Light Workers🔆
前往频道在 Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
显示更多376
订阅者
-124 小时
+37 天
+530 天
帖子存档
"ما از دیگران فقط چیزی را مطالبه میکنیم که خودمان نتوانستهایم به آن دست یابیم. اگر عشق به خود یا عزت نفس کافی نداشته باشیم، نیاز ما به طور ناخودآگاه با تاکتیکهای اجباری نسبت به دیگران بیان میشود. و اغلب این اجبار تحت پوشش فضیلت، عشق یا ایثار رخ میدهد.
چنین خودخواهی ناخودآگاه ناکارآمد و مخرب برای خود و دیگران است.
این هدف خود را محقق نمیکند زیرا کور است و از خود آگاهی ندارد. آنچه لازم است نه ریشهکن کردن خودخواهی، که غیرممکن است، بلکه پیوند آن با آگاهی است و بدین ترتیب مؤثر میشود.
همه حقایق زیستشناسی و روانشناسی به ما میآموزند که هر واحد فردی زندگی تا مغز استخوان خود محور است. تنها عامل متغیر درجه آگاهی است که همراه با این واقعیت است..."
#ادوارد_ادینگر
@lightworkers
اگر از کسی بدمان میآید
در واقع از چیزی درون آن شخص نفرت داریم که درون خودمان نیز هست.
چیزی که جزیی از ما نباشد ما را درگیر نمیکند!
#هرمان_هسه
تصادفی نیست که افسردگی به شدت افزایش یافته است، زیرا ما به مدت ۸ ساعت در روز روی صندلی نشستهایم.
ما برای راه رفتن تکامل یافتهایم.
این فعالیت مغز و سیستم عصبی ما را تنظیم میکند.
اجداد ما روزانه ۶ مایل یا حداقل ۲ ساعت پیادهروی میکردند.
ما برای حرکت ساخته شدهایم...
پیادهروی طبیعیترین و سادهترین راه برای تنظیم سیستم عصبی شماست. اگر بتوانید، آن را در فضای باز انجام دهید. حرکت طبیعی و دوطرفهٔ چشمها هنگام راه رفتن کمک میکند استرس، موقعیتهای دشوار و خاطرات هیجانی را بهتر پردازش کنید.
وقتی اتفاقات استرسزا برایمان میافتد، لازم است حرکت کنیم تا مغزمان بتواند احساسات را پردازش کند. اگر بعد از استرس، مدتی طولانی بیحرکت بنشینیم، دچار نشخوار ذهنی میشویم. نشخوار ذهنی یعنی یک موقعیت را بارها و بارها در ذهنمان مرور کردن. این کار را میکنیم چون خاطرهٔ هیجانی میخواهد پردازش شود، اما وقتی بدن در حالت سکون است، این پردازش بهخوبی انجام نمیشود.
نشخوارِ ذهنیِ مزمن به افسردگی میانجامد.
تصادفی نیست که هرچه سبک زندگی ما کمتحرکتر شده، افسردگی هم بیشتر شده است. نیاکان ما دائماً پیادهروی میکردند؛ در طول روز، هر روز. عبارت «پیادهروی کن تا از تنت دربیاید» فقط یک ضربالمثل نیست، یک واقعیت است.
هر زمان میتوانید، پیادهروی را وارد زندگی روزانهٔ خود کنید. حتی قدمزدنهای کوتاه هم مفیدند.
چند پیشنهاد:
۱. یک پیادهروی ساده دورِ محل زندگیتان...
۲. با ماشین به یک پارک یا خیابانی با مغازهها بروید و در آن قدم بزنید (پارکها یا مسیرهای تازهای که قبلاً نرفتهاید را کشف کنید)...
۳. هر وقت فرصت داشتید، ماشین را کمی دورتر پارک کنید...
۴. اگر هوا بد است، در پاساژها یا مراکز خرید سرپوشیده راه بروید...
۵. یک همراه برای پیادهروی پیدا کنید تا به هم انگیزه بدهید...
۶. از درمانگر یا مربیتان بخواهید جلسات را تلفنی(لایو) برگزار کند تا همزمان بتوانید راه بروید....
۷. یک تردمیل کوچک و نیز پایهای برای لپتاپتان بگیرید تا بتوانید هنگام کار کردن راه بروید...
بدون حرکت طبیعیِ کافی و نورِ مناسب، انسانها دیر یا زود دچار افسردگی میشوند....
#نیکول_لپرا
@lightworkers
زندگی پیوسته تو را ناکام میسازد؛
این یک برکت است.
