Light Workers🔆
Відкрити в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Показати більше396
Підписники
-124 години
-67 днів
+930 днів
Архів дописів
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت
خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید
تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت
فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دستِ توام مرحمتی کن
فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی
بر میشکند گوشهٔ محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سرِ زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت
#حافظ
@lightworkers
همیشه وقتی كاری انجام میدهی، مشاهده كن كه:
آیا این پدرت است كه از طریق تو آن كار را انجام میدهد و یا اینكه خودت انجام میدهی؟
وقتی خشمگین میشوی، آیا این خشم خودت است و یا پدرت عادت داشته اینگونه خشمگین شود؟
تو فقط تقلید میكنی.
من والدین را دیدهام كه تكرار میشوند و ادامه پیدا میكنند
اگر ازدواج كنی، ازدواجت تقریباً همانند ازدواج پدر و مادرت خواهد بود
تو مانند پدرت عمل میكنی و همسرت نیز مانند مادرش عمل خواهد كرد و شما بار دیگر همان نابسامانی را تولید خواهید كرد
وقتی خشمگین میشوی، مشاهده كن: آیا تو آنجا هستی یا كس دیگری هست؟
وقتی عشق میورزی، یادت باشد، آیا خودت حضور داری یا دیگری وجود دارد؟
وقتی حرفی میزنی، یادت باشد
آیا تویی كه سخن میگویی یا آموزگارت است؟
وقتی دستت را حركت میدهی، یادت باشد: آیا حركتِ خودت است یا دیگری در دستت حضور دارد؟
این یادآوری كاری دشوار است، ولی سلوك روحانی همین است. معنی تلاش_روحانی یعنی این.
اشو
@lightworkers
من از اون اندوهی ميترسم،
كه مجبورم ميكنه سكوت كنم،
نه اندوهی كه مجبور به صحبتم ميكنه...
@lightworkers
برای اینکه بتوانی رازهای هستی را بشنوی، ببینی و لمس کنی و برای اینکه بتوانی راهنمایی و یاری اساتید را دریافت کنی باید خودت را آمادهی پذیرش کنی؛
پذیرشی عمیق
با مدیتیشن این پذیرش بر تو رخ میدهد و راه دیگری وجود ندارد
فقط با سکوت میتوانی چیزی که از ماوراء می آید را بشنوی
هر وقت زمان داشتی چشمانت را ببند و به درون برو. وقتی کاری وجود ندارد خودت را بیهوده مشغول نکن
@lightworkers
عالم بر مثال کوه است. هر چه گویی از خیر و شر، از کوه همان شنوی. و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد، محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند، از کوه بانگ زاغ آید، یا از بانگِ آدمی، بانگ خر. پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی.
#فیه_ما_فیه
#حضرت_مولانا
@lightworkers
بصیرت شما تنها زمانی کامل خواهد شد
که به قلبتان بنگرید،
آنکه تنها به جهان بیرون مینگرد،رویا میبیند .
بیداری،
با نگریستن به درون رخ میدهد.
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
معراج
نه چون دود به بالا دویدن است،
بلکه به حقیقتِ خود رسیدن است.
#حسنات_العارفین
@lightworkers
بدبخت کسی بوَد که وی را علم دهند
و عمل ندهند،
توفیق عمل دهند و اخلاص ندهند
به صحبت نیکان راه دهند
و قبول ندهند.
#رساله_الغوثیه
#ابن_عربی
@lightworkers
شاید تمام این سکانس، در نهایت درباره یک چیز باشد:
رابطه انسان با کمبود.
یکی از کمبودش میخواند.
یکی از کمبود گریه میکند.
یکی فقط نگاه میکند.
و ما بیرون صحنه نشستهایم و میخندیم.
اما اگر کمی صبر کنیم...
شاید بفهمیم هر سه نفر، جایی درون ما زندگی میکنند.
گاهی گدا هستیم؛
وقتی دستمان را برای گرفتن ارزش به سوی دیگری دراز میکنیم.
گاهی فامیل دور هستیم؛
وقتی هر احساسی را بدون پرسش وارد خودمان میکنیم.
