ch
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

前往频道在 Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

显示更多
394
订阅者
+124 小时
+77
+430
帖子存档
غاری که از ورود به آن ترس دارید، همان گنجی را در نهان دارد که به دنبالش می گردید. #جوزف_کمبل @lightworkers
غاری که از ورود به آن ترس دارید، همان گنجی را در نهان دارد که به دنبالش می گردید. #جوزف_کمبل @lightworkers

آن هنگام که فردی درگیر با هر کدام از سه نوع رنج بنیادین ( درونی، بیرونی و آسمانی) شود، همزمان میلی اصیل برای شناخت شیوه‌ی پای
آن هنگام که فردی درگیر با هر کدام از سه نوع رنج بنیادین ( درونی، بیرونی و آسمانی) شود، همزمان میلی اصیل برای شناخت شیوه‌ی پایان بخشیدن به آن نیز پدید می‌اید. اگر گفته شود این جست و جو بیهوده است،زیرا درمان‌های معمول (مانند دارو ها) وجود دارد؛ چنین نیست زیرا این درمان‌ها نه دائمی‌اند و نه کامل. حتی راه‌هایی که در کتاب‌های مقدس برای مهار رنج‌ها توصیه شده است( مانند مناسک و قربانی‌ها)،همچون درمان‌های معمول‌اند؛ آن روش‌ها نیز دستخوش زوال، ناپاکی و درجات مختلف خواهند شد. یگانه طریق گذار از این رنج‌ها مشاهده‌ی تمایز بخش میان جهان نمودار و نانمودار از آگاهی محض یا بی واسطه‌ی دانندگی‌ست. #سامکهیا_کاریکا @lightworkers

نیازی نیست انسان‌ها را امتحان کنید، کمی صبر کنید خودشان امتحانشان را پس می‌دهند. #ارنست_همینگوی @lightworkers
نیازی نیست انسان‌ها را امتحان کنید، کمی صبر کنید خودشان امتحانشان را پس می‌دهند. #ارنست_همینگوی @lightworkers

آنکه درختی را می‌کارد و می‌داند که هرگز در سایه‌اش نخواهد نشست، تازه شروع به درک معنای زندگی کرده است! #رابیندرانات_تاگور @li
آنکه درختی را می‌کارد و می‌داند که هرگز در سایه‌اش نخواهد نشست، تازه شروع به درک معنای زندگی کرده است! #رابیندرانات_تاگور @lightworkers

در زندگی مرحله‌ای می‌رسد که شخص نیازی ندارد اندیشه‌هایش را اعلان کند و طبعاً هیچ نیازی هم نخواهد بود که آن‌ها را با اعمالِ ظا
در زندگی مرحله‌ای می‌رسد که شخص نیازی ندارد اندیشه‌هایش را اعلان کند و طبعاً هیچ نیازی هم نخواهد بود که آن‌ها را با اعمالِ ظاهری خود نشان دهد. در این مرحله، اندیشه به خودی خود عمل می‌کند و به صورت قدرت در می‌آید. در این صورت می‌توان گفت که حتّی اقدام نکردن هم خود نوعی اقدام و عمل است ... تلاش‌های من در این راستاست. #گاندی @lightworkers

و گفت: آداب سفر آن است که: هرگز از قدم نایستی تا دلت آرام گیرد... آنجا که دل آرام گرفت، مقصد است. #تذکرة_الاولیا @lightworker
و گفت: آداب سفر آن است که: هرگز از قدم نایستی تا دلت آرام گیرد... آنجا که دل آرام گرفت، مقصد است. #تذکرة_الاولیا @lightworkers