زندگی بارها و بارها تو را ناکام میسازد.
زندگی میگوید، ”به درون برو.“
تمام ناکامیها فقط نشانهای هستند تا بگویند که در جهتی اشتباه نگاه میکنی.
رضایت فقط در یک جهت درست ممکن است.
زندگی تو را ناکام میکند زیرا زندگی یک برکت عظیم است.
اگر در بیرون رضایت پیدا کنی، برای همیشه گمشدهای؛ آنوقت هرگز به درون نگاه نمیکنی.
ولی تو با وجود تمام ناکامیها، به امید داشتن ادامه میدهی!
@lightworkers
اگر آن احساس را نامگذاری نکنید....
وقتی که شما یک احساس را در خودتان مشاهده کنید،آن احساس پایان مییابد...
ولی حتی وقتی که یک احساس بخصوص پایان مییابد،اگر یک مشاهدهگر، یک بیننده، یک تماشاگر، یک سانسورچی، یک بخشی در ما وجود داشته باشد که فکر میکند و جدا از آن احساس ایستاده است،آنگاه هنوز هم در ما تضاد و تناقض وجود دارد.
بنابراین درک این نکته که چطور به یک احساس نگاه کنیم، بسیار مهم است....
به عنوان مثال یک احساس بسیار متداول را در نظر میگیریم: حسادت...
همه ما مزۀ حسادت را چشیدهایم.
حالا شما به حسادت خودتان نگاه میکنید
وقتی که شما به آن احساس نگاه میکنید، شما مشاهده کنندۀ حسادت هستید، به اینصورت که حسادت چیزی جدا از شماست.
شما سعی میکنید که حسادت را تغییر دهید، آن را اصلاح کنید و تعدیل کنید، و یا سعی میکنید که توضیح دهید یا توجیه کنید که چرا حق دارید که حسادت بورزید، و به همین ترتیب...
بنابراین یک موجود،یک سانسور کنندهای درون شما وجود دارد که وجودش از حسادت جداست، بخشی که در حال مشاهدۀ حسادت میباشد...
در همان زمانی که آن را مشاهده میکنید، ممکن است حسادت از بین برود،ولی دوباره برمیگردد؛ برگشتن این احساس به این دلیل است که شما واقعا نمیبینید که حسادت بخشی از خود شماست....
چیزی که میگویم این است که به محض آنکه شما یک احساس را نامگذاری میکنید، به آن احساس یک برچسب میزنید،در واقع آن را در قالب چهارچوب کهنه قدیمی درآوردهاید؛ و این چهارچوب کهنه همان مشاهده کننده است، یک موجود جداگانه که از کلمات ساخته شده است،از ایدهها و نظرات متعدد دربارۀ آنکه چه چیزی درست و چه چیزی غلط است.
ولی اگر شما آن احساس را نامگذاری نکنید- و اینکار نیازمند به آگاهی و هشیاری عظیم و فوق العاده،درک فراوان و فوری نسبت به خودتان میباشد - آنگاه متوجه خواهید شد که اصلا موجود جداگانهای به عنوان مشاهدهگر در شما وجود ندارد، فکر کننده یا مرکزی که شما در آن مشغول قضاوت باشید، درون شما وجود ندارد. و این بدان معناست که شما از آن احساس جدا نیستید. "شما"یی که آن احساس را حس کند، وجود ندارد....
#کریشنا_مورتی
@lightworkers
مولانا گفت: آدمی چگونه آرام میشود؟
شمس گفت: وقتی بفهمد هیچکس قرار نیست تا ابد بماند و هیچ رفتنی پایان زندگی نیست.
مولانا گفت: اگر تنها بماند چه؟
شمس گفت: تنهایی ترسناک نیست؛ گم کردن خویشتن ترسناک است. کسی که خودش را پیدا کرده باشد، در نبود دیگران فرو نمیریزد. او میداند که ارزشش به حضور کسی وابسته نیست.
آرامش از آن روزی آغاز میشود که به جای چنگ زدن به آدمها، به خودت تکیه کنی.
آنگاه اگر کسی بماند، دوستش خواهی داشت؛ و اگر برود، راهت را ادامه خواهی داد.
🌿 «کسی که با خودش دوست است، هیچگاه تنها نیست.» 🌿
@lightworkers
به ياد داشته باشيد كه تمام تمريناتِ
گذشته،
شما را به اينجا رسانده است
بنابراين همه آنها ضرورى بودند شما
هرگز نمى توانيد بگوييد
"كارى كه قبلا انجام دادم ضرورى نبود".
