» و هر عامل بیرونی‌ای هم وجود داشته باشد، رسانه علتی از علت‌های اصلیِ وقایع است. آن‌هم علتی بسیار بسیار مهم. باز می‌شود گفت که ایران‌‌اینترنشنال را هم نظام سیاسی و رسانه‌های غیرملیِ داخلی بزرگ و میدان‌دار کردند. باز شاید این هم درست باشد، که هست. ولی این نکته و دیگر نکته‌های درست، نباید باز ما را در دیدن نقش محوریِ رسانه‌ها و پرسش از جهت‌گیریِ اهدافشان بی‌توجه و بی‌اهمیت کند. خب. راستی چرا رفتند سراغ تیم‌های ملی؟ چرا برنامهٔ شبه‌ورزشی و در اصل سیاسی ساختند و می‌سازند؟ این گزاره از کجا سبز کرد که هر که در تیم ورزشیِ ملی بازی می‌کند، آدم نظام است! و عضو تیم جمهوری اسلامی؟ این ترفند و تصویر تکرارشده، ذهن ما را در نقادیِ آن باید لَخت کند؟ دوگانهٔ تیم ایران و تیم جمهوری اسلامی، اول شاید غریب بود، ولی تکرار شد و در ذهن‌های ناراضیِ بسیاری نشست. تا آنجا که حالا گفتن از سست‌بنیادیِ آن نیاز به فلسفه و مقدمه دارد و غریب می‌نماید. پاسخ پرسش اخیر سخت نیست. حالا که به عقب نگاه می‌‌کنیم، بهتر می‌فهمیم که چرا رسانهٔ فارسیِ عربستان و اسرائیل، اول از همه حس تعلق به تیم‌های ورزشیِ ملی را سست کرد. نداشتن حس تعلق به ورزشکارانی که از همین شهرها و محله‌های عادیِ خودمان بودند، حتی آرزو برای باخت آنان، مقدمهٔ بی‌تعلقی به کشور و آرزو برای باختن کلیِ کشور بود. ما باید سست می‌شدیم، ما باید سست بشویم، و کمترین بندی ما را به سرمایه‌های مشهود و غیرمشهود این کشور وصل نکند. آن‌وقت خودمان زمین بازی را مهیای هجوم‌ اصلی می‌‌کنیم. آن‌وقت به کشور حمله می‌کنند، و طرف زیر بمب‌هایی که مخالف و هوادار نظام نمی‌شناسد، همان ذوقی را می‌کند، که از بازشدن دروازهٔ تیم ملی و خاک‌شدن فلان کشتی‌گیر می‌کرد. قطع تعلق از تیم‌های ورزشی بازیِ دست‌گرمی بود، تا بازیِ اصلی و بزرگ بی‌مزاحم پیش برود. هنوز هم این قرار پابرجاست و جمهوری اسلامی هم آن‌قدرها که باید فن بدل نمی‌شناسد. اگر نگوییم خود پا را برای فن‌زدن به رقیب می‌سپارد. امیدوارم در اینجای متن ذهنمان کمی از آن دایرهٔ همیشگیِ تنگ، بیرون زده باشد و این گزاره باز نقش نبندد، که فقط نظام سیاسی مقصر است. عزیزان دل، نظام سیاسیِ مقصرِ شما، تازه در همین چند سال مقصر نشده. ولی در نبود این رسانه‌های «واقعیت‌ساز» و مهندس ذهن، من و شما و آن سلبریتی‌های پرصدا و توخالی، هیچ‌گاه به سراغ گرفتن تقاص‌های سیاسی از ورزشکاران ملی نرفته بود. انکار این نکته، لجاجتی کور در نپذیرفتن بازی‌‌خوردن‌هاست.

مبارزه با استعمار، بیرون از میدان جنگ (۲) تقدیم به دوستی نادیده 🔺️️️️️️ادامه🔺️️️️️️ از این جهت دو راه پیش پای نظام سیاسی است. یا نظام هم‌پای نیاز به نظم جایگزین و تجدیدنظرهای ژرف برخی از این دست ایرانیان، همچنان‌که شیوهٔ پرتاپ موشک و آمادگی لانچرها را در جنگ اخیر تغییر داد، هاضمهٔ خود را گشوده می‌‌کند، آغوش خود را برای این طیف متنوعِ ناقد استعمار و مخالف جنگ و دوستدار وطن باز می‌کند، سبک زندگی‌های آنان را به رسمیت می‌شناسد و فرصت‌ها را برابرتر و غیرایدئولوژیک‌تر به همگان توزیع می‌کند. و با زبان بی‌زبانی به سلام آنان سلامی گرم‌تر می‌گوید و زمینه را برگشتن به (یا ماندن در) کشور یا دست‌کم خیررسانیِ از دور و آزادِ آنان فراهم می‌کند. یا با همان شیوه‌های دافعه‌برانگیز غیر«تمدنی» -حتی غلیظ‌تر به واسطهٔ غلیان احساسات جنگیِ بحق و ضدسلطه‌گرانه- خط‌کشی‌های شکست‌خوردهٔ سابق را ادامه می‌دهد و این نعمت و ظرفیت را می‌سوزاند. از فضاهای خفه، نگاه‌های محلی، جهان‌شناسی‌های معیوب، استعلام‌‌های غیرحرفه‌ای، گزینش‌های جاسوس‌ و منافق‌پسند، تنگ‌نظری‌های دینی و سیاسی، الگوهای محدود، ارزش‌های غیرفراگیر، خلاصه هر چه ناساز با ادعای پرطمطراق تمدن و تمدنی است و هر چه شباهتی به مقابلهٔ غیرنظامی با استعمارگری و استعمارگران ندارد، سخن می‌گویم. الگوی محسن نامجو مثال خوبی است. یا با گسترش و فراخ‌کردن نگاه‌ها، نامجوهای بیشتری را مطابق همین دست‌فرمان پسندیده و تحسین‌کردنی و استعمارسوز به کشور برمی‌گردانیم یا در کشور نگاه خواهیم داشت، یا این رفتارها در حد همین نمونه‌‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی و مشاهیری محدود خواهد ماند و ایرانیان اهل تجدیدنظر درخواهند یافت که چیزی تغییر نکرده و قرار نیست وطنشان با نگاهی تازه پایگاه‌های فرهنگی و رادارهای فکری استعمارگران را هم درهم‌بشکند. امیدوارم اراده و بینش تصمیم‌گیران کشور، تصمیم ایران‌ساز اول باشد. به‌نوبهٔ خود هر یک تصمیم از جنس اول را تحسین و ترویج و برای تحققش تلاش خواهم کرد. تقدیم‌نامه: یادداشت را به دوست نادیده‌ای تقدیم می‌‌کنم که این روزها به تازگی به کشور برگشت. تا جایی که می‌دانم، تجزبهٔ زیسته‌اش را در زندگی بیرون ایران به خدمت گرفت و نگاه انتقادی در شناخت ساختارهای غربی را به مطالعات نظری پسااستعماری گره زد، و تهاجم دو قدرت استعماری به وطن و همدستی کشورهای میزبانش را تاب نیاورد. به همین جهت، دست رد به حقوق چندهزار یورویی دولت‌های هم‌دست تجاوزگران زد و زندگی بی‌دغدغهٔ بیرون از ایران را ترک گرفت. اما وطنش به جای استقبالی گرم و درخورِ نظامی که چندین‌ماه مفتخر به استقامت در برابر به دو قدرت استعماری است، با تحریک و هیاهوی جوانانی داغ و دنیانشناس و اسرائیل‌شادکن، او را به سبب‌هایی سخیف و وصف‌های بی‌ربط، شایستهٔ محرومیت از بی‌قدرترین عنوان دانشگاهی دانست و از دادن کمترین فرصت علمی به او دریغ کرد. امیدوارم تصمیم‌گیران مدبر و دوراندیش و پخته، تن به هیاهوی چند جوان و رسانهٔ ظاهرگرا ندهند و نمادین هم شده، به جهان این گرای اسرائیل‌‌نپسند را بدهند که ایرانِ پس از این جنگ در همهٔ ابعاد ایرانی متفاوت و استعمارستیز است. #یادداشت @Hamesh1