مسجدِ مهمان‌کُش بخش هفتم اما از دیدگاه جیدو کریشنامورتی به این داستان نگاه کنیم. تطبیق اول: ترس، محصولِ فکر است. کریشنامورتی بارها می‌گوید: «ترس، غالباً از خودِ واقعیت به وجود نمی‌آید؛ بلکه از تصویری به وجود می‌آید که فکر از آینده می‌سازد.» او مثال می‌زند: ممکن است اکنون هیچ خطری وجود نداشته باشد. اما فکر می‌گوید: «اگر فردا چنین شود...» و همین تصویر، ترس را می‌آفریند. در مسجدِ مهمان‌کُش نیز دقیقاً همین اتفاق دیده می‌شود. پیش از آنکه حقیقت روشن شود، ذهن، صداها را به مرگ تعبیر می‌کند. لذا ترس، پیش از واقعیت به وجود می‌آید... تطبیق دوم: مشاهدهٔ مستقیم کریشنامورتی همواره تأکید می‌کند: «حقیقت را باید مستقیماً دید، نه از طریق حافظه، سنت یا گفتهٔ دیگران.» در داستان «مسجدِ مهمان‌کُش» غریبه نیز همین کار را می‌کند. او به مردم نمی‌گوید: «شما دروغ می‌گویید.» بلکه می‌گوید: «خودم باید ببینم.» این دقیقاً همان روحیهٔ تحقیق است که کریشنامورتی بر آن اصرار دارد... تطبیق سوم: رهایی از گذشته مردمِ شهر اسیر گذشته‌اند. بارها دیده‌اند که مسافران مرده‌اند. در نتیجه، آینده را نیز همان گذشته می‌بینند. کریشنامورتی بارها می‌گوید: «ذهن، همواره از فیلترِ گذشته نگاه می‌کند و واکنش می‌دهد. و تا وقتی از گذشته پاسخ می‌دهد، امرِ نو را نمی‌بیند.» این دقیقاً وضعیت مردم شهر است... تطبیق چهارم: مشاهدهٔ ترس، بدون فرار کریشنامورتی جمله‌ای دارد که بارها در سخنرانی‌هایش تکرار می‌کند: «آیا می‌توانی بدون هیچ حرکتی برای فرار، ترس را مشاهده کنی؟ نه آن را سرکوب کنی، نه توجیه کنی، نه تحلیل کنی. فقط ببینی.» غریبه، دقیقاً چنین می‌کند. او از مسجد فرار نمی‌کند. با ترس هم نمی‌جنگد. فقط می‌ماند. و همین «ماندن»، ترس را دگرگون می‌کند. اما تفاوتی بسیار مهم در سخنان مولانا و کریشنامورتی هست. مولانا، در این داستان، همه‌چیز را در نسبت با خدا می‌بیند. سالک، دل را به خدا می‌سپارد. توکل، عشق، دعا، ذکر و فنا فی‌الله، اجزای اصلی نگاه مولانا هستند. اما کریشنامورتی از هیچ نظام اعتقادی، هیچ مرجع قدسی و هیچ مفهوم الهی به‌عنوان تکیه‌گاه استفاده نمی‌کند. او حتی هشدار می‌دهد که اگر ذهن برای رهایی از ترس به یک باور، یک تصویر از خدا یا یک اتوریتهٔ معنوی پناه ببرد، ممکن است آن باور خود به شکلی ظریف به ادامهٔ ترس تبدیل شود. از این رو، هرچند هر دو از مشاهدهٔ مستقیم، رهایی از گذشته و شناخت ترس سخن می‌گویند، جهت حرکتشان، لااقل در فُرم، یکسان نیست. مولانا: مشاهده، سرانجام به عشق الهی، فنا و یگانگی با حق می‌انجامد. کریشنامورتی: مشاهده، خودِ دگرگونی است؛ او هیچ مقصد از پیش تعیین‌شده‌ای مانند فنا فی‌الله را مطرح نمی‌کند. نقطهٔ مشترک هر دو: انسان تا زمانی که از ترس می‌گریزد، هرگز حقیقت را نخواهد دید. مولانا می‌گوید: سالک باید شب را در مسجد بماند. کریشنامورتی می‌گوید: با ترس بمان، بدون فرار. این دو بیان، از دو سنتِ کاملاً متفاوت برخاسته‌اند، اما در این نقطه، شباهتی و بلکه تطبیقی بسیار عمیق دارند. یکی از عمیق‌ترین شباهت‌های مولانا و کریشنامورتی: کریشنامورتی بارها می‌پرسد: «آیا می‌توانی با رنج، با ترس، با حسادت، با اندوه، بمانی، بی‌آنکه بخواهی از آن فرار کنی یا آن را تغییر دهی؟» مولانا نیز، البته در زبانی متفاوت، همین تصویر را می‌آفریند: غریبه، در مسجد می‌ماند. او نمی‌گریزد. اما در اینجا تفاوتی مهم نیز هست که نباید نادیده گرفت: برای مولانا، این ماندن با ذکر، توکل و حضور خدا معنا پیدا می‌کند. برای کریشنامورتی، ماندن باید بدون تکیه بر هیچ باور، هیچ تصویرِ ذهنی و هیچ اُتوریته‌ای باشد. این تفاوت، کوچک نیست؛ بلکه یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های دو نگرش است... لُبِّ کلام: داستان «مسجد مهمان‌کُش» دربارهٔ شجاعت نیست؛ دربارهٔ صداقت است. چرا که شجاعت ممکن است هنوز نوعی خودنمایی یا اثباتِ «من» باشد. اما صداقت یعنی انسان حاضر باشد آنچه را واقعاً در درونش می‌گذرد، بی‌پرده ببیند؛ حتی اگر آن دیدن، ترسناک باشد. در این خوانش، «مسجدِ مهمان‌کُش» همان جایی است که دیگر نمی‌توان به خود دروغ گفت. و شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسان‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، از ورود به آن پرهیز می‌کنند. «رستگاری در راستی‌ست.»، «نجات در صداقت است.»، «النِّجاةُ فی الصِّدق.». والسلام. پایان بخش هفتم این بخش، آخرین بخش بود... #پانویس @lightworkers