اگر اينطورنبود شما اينجا نبوديد،
همه چيز لازم است.
منظورم همين است از وقتى كه مى گویيم:
همه چيز خوب است و همه
چيز همانطور كه بايد در حال رخ دادن است همه چيز در جاى خود قرار دارد
شما هرگز اشتباه نكرديد.
هر كارى كه
انجام داديد لازم بوده است.
در خودت بمان و دنيا را به حال خود رها كن. "همه چيز به موقع خواهد امد".
#رابرت_آدامز
@lightworkers
🌙 حکایت «سنگتراش و صدای کوه»
سنگتراشی در دامنهی کوهی زندگی میکرد. هر روز با عجله کلنگش را برمیداشت و به جان سنگها میافتاد.
میگفت: «اگر امروز بیشتر بزنم، فردا راحتترم.»
اما فردا هم همین را میگفت.
و فردای بعد هم.
یک روز، آنقدر با شتاب کلنگ زد که نوک کلنگ شکست.
خسته و عصبانی نشست روی زمین و فریاد زد:
«چرا هیچچیز آنطور که میخواهم پیش نمیرود؟»
در همان لحظه، صدایی آرام از دل کوه برخاست:
«تو هرگز به من گوش نمیدهی.»
سنگتراش جا خورد.
گفت: «تو… با من حرف میزنی؟»
کوه گفت:
«تو هر روز میکوبی، میکوبی، میکوبی…
اما نمیبینی که هر سنگ، زمان خودش را برای جدا شدن دارد.
اگر با آگاهی ضربه بزنی، من راه را نشانت میدهم.
اگر عجله کنی، فقط خودت را میشکنی، نه سنگ را.»
سنگتراش کلنگ شکسته را نگاه کرد.
فهمید که سالهاست به جای شنیدن، فقط میخواسته زودتر تمام کند.
آن روز، برای اولین بار، قبل از هر ضربه مکث کرد.
به سنگ نگاه کرد.
به دستش نگاه کرد.
به نفسش گوش داد.
و کوه آرام گفت:
«اینگونه است که کار پیش میرود؛
نه با شتاب،
با حضور»
@lightworkers
هر گاه آدمی در جایگاه معنوی خود بایستد تمامی حق خود را از این خزانه عظیم نعمت میستاند...
" من سالیانی که ملخها خوردند به تو باز خواهم گرداند.ملخهای دونده و جهنده و فرو بلعنده و جونده، یعنی همان لشکر عظیم من که به میان شما فرستادم"...
(یوئیل نبی ۲۵:۲)
ملخها یعنی تردیدها، ترسها،نفرتها و حسرتهای ذهن فانی که از درون زمین وجودی را میخورند و نابود میکند...
تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما میبرد،اندیشههای منفی خود اوست.
زیرا هیچ کس به آدمی چیزی نمیدهد جز خود او و هیچ کس جز آدمی چیزی را از خود دریغ نمیدارد.
آدمی اینجاست تا خود اثبات خدا باشد.
و شاهد حقیقت...
من زمانی میتوانم آیتی از وجود خدا باشم که
از تنگدستی،توانگری بیافرینم
از بیعدالتی، عدالت
از غرور،تواضع
از حسادت، عشق
از طمع، بخشندگی
از شهوت، پاکدامنی
و از یأس،امید....
@lightworkers
ما عاشق کسی نمیشویم که برایمان خوب است.اغلب عاشق کسی میشویم که زخمی را در ما فعال میکند که از کودکی با آن آشنا بودهایم و این شاید تلخترین چیزیست که آدم دیر میفهمد...
مغز انسان همیشه دنبال"امنیت" نیست. خیلی وقتها دنبال "آشنایی" است،حتی اگر آن آشنایی دردناک باشد.اگر تمام کودکیت را صرف تلاش برای جلب توجه کرده باشی،ممکن است بعدها جذب آدمهایی شوی که دوست داشتنت را سخت میکنند....
آدمهایی که باید حدسشان بزنی،دنبالشان بدوی،خودت را ثابت کنی تا شاید کمی عشق بگیری و مغزت اسم این وضعیت را میگذارد:
کشش....عشق....شیمی
در حالی که فقط فعال شدن یک زخم قدیمیست.
بعضیها با والدینی بزرگ شدند که حضورشان غیر قابل پیشبینی بود.
یک روز گرم و یک روز سرد.