مبارزه با استعمارگر، بیرون از میدان جنگ (۱) تقدیم به دوستی نادیده آیا ایستادگی در برابر استعمار و تلاش برای حفظ استقلال فقط به میدان نظامی محدود است؟ به عبارت دیگر، اگر ایران مدعیِ استقلال‌خواهی و استعمارستیزی است -حتی در همین روزهای احتمال درگرفتن جنگ سوم- آیا این ادعا محدود در ابعاد نظامی است؟ اگر این‌گونه نیست و اگر ادعای مقابله با سازوکارهای استعماری فراتر از ایستادگی نظامی و تاب‌آوری اجتماعی در زمان جنگ است، و بدیل‌های عینیِ سیاسی و فرهنگی و علمی را می‌طلبد؛ اگر استعمارستیزی شامل حذف الگوهای شبه‌استعماریِ خودمان هم می‌شود، این بدیل‌ها چیست و چه لوازمی دارد؟ بگذارید از آن‌سو سخن بگوییم تا منظور روشن‌تر شود. اگر ساختار اقتصادی بر پایهٔ همان ایدهٔ سلطه باشد و نابرابریِ مشهود، اگر ساختار دانشگاهی و علمی همچنان حامی‌پرور، نابرابر و ایدئولوژیک و ضدعلم باشد، اگر از لحاظ فرهنگی همچنان رسوبات تحمیل و تسلط در ذهن تصمیم‌گیران حاضر باشد، اگر همهٔ اینها باشد و نشانه‌های اصلاح و تغییر هم اندک، یعنی در بهترین حالت فقط در صحنهٔ نظامی در برابر استعمارگر ایستاده‌ایم و فقط بدیل و رقیب نسبی نظامیِ او هستیم. اما در عرصه‌های غیرنظامی و فرهنگی، استعمارگر حس خطری از جانب ما در شکستن اقتدارش ندارد. چون هر نقدی به استعمارگر بشود، انگشت اشارهٔ ناظران به الگویی مشابه در طرف مقاومت‌کننده هم است. بد نیست نکتهٔ اخیر را با ادعای بزرگ «تمدن‌سازی» و صفت «تمدنی» در برخی اصطلاحاتی نظیر حکمرانی تمدنی و الگوی تمدنی... در نظام تبلیغاتی رسمیِ جمهوری اسلامی گره بزنم. تکرار این عنوان پُرطمطمراق، حتی در سطح صرف زبانی، نشان می‌دهد که گویا داشتن الگوهای همه‌جانبه و چارچوب‌های بدیل در عرصه‌های غیرنظامی در برابر الگوهای استعمارگران، خیلی هم از نظرها دور نیست. اما فقط همین و کمتر خبری از لوازم و تن‌دادن به اقتضائات این لفاظی‌ها یافت می‌شود. مثلاً نمی‌توان نگاه تمدنی داشت، اما به جای داشتن کشتی‌ای در تحمل و مدارا و دگراندیشی و تکثر و آزادی، به قایقی کوچک و تنگ اکتفا کرد. فکر کنم مقدمات اخیر کافی باشد تا اکنون حرف اصلی را بزنم. جمهوری اسلامی در جنگ اخیر به گواه تحلیل کارشناسان بی‌طرف، ایستادگی و دوامی کم‌نظیر از خود بروز داده. و خوشبختانه خیز استعمارگران را برای بلعیدن ایران تاکنون خنثی کرده و به شرط گذر ایمن از وضعیت بغرنج کنونی، کشور را در آستانهٔ دورانی ایمن و بالنده قرار خواهد داد. همین نکته و اتفاقات تلخی نظیر میناب و دنا و لامرد و سیریک و ... افکار عمومی را بخش درخورتوجهی از ایرانیان به‌رغم دشواری‌ها و حتی نارضایتی‌‌ها، دچار تحول کرده است؛ خاصه ایرانیان خارج‌نشین و غربت‌گزیده‌ که تجربهٔ زیستهٔ زندگی در خارج از ایران و تعدیل نگاه و مواجههٔ واقعی با برخی واقعیت‌های بیرون ایران، که پیشاپیش مستعد این تحول بودند. گروهی که صدای مستقل آنان هم به قدر واقعیت بازتاب نیافته است. خلاصه آنکه در میانه و پس از این جنگ، ظرفیتی بزرگ پیش پای جمهوری اسلامی در پوست‌انداختن و بازتعریف و گشایش بسیاری از مقوله‌های بسته فراهم شده. به صورت مشخص از ضرورت گشودگی نظام سیاسی در برابر این دست ایرانیان ایران‌دوست و اهل تجدیدنظر سخن می‌‌گویم. این دست ایرانیان طیفی متکثرند. فصل مشترکشان نگاه عمیق‌تر در شناخت انتقادی‌تر دنیا و دوستی عمیقِ ایران است. و فصل افتراقشان، بعضاً‌ دینداری، سبک زندگی، الگوها و ارزش‌های ناهمخوان با مطلوب‌های حداکثریِ جمهوری اسلامی. 🔻️️️️️️ادامه🔻️️️️️️ #یادداشت @Hamesh1