شاگردی از دونگ شَن پرسید: در تابستان و زمستان سرپناه ما کجاست؟ دونگ شَن چنین پاسخ داد: چرا به جایی نمی‌روی که آنجا را نه تابس
شاگردی از دونگ شَن پرسید: در تابستان و زمستان سرپناه ما کجاست؟ دونگ شَن چنین پاسخ داد: چرا به جایی نمی‌روی که آنجا را نه تابستان باشد و نه زمستان؟ شاگرد گفت:آنجا کجاست؟ دونگ شن پاسخ داد: وقتی بیرون سرد است سراسر سرد باش، و اگر گرم است ، سراسر گرم باش. #بی_یان_لو @lightworkers

مسجدِ مهمان‌کُش بخش ششم مرگِ نفس؛ چه چیزی باید بمیرد؟ وقتی مولانا از «مرگ» سخن می‌گوید، نخستین اشتباه این است که آن را مرگِ بدن بدانیم. نه تنها در این حکایت، بلکه در سراسر مثنوی، مرگِ حقیقی تقریباً همیشه به معنای مرگِ هویتِ کاذب است. اما هویتِ کاذب چیست؟ هویتِ کاذب همان چیزی است که دائماً می‌گوید: «من چنین کسی هستم.» «این مالِ من است.» «آبروی من.» «عقیدهٔ من.» «دانشِ من.» «موفقیتِ من.» این «من»، چیزی ثابت نیست؛ بلکه رشته‌ای از خاطره‌ها، مقایسه‌ها، ترس‌ها و میل‌هاست. تا وقتی این «من» محور زندگی است، حقیقت دیده نمی‌شود. به همین دلیل، مسجدِ مهمان‌کُش در حقیقت من‌کُش است. نه جسم را می‌کشد، نه روح را. بلکه آن تصویری را می‌کشد که انسان از خودش ساخته است... چرا این مرگ، این‌قدر دردناک است؟ اگر از کسی بپرسند: «آیا حاضری خودخواهی‌ات از بین برود؟» شاید فوراً بگوید: «بله.» اما اگر همان خودخواهی واقعاً شروع به فرو ریختن کند، اضطراب آغاز می‌شود. چرا؟ زیرا انسان احساس می‌کند خودش در حال نابود شدن است. مولانا این لحظه را در قالب همان صداهای مهیب، و تاریکیِ شب بیان می‌کند. در واقع، صداها همان نفس است. نفس، نابودیِ خود را احساس می‌کند و مقاومت می‌کند.... ارتباط این حکایت با فنا و بقا در عرفان اسلامی، دو اصطلاح بسیار مهم وجود دارد: فنا و بقا. فنا یعنی فروریختنِ خودِ محدود. بقا یعنی زیستن در حقیقتی که دیگر بر محور «من» نمی‌چرخد. در مسجدِ مهمان‌کُش، شب، مرحلهٔ فناست. سپیده‌دم، مرحلهٔ بقا. به همین دلیل است که صبح، همه‌چیز تغییر کرده است. نه مسجد تغییر کرده، نه دنیا. بلکه خودِ انسان تغییر کرده است. پایان بخش ششم #پانویس @lightworkers