و گاهی میتوانیم طهماسب باشیم؛
وقتی میتوانیم ببینیم، احساس کنیم، اما فوراً با آن یکی نشویم.
و شاید خودشناسی یعنی همین:
نه اینکه دیگر گدا نباشیم...
نه اینکه دیگر گریه نکنیم...
نه اینکه همیشه آرام بمانیم...
بلکه بتوانیم بفهمیم:
الان کدام بخش از من پشت فرمان نشسته است؟
و شاید آن لحظهای که بتوانیم این سؤال را بپرسیم...
برای اولین بار،
دیگر فقط شخصیت «گدا» را تماشا نمیکنیم.
خودمان را در او دیدهایم.
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
قسمت دهم (پایان)
شاید بعد از تمام این قسمتها، حالا بتوانیم به همان صحنه ابتدایی برگردیم.
گدا درباره سفر میگوید.
درباره تفریح.
درباره لذت.
اما طوری میخواند که انگار دارد برای چیزی از دسترفته سوگواری میکند.
و فامیل دور گریه میکند.
در نگاه اول، این فقط یک تضاد خندهدار است.
اما شاید تمام قدرت این شخصیت دقیقاً در همین تضاد باشد:
کلماتش یک چیز میگویند؛
لحنش چیز دیگری.
طنز از همین شکاف متولد میشود.
اگر گدا همان حرفها را با لحن شاد میگفت، احتمالاً بخش زیادی از جذابیت صحنه از بین میرفت.
اگر هم واقعاً درباره یک اتفاق غمگین مرثیه میخواند، دیگر آن تضاد وجود نداشت.
طنز در فاصله میان این دو شکل میگیرد:
محتوا شاد است؛
فرم سوگوارانه است.
و ما دقیقاً وسط این تناقض میخندیم.
اما اینجا یک سؤال جالب وجود دارد:
چرا این تناقض برای ما اینقدر آشناست؟
چون خود انسان هم پر از تناقض است.
چند بار شده چیزی بگویی:
«خوبم.»
اما خوب نباشی؟
خندیدهای...
اما درونت سنگین بوده؟
به کسی گفتهای:
«مهم نیست.»
در حالی که اتفاقاً خیلی هم مهم بوده؟
گفتهای:
«من به کسی احتیاج ندارم.»
در حالی که عمیقاً دلت میخواسته کسی کنارت باشد؟
ما هم گاهی دقیقاً شبیه گدا هستیم.
کلمات یک چیز میگویند و روان چیز دیگری.
شاید به همین دلیل گدا اینقدر آشناست.
او چیزی را پنهان نمیکند.
تناقضش را آشکارا جلوی ما میگذارد.
و شاید ما به او میخندیم چون چیزی را میبینیم که در خودمان همیشه دوست نداریم ببینیم:
انسانی که همزمان میتواند بخندد و غمگین باشد؛
امیدوار باشد و ناامید؛
نیازمند باشد و مغرور؛
بخواهد نزدیک شود و همزمان از نزدیک شدن بترسد.
روان انسان یکپارچه و ساده نیست.
پر از صداهای مختلف است.
و اینجا طنز یک کار مهم انجام میدهد.
طنز به ما اجازه میدهد برای لحظهای چیزی را ببینیم که اگر مستقیم با آن روبهرو شویم، ممکن است از آن دفاع کنیم.
اگر کسی به ما بگوید:
«تو گاهی برای دریافت محبت، خودت را کوچک میکنی.»
ممکن است بگوییم:
«نه، اصلاً!»
اما اگر همین ویژگی را در یک شخصیت بامزه ببینیم، میخندیم.
و شاید بعد از خندیدن، ناگهان مکث کنیم:
«نکند من هم...؟»
همین «نکند» ارزشمند است.
چون خودشناسی معمولاً با قطعیت شروع نمیشود.
با یک سؤال شروع میشود.
اما قرار نیست از این مجموعه نتیجه بگیریم که «گدا بد است».
اتفاقاً برعکس.