پژوهشگری، دوگانهٔ «میل و مدرک» و اعتراضات فرانسه اگر یک پژوهشگر و متفکر، هیچ‌گاه این خاطره را ندارد که دوست داشته چیزی تأیید شود، اما نشده (یعنی دلایل و شواهد مکفی وجود نداشته یا خلافش موجود باشد) و او هم به جهت روحیهٔ علمی به نتایج تن داده و نه دوست‌داشتن‌هایش، یعنی او به احتمال فراوان پژوهشگری واقعی نیست؛ بلکه گردآوری‌کنندهٔ شواهد برای نتایج و پسندهای از پیش گرفته‌شده است. من این وضعیت را «دوراهی میل و مدرک» نام می‌گذارم. شرط تحقیق راستین پاگذاشتن سخت بر میل‌هایی است که در کورهٔ تحقیق تأیید نمی‌شود. شرط پژوهشگری چشم‌در‌چشم‌شدن با شواهد ناقض و مدارک ابطال‌کننده است. عالم قاتلی است که باید به دست خود گاهی پسندهایش را بکشد؛ پسندهایی که به قاعدهٔ پژوهش شایستهٔ ماندن و بقا نیستند. اشتباه نشود. من نگفتم که پای میل را به میان نکشد. در اینجا شاید واژهٔ «میل» خوب نکته را ادا نکند. بهتر است بگوییم: انتخاب. هیچ پژوهشگری رهای از انتخاب‌ها و گزینش‌های ابتداییِ خود نیست. او گزینش می‌کند که چه پرسشی مطرح کند. این طرح پرسش نیز برخاسته از عوامل گوناگون، از جمله ترجیح‌های پژوهشگر است. هیچ عیبی هم بر پرسش شخصی هم نیست. عیب آن است که در فرآیند پژوهش، این انتخاب‌های پیشینی همچنان نقش بازی کنند و ما را به ادامهٔ گزینشگری وا بدارند. ادامهٔ گزینشگری یعنی همان جمع‌آوریِ شواهد به سود انتخاب (رأی) اولیه. و این یعنی اختلال در مشاهده و دستکاری در پژوهش. و این یعنی همان چیزی که بارها از آن نوشته‌ام: نبود اخلاق مشاهده. مثالِ ملموس این نکته، بد نیست که اشاره به اعتراضات فرانسه باشد. و قیاس‌های معمولاً سست‌بنیاد که در بین ما ایرانیان در تشابه با وضعیت داخلی خیلی رایج است. میل مخالف نظام ساختن چماقی از این اعتراضات بر سر حکومت مستقر در ایران است. پس کشته‌های صفر نیروهای حافظ امنیت و پلیس (حتی لباس‌شخصی که به گواه ویدیوها حاضرند)، نبستن راه نیروهای امداد، نرفتن به سمت مراکز حساس و امنیتی و نظامی، نبود تحریک رسانه‌های فرانسوی‌زبان بیرونی که از سوی دولت‌های متخاصم فرانسه تأمین می‌شوند، نبود فراخوان اپوزیسیون وابسته به دولت‌های متخاصم و دعوت‌کننده به برانداختن حاکمیت فرانسه (فراتر از دولت مکرون)، آسیب‌های جدی معترضان و شلیک گلوله‌های غیرجنگی را نمی‌بیند. میل موافق نظام نیز ساختن توجیهی از این اعتراضات برای توجیه برخی خشونت‌های داخلی است. پس کشته‌‌های صفر معترضان، خشونت‌های جدی و شعارهای تند آنها، غارت فروشگاه‌های لوکس و آسیب برخی نهادها از جمله شهرداری‌ و قطع‌نشدن کامل اینترنت و وجود احزاب تا حدی هم‌فکر با معترضان در سپهر سیاسی را نمی‌بیند. هر دوی این دستهٔ پیش‌گفته، به دوراهیِ «میل و مدرک» نمی‌رسند. بلکه چراغ قوهٔ میل روشن است و هر چه مدرک متناسب است، از روی زمین جمع‌آوری می‌شود. اسم این چراغ‌قوه‌بازی با میل‌ها، هر چه باشد، مشاهده‌گری و پژوهشگری و واقع‌نمایی نیست. میل یا انتخاب فقط محرک راه افتادن در مسیر علم است، و بعدش مدرک‌ها خود باید چراغ‌ راه باشند، به سمت مسیری که پیشاپیش، معلوم نیست. دربارهٔ اخلاق مشاهده: علوم انسانی و خطر نصفه‌نیمه‌دانی‌های روشنفکرانه علوم انسانی و شجاعت مشاهده بگذاریم عددها حرفشان را بزنند مشاهدهٔ علمی از دیروز تا امروز تربیت علمیِ دانشگاهی علوم انسانی و تشنگی تببین بهتر #یادداشت @Hamesh1

⭕️ از زمان انتشار ☝🏼این ویدیو، عدد «۱۵۰۰» گریبانم را رها نمی‌کند. ۱۵۰۰ شهید پای لانچر که می‌دانستند به احتمال زیاد و اغلب قطعا شهید می‌شوند و باز پای لانچر و پدافند رفتند. ۱۵۰۰ شهید ایران که اگر رشادت و جان‌فشانی‌شان نبود تجاوز دو قدرت اتمی به ایران نتیجهٔ دیگری می‌داشت و امروز نمی‌توانستیم از ناکامی متجاوزان حرف بزنیم. ۱۵۰۰ جان عزیز که حتی نام مبارک‌ یکی‌شان را نمی‌دانیم. ۱۵۰۰ انسان شریف که یکایکشان آرش شدند و به ملموس‌ترین شکلِ موثر دفاع میهنی کردند و ده‌ها میلیون هم‌وطن‌شان را وامدار. ۱۵۰۰ قهرمان ملی که اغلب هم‌وطنان‌مان حتی خبر ندارند ۱۵۰۰ نفر بودند. ۱۵۰۰ پهلوان که هر کدام عزیزان و شاید همسر و فرزندانی داشتند و هزار امید و آرزو. به لحظهٔ آخرین خداحافظی‌شان با همسر و مادر و فرزندشان قبل از اعزام به ماموریتی که می‌دانستند به شهادت ختم می‌شود فکر می‌کنم. بی‌اختیار اشکم سرازیر می‌شود. به این‌که اغلب جوان و ورزیده و خوش‌روحیه و باایمان و شجاع و فداکار بوده‌اند فکر می‌کنم. قلبم هری می‌ریزد. همزمان عواطف شدید متفاوت و متعارضی را تجربه می‌کنم. از افتخار به داشتن چنین هم‌وطنانی تا غم فقدان‌شان. از خودم می‌پرسم چه می‌توانیم بکنیم فراموش نشوند؟ چرا هیچ مراسم درخور ملی یا یادمان ماندگاری برایشان برگزار و ساخته نشده؟ چرا قصهٔ یکایکشان مکتوب و تصویر و روایت نمی‌شود؟ چه می‌شود کرد ایرانی که جانشان را فدای بقایش کردند باقی و بالنده بماند؟ برای همسر و فرزندان‌شان چه می‌شود کرد؟ چه ادای احترامی به شکوه ایثارشان ممکن است؟ سر سفرهٔ شام وقتی می‌خواهم به مادر و خواهر و برادرم بگویم «می‌دانستید ۱۵۰۰ جوان پای لانچر شهید شدند؟» نمی‌توانم جلوی بغضم را بگیرم. مادر و خواهرم هم اشک‌شان به سرعت سرازیر می‌شود. می‌گویم کاش لایق جانفشانی‌ای که برایمان کردند باشیم. خودم می‌دانم لایقش نیستم. خانم میانسالی که بیش از ۲۰۰ شب است هر شب چند ساعت در میدان نزدیک خانه، گاهی تنها، می‌ایستد و پرچم ایران را می‌رقصاند اما لیاقتش را دارد. سوپری سر کوچه که به پنجره‌اش کاغذی چسبانده که رویش نوشته «به خاطر شرایط جنگ نسیه هم می‌دهیم» لیاقتش را دارد. سرباز یزدی‌ای که سه هفتهٔ پیش در ساحل تنگهٔ هرمز دیدم و سه ماه بود فرزند خردسالش را ندیده بود و ۲۱ میلیون تومان حقوق می‌گرفت و گشت دریایی می‌داد و روزانه با یک کنسرو و نان سر می‌کرد و دوستش اخیرا شهید شده بود لیاقتش را دارد. مرتضی که هر شب تا ۱۲ شب در وزارتخانه می‌ماند تا مشکلات افزایش و واریز کالابرگ کمتر شود لیاقتش را دارد. جلال که ماه‌ها واریز حقوقش عقب افتاده ولی از تلاشش برای طراحی و‌ اجرای سیاست‌های بازگشت به مدرسهٔ بازماندگان از تحصیل در دوران جنگ کم نمی‌کند لیاقتش را دارد. ساجده که در همهٔ جلسات آنلاین تلاش می‌کند به بقیه امید و انرژی و ایده بدهد در شرایط عسرت سیاست از تلاش متشکل و موثر برای بهبود زندگی ضعیف‌ترین شهروندان و کمک به ساختن همبستگی برای دفاع میهنی دفاع دست نکشند و وسط کار و درس از وقت‌گذاری داوطلبانه برای خیررسانی‌ای که دیده نمی‌شود دریغ نمی‌کند لیاقتش را دارد. @jalaeipour

به نظر می‌رسد تلگرام و کانال‌هایش در فضای کاربران ایرانی، نرم‌نرم به سرنوشت وبلاگ‌ها دچار می‌شوند. قطعی اینترنت و کوچ اجباری به شبکه‌های اجتماعیِ داخلی در دوران جنگ و قبلش، به نظر می‌رسد الگوی استفاده را تغییر داده است و شبکه‌های غیرفیلتر داخلی توانسته‌اند جایی برای خود باز کنند. نسل مایی که دوران اوج و فرود رسانهٔ وبلاگ را دیده، از این مرگ تدریجی تعجب نمی‌کند. اما این مرگ ارگانیک نبوده و به لطف یا شر فیلترینگ حاصل شده. احتمالا هم آمران فیلتر الان به خود می‌بالند که توانسته‌اند این وضعیت را رقم بزنند. در کشوری که درگیر جنگ است و متأسفانه به دلیل ضعف رسانه‌های رسمیِ داخلی و انباشت نارضایتی، افکار عمومی‌اش به راحتی در این فضاهای خارجی مدیریت فکری و ذهنی می‌شوند، می‌توان این وضعیت را در جایگاه یک دستاورد جا زد. ولی بر همگان آشکارست که دسترسی به اینترنت این‌گونه نخواهد ماند و مدیریت دسترسی در سال‌های آتی چه‌بسا ناممکن خواهد بود. خلاصه، با مشاهدهٔ استقرایی‌ای که به صورت شخصی کرده‌ام و نه مبتنی بر داده‌ها و ارزیابی‌های فنی، به نظر کانال‌های تلگرام فارسی هم کم‌کمک راهیِ قبرستان رسانه‌های جمعی ایرانیان‌ می‌شوند. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