زندگی خود به تنهایی، قویترین روانکاو است. #کارن_هورنای @lightworkers
زندگی خود به تنهایی، قویترین روانکاو است. #کارن_هورنای @lightworkers

مسجدِ مهمان‌کُش بخش پنجم رمزگشایی سمبولیسم حکایت ۱. مسجد؛ نماد حضور حقیقت نخستین و مهم‌ترین نماد، خودِ مسجد است. در زبان مولانا، مسجد نماد جایی است که انسان با حقیقت روبه‌رو می‌شود؛ جایی که دیگر نمی‌توان پشتِ عادت‌ها، نقش‌ها و تصویرهایی که از خود ساخته‌ایم پنهان شد. به همین دلیل، مسجد در این حکایت، جای امنِ معمول نیست؛ بلکه جای مکاشفه است. و مکاشفه همیشه آسان نیست. چرا که حقیقت، پیش از آنکه آرامش ببخشد، آنچه را دروغین است آشکار می‌کند... ۲. چرا مسجد، «مهمان‌کُش» است؟ این عنوان، از زبان مردم شهر بیان می‌شود، نه از زبان مولانا. مردم می‌بینند که هر غریبه‌ای وارد مسجد می‌شود، دیگر بازنمی‌گردد؛ پس نتیجه می‌گیرند که مسجد آدم می‌کشد. اما مولانا از خواننده می‌خواهد که از ظاهر فراتر برود. لذا شما را به داخلِ مسجد می‌برد. به باطنِ مسجد. در حقیقت، این مسجد انسان را نمی‌کشد؛ بلکه آن هویتی را که انسان خود می‌پندارد، از میان برمی‌دارد. در اصطلاح عرفانی، این همان فنا است. فنا، نابودیِ وجود انسان نیست؛ نابودیِ توهمِ تعین است... ۳. مهمان؛ کیست؟ در نگاه نخست، مهمان همان مسافر غریب است. اما در لایهٔ دوم، مهمان خودِ ما هستیم. ما در این دنیا مهمانیم. و در لایه‌ای عمیق‌تر، حتی شخصیتی که «من» می‌نامیم نیز مهمان است. چون موقتی است. اگر دقت کنیم، شخصیت ما از هزاران عامل ساخته شده است: نامی که به ما داده‌اند، خانواده، زبان، خاطرات، موفقیت‌ها، شکست‌ها، ترس‌ها، آرزوها.... ما معمولاً این مجموعه را «من» می‌نامیم. اما مولانا می‌گوید این‌ها همه مهمان‌اند؛ آمده‌اند و خواهند رفت. آنچه باقی می‌ماند، حقیقتی عمیق‌تر از این شخصیت است... ۴. مردم شهر؛ نماد ذهنِ شرطی‌شده مردم شهر انسان‌های بدی نیستند. مولانا آنان را سرزنش نمی‌کند. آنان بر اساس تجربهٔ گذشته زندگی می‌کنند. بارها دیده‌اند که مسافران می‌میرند. لذا هشدار می‌دهند. اما نکته این است که تجربهٔ گذشته، همیشه حقیقتِ اکنون نیست. از دید مولانا، ذهن انسان نیز چنین است. ذهن، بر اساس خاطره زندگی می‌کند. وقتی با موقعیتی تازه روبه‌رو می‌شود، فوراً آن را با گذشته مقایسه می‌کند و حکم صادر می‌کند. اما حقیقت، همیشه تازه است. به همین دلیل، سالک باید جرأت داشته باشد که گاهی فراتر از حافظهٔ جمعی حرکت کند... ۵. شب؛ چرا همه‌چیز در شب اتفاق می‌افتد؟ در عرفان، شب فقط تاریکیِ طبیعی نیست. شب، نمادِ زمانی است که آگاهیِ معمول دیگر کارایی ندارد. روز، نمادِ دانسته‌هاست. شب، نمادِ نادانسته‌ها. سالک تا وقتی در روشناییِ دانسته‌های خود حرکت می‌کند، هنوز به اعماق وجود نرسیده است. اما وقتی وارد شب می‌شود، دیگر نقشه‌ای ندارد. تعین ندارد... ۶. صداهای هولناک؛ نماد چیست؟ این شاید مهم‌ترین نماد داستان باشد. مولانا عمداً منشأ صداها را با دقت توضیح نمی‌دهد. زیرا مقصود او موجودات بیرونی نیست. این صداها، نمادِ تمام چیزهایی هستند که هنگام نزدیک شدن به حقیقت در انسان بیدار می‌شوند: ترس، خاطرات، احساس گناه، وابستگی‌ها، میل به فرار، و افکار زائد.... هرکس که بخواهد واقعاً خودش را بشناسد، دیر یا زود با چنین هجومی روبه‌رو می‌شود. به همین دلیل است که بسیاری از سنت‌های عرفانی، مرحله‌ای را توصیف کرده‌اند که در آن، سالک احساس می‌کند همه‌چیز درونش فرو می‌ریزد.... ۷. چرا غریبه نجات پیدا می‌کند؟ پاسخ ساده این نیست که «او شجاع بود.» مولانا نمی‌خواهد شجاعت جسمانی را ستایش کند. تفاوت او با دیگران در یک چیز است: او پیشاپیش با مرگ کنار آمده بود. وقتی انسان چیزی را که بیش از همه از آن می‌ترسد، پذیرفت، ترس قدرت خود را از دست می‌دهد. در اینجا، «پذیرفتن» به معنای تسلیمِ منفعلانه نیست؛ بلکه یعنی نگریختن از واقعیت.... ارتباط این حکایت با دیگر آثار مولانا این مضمون، در سراسر مثنوی تکرار می‌شود. مولانا بارها می‌گوید که حقیقت، پشتِ همان چیزی پنهان است که ما از آن می‌گریزیم. آنچه نفس از آن فرار می‌کند، گاهی همان دری است که به آزادی گشوده می‌شود. از این رو، مسجدِ مهمان‌کُش فقط داستان یک شب نیست؛ بلکه تصویری از کل زندگی انسان است. هر بار که ما از رویارویی با حقیقتِ خود فرار می‌کنیم، مانند کسانی هستیم که پیش از سپیده‌دم، مسجد را ترک می‌کنند. و هر بار که با ترس می‌مانیم، بدون آنکه به آن تسلیم شویم، یک گام به حقیقت نزدیک‌تر می‌شویم.... در بخش بعدی، به سراغ عمیق‌ترین لایهٔ این حکایت می‌رویم: بررسی مفهوم «مرگِ نفس»، نسبت آن با فنا و بقا در عرفان اسلامی، و نیز تطبیق آن با نگاه جیدو کریشنامورتی دربارهٔ ترس، «من» و مشاهدهٔ بی‌واسطه... پایان بخش پنجم #پانویس @lightworkerd