یک روز مهربان و یک روز دور.
و کودک یاد گرفت عشق یعنی اضطراب
یعنی مراقب بودن،یعنی از دست ندادن...
بعد از سالها وقتی رابطهای امن و آرام میشود،ممکن است حوصلهاش سر برود.
نه چون آن رابطه بد است.چون سیستم عصبیاش آشوب را بیشتر از آرامش میشناسد....
بعضی دیگر،وقتی کسی بیش از حد نزدیک میشود،ناگهان احساس خفگی میکنند،
شروع میکنند به فاصله گرفتن،سرد شدن،دیر جواب دادن،گم شدن در کار،سکس،تنهایی یا هر چیزی که دوباره فاصله بسازد.
و خودشان هم هیچوقت نمیفهمند چرا...؟
فقط میدانند " وقتی دور است،دلتنگش میشوم،وقتی نزدیک است،میخواهم فرار کنم."
این تناقص بیرحمانه است.چون آدم واقعا ممکن است کسی را دوست داشته باشد و همزمان از صمیمیت با او بترسد.خیلی از ما فکر میکنیم مشکل اینست که هنوز آدم درست را پیدا نکردهایم.اما در واقع مشکل این است که سیستم عصبی ما هنوز عشق سالم را " امن " تشخیص نمیدهد.برای همین بعضیها مدام جذب رابطههای غیر ممکن میشوند.آدمهای سرد،غیر قابل دسترس، بی ثبات یا کسانی که فقط breadcrumb میدهند.آنقدر توجه که امیدت زنده بماند،نه آنقدر که آرام شوی...
و دردناکتر اینکه وقتی بالاخره کسی واقعا مهربان،باثبات و حاضر پیدا میشود،ممکن است ناگهان حس کنی "جرقه ندارد".
چون ما همیشه عاشق چیزی نمیشویم که آراممان کند.خیلی وقتها عاشق چیزی میشویم که زخم آشنایی را درونمان بیدار کند...
بالغ شدن شاید همین باشد:
اینکه یک روز بفهمی" شدت " همیشه عشق نیست.اضطراب همیشه شوق نیست و اینکه کسی تو را در آرامش دوست داشته باشد،به معنی بیارزش بودن رابطه نیست.
عشق سالم معمولا شبیه چیزی نیست که فیلمها فروختهاند.کمتر دراماتیک است.کمتر اعتیادآور است.اما امنتر است.قابل اعتمادتر است و برای اولین بار،لازم نیست در آن برای دوست داشتنی بودن بجنگی و شاید سخت ترین بخش درمان همین باشد:
اینکه یاد بگیری آرامش را تحمل کنی...
چون بعضی آدمها آنقدر به عشق همراه اضطراب عادت کردهاند که وقتی بالاخره امنیت را میبینند،مغزشان اشتباه میکند و میگوید:
" نه...این نمیتواند عشق باشد،زیادی آرام است"
و این گونه آدمها گاهی چیزی را خراب میکنند که تمام عمر دنبالش بودهاند...
@lightworkers
آتوم؛ ندای بیداری روح
غیرممکن است آدمی به سرور ابدی رسد
تا زمانی که در بند جسم اسیر است.
آدمی میباید در این زندگی، روح خویش را پرورش دهد
آنطور که به وقت ورود به جهان دیگر
یعنی آنجا که شایسته دیدار آتوم میشود،
راه خود را گم نکند.
هرگونه امید روح به زندگی جاودان
به زندگی او بر روی زمین وابسته است.
ولی آن کس که نتواند به این باور رسد
آن را افسانهای خیالی و خالی میپندارد
و بر آن تسخر میزند-
زیرا نعمات این جهان
بسیار لذتبخشاند،
و چنین لذائذب
حلقوم روح را محکم گرفتهاند
و او را روی زمین نگه میدارند.
مملوکِ ما مالکِ ما میشود.
ما با اموال خویش به این جهان نیامدیم،
بلکه آنها را بعدها به دست آوردیم.
هر چیزی که آدمی به کار میبرد تا جسم وی را خرسند نماید
با فطرت خداگونهٔ اصلی وی بیگانه است.
نه فقط اموال
بلکه جسم نیز
با نفس حقیقی ما بیگانه است.
عقل کیهانی
تنها به مددِ تفکّر شناخته میشود.
روحِ فاقد هرگونه شهود باطنی
از دیدن نیکی آتوم عاجز است-
غریق بحر احساساتی است
که جسم را میپرورد.
کدام آتش است که همچون ناپاکی سوزنده باشد؟
کدام صیّاد گرسنه است
که بتواند جسم را طعمهٔ خود سازد
چنان که ناپاکی روح را لت و پار میکند؟
عذاب و مشقّاتی را
که روح آلوده تحمل میکند نمیبینی؟
روح فغان برمیآورد:
«میسوزم، در آتشام
نمیدانم چه گویم یا چه کنم
من آکندهام
از نکبتهایی که مرا احاطه کردهاند.»
آیا چنین شیون و زاریهایی
خواهش یک روحِ در عذاب و رنج نیست؟
چنین روحی جسم را همچون باری به دوش میکشد،
جسمی که ارباب روح شده است نه بندهٔ آن.
بِدر این حجاب سایهها را.
این دام غفلت را.
این غل و زنجیر فساد و تباهی را.
این مرگ زندهنما را.
این نعش بیدار را.
این گور متحرک را.
این دزدِ خانه را.
این دشمنی است که متنفّر است از هر چه تو به آن عشق میورزی
این جامهای که گریبانت را گرفته است
و تو را فرو میکشد.
غفلت همهٔ زمین را فرا میگیرد.
سیلابش تمامی شما را از بین میبرد.
خود را به دست آبِ پایین رو مسپار.
برخلاف جریان آب باش
در پیِ بندر امنِ آزادی باش.
آنجا لنگر بیانداز و راهنمایی بیاب
تا تو را به منزلگاه معرفت برساند.
آنجا به قلب خویش خواهی دید
فروغ تابناک روشنایی را.
اگر روح خویش را در جسم خود اسیر سازی
و خویش را خوار سازی و بگویی:
«نمیتوانم بدانم، میترسم.
نمیتوانم به آسمان عروج کنم.»
آنگاه با آتوم چه خواهی کرد؟
بیدار کن روح خفتهٔ خویش را.
چرا خود را به دست مرگ میسپاری،
در حالی که میتوانی جاودان بمانی؟
تو شراب غفلت از آتوم را نوشیدهای.
از آن باده لبریز شدهای،
و اینک به استفراغ افتادهای.
پس خود را از تاریکی خالی کن
که با نور سرشار خواهی گشت.
اشتباهی و عصیانی بزرگتر از این نیست
که قادر بر معرفتاللّه باشی
و آن قدرت را به کار نگیری.
امید و آرزوی معرفت حضرتش به سهولت
راهی است که یکراست به نیکی رهنمون میگردد.
این راهی بیخطر برای سفر است.
همه جا آتوم خواهد آمد تا با تو دیدار کند.
بنگر که او بی حجاب میآید
در زمانها و مکانهایی که انتظارش را نداری.
زمانی که در خوابی یا بیدار.
وقتی که در بحری یا در بر.
شب باشد یا در روز.
خواه سخن بگویی خواه خاموش باشی.
این است که
آتوم همه چیز است.
@lightworkers
🌞غفلت از روح:
قیود و محدودیتهایی که از طریق جسم مادّی بر روح تحمیل میگردد به این معناست که حیات انسانی از مشقّات گریزی ندارد.ولی امید ما به حیات جاودان بستگی به این دارد که چگونه حیات حاضر خویش را بگذرانیم.وجود خاکی و زندگی زمینی فرصتی است برای تعلیم و تهذیب نفس بهطوری که به حین مرگ، طریق خویش را گم نکند و مستقیم به سوی آسمان عروج نماید.
هر چیز مادّی، حتی جسم خود ما، با فطرت معنوی ذاتی ما بیگانه است.شوربختانه ما چنان به لذایذ شهوانی موقّت زندگی آلوده گشتهایم که از روح باقی خویش غافل ماندهایم.جسم میبایست خادم روح باشد و نه مخدوم آن.
هرمس به ما اطمینان میدهد که راهی برای رهایی خویشتن خودمان از مشقّات و شدائد زندگی وجود دارد.او به ما میگوید که این سختیها به سادگی معلول غفلت خود ماست.او ما را ترغیب میکند که خویشتن خویش را از بردگی و بندگی خود بِرَهانیم، مکاشفهٔ باطنی خود را گسترش دهیم، و قوّت ذهن خود را به کار اندازیم تا عقل الهی را درک کنیم.وی میپرسد:«چرا خود را به مرگ میسپارید، در حالی که میتوانید جاودان بمانید؟»
هرمس به ما اطمینان خاطر میدهد که ملکوت رحمت منتظر آنانی است که دعوت وی را درود گویند.آدمی به تصویر خداوند خلق شده است و بنابر میتواند با خدا وحدت یابد.هر قرینی قرین خود را جوید.این ترس ماست که ما را از حقیقت جدا میکند، فقدان باور ما به خودمان است که ما را در زمین محبوس و مقیّد میسازد.آدمی توان آن دارد تا به سوی آسمان و ملکوت عروج نماید و با این همه ترجیح میدهد تا بر روی شکم خویش بر خس و خار بخزد.از منظر هرمس، بزرگترین گناه آدمی این است که با آنکه قدرت معرفت اللّه را دارد، با این وصف، آن را به کار نمیگیرد.
امید به معرفت اللّه کافی است تا به سهولت ما را به طریقت فرزانگی و روشنضمیری در آورد.
طریقت معنوی مشکل نیست زیرا هنگامی که از جهل خویش بیدار میگردیم و با خبر میشویم، خدا به سوی ما میآید.
در زمانها و مکانهایی که انتظارش را نداریم، ناگهان خبر مییابیم که خداوند با ماست.
پایان سفر معنوی درک این معناست که حضرتش همه جا و در همه چیز هست.
@lightworkers
یونگ میگوید:
سایهی ما آن کسی است که ترجیح میدهیم مانند او نباشیم.
میتوانیم سایه را در یکی از اعضای خانوادهمان مشاهده کنیم
که بیشتر دربارهی او قضاوت میکنیم،
در مقامات دولتی که رفتارشان را محکوم می کنیم
یا فرد مشهوری که با دیدنش سرمان را با نفرت تکان میدهیم.
اگر این موضوع را به درستی درک کنیم
و متوجه شویم که سایهی ما،
تمام چیزهای آزاردهنده، ترسناک و
منزجرکنندهی دیگران و خودمان است،
یکه میخوریم
و به این حقیقت هوشیار میشویم که
"هر چیزی که سعی داریم از افراد موردعلاقه مان پنهان کنیم
و همهی آن چیزهایی که نمیخواهیم دیگران دربارهی ما بدانند،
سایهی ماست".
راز سایه
#دبی_فورد
@lightworkers
سیمرغ همان ایران است
امروز ۲۵ فروردین است، روز بزرگداشت عطار.
و من به یاد آوردم که ایران همان سیمرغ است بر شانه های قاف و دوست داشتنش کاری سترگ.
و ما همان مرغان که هدهد عقل صدایمان زد.
هزاران مرغ، هزاران هزاران هزاران ایرانی به شوقش راهی شدند؛ اما این راه و این عشق و این سیمرغ ورزی چندان که می نمود، آسان نبود.
هر مرغ که از مسیر می افتد، هر ایرانی که از ایران دوستی اش جا می ماند… هدهد عقل اما ناامید نمی شود، او همچنان بر عشقش پایورز است.
ما به دیدار سیمرغ می رویم حتی اگر فقط سی مرغ بماند، حتی اگر از بی شمار ایرانی، سی تن بماند.
ایران، همان ایرانی است در آینه تاریخ.
چون نگه کردند آن سی مرغ زود
بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سی مرغ، سیمرغ مدام....
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت؛
جز یک مورد
موضوعی که بی آن انسان فرو میریزد،
و آن همان حس آزادیست
همان حسی که با آن به انتخاب مسیر زندگی میپردازد.
#ویکتور_فرانکل
@lightworkers
ما گمان میکنیم که هوشیاریم،
اما این حقیقت ندارد؛
ما در واقع در حیطه آگاهی جمعی به سر میبریم و حتی نمیدانیم که آگاهی فردیمان چقدر ناچیز است.
یافتن حتی بخشهایی از آگاهی که شخصی و منحصر به فرد باشند، نیازمند جستجوی فراوان است.
در حقیقت، جذب آگاهی جمعی، کارکرد مدرسه است و به همین دلیل اصالت آگاهی فردی معمولاً رنگ میبازد و افراد در بیست سالگی تبدیل به کیسهای از دانش جمعی میشوند.
اگر نظر آنها را درباره چیزی بپرسید، صرفاً آنچه را که والدین یا دوستانشان گفتهاند، یا آنچه در روزنامه خواندهاند، تکرار میکنند و شما به سختی میتوانید آنها را به واکنشی آگاهانه، شخصی و یگانه بازگردانید...
#ماری_لوئیز_فون_فرانتس
@lightworkers
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