شترگاوپلنگ‌ترین اتحاد استراتژیک شترگاوپلنگ‌ترین اتحاد که آن را از قضا «استراتژیک» هم می‌نامند، اتحاد فارسی‌زبانانِ ویرانی‌طلب و جنگ‌گرا با خط آمریکایی-اسرائیلی-سعودی است. البته که آن خط بیکاره‌های فارسی‌زبان را به هیچ هم نمی‌گیرد، اما از جنبهٔ ناسازگاری و شناخت این دسته اپوزیسیون جمهوری اسلامی، این اتحاد ذهنیِ «ما سه تا را کجا می‌برید» درخورتوجه است. از یک‌سو مسیحیان صیهونیست و ایدئولوژیک حاکم در دولت ترامپ، با گرایش‌های آخرالزمانی و بنیادگرای مسیحی حاضرند. از باب نمونه وزیر جنگ فاسدالاخلاقشان که راه‌به‌راه در قامت کنشگر دینی عمل می‌کند و کارزار دینی پایه‌گذاری می‌‌کند و دفتر دینی در قلب ارتش با استناد به آیه‌ای از مزامیر برپا می‌کند. از سوی دیگر، وزیر خارجه‌شان جنگ با ایران را به درازنای تاریخ پیش از مسیح می‌کشد و کلید نزاع امروز را در نزاع‌های امپراتوری یونان و ایران می‌‌جوید و آمریکا را در خوانشی تاریخی نمایندهٔ یونان باستان زمانه و ایران را نمایندهٔ امپراتوری جاه‌طلب دیروز جا می‌زند؛ قصه‌ای پاک فراتر از جمهوری اسلامی و عوامفریبی‌های دوستی با «مردم ایران». از طرف دیگر دولت دست‌راستی نتانیاهو در اسرائیل، که نماینده‌ٔ بنیادگراترین نسخهٔ یهودیت سیاسی در این کشور است و مایهٔ شرم یهودیان پارسا و اخلاقی و روشن‌ضمیر، معجونی مسموم از آرزوی «اسرائیل بزرگ» و بازسازی معبد و دولتی سکولار است. از این سو پشت‌صحنهٔ عربی-اسلامی ماجراست که نقشی بزرگ و ساکت در نزاع‌های منطقه علیه ایران دارد. کشورهایی چون عربستان و امارات و بحرین. ساختارهایی غیردموکراتیک، جبار، قبیله‌ای و مانده در مناسبات سیاسیِ پیشامدرن که اگر حمایت آمریکا نباشد، یکباره فرو می‌ریزند. دولت‌هایی که آنها هم معجونی از خادم‌الحرمین‌ و اسلام‌پناه‌ و غیرانتخابی‌بودن و عرفی‌گراییِ جنیفر لوپیزی از بالا به پایین‌اند. همهٔ این سه تیم به کنار، نوبت به اپوزیسیون فارسی‌زبانِ خودمتحدخواندهٔ این کشورها می‌رسد. مصداق آنهایی که ورد زبانشان «ما سه ‌تا را با هم کجا می‌برید!» است. فارسی‌زبانانی ضددین (نه غیردینی)، نامداراگر، خشن، خودسفیدپندار و گاهی کیپابه‌سر. ضددین‌بودن و کیپا به سر گذاشتن این فارسی‌زبانان، در کنار مسیحیت ظاهرگرا و آخرالزمانیِ وزیر جنگ ترامپ و بدنهٔ حامیِ دولت او و نیز یهودیان خشکه‌مقدس و نص‌گرای حامیِ نتانیاهو، غریب‌ترین همگراییِ ممکن است! ضددین‌بودن و ضداسلام‌بودن این قوم پیشرو! همچنین در اظهار ارادتشان به خادمان حرم شریف مکه مضحک‌ترین لطیفهٔ روزگار است. قصهٔ خودسفیدپنداری و ادای باستان‌گراییِ ایرانی نیز در کنار روایت گلدرشت روزهای اخیر روبیو در ضرورت دوبارهٔ «شکست امپراتوری پرشیا»‌ و دیگر مدعیات مشابه پیشین، عجیب خوش می‌نشیند! خلاصه شتر و گل و پلنگ هیچ گاه این‌چنین بی‌قواره و نخراشیده و نتراشیده، در کنار هم در یک منظومه نایستاده بودند که امروز ایستاده‌‌اند! صحنه چنان آشفته است که فقط اکسیر و سرپوش رسانه می‌تواند توجه‌ها را از نوای درهم و ناموزون این ناارکستر غافل کند. #یادداشت @Hamesh1

Repost from N/a
وقتی مهندسی ذهنی یا خشم کورمان چنان بود که در بهترین حالت فقط از کشته‌های «غیرنظامی» ایرانی در این جنگ یاد کردیم، یاد این ویدیو و آه‌وناله‌های جوانان شاخ‌ شمشاد ایرانی‌اش بیفتیم که با تجهیزاتی ساده‌ در برابر تکنولوژیک‌ترین ارتش جهان، خون پاکشان در دفاع از میهن بر خاک ریخت. #ایران @Hameshmedia

میانجی‌های نامحبوب نقدی بر یادداشت «فقدان میانجی» دوست گرامی، محسن‌حسام مظاهری، در یادداشت کوتاهی به مناسبت درگذشت آیت‌الله‌ شبیری زنجانی با عنوان «فقدان میانجی»، بهترین واژه را برای توصیف سلوک اجتماعی‌سیاسیِ «در پردهٔ» آن مرحوم، «میانجی» و «دیلماج» دانسته است. و پیرو این توصیف درست از نقش‌آفرینیِ ایشان، می‌آورد: «به سبب همین نقش‌آفرینی، شبیری محبوب همه‌ی طرفین بود. هم با رهبر شهید حشر و نشر داشت و هم نماز میت روحانیون منتقد نظام را می‌خواند و درب خانه‌اش به روزی همه جریان‌های سیاسی و مذهبی گشوده ماند. بی‌تردید شخصیت متواضع و روادار او نیز در این امر تأثیر داشت.» پرسش این یادداشت انتقادی این است: آیا میانجی‌گر در جامعهٔ ایران حقیقتاً این‌قدر محبوب و خواستنی است؟ به نظرم كمى دور از آنچه دوست گرامى، محسن حسام مظاهرى تصوير مى‌كند، ميانجى‌ها این‌قدرها هم در جامعهٔ ايران محبوب نبوده‌اند. در جامعه‌اى كه مشق روشنفكران و كنشگران و حتى جامعهٔ علمى و از آن سو حاکمیت، بازى با حاصل جمع صفر و نه بازیِ بُرد-برد است (من مى‌گويم جليلى‌گرىِ داخلى)، ميانجی‌نوازی و میانجی‌گری چندان محلی از اعراب ندارد. از قضا تيكه‌خور ميانجى ملس است: محافظه‌کار، وسطباز، خون‌شور، ترسو و ... از سوی اپوزیسیون و از آن‌سو: ساکت، سکولار و غیرانقلابی از سوی حاکمیت و هواداران. در جامعهٔ چپ‌زدهٔ ما كه بامزه‌ خیلی‌ها خود را راست و محافظه‌کار مى‌انگارند! مشت‌زن محبوب و قهرمان و الگو و رشك‌برانگيزست. در همين زمینهٔ حوزوی، مرحوم آيت‌اللّٰه منتظرى در نزد منتقدان محبوب‌تر است تا مرحوم آيت‌اللّٰه شبيرى. مرحوم آیت‌الله مصباح یا محسن اراكى‌ها محبوب‌تر حاکمیت و هواداران راديكال است تا مرحوم آيت‌اللّه شبيرى.‌ البته در بزنگاه‌هاى خاص كه كار جامعه گره خورده، در مقطع خاص تصاعد تنش، گاهى نقش مرضى‌الطرفين كاركرد پيدا مى‌كند. در آن زمان شبيرى‌ها فراخوانده مى‌شوند، تا دعوا را حل‌وفصل كنند؛ آن هم شايد؛ آن‌هم گاهی با اکراه. اما در روزهايى معمول كه كار به دادگاه و اعتراض خیابانی كشيده نشده و بغض‌ها همچنان در دل و زبان است و هر لحظه بيم نزاع نمی‌رود و می‌توان وسط کار را گرفت و میانجی‌گری کرد، اويى كه بيش از همه در جامعهٔ ايران كتک خورده و طرد و منزوی شده و انگ چشيده، ميانجى‌گر بوده‌‌ است. راز نداشتن دستگاه مرجعیتِ آیت‌الله شبیری که موردقبول محسن‌‌حسام مظاهری نیز است، فقط شخصیت فروتن و نام‌ و جاه‌گریزیِ آیت‌الله‌ شبیری نبوده است. انکارکردنی نیست که جامعهٔ پساانقلابیِ ایران، زیر سیطره‌ٔ نگاه تشیع انقلابی در حاکمیت و از آن‌سو، اعتیاد روشنفکر و کنشگر ایرانی به افزایش تنش دولت و ملت، میانجی طرد و منزوی شده است. راز انزوا و گمنامیِ مرجعی در قوارهٔ اعلمیت آقای شبیری، این نیز است. @یادداشت @Hamesh1

روزهای شکر و کفر شما بدیهی است که حال هر روزمان یکی نیست. من هم. روزهایی در وقت بردنتان به مهد، به شگفتیِ بودنتان، ملتفتم. روزهایی که در مسیر خانه تا مهد، به نعمت بودنتان می‌اندیشم، آن روزها به یاد کافریِ روزهای دیگر می‌افتم. روزهایی که بی‌حوصله یا غرق در فکرهای خودم، در حضورتان نیستم، و فقط در کنارتان بوده‌ام. در روزهای شاکری، روزهای کافریِ نعمت بودنتان را بهتر می‌بینم و بیشتر شرمگین و پشیمانم و حس گناه دارم. در روزهای شکر، هر یک ثانیه تماشای شیرینی و شور کودکانه‌تان تنه‌به‌تنهٔ تجربهٔ دینی می‌زند. شمایی که فراتر از زمان و مکان، نعمت بودن را به تمامه ادا می‌کنید. در روزهای شاکری، فقط رساندنتان به مهد متفاوت نیست. گذاشتن و ترک‌کردنتان هم متفاوت است. در آن روزها، وقتی کفش‌هایتان را در می‌آورم، وقتی چشم به چشمتان می‌دوزم، وقتی که می‌بینم در توضیح اجزای تکراریِ مهد به من، سرشار از ذوق و انتظارید، لحظه به لحظه‌اش گویی از زمان جدا شده‌ام و به ساحت بی‌زمان و بی‌مکان وصل. شک ندارم که سلوک و عبادت ما در این دوره، بیش از همه در پروردن و بوسیدن و بوییدن شماست. و شرمندهٔ خدایم که من عابد خوبی نبوده‌ام. در روزهای شاکری، می‌ایستم و در وقت خداحافظی لحظاتی تماشایتان می‌کنم. وقتی که با دست بوس پرتاپ می‌کنید و لحظه‌ای بعد در دریای لحظهٔ اکنون، غرق در بازی و لذت با بچه‌های دیگر می‌شوید. از دور تماشایتان می‌کنم، از اینکه با بچه‌های چندفرهنگی به زبانی دیگر حرف می‌زنید و می‌خندید و کُری می‌خوانید و از اسباب‌بازی‌ها و … تعریف می‌کنید. می‌ایستم و می‌خواهم جدایی ازتان را تمرین کنم. همین‌جا نمونه‌ای از تمرین هویت مستقلتان از ماست. اینجا دیگر نامتان یوسف و الیاس است و در پیوند با بابا و مامانتان نیستید. اینجا دیگر در غیبت ما زندگی می‌کنید و نیازی به حضور ما ندارید. در این لحظه‌ها می‌ایستم و از دور تماشایتان می‌کنم. باید جدایی ازتان را تمرین کنم. باید بدانم لحظه‌ای می‌آید، که همین هویت مستقل بزرگ و بزرگ‌ شده و دیگر خودخواسته خواهان جدایی‌ست. اگر هم این نباشد و نرسد، ممکن است نَفَس من دیگر بالا نیاید و مرگ بین من و شما جدایی بیندازد. همچنان‌که میان من و بابایم جدایی انداخت. شک ندارم، بابایم در آن لحظه‌هایی که قلب نازنینش ایستاد و صورت سرخ مبارکش را سرخ‌تر از قبل کرد و فقط یک اتاق با ما فاصله داشت، به جدایی از ما فکر می‌کرده. اما آن لحظه هم، لحظهٔ آغاز جدایی و هویت مستقل و بی‌فرزند او بوده. این لحظه برای من هم خواهد آمد و باید زودتر، خودم به دست خودم، “رفتن جان از بدن” خود را در وقت جدایی از شما تمرین کنم. سخت و کشنده است، تلخ و جگرسوز است، ولی وقتی بالاخره خواهد آمد، چه‌بهتر که آماده‌اش شده باشم. #یادداشت @Hamesh1

راستی عجیب نیست؟ در قلهٔ دسترسی به منابع متنی و تصویری و بهره‌گرفتن از هوش ماشینی هستیم. دچار تورم داده و تلمبار مقاله و محتوا هستیم. چنان همه‌چیز به آسانی در دسترس است و دستمان از منابع پُر، که انسان همین بیست سال پیش به گرد پایمان نمی‌رسد. اما هم‌‌زمان در فقر تفکر عمیق، تمرکز ژرف و ایده‌های نو دست‌وپا می‌زنیم. به چنان ذلتی افتاده‌ایم که انسان شاید تا ده سال دیگر نتواند یک نامهٔ کوتاه اداری را خودش بنویسد! بهترین تصویر ما این است: از یک‌سو دستمان از سنگینی به زمین کج شده و از سوی دیگر، آن دست از هیچ، به هوا رفته. کمدیِ غریبی است! اگر چارلی چاپلین بود، چه شاهکارهایی می‌ساخت از این وضعیت. راستی یادم نبود که شاید چارلی چاپلین دیگری ظهور نکند، غرق در این آسانی‌ها و این همه امکانات. #خرده‌نوشت‌ها @Hamesh1

امروز به مناسبتی، مثل بسیاری از مراجعه‌های مکرر در این سال‌ها، گذرم افتاد به کتاب نفیس «تاریخ قرآن» محمود رامیار. کتابی که پس از حدود شصت ‌سال همچنان درخور توجه است و قدر علمی دارد و هنوز می‌توان نکات بدیع در آن یافت. کتابی که ‌هم‌سنگ اعتبار خود در این شصت‌سال قدر ندیده است. برایم بسیار مایهٔ تعجب است که فارسی‌زبانان در این شصت‌سال منبعی با این کیفیت در حوزهٔ قرآن‌شناسی داشته‌اند و حضور و بروز علمی‌ و قرآن‌شناسی‌ مرسومشان در علوم قرآنیِ دانشگاهی و حوزوی چنان درجا زده است و به نسخهٔ به‌روز این کتاب ارجمند نرسیده است. نکات بیشتر در جلسهٔ فوق گفته شده است. جلسه‌ای که از معدود جلسات اعتنای جدی و علمی به این کتاب همچنان درخشان است. @Hamesh1

⚪ بزرگداشت کتاب تاریخ قرآن اثر روانشاد محمود رامیار، در مجموعه صد کتاب ماندگار قرن کتابخانه ملی ایران، با حضور فاطمه توفیقی و محمدهادی گرامی https://www.aparat.com/v/rth7750 معرفی محمود رامیار https://www.aparat.com/v/rth7750 برای مطالعه بیشتر، نک. مرتضی کریمی‌نیا، «پیش و پس از تئودور نولدکه: تاریخ قرآن نویسی در جهان اسلام» صحیفه مبین (۱۳۹۱): https://quran.isca.ac.ir/fa/Article/Detail/13932/ @ftofighi

تقویم و نقش هستیِ‌شناسی آن تقویم صرف یک محاسبات فلکی نیست. تقویم با خاصیت تعیین صفات و برچسب‌ها بر روزها، هستی و به تبعش فرهنگ را تغییر می‌دهد. به زبان دیگر، تقویم و فرهنگ رابطه‌ای دوطرفه دارند و قوام‌بخش یکدیگرند. بُعد تأثیر فرهنگ و نحوهٔ هستی بر تقویم، برای ذهن ما آشناست. مثل اینکه بر یک روز نام یک رویداد یا فرد یا مفهوم فرهنگیِ خود را می‌گذاریم. اما قوام‌بخشیِ تقویم بر هستی و فرهنگ معمولاً مغفول است. شاهدش آنکه شبیه ایدهٔ «نقص» در نزد هایدگر، هستیِ تقویم برای ما غایب است، تا آنکه جغرافیای سکونتمان تغییر کند و تنظیم روزها و خصوصاً مناسبت‌ها عوض می‌شود. آن‌گاه است که هستیِ تقویم جلوی چشم و زیر زبانمان می‌آید. بر مناسبت‌ها بسیار تأکید می‌کنم. یعنی مهم‌تر از ساعت‌های روزانه و حتی حتی تغییر روزهای تعطیل، گویا این مناسبت است که مهم‌ترین عنصر هستی‌‌شناسیِ تقویم است. کاری که مناسبت تقویمی با زمان می‌کند، عوض‌‌کردن لباس معمول روزهاست. فلان میلاد یا فلان یادبود، تغییری در اینکه خورشید در زمانی خاص طلوع و غروب کند، نمی‌‌گذارد. خورشید در مناسبت تقویمیِ خاص، طور دیگری نمی‌تابد و مثلاً زودتر غروب نمی‌کند. آنچه عوض می‌شود و هستیِ آن روز را برای ما تغییر می‌دهد، مناسبت است. تقویم با مناسبت، روز و زمان را آبستن می‌کند. مناسبت فراتر از برچسبی خاص بر یک روز، طول و عرض و عمق روز را در ادراک ما تغییر می‌دهد. این تغییر همان و دگرگونی ما همان و تنظیم سنت‌ها بر اساس آن همان و عوض‌شدن هستی و فرهنگ همان. مناسبت‌ها رمزهایی هستند که نشان می‌دهند مردمان یک جامعه، به هستیِ خود و جهان چگونه می‌نگریسته و می‌نگرند. مناسبت‌ها فراتر از دوره‌ای خاص، نشان می‌‌دهند که آن جامعه و فرهنگ از کجا آمده‌اند و چگونه می‌زیسته‌اند. برای این می‌گویم فراتر از دوره‌ای خاص، که ممکن است مناسبت‌ها در دوره‌ای دیگر، با زندگی جاری و انسانِ معاصر بی‌نسبت شوند و در حد یک نام و یاد خالی باقی بمانند. اما در این موقعیت نیز دست‌کم، مناسبت آیینهٔ گذشتهٔ آن جامعه است و نشان‌دهندهٔ زمانی که آن واقعه و یادبود وبزرگداشت، نسبتی جدی با زندگیِ روزانه داشته است. وجوه هستی‌شناسیِ تقویم چنان که گذشت، بیش از همه برای مهاجران در دسترس است. چون مهاجران با دو تقویم زندگی می‌‌کنند. تقویم وطن و فرهنگ خود و تقویم کشور و فرهنگ تازه. در این موقعیت دوگانه، به وضوح نقش هستی‌بخشیِ تقویم ظهور می‌کند. خاصه آنکه فرد مهاجر گاهی از تقویم وطن جا می‌ماند؛ یعنی در حقیقت مناسبتی را از دست می‌دهد. از دست دادن مناسبت، صرف از یادبردن یک نام بر یک روز نیست. از دست‌دادن مناسبت در تقویم وطنی، در جامعه‌ای که تقویمی دیگر دارد، یعنی از دست‌دادن ادارک جهان به تناسب آن مناسبت در آن روز. ما پرده‌ای از پرده‌های خاص فلان روز را با آن مناسبت درک می‌کردیم. حال که از تقویم جا ماندیم، آن ادراک هم از کف رفته. بگذریم از اینکه مناسبت به کنش و آیین‌ و رسم‌های بیرونی هم می‌انجامد و برای یک مهاجر، التزام به رسم‌های وطن در تقویمی دیگر، گاهی نشدنی است. چه‌بسا تغییرات رادیکال برخی از مهاجران پس از مهاجرت، ناشی از همین قطع ارتباط ارگانیک با تقویم پیشین و به تبعش فرهنگ بومی باشد. #تأملات @Hamesh1

اصول مصرف برچسب «جنگ‌طلب» مدت مدیدی است به این فکر می‌کنم که باید تا حد امکان مصرف واژهٔ «جنگ‌طلب» را کم کرد. مصرف بالای این واژه ما را دچار خطای شناختی می‌کند. این واژه بار عاطفی سنگینی دارد و می‌تواند خشم‌های ما را تخلیه کند، اما همزمان چشم‌های معرفتی ما را کور می‌کند. در عین حال روشن‌کردن مرزهای معنایی، استفادهٔ بجای آن را هم مشخص می‌کند. در بسیاری از نمونه‌ها، به‌ویژه در بین عموم مردم، نه آن اصولگرای منتقد به مذاکره جنگ‌طلب است و نه آن اپوزیسیون منتقد و مخالف. در بسیاری از زمینه‌ها اصولگرای منتقد مذاکره، مخالف مذاکره است، نه برای آنکه شیفتهٔ جنگ است؛ بلکه چون مذاکره به شکل فعلی را تمدیدکنندهٔ جنگ می‌داند و نه متوقف‌کنندهٔ آن. آن ایرانیِ منتقد هم به جهت آنچه انسداد سیاسی و فشار اقتصادی و تبعیض و … می‌یابد، به جنگ بی‌حس یا حتی راضی شده است. اکنون در مقام «توجیه» داوری‌های گروه‌های مورداشاره نیستم. مقام ما اکنون مقام «فهم» دیگری است. داوری ارزشی پس از فهم درست حاصل می‌شود، نه قبلش. اگر طیف گسترده‌ای از اصولگرایان منتقد مذاکره و اپوزیسیون ناراضی را نمی‌توان دوستدار جنگ شمرد، به شرح آنچه گفتیم، پس شرط اخلاق و مفاهمه کاستن مصرف این واژه و وسواس فراوان در استعمال آن است. البته آنچه گفتیم، بی‌درودروازه هم نیست. شاید «ابطال‌پذیری» در اینجا به ما کمک کند. اصولگرای منتقد مذاکره، باید برحسب واقعیت‌های موجود بگوید چه زمانی و در چه شرایطی مخالفتش با مذاکره و توقف جنگ «ابطال» می‌شود. به زبان ساده، اگر مذاکره را اصولاً رد می‌کند، باید بگوید راه بدیل چیست و به کجا ختم می‌شود. یا آنکه اگر مذاکره را به شکل و وضعیت فعلی نمی‌پسندد، باید بگوید با کدام وضعیت ممکن و غیرآرمانی، موافق مذاکره می‌شود. اپوزیسیون بی‌حس یا حتی راضی به جنگ نیز، اگر از صفت جنگ‌طلب برائت می‌جوید، باید نشان دهد که اولاً جنگ تا کجا پیش برود و تهاجم دولت خارجی به کدام فاجعه برسد، او جنگ را وسیلهٔ سعادت و آبادی نمی‌داند. یا حاکمیت چه کارهای ممکن و غیرآرمانی بکند، او به راه‌حل‌های متعارف سیاسی و داخلی برمی‌گردد. هر دوی گروه‌های اخیر اگر نقطهٔ ابطال داشته باشند، می‌توان گفت که توسلشان به ادامهٔ جنگ، از سر ناچاری است. یعنی اگر نقطهٔ ابطال وجود داشته باشد، یعنی اینکه آنان به محض رقم‌خوردن آن وضعیت «ممکن و غیرآرمانی» به راه‌حل غیرجنگ مراجعه می‌کنند و جنگ‌طلب نیستند. بسیار بسیار بر دو صفت ممکن و غیرآرمانی تأکید می‌کنم. تعیین نقطه‌های دست‌نیافتنی یعنی همان ابطال‌ناپذیری. و ابطال‌ناپذیری در قبال ترک گرینهٔ جنگ، یعنی بحق‌ و سزاواربودن صفت جنگ‌طلبی برای مدعی. #یادداشت @Hamesh1

Repost from N/a
گزیده‌ای از سیاحت‌نامهٔ ابراهیم بیگ، نوشتهٔ زین‌العالدین رهنما، منتشرهٔ سال ۱۳۲۱ قمری. کتابی که در آستانهٔ جنبش مشروطیت، نقشی مهم در پاگرفتن این جریان گذاشت. بخش دکلمه‌شده مربوط به زمانی است که ابراهیم بیگ که از مصر راهیِ سرزمین مادری شده، برای اولین‌بار ایران را در مرز خراسان می‌بیند. دکلمه و ویدیو و تدوین: علی سلطانی کوهستان‌های غربی ایران، به وقت طلوع، نزدیک مرز ترکیه کیفیت: متوسط پیوست: دانلود پی‌دی‌اف سیاحت‌نامهٔ ابراهیم بیگ پادکست شنیدنی رادیو مضمون، با عنوان «بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه» با محوریت همین سیاحت‌نامه @Hameshmedia

Repost from N/a
گزیده‌ای از سیاحت‌نامهٔ ابراهیم بیگ، نوشتهٔ زین‌العالدین رهنما، منتشرهٔ سال ۱۳۲۱ قمری. کتابی که در آستانهٔ جنبش مشروطیت، نقشی مهم در پاگرفتن این جریان گذاشت. بخش دکلمه‌شده مربوط به زمانی است که ابراهیم بیگ که از مصر راهیِ سرزمین مادری شده، برای اولین‌بار ایران را در مرز خراسان می‌بیند. دکلمه و ویدیو و تدوین: علی سلطانی کوهستان‌های غربی ایران، نزدیک مرز ترکیه کیفیت: متوسط پیوست: دانلود پی‌دی‌اف سیاحت‌نامهٔ ابراهیم بیگ پادکست شنیدنی رادیو مضمون، با عنوان «بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه» با محوریت همین سیاحت‌نامه @Hameshmedia

Repost from N/a
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت دکلمه و ویدیو و تدوین: علی سلطانی شعر: عبدالکریم سروش نسخهٔ متوسط @Hameshmedia