مسجدِ مهمان‌کُش بخش چهارم مسجد، میدانِ آزمایشِ نفس در خودِ مثنوی، تأکید مولانا بر این نیست که «گنجی مادی» در مسجد پنهان بوده باشد. محور داستان، آزمونِ باطنیِ انسان است. غریبه، پس از آنکه وارد مسجد می‌شود، شب را با یاد خدا، نماز و آرامش سپری می‌کند. در دل شب، صداهای سهمگین، لرزش‌ها و هیبت‌هایی پدید می‌آید که هر انسانی را به وحشت می‌اندازد. مولانا این صحنه را با تصاویری بسیار زنده توصیف می‌کند؛ گویی همهٔ نیروهای خوف‌انگیز جهان بر آن مرد هجوم آورده‌اند. اما نکتهٔ اساسی این است: آن مَرد نمی‌گریزد. او تصمیم نمی‌گیرد با ترس بجنگد؛ بلکه در جای خود می‌ایستد و دلش را به خدا می‌سپارد. مولانا می‌خواهد بگوید که لحظه‌ای در سلوک وجود دارد که همهٔ ترس‌های نهفتهٔ انسان، یکباره سر برمی‌آورند. این ترس‌ها الزاماً از بیرون نمی‌آیند؛ بلکه از اعماق خودِ انسان برمی‌خیزند. به تعبیر امروزی، گویی تمامِ ناخودآگاه انسان، یک‌باره در برابر او قرار می‌گیرد... چرا دیگران جان می‌باختند؟ مولانا توضیح می‌دهد که بسیاری از کسانی که پیش از این به مسجد آمده بودند، ظرفیتِ رویارویی با این هجوم را نداشتند. آنان پیش از آنکه حقