زاگرس
Відкрити в Telegram
خبرهای جدید،اجتماعی ،اخلاقی،علمی، فرهنگی باتاکید براستان کرمانشاه Admin: @zaggros1
Показати більше897
Підписники
-224 години
-57 днів
-1230 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
червень '26
червень '26
+12
в 2 каналах
травень '26
+8
в 0 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+28
в 4 каналах
Get PRO
січень '26
+15
в 3 каналах
Get PRO
грудень '25
+43
в 6 каналах
Get PRO
листопад '25
+39
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '25
+36
в 5 каналах
Get PRO
вересень '25
+44
в 5 каналах
Get PRO
серпень '25
+42
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+53
в 2 каналах
Get PRO
червень '25
+71
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+49
в 2 каналах
Get PRO
квітень '25
+31
в 6 каналах
Get PRO
березень '25
+35
в 7 каналах
Get PRO
лютий '25
+40
в 6 каналах
Get PRO
січень '25
+55
в 5 каналах
Get PRO
грудень '24
+75
в 8 каналах
Get PRO
листопад '24
+57
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '24
+55
в 5 каналах
Get PRO
вересень '24
+41
в 6 каналах
Get PRO
серпень '24
+71
в 5 каналах
Get PRO
липень '24
+74
в 9 каналах
Get PRO
червень '24
+83
в 8 каналах
Get PRO
травень '24
+91
в 12 каналах
Get PRO
квітень '24
+57
в 6 каналах
Get PRO
березень '24
+96
в 8 каналах
Get PRO
лютий '24
+99
в 7 каналах
Get PRO
січень '24
+58
в 8 каналах
Get PRO
грудень '23
+28
в 8 каналах
Get PRO
листопад '23
+19
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '23
+11
в 1 каналах
Get PRO
вересень '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+23
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+9
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+7
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+14
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+9
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+7
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+8
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+9
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+7
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+20
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+7
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+18
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+11
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+18
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+16
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+15
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+18
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+10
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+11
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+14
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+22
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+21
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+12
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+23
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+606
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 26 червня | 0 | |||
| 25 червня | +1 | |||
| 24 червня | 0 | |||
| 23 червня | 0 | |||
| 22 червня | +1 | |||
| 21 червня | 0 | |||
| 20 червня | 0 | |||
| 19 червня | 0 | |||
| 18 червня | 0 | |||
| 17 червня | 0 | |||
| 16 червня | +3 | |||
| 15 червня | 0 | |||
| 14 червня | 0 | |||
| 13 червня | +1 | |||
| 12 червня | 0 | |||
| 11 червня | 0 | |||
| 10 червня | +2 | |||
| 09 червня | 0 | |||
| 08 червня | +1 | |||
| 07 червня | 0 | |||
| 06 червня | 0 | |||
| 05 червня | +1 | |||
| 04 червня | +1 | |||
| 03 червня | 0 | |||
| 02 червня | 0 | |||
| 01 червня | +1 |
Дописи каналу
| 2 | هیچ دارویی به اندازهی پیادهروی جادویی نیست
۲/۵ ساعت پیادهروی تند در هفته، خطر افسردگی را ۲۵٪ کاهش میدهد.
۹۰ دقیقه قدمزدن در دل طبیعت باعث کاهش افکار منفی و نشخوار ذهنی میشود.
یک ساعت پیادهروی در طبیعت فعالیت مغزی مرتبط با استرس را کاهش میدهد.
پیادهروی، هیپوکامپ مغز را ۲٪ تا ۴٪ افزایش داده و عملکرد حافظه را بهبود میبخشد.
زنانی که پس از دوران یائسگی پیادهروی منظم حداقل ۴ ساعت در هفته دارند، تا ۴۱٪ کمتر دچار شکستگی لگن میشوند.
پیادهروی سبک بعد از غذا قند خون را متعادلتر و عملکرد انسولین را کارآمدتر میکند.
پیادهروی روزانه بین ۶ تا ۹ هزار قدم، خطر بیماریهای قلبی–عروقی و مغزی را تا ۴۰٪ تا ۵۰٪ کاهش میدهد.
۱۵۰ دقیقه پیادهروی هفتگی سن بیولوژیک شما را حدود ۷/۵ سال پایین میآورد.
@zaggros | 1 |
| 3 | 🌷 امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) :
✍ فَوْتُ الحاجَةِ أهوَنُ مِن طَلَبِها إلى غَيرِ أهلِها
🖌 با نیازمندی به سر بردن ، آسانتر است از دستِ نیاز به سوی نااهل دراز کردن.
📄 نهج البلاغة ، الحکمة ۶۶
@zaggros | 1 |
| 4 | باد گلبوی سحر خوش میوزد خیز ای ندیم
بس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم
ای که در دنیا نرفتی بر صراط مستقیم
در قیامت بر صراطت جای تشویش است و بیم
قلب زر اندوده نستانند در بازار حشر
خالصی باید که بیرون آید از آتش سلیم
عیبت از بیگانه پوشیدهست و میبیند بصیر
فعلت از همسایه پنهان است و میداند علیم
نفس پروردن خلاف رای دانشمند بود
طفل خرما دوست دارد صبر فرماید حکیم
راه نومیدی گرفتم رحمتم دل میدهد
کای گنهکاران هنوز امید عفو است از کریم
گر بسوزانی خداوندا جزای فعل ماست
ور ببخشی رحمتت عام است و احسانت قدیم
گرچه شیطان رجیم از راه انصافم ببرد
همچنان امید میدارم به رحمان رحیم
آن که جان بخشید و روزی داد و چندین لطف کرد
هم ببخشاید چو مشتی استخوان باشم رمیم
سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است
وقت عذر آوردن است استغفرالله العظیم
سعدی
سلام
صبح بخیر
@zaggros | 3 |
| 5 | AnimatedSticker.tgs | 4 |
| 6 | آری ما عُرضه نداشتیم ژیان را پیدا کنیم و آرزوی وَستا قادر را | 60 |
| 7 | شیمیایی ۳
وستاقادر چند روز مدام کنار همسرش نشست. در چشمان او نگریست و با هم اشک ریختند. آنگاه لاجرم از همسرش اجازه گرفت تا جسد دختر را به روستا ببرد و در کنار برادرانش به خاک بسپارد. و همسرش با اشاره چشمان به او اجازه داد. وَستا قادر عقب عقب رفت و با چشمان سبزش به چشمان همسرش خیره شده بود. گویی میترسید دیگر این چشمان را نبیند. از اتاق که خارج شد، همه اش دو روز شد. به شتاب جسد شهین را بُرد و در کنار ناصر و مالمال به خاک سپرد و به تهران برگشت. اما وقتی به بیمارستان رسید همسرش برای همیشه به خواب رفته بود و دیگر چشمان او را ندید که ندید. حتی جنازه اش را هم ندید.
ظاهرا ساعاتی پس از آن که وَستا قادر جسد دخترش شهین را تحویل میگیرد و به سوی سردشت روانه میشود، طاقت همسرش طاق می شود و روحش به سوی بچه هایش پرواز میکند. بیمارستان هم روز بعد جسد همسرش را به سردشت می فرستند. یعنی وقتی وَستا قادر پس از دفن دختر، از سردشت به تهران میشتافت تا در کنار همسرش باشد، پیکر همسرش به سوی سردشت روانه شده بود. وَستا قادر به بیمارستان که رسید و خبر مرگ همسرش را شنید، تمام شد. همان جا کنار دیوار راهروی بیمارستان نشست. دلش میخواست همانجا دراز بکشد و برود پیش همسر گیانش، پیش ناصر گیانش، پیش مالمال گیانش و پیش شهین گیانش. بدنش کرخت شده بود. نه گریهاش میآمد و نه توانی داشت که برخیزد و بایستد و گام بردارد. نشست، به امید آن که همان جا جانش به آرامی از تنش پرواز کند. اما هر چه نشست و هر چه منتظر ماند و هرچه به سقف خیره شد، خبری نشد. نمیدانست که چرا روحش توان پرواز ندارد. یکی دوبار زیر لب از خدا طلب مرگ کرد اما گویی حافظ سردر گوشش کرد و گفت:
پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
در همین حال و هوا بود که یکمرتبه به یادش آمد که ژیان جان نوزادش، این آخرین حلقه اتصال او با این جهان، در بیمارستان تبریز منتظر اوست. گویی پاهایش قوت گرفت نفهمید چگونه خودش را به پایانه اتوبوسها رساند و با اولین اتوبوسی که به غرب می رفت راه افتاد تا خودش را به سردشت برساند. میخواست یک بار دیگر قبل از خداحافظی نهایی، همسرش را ببیند. اما وقتی به روستای شان رسید، همسرش تشییع شده و به خاک سپرده شده بود. وَستا قادر رفت و کنار همان نهری که بچههایش حمام میکردند ساعت ها نشست و به آب خیره شد و به آسمان نگریست و زیر لب چیزهایی گفت که هیچکس نفمهید.
فردای همان روز برای گرفتن نوزادش، شتابان به تبریز رفت. در بیمارستان تبریز به او گفتند نوزاد را به علت آن که کسی سراغش را نگرفته است تحویل شیرخوارگاه داده اند. در شیرخوارگاه دهها نوزاد را به او نشان دادند و گفتند بچه تو یکی از این هاست. اگر میتوانی او را شناسایی کن و ببر. وَستا قادر به تک تک آنها نگاه کرد. دلش میخواست همه آنها را در آغوش بکشد. هر کدام را که میخواست انتخاب کند تنش می لرزید، نکند بچه من نباشد، نکند این را ببرم و پدر و مادرش تا آخر عمر پریشان به دنبالش بگردند. هر چه نگاه کرد پریشانتر شد. آخر پس از تولد کودکش در بیمارستان حتی یک بار هم اجازه نداده بودند او نوزادش را ببیند و بعد برود. او هیچ تصویری از نوزادش نداشت. بالاخره دلش نیامد که به دروغ یکی از بچه ها را انتخاب کند و بگوید این فرزند من است. داغ از دست دادن ژیان را از شیرخوارگاه با خود آورد و تا آخر عمر هرگاه از او پرسیدند چه آرزویی داری گفت آرزوی دیدن ژیان گیانم.
وقتی از شیرخوارگاه بیرون میآمد به وضوح کمرش خم شده بود. زانوانش همراهی نمیکردند، چشمانش دیگر نای دیدن نداشت چه رسد به نای گریستن. این بار دیگر عجله ای برای رفتن نداشت. گویی دیگر در این جهان جایی برای رفتن نداشت. تمام اعضای خانواده اش را در حادثه ای که او هیچ مداخله ای در پدیداری آن نداشتِ، از او گرفته بودند.
وَستا قادر ۳۰ سال پس از مرگ عزیزانش زنده ماند و هر هفته در کنار گور آنان حاضر می شد و با آنها به نجوا می پرداخت. اما ما عُرضه آن را نداشتیم که او را به نماد مقاومت انسانی تبدیل و به جهانیان معرفی کنیم. جهانیان پیشکش، حتی او را به ملت خودمان هم معرفی نکردیم. در سراسر ایران غیر از اهالی سردشت چه کسی نام وَستا قادر را شنیده است؟ ما حتی عُرضه نداشتیم داستان زندگی این اسطوره روح مقاوم انسانی را بنویسیم و منتشر کنیم.
وَستا قادر تا پایان عمر در آرزوی پیدا کردن ژیان جانش حسرت می برد. او کمتر از دو سال پیش، در ۱۱ دی ماه ۱۳۹۵ پر کشید، در حالی که دهها سال است امکان آزمایش DNA وجود دارد ما به راحتی میتوانستیم با گرفتن آزمایش DNA از کودکان شیرخوارگاه تبریز، ژیانش شناسایی کنیم (این کودکان قاعدتا در این سالها یا در سکونتگاههای زیر نظر سازمان بهزیستی زندگی کرده اند یا به خانواده هایی سپرده شده اند که قابل ردیابی هستند). | 59 |
| 8 | @zaggros | 1 |
| 9 | بمباران شیمیایی ۲
وبچه هایش را یک به یک بر دوش می کشد و از آمبولانس به داخل هواپیما میبرد. نخست همسرش را به داخل هواپیما برد، سپس دخترش را برد و بعد پسرش مالمال را. وقتی برگشت تا پسر دیگرش ناصر را به داخل هواپیما ببرد، دید بچه نفس نمی کشد و پرستار داخل آمبولانس سرش را به دیوار آمبولانس تکیه داده و اشک میریزد. اجازه ندادند پیکر پسرش را به داخل هواپیما ببرد.
وَستا قادر زانوانش بریده بود. جلوی آمبولانس روی زمین نشست. نه می توانست پیکر جگر گوشه اش را در فرودگاه تبریز رها کند و نه میتوانست همراه همسر و بچههای بیمارش به تهران نرود. به او قول میدهند که پیکر پسرش را به سردشت بفرستند. او پیشتر، بخشی از وجودش را، نوزدای که نگذاشتند او را ببیند، در بیمارستان تبریز جا گذاشته است، اکنون بخش دیگری از وجودش را نیز در فرودگاه تبریز جا میگذارد.
در تهران این قافله مرگ را به بیمارستان بقیهالله میبرند. پسر دومش، مالمال هم در بیمارستان بقیهآلله پر میکشد. همسر و دخترش را در بیمارستان تهران میگذارد و برای تدفین پسرها راه میافتد. جسد مالمال را از بیمارستان تحویل میگیرد و با جسد به تبریز میرود تا جسد ناصر را هم تحویل بگیرد. در تبریز به او میگویند جسد را به سردشت فرستادهایم. پس با جسد مالمال از تبریز به سمت سردشت راه افتاد. اما راننده آمبولانس حاضر نمیشود وارد شهر شود. میگوید سردشت آلوده به مواد شیمیایی است و من وارد نمیشوم. وَستا قادر جنازه مالمال را به دوش میگذارد و پای پیاده به شهر می رود. در سردشت جسد ناصر را هم تحویل میگیرد و سپس جنازه سردارانش را سوار قاطر میکند و به سوی روستای خودش حرکت میکند. وَستا قادر در راه اشک میریخت و ترانه قدیمی «لای لای» کردی را با غمناک ترین صدا زمزمه میکرد:
روڵه ی خۆشه ویست بینایی چاوم / فرزند دوست داشتنی ام، نور چشمانم
هێزی ئه ژنۆم و هیوای ژیانم / توان زانوهایم و امید زندگیام
هه تا دییته وه هه ر چاوه رێتم / تا برگردی چشم به راهت هستم
هه لورکی منالیت هه ر راده ژه نم / گهواره بچگیات را همین طور تکان میدهم
لای لای نه مامی ژیانم / لای لای ای نهال زندگیام
من وێنه ی باخه وانم / من مثل باغبان هستم
به دڵ چاودێریت ده که م / با دلم از تو مواظبت میکنم
بخه وه ده ردت له گیانم / بخواب دردت به جانم
هه ی لایه لایه لایه / هی لای لایی
کۆرپه ی شیرینم لایه / نوزاد شیرینم لای لایی
بنوه تاکوو سبه ینێ / بخواب تا فردا
موژده ی ئاواتم دێنێ / مژده آرزویم بیاورد
ئه ی به ڕ خۆڵه ی شیرینم / ای بچه (نوزاد کوچک و شیرین) شیرینم
ئاواتی هه موو ژینم / آرزوی تمام زندگیام
شه وی تاریک نامێنێ / شب تاریک نمیماند
تیشکی ڕۆژ دێته سه رێ / نور صبحدم بالا میآید
هه ی لایه لایه لایه /
کۆرپه ی زۆر جوانم لایه / نوزاد بسیار زیبایم لای لایی
بنوه ئاسۆ رووناکه / بخواب افق روشن است
دیاره وه ک خۆر رووناکه / معلوم است و مثل آفتاب روشن است
هه ی لایه لایه لایه
کۆرپه ی شیرینم لایه / فرزند شیرینم لای لایی
سه د خۆزگه به خۆزگایه / صد بار ای کاش
دایکی تۆ لێره بوایه / مادرت اینجا بود
وَستا قادر گاه میایستاد و رو به آسمان مینگریست، نمیدانست به خدا از که و از چه شکوه کند؟ و نمیدانست از او چه طلب کند. دلش میخواست طلب مرگ کند تا در کنار پسرانش بیارامد. اما وقتی یادش میآمد که محبوبش و شهین گیانش در بیمارستان تهران منتظر او هستند و وقتی به ژیان چند روزه اش که در بیمارستان تبریز است میاندیشید، گامهایش را به شتاب بر می داشت تا هرچه زودتر به روستا برسد بچه ها را به دامن خاک بسپارد و به تهران بشتابد تا پس از درمان همسرش به تبریز برود و ژیانش را در آغوش بگیرد تا غمهایش فراموش کند.
وقتی به روستا میرسد اقوام و دوستان به کمکش میآیند و مراسم تشییع و تدفین پسران انجام میشود. تا نیمه شب درگیر این مراسم است. همان نیمه شب با پای پیاده ده کیلومتر راه میرود تا به جاده برسد و خود را به تهران برساند. وَستا قادرکه روز قبلش طولانی ترین روز تاریخ را با همراهی پیکر دو پسر خردسالش طی کرده است اکنون طولانی ترین شب تاریخ را آغاز کرده است. دستانش به علت تماس مکرر با بدن شیمیایی شده پسرانش تاول زده است اما تاولی که بر جگرش زده است آنقدر سوزناک است که متوجه تاولهای دستانش نمیشود. به تهران که می رسد یک راست به بیمارستان میرود و سراغ همسر و دخترش شهین گیان را میگیرد. در مییابد که شهین جانش هم پریده است. چند ساعتی کنار تخت همسرش مینشیند و فقط به هم نگاه میکنند و میگریند. چیزی برای گفتن وجود ندارد. به که نفرین کنند؟ که را مقصر بدانند؟ آنان کجای بازی بوده اند؟ در کدام ایستگاه سیاست از آنان نظر خواستهاند؟
وَستا قادر برای آرامش دادن به همسرش حتی جرأت نکرد دستان همسرش را در دست بگیرد. پوست سوخته و چروکیده دستان همسرش جایی برای تسکین بخشی نگذاشته بود. | 47 |
| 10 | عصرْ هنگامِ هفتم تیرماه بود، سال ۱۳۶۶. وَستا قادر در روستای کناری، آخرین ردیف قلوه سنگهای کوهی را روی دیوار گذاشته بود و داشت بین آنها را با شن و سیمان پر میکرد، کم کم داشت آماده میشد تا دستهایش را بشوید و به روستای خود بازگردد. از دور از پشت درختهای روی تپه دید که چند نفر دارند چند قاطر را به طرف او میآورند. صدای ناله میآمد و سوارانی که بر پشت حیوانها، خمیده و بیقرار بودند. نزدیک تر که شدند همسرش را دید که بر پشت قاطری به خود میپیچد، روی قاطر بعدی ناصر خردسالش بود و قاطر بعدی مالمال برادر دوقلوی ناصر، و قاطر بعدی شهین گیانش (شهین جانش) را می آورد، دختر شش سالهای که عزیز بابا بود. چشمهاشان تورم کرده بود، بدنها سوخته بود، به سختی تنفس می کردند. وَستا قادر گیچ شده بود، چه بلایی بر سر عزیزانم آمده است؟ گمان میکرد خانه آتش گرفته است؟ فریاد زد چه شده است؟ کسی نمیدانست چه بگوید؛ کسی به درستی نمیدانست چه شده است و کسی نمی دانست چه باید کرد؟ فقط گفتند خانه ات بمباران شده است. وَستا قادر خوشحال شد. گفت خدا را شکر که همسر و فرزندانم زنده اند. وَستا قادر کنار همسرش رفت و سر در گوش محبوب کرد و پرسید حال بچه مان چطور است؟ آخر همسر وَستا قادر پا به ماه بود. مادر فقط گریست، چون تنفس هم برایش سخت بود، سخن گفتن که هیچ.
ماشینی صدا زدند، خانواده اش را سوار کرد و به سرعت به سوی سردشت حرکت کردند. وقتی به شهر رسید همه جا پریشان بود گفتند چهار نقطه شهر بمباران شیمیایی شده است و هواپیماهای عراقی بقیه بمبهای خود را بر سر روستاهای اطراف ریخته اند. یکی از روستاها، همان «رَش هَرمِه»، روستای وَستا قادر بود. بیمارستان سردشت جای سوزن انداز نداشت. در یک شهر ۱۲ هزار نفری، هشت هزار نفر به گاز خردل آلوده شده بودند و دهها نفر در همان آغاز بمباران جان داده بودند. خانواده وَستا قادر را به بانه اعزام کردند. در بانه، بیمارستان آنها را نپذیرفت. گفتند اول بروید مصدومین را شستشو کنید تا آلودگی شیمیایی آنها شسته شود و بعد بیاورید. وَستا قادر سه کودک نیم جانش را به نیش کشید و با همسرش که دیگر توان راه رفتن نداشت، به خانه دوستی رفت و خودش آنها را در حمام شستوشو کرد. وقتی آب با پودرهای باقی مانده بر تن بچه ها مخلوط شد واکنش شیمیایی نشان داد و تازه پوست آنها را شرحه شرحه کرد. بچه ها و همسرش را دوباره به بیمارستان برد. گفتند باید به تبریز منتقل شوید.
در راه تبریز همسرش گاهی ماسک اکسیژن را از روی دهانش برمیداشت، نالهای می کرد و با صدایی که از حلقومش به سختی بیرون میآمد بخشی از واقعه را در گوش وَستا قادر نجوا میکرد. برایش تعریف کرد که وقتی نزدیک درخت گردو کنار نهر آب داشته است بچه ها را شستوشو میداده، بمبی در نزدیکی درخت گردو بر زمین خورده است، انفجاری در کار نبوده اما گازی همراه گردههایی از بمب خارج میشده است. با ضربه بمب، گردوها مانند برگ خزان از درخت میریزند. همینکه گاز در هوا پراکنده میشود، گنجشکها هم از آسمان بر زمین میریزند. به زمین که نگاه میکنی نمیدانی اینها که میبینی گنجشک است یا گردو! و گاز خردل و پودرهای داخل بمب در آب نهر روانه می شود تا به دور دست ها برود و آنان که شادمانه بر سر نهر میآیند تا آبی بنوشند را نیز مسموم کند. گویی این قانون جنگ است که تو حتی در دور دستها هم حق خندیدن و شادمانی نداری.
آمبولانس پس از شش ساعت رانندگی در پیچ و خم جادههای کوهستانی، که هر دقیقه اش برای وَستا قادر طعم مرگ میداد و در هر دستاندازش، بخشی از تاول روی پوست همسر و بچههایش پاره میشد، بالاخره به تبریز رسید. چند ساعتی پس از بستری شدن در بیمارستان تبریز، همسرش زایمان میکند و دختری به دنیا می آورد. کل زمانی که همسرش دراتاق عمل بوده است برای زایمان، کمتر از نیم ساعت است. بلافاصله پس از زایمان همسرش، بیمارستان تصمیم میگیرد همه خانواده را به تهران اعزام کند. وَستا قادر التماس میکند بگذارید بچه نوزادم را ببینم. میگویند وقتی از تهران برگشتی او را تحویلت میدهیم. پسر عموی وَستا قادر که برای کمک به او از بانه با او همراه شده است، به علت آنکه خودش هم آلوده به مواد شیمیایی شده است، بینایی اش را از دست میدهد و دیگر نمیتواند یاور او باشد. حالا دیگر وَستا قادر تنهای تنهاست. با چهار مصدوم بدحال شیمیایی روی دست و نوزادی که داغ دیدنش را بر دلش گذاشتند. وَستا قادر مجبور می شود همسرش را و سپس یک به یک بچه هایش به کول بکشد و از بیمارستان به داخل آمبولانس ببرد. آمبولانس راه افتاد تا آنها را به فرودگاه برساند. در راه به همسرش گفت دوست دارد اسم نوزادشان را «ژیان» بگذارد. و این معجزه انسان است که در اوج مرگ و رنج و ناامیدی اسم فرزندش را ژیان، که در زبان کردی به معنی «زندگی» است، میگذارد.
در پای هواپیما دوباره وَستا قادر همسرش
کانال گزینگ
@zaggros | 42 |
| 11 | 🔴 تصویری از دستنوشتهای عجیب در یکی از تجمعات شبانه که در شبکههای اجتماعی منتشر شده است.
@zaggros | 59 |
| 12 | 🇺🇸تابلوهای «شکرا لایران» با تابلوهای ترامپ و نتانیاهو متشکریم در لبنان جایگزین میشود
⬅️وزیر کشور لبنان، احمد الحجار، امروز اعلام کرد که تابلوهای نصبشده در جاده فرودگاه بیروت که روی آنها نوشته شده است «از ایران متشکریم»، طی دو روز آینده جمعآوری خواهند شد.
@zaggros | 63 |
| 13 | 🔺️ آغاز بکار ادارات استان کرمانشاه در روز شنبه با ۲ ساعت تأخیر
🔺 معاون توسعه مدیریت و منابع استانداری کرمانشاه گفت: بهمنظور رفاه حال مردم شریف استان و امکان تماشای بازی تیم ملی فوتبال کشورمان، دستگاههای اجرایی، بیمهها و بانکهای دولتی و نهادهای عمومی غیردولتی استان در روز شنبه با ۲ ساعت تأخیر و از ساعت ۹ صبح آغاز بکار میکنند.
🔺جلیل بالایی اظهار کرد: این تصمیم با دستور استاندار کرمانشاه و در راستای خدمترسانی مطلوبتر به شهروندان و همراهی با درخواست مردم شریف برای فراهم شدن امکان تماشای مسابقه تیم ملی فوتبال ایران اتخاذ شده است.
🔺بالایی خاطرنشان کرد: دستگاههای خدماترسان، مراکز امدادی، درمانی و واحدهایی که بهصورت شیفتی یا شبانهروزی فعالیت دارند، مطابق روال معمول به ارائه خدمات خود ادامه خواهند داد.
بازی مهم تیم ملی فوتبال ایران مقابل تیم ملی مصر ساعت ۶:۳۰ صبح شنبه برگزار می شود.
@zaggros | 70 |
| 14 | باز هم شکست در ست پنجم/ کامبک یوزها برابر ساموراییها تکمیل نشد!
هفته دوم لیگ ملتهای والیبال/ پایان ست پنجم
🏐 ایران 2️⃣ - 3️⃣ ژاپن
🇮🇷 1️⃣9️⃣/ 1️⃣9️⃣/ 2️⃣5️⃣/ 2️⃣5️⃣/ 1️⃣2️⃣
🇯🇵 2️⃣5️⃣/ 2️⃣5️⃣/ 2️⃣0️⃣/ 2️⃣3️⃣/ 1️⃣5️⃣
@zaggros | 59 |
| 15 | شما هیچ وقت دزد را به خانه دعوت نمیکنید !
پس چرا اجازه میدهیم افکاری که شادی شما را میدزدند در ذهنتان سکنی گزینند.
چارلی چاپلین
@zaggros | 61 |
| 16 | ادعای الجزیره: توافق اسرائیل و دولت لبنان
🔹توافقی در مورد "اعلامیه نیت" در مذاکرات لبنان و اسرائیل حاصل شده است و به زودی با حضور مارکو روبیو وزیر خارجه آمریکا امضا خواهد شد.
🔹توافق بر سر دو منطقه آزمایشی که نیروهای اسرائیلی از آنها عقبنشینی خواهند کرد، حاصل شده است. جدول زمانی خروج از دو منطقه آزمایشی، مقدمهای برای خروج کامل اسرائیل در آینده است.
@zaggros | 59 |
| 17 | سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعلام کرد تنگه هرمز متعلق به ایرانه و ایالات متحده هیچ ارتباطی با اون نداره. همچنین تاکید کرد که هیچگونه خط ارتباطی با واشنگتن در خصوص این تنگه برقرار نشده و در آینده نیز ایجاد نخواهد شد.
@@zaggros | 53 |
| 18 | ✅آلبویه و عزاداری عاشورا: زمانی که سوگ کربلا وارد عرصه عمومی شد
✍حسین قتیب
در تاریخ تشیع، کمتر رویدادی به اندازه عزاداری عاشورا در دوره آلبویه بر شکلگیری هویت شیعی تأثیر گذاشته است. با این حال، برخلاف تصور رایج، اهمیت آلبویه در این نیست که عزاداری برای امام حسین را بنیان گذاشتند. شیعیان از همان سدههای نخست اسلامی یاد کربلا را زنده نگاه داشته بودند، به زیارت قبر حسین بن علی میرفتند، مرثیه میخواندند و مصائب عاشورا را روایت میکردند. اهمیت آلبویه در آن است که برای نخستین بار این حافظه مذهبی را از حوزه خصوصی و محافل محدود شیعی به فضای عمومی شهر منتقل کردند.
این تحول در شرایطی رخ داد که تنها بیستوسه سال از آغاز غیبت کبری گذشته بود. امام حسن عسکری در سال ۲۶۰ هجری قمری شهید شد و غیبت کبری در سال ۳۲۹ هجری آغاز شد. در این فاصله، جامعه شیعه با مسئلهای اساسی روبهرو بود: چگونه میتوان هویت جمعی را در غیاب امام حاضر حفظ کرد؟ در چنین فضایی، مناسک و آیینها اهمیت فزایندهای یافتند و به تدریج نقش سیاسی و اجتماعی پیدا کردند.
ورود احمد بن بویه، معروف به معزالدوله، به بغداد در سال ۳۳۴ هجری نقطه عطفی در این روند بود. برای نخستین بار پس از قرنها، قدرت واقعی در پایتخت خلافت عباسی در دست یک خاندان شیعی ایرانی قرار گرفت.
برای فهم اهمیت آلبویه در تاریخ تشیع و عزاداری عاشورا، باید پیش از بغداد و پیش از فرمان معزالدوله به ریشههای سیاسی و نظامی آنان نگاه کرد. آلبویه فقط یک خاندان شیعی نبودند که ناگهان در بغداد ظاهر شدند. آنان محصول یک جنبش نظامی و اجتماعی در نواحی دیلم و گیلان بودند؛ منطقهای کوهستانی، جنگجوپرور، تا حدی مستقل از خلافت، و دیرتر از بسیاری از مناطق ایران اسلامیشده.
دیلمیان از قرون نخست اسلامی در حاشیه خلافت میزیستند و به دلیل جغرافیای سختگذر خود، کمتر از دیگر مناطق زیر کنترل مستقیم خلافت عربی قرار گرفتند. همین استقلال نسبی باعث شد که دیلم به پناهگاه نیروهای علوی، مخالفان عباسی، و جریانهای شیعی تبدیل شود. بسیاری از علویان که از فشار خلافت عباسی میگریختند، در طبرستان، دیلم و گیلان پایگاه یافتند. به همین دلیل، تشیع در این مناطق نه فقط یک عقیده مذهبی، بلکه نوعی هویت سیاسی ضد خلافت نیز بود.
آلبویه از همین بستر برخاستند. سه برادر، علی، حسن و احمد، فرزندان بویه، ابتدا در خدمت فرماندهان محلی و سپاهیان دیلمی بودند. آنان نه از اشراف قدیمی عباسی بودند، نه از خاندانهای عرب و نه در آغاز قدرت بزرگی داشتند. اما در جهان سیاسی قرن چهارم هجری، خلافت عباسی رو به ضعف گذاشته بود و قدرت واقعی به دست امیران نظامی، فرماندهان محلی و خاندانهای منطقهای افتاده بود. همین فروپاشی اقتدار مرکزی، فرصت ظهور آنان را فراهم کرد.
نخستین موفقیت بزرگ این خاندان در فارس رخ داد. علی بن بویه، که بعدها لقب عمادالدوله گرفت، شیراز را تصرف کرد و پایه قدرت آلبویه را در جنوب ایران گذاشت. حسن بن بویه، معروف به رکنالدوله، به ری و جبال دست یافت. احمد بن بویه، که بعدها معزالدوله نام گرفت، مأمور حرکت به سوی عراق و بغداد شد. به این ترتیب، آلبویه قدرت خود را نه از یک مرکز واحد، بلکه از سه محور بزرگ ساختند: فارس، ری و عراق.
در این زمان، خلافت عباسی دیگر خلافت مقتدر عصر مأمون یا هارون نبود. خلیفه در بغداد از نظر مذهبی و نمادین هنوز اهمیت داشت، اما از نظر نظامی و مالی بسیار ضعیف شده بود. سپاهیان ترک، امیران محلی، خاندانهای ایرانی، و فرماندهان مختلف بر او فشار میآوردند.
خلافت گرفتار بحران خزانه، رقابت نظامیان، شورشهای محلی و از دست رفتن ایالات بود. در چنین شرایطی، بغداد بیش از آنکه مرکز قدرت باشد، جایزهای سیاسی بود که هر نیروی نظامی قدرتمند میتوانست آن را تصرف کند.
احمد بن بویه در سال ۳۳۴ هجری قمری وارد بغداد شد. این ورود رانباید فقط یک فتح نظامی دانست؛ این لحظه نوعی تغییر ساختار قدرت در جهان اسلام بود. خلیفه عباسی، المستکفی بالله، ناچار شد احمد را بعنوان امیرالامرا بپذیرد و به او لقب معزالدوله بدهد. از این پس، خلیفه در بغداد باقی ماند، خطبه به نام او خوانده میشد، سکه همچنان نشانه خلافت داشت، اماقدرت اجرایی، مالی و نظامی در دست آلبویه قرارگرفت.
رابطه آلبویه با خلافت پیچیده بود. آنان با خلافت جنگیدند، آن را شکست دادند و اقتدار واقعیاش را گرفتند، اما آن را نابود نکردند. دلیل این تصمیم کاملاً سیاسی بود.خلافت عباسی هنوز منبع مشروعیت برای بسیاری از مسلمانان، بویژه اهل سنت، محسوب میشد. اگر آلبویه خلافت را برمیانداختند، با واکنش شدیدجهان سنی، شورشهای گسترده و بحران مشروعیت روبهرو میشدند. بنابراین راه هوشمندانهتری انتخاب کردند: خلیفه راحفظ کردند، اما او رابه مقام نمادین فروکاستند.
@zaggros | 82 |
| 19 | قطعی برق کرمانشاه - شنبه 6 تیر.pdf | 80 |
| 20 | 🔺مرعشی: برخی به اسم دفاع از نظام دقیقاً در زمین نتانیاهو بازی میکنند
دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی:
🔹️از اختلافی که ممکن است عدهای از افراد تندرو بخواهند در کشور ایجاد کنند و نهادهای حکومت و تصمیمات مسئولان را تضعیف نمایند، باید ترسید.
🔹️خیلی ساده میتوان فهمید برخی به اسم دفاع از نظام و ارزشها دقیقاً در زمین نتانیاهو بازی میکنند.
🔹️باید دست و بازوی همه کسانی که در دفاع مقدس اخیر مردانه ایستادند و پنجه در پنجه دو ارتش مجهز به سلاح اتمی انداختند و ایران را سرافراز کردند، بوسید.
@zaggrod | 82 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