اگر تمام این تحلیلها را درست فهمیده باشیم، گدا بیش از آنکه شخصیتی برای قضاوت باشد، شخصیتی برای فهمیدن است.
او میتواند نماینده بخشی از ما باشد که زمانی واقعاً نیازمند بوده.
بخشی که دیده نشده.
بخشی که محبت خواسته.
بخشی که ترسیده.
بخشی که هنوز منتظر است کسی دستش را بگیرد.
مسئله این نیست که این بخش را بکشیم.
مسئله این است که آن را بشناسیم.
و شاید بلوغ روانی یعنی این:
دیگر مجبور نباشم برای دیده شدن، خودم را کوچک کنم.
برای دوست داشته شدن، خودم را نابود نکنم.
برای گرفتن توجه، قربانی نشوم.
برای رد نشدن، خود واقعیام را پنهان نکنم.
و از طرف دیگر...
آنقدر هم به سمت بینیازی نروم که بگویم:
«من به هیچکس احتیاج ندارم.»
چون این هم میتواند یک نقاب باشد.
انسان بالغ کسی نیست که دیگر نیازی ندارد.
کسی است که نیازش را میشناسد و میتواند آن را بدون از دست دادن خودش بیان کند.
و فامیل دور چه چیزی به ما یاد میدهد؟
اینکه هر احساسی که وارد ما میشود، الزاماً حقیقت ما نیست.
ممکن است تحت تأثیر کسی قرار بگیریم.
ممکن است صدای دیگری در ما چیزی را بیدار کند.
اما لازم نیست هر احساسی را فوراً باور کنیم.
میتوانیم مکث کنیم و بپرسیم:
«این احساس از کجا آمد؟»
و طهماسب؟
شاید در نهایت او مهمترین درس این سکانس را به ما میدهد.
نه به خاطر اینکه بیاحساس است.
بلکه به خاطر اینکه در میان این آشفتگی، خودش را از دست نمیدهد.
گدا در جهان خودش است.
فامیل دور در احساس خودش فرو میرود.
و طهماسب همچنان فاصلهای برای دیدن باقی میگذارد.
شاید این فاصله، همان چیزی باشد که ما در زندگی به آن احتیاج داریم:
نه فاصله از انسانها...
بلکه فاصلهای کوچک میان:
محرک و واکنش.
میان:
احساس و عمل.
میان:
آنچه اتفاق افتاده و داستانی که ذهن من درباره آن ساخته است.
حالا اگر دوباره گدا را ببینیم...
دیگر فقط یک «گدا» نمیبینیم.
یک آینه میبینیم.
یک بخش از خودمان را میبینیم که گاهی میگوید:
«من را ببین.»
گاهی:
«من را دوست داشته باش.»
گاهی:
«به من بده.»
گاهی:
«من را نجات بده.»
و شاید سؤال مهم این نباشد که:
«چطور این گدا را از خودم حذف کنم؟»
بلکه:
«چطور آنقدر بالغ شوم که دیگر مجبور نباشد برای شنیده شدن، اینهمه فریاد بزند؟»
نمیباید که در کار دنیا بهکلی مشغول شدن، سهل باید گرفتن. و در بند آن نمیباید بودن که نبادا این برنجد و آن برنجد، میباید که گنج نرنجد. اگر اینان برنجند، اوشان بگرداند، اما اگر او برنجد نعوذ بالله، او را که گرداند؟
@lightworkers
قسمت نهم
اگر این بار به جای گوش دادن به حرفهای گدا، فقط به بدن شخصیتها نگاه کنیم، صحنه معنای تازهای پیدا میکند.
گدا خمیده است.
فامیل دور با شنیدن آواز او بهتدریج خودش را رها میکند و در وضعیت گریه فرو میرود.
و طهماسب...
ایستاده میماند.
این فقط تفاوت سه حالت بدنی نیست.
اگر صحنه را نمادین بخوانیم، انگار با سه وضعیت روانی روبهرو هستیم:
فروپاشی، همفروپاشی و ایستادن.
گدا از ابتدا در وضعیت «پایین» قرار دارد.
او فقط از نظر جایگاه اجتماعی پایین نیست.
بدن او هم این وضعیت را حمل میکند.
لباس، کلاه، حالت سر، حرکت بدن و نحوه حضورش، تصویری از انسانی میسازند که انگار خودش را در سطح پایینتری از دیگران تعریف کرده است.
اینجا یک نکته مهم وجود دارد:
گاهی انسان ابتدا خودش را کوچک احساس میکند...
بعد بدنش همان احساس را اجرا میکند.
سر پایین میآید.
شانهها جمع میشوند.
حرکت محدود میشود.
صدا شکل خاصی پیدا میکند.
و بعد این وضعیت بدنی، دوباره همان احساس را تقویت میکند.
روان روی بدن اثر میگذارد و بدن هم روی روان.
اما اتفاق جالب درباره فامیل دور چیست؟
او فقط گریه نمیکند.
بدنش هم همراه با گریه تغییر میکند.
انگار ایستادن برایش دشوار میشود.
به سمت گدا خم میشود.
و در نهایت از آن حالت محکم و معمول خودش فاصله میگیرد.
اینجا میتوانیم یک سؤال مهم بپرسیم:
چرا بعضی احساسات، فقط ذهن ما را تغییر نمیدهند؛ بدن ما را هم تغییر میدهند؟
وقتی انسان غمگین است، فقط فکر نمیکند:
«من ناراحتم.»
بدنش هم ناراحتی را اجرا میکند.
حرکت آهستهتر میشود.
شانهها پایین میآیند.
نگاه تغییر میکند.
تنفس تغییر میکند.
بدن گاهی قبل از اینکه ما بتوانیم احساسمان را توضیح بدهیم، آن را نشان میدهد.
و درست، طهماسب ایستاده است.
اینجا به نظرم یکی از زیباترین تصاویر این سکانس شکل میگیرد.
یک نفر در پایینترین وضعیت است.
یک نفر در واکنش به او فرو میرود.
و یک نفر همچنان ایستاده و بیرون از این فرو رفتن باقی مانده است.
این بار نمیخواهم دوباره بگویم «او ناظر است».
آن را در قسمتهای قبل گفتیم.
اینجا یک چیز دیگر میبینم:
مسئله فقط مشاهده کردن نیست؛ مسئله حفظ وضعیت خود در حضور هیجان دیگری است.
این تفاوت خیلی مهم است.
ممکن است من غم تو را ببینم...
بدون اینکه غمگین شوم.
ممکن است خشم تو را بفهمم...
بدون اینکه خشمگین شوم.
ممکن است اضطراب تو را احساس کنم...
بدون اینکه اضطراب تو را مال خودم کنم.
این یعنی:
همدلی بدون فرو رفتن.
در زندگی واقعی چقدر این توانایی را داریم؟
تصور کن فرزندت از نتیجه امتحانش شکست خورده و گریه میکند.
اگر تو هم فوراً مضطرب شوی:
«وای، حالا چه کار کنیم؟! آیندهاش چی میشه؟»
دو نفر مضطرب داریم.
اما اگر بگویی:
«میبینم خیلی ناراحتی. بیا ببینیم چی شده.»
تو احساس او را انکار نکردهای.
ولی در احساس او هم غرق نشدهای.
تو هنوز روی زمین خودت ایستادهای.
همین موضوع در رابطه عاطفی حتی مهمتر است.
همسرت عصبانی است.
تو هم عصبانی میشوی.
او صدایش را بالا میبرد.
تو صدایت را بالاتر میبری.
او عقب میکشد.
تو هم قهر میکنی.
در چند دقیقه، دو نفر تبدیل شدهاند به دو سیستم عصبیِ درگیر.
اما گاهی بلوغ رابطه یعنی یک نفر بتواند بگوید:
«میفهمم ناراحتی؛ ولی لازم نیست من هم برای اینکه تو را بفهمم، فرو بریزم.»
این بیاحساسی نیست.
اتفاقاً ممکن است عمیقترین شکل حضور باشد.
حالا دوباره به تصویر نگاه کنیم.
گدا پایین است.
فامیل دور خم میشود.
طهماسب ایستاده.
اگر این را صرفاً یک شوخی تلویزیونی ببینیم، فقط چند عروسک و یک مجری میبینیم.
اما اگر مثل یک تصویر روانی نگاه کنیم، میتوانیم آن را به سه شکل حضور در برابر رنج بخوانیم:
رنج کشیدن.
در رنج دیگری فرو رفتن.
و در کنار رنج ماندن، بدون اینکه خودت فرو بریزی.
و شاید این آخری چیزی باشد که بسیاری از ما در روابطمان کم داریم.
نه بیتفاوتی.
نه نجات دادن.
نه غرق شدن.
بلکه:
«کنار تو میمانم، اما خودم را از دست نمیدهم.»
ادامه دارد...
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفانها بتواند در دامنش بخزد.
پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود ، نفسی برآورد.
بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد.
احساس کند که رازدارش اوست ،
زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد...
با قلب او از زندگی کام گیرد حتی با او رنج ببرد.
آه رنج کشیدن با او، شادیست.
#رومن_رولان
@lightworkers
قسمت هشتم
در قسمتهای قبل دیدیم که فامیل دور به متن گدا واکنش نشان نمیدهد؛ به لحن و حالوهوای او واکنش نشان میدهد.
اما در ادامه سکانس، یک اتفاق ظریفتر رخ میدهد.
فقط صدای فامیل دور تغییر نمیکند...
بدنش هم وارد این فضا میشود.
سر پایین میآید.
بدن خم میشود.
ریتم حضورش با گدا هماهنگ میشود.
انگار یک نفر فقط ناراحت نیست؛
بلکه دیگری را هم وارد جهان هیجانی خودش کرده است.
احساس، فقط در کلمات منتقل نمیشود.
گاهی لازم نیست کسی بگوید:
«غمگین باش.»
کافی است چند دقیقه کنار انسانی بنشینی که غمگین است.
کمکم سرعت حرف زدنت تغییر میکند.
حالت صورتت تغییر میکند.
بدنت سنگین میشود.
حتی ممکن است بدون اینکه دقیقاً بدانی چرا، حالت عوض شود.
این همان چیزی است که در روابط انسانی بارها اتفاق میافتد:
هیجان یک انسان میتواند فضای روانی انسان دیگری را تغییر دهد.
یک مثال آشنا
وارد خانه میشوی.
همسرت چیزی نمیگوید.
فقط ساکت است.
گوشهای نشسته.
چند دقیقه بعد میبینی خودت هم حوصله حرف زدن نداری.
میپرسی:
«چی شده؟»
میگوید:
«هیچی.»
اما تو میفهمی که «هیچی» نیست.
چون قبل از اینکه چیزی گفته شود، فضا را احساس کردهای.
یا برعکس...
کنار آدمی قرار میگیری که واقعاً شاد است.
میخندد.
با انرژی حرف میزند.
چشمهایش زنده است.
ممکن است چند دقیقه بعد خودت هم لبخند بزنی.
بدون اینکه تصمیم گرفته باشی شاد شوی.
این همان چیزی است که در زندگی روزمره به آن میگوییم:
«حال خوبش به من هم منتقل شد.»
اما اینجا یک خطر وجود دارد.
اگر مرز روانی ضعیف باشد، انسان فقط احساس دیگری را درک نمیکند؛
آن را مال خودش میکند.
این دو با هم فرق دارند.
همدلی یعنی:
«میفهمم تو غمگینی.»
درهمآمیختگی هیجانی یعنی:
«تو غمگینی، پس من هم باید غمگین باشم.»
در اولی، من کنار احساس تو هستم.
در دومی، احساس تو وارد هویت من میشود.
فامیل دور را از این زاویه دوباره ببینیم.
او شاید بیش از آنکه «غمگین» باشد، تحت تأثیر غم قرار گرفته است.
این تفاوت ظریفی است.
و در زندگی واقعی بسیار مهم است.
چون بعضی آدمها بعد از هر دیدار با یک فرد خاص، حالشان تغییر میکند.
با یک دوست صحبت میکنند و افسرده میشوند.
با یک عضو خانواده حرف میزنند و مضطرب میشوند.
و بعد از چند ساعت تازه متوجه میشوند:
«این احساس اصلاً از خود من شروع نشده بود.»
دفعه بعد که ناگهان حالت عوض شد، از خودت بپرس:
«این احساس از کجا شروع شد؟»
قبل از اینکه بگویی:
«من امروز خیلی بیحوصلهام.»
ببین پنج دقیقه قبل کجا بودی.
با چه کسی حرف زدی؟
چه چیزی دیدی؟
چه فضایی را تجربه کردی؟
گاهی پیدا کردن لحظه ورود یک احساس، از تحلیل کردن خود آن احساس مهمتر است.
و اینجا دوباره هنر این سکانس خودش را نشان میدهد.
گدا فقط آواز نمیخواند.
او یک فضای هیجانی میسازد.
فامیل دور وارد آن فضا میشود.
و ما، بهعنوان تماشاگر، بیرون آن ایستادهایم و میخندیم.
اما شاید سؤال عمیقتر این باشد:
«من در زندگی، چند بار وارد احساسات دیگران شدهام و بعد فراموش کردهام که این احساس از اول مال من نبوده؟»
شاید بلوغ روانی فقط این نباشد که احساسات خودمان را بشناسیم.
گاهی باید بتوانیم تشخیص دهیم:
کدام احساس، صدای من است...
و کدام احساس، صدای کسی است که مدتی کنار من بوده؟
ادامه دارد...
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
مىدانى، بعضی آدمها فقط با حضورشان، بدون اين كه كارى كنند يا حرفى بزنند، حال آدم را خوب مىكنند.
مثل نسيمى كه نمىبینیاش، اما مىفهمى هوا تازه شده.
جی دی سلینجر
@lightworkers
قسمت هفتم
ما واقعاً به گدا میخندیم یا به چیزی که درباره او نمیفهمیم؟
در این سکانس یک اتفاق ظریف میافتد.
گدا حرف میزند.
فامیل دور واکنش نشان میدهد.
اما این دو انگار در یک جهان نیستند.
گدا درباره سفر و تفریح میخواند؛
فامیل دور اما چیزی شبیه یک مرثیه میشنود.
اینجا یک سؤال مهم شکل میگیرد:
آیا ما همیشه همان چیزی را از دیگران میشنویم که آنها میگویند؟
نه.
ما اغلب چیزی را میشنویم که روان خودمان آماده شنیدن آن است.
یک جمله را دو نفر میشنوند؛ دو چیز متفاوت دریافت میکنند.
فرض کنید کسی به همسرش میگوید:
«امشب نمیام خونه، میخوام با دوستام بیرون باشم.»
برای یک نفر یعنی:
«میخواد کمی تفریح کنه.»
برای دیگری ممکن است یعنی:
«دیگه من براش مهم نیستم.»
جمله یکی است.
اما تجربه دو نفر کاملاً متفاوت است.
چرا؟
چون کلمات فقط وارد گوش نمیشوند.
آنها وارد تاریخچه روانی ما میشوند.
فامیل دور دقیقاً همین کار را میکند.
او نمیپرسد:
«صبر کن ببینم، گدا دقیقاً چی گفت؟»
او نمیگوید:
«ولی این که درباره سفر بود!»
او واکنش نشان میدهد.
یعنی قبل از اینکه معنا را بررسی کند، تحت تأثیر تجربهای قرار میگیرد که صدا در او ایجاد کرده است.
و اینجا یک مسئله مهم درباره روابط انسانی آشکار میشود:
گاهی ما به آدم مقابل پاسخ نمیدهیم.
به برداشت خودمان از او پاسخ میدهیم.
چند بار شده کسی چیزی به تو گفته باشد و تو چیز دیگری شنیده باشی؟
همسرت میگوید:
«امشب خستهام.»
تو میشنوی:
«دیگه حوصله منو نداره.»
دوستت میگوید:
«الان نمیتونم صحبت کنم.»
تو میشنوی:
«دیگه برام اهمیتی نداره.»
رئیست میگوید:
«این قسمت کارت نیاز به اصلاح داره.»
تو میشنوی:
«تو به درد این کار نمیخوری.»
آدم مقابل یک جمله گفته.
اما زخمی قدیمی، جمله دیگری شنیده است.
اینجا «فامیل دور» برای من تبدیل به یک نماد جالب میشود.
او فقط شخصیتی نیست که زود گریه میکند.
او میتواند نماینده انسانی باشد که بین محرک و واکنش، فاصله بسیار کمی دارد.
محرک وارد میشود...
احساس بالا میآید...
و واکنش اتفاق میافتد.
بدون اینکه فرصتی برای پرسیدن این سؤال وجود داشته باشد:
«آیا این احساسی که الان دارم، واقعاً متعلق به همین لحظه است؟»
این سؤال ساده، یکی از مهمترین سؤالهای خودشناسی است.
مثلاً وقتی ناگهان از رفتار کسی خیلی ناراحت میشوی، بپرس:
«من الان دقیقاً از کاری که او کرد ناراحتم...
یا این رفتار، چیزی قدیمی را در من فعال کرده؟»
گاهی پاسخ، رابطه را کاملاً تغییر میدهد.
چون متوجه میشوی:
شدت واکنش من، فقط به اتفاق امروز مربوط نیست.
اتفاق امروز شاید کوچک بوده...
اما زخمی که لمس کرده، بزرگ است.
و اینجا یک نکته ظریف درباره گدا وجود دارد.
گدا لزوماً قصد ندارد فامیل دور را غمگین کند.
او دارد کار خودش را انجام میدهد.
اما نحوه حضور او چیزی را در دیگری فعال میکند.
این اتفاق در زندگی واقعی هم دائماً رخ میدهد.
ما همیشه مسئول احساسی که دیگری تجربه میکند نیستیم.
اما شیوه حضورمان میتواند احساس خاصی را در او فعال کند.
این دو را نباید با هم اشتباه گرفت.
اگر من با لحن تند با تو صحبت کنم و تو ناراحت شوی، نمیتوانم بگویم:
«احساس تو کاملاً مشکل خودته.»
اما از طرف دیگر هم نمیتوانم بگویم:
«پس من مسئول تمام احساسات تو هستم.»
رابطه سالم جایی میان این دو قرار دارد:
من مسئول رفتار خودم هستم؛
تو مسئول شناخت و تنظیم احساس خودت.
و شاید به همین دلیل این سکانس از یک شوخی ساده فراتر میرود.
گدا چیزی را «میگوید».
فامیل دور چیز دیگری را «میشنود».
و ما، بهعنوان تماشاگر، بین این دو ایستادهایم و میخندیم.
اما اگر کمی مکث کنیم، شاید متوجه شویم که خود ما هم در زندگی بارها همین کار را کردهایم.
آدمی چیزی گفته...
ما چیزی شنیدهایم...
و بعد بر اساس چیزی که شنیدهایم واکنش نشان دادهایم، نه لزوماً چیزی که او گفته است.
دفعه بعد که از حرف کسی ناراحت شدی، قبل از پاسخ دادن دو جمله بنویس:
او دقیقاً چه گفت؟
و بعد:
من از حرف او چه معنایی برداشت کردم؟
اگر این دو جمله با هم فرق داشتند...
همان فاصله، جایی است که باید روی خودت کار کنی.
شاید یکی از بزرگترین مهارتهای روانی انسان این باشد که بتواند بین این دو فرق بگذارد:
آنچه اتفاق افتاد
و
آنچه روان من از آن ساخت.
فامیل دور شاید دقیقاً به همین دلیل گریه میکند.
و ما شاید به همین دلیل به او میخندیم.
چون در جایی از زندگی...
همه ما فامیل دور بودهایم.
ادامه دارد...
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
ستایش و سرزنش،
بدست آوردن و از دست دادن،
اندوه و شادی،
همچون باد میآیند و میروند .
برای خوشبخت بودن
همچون درختی تنومند در وسط همه آنها آرامش اختیار کن.......
#بودا
@lightworkers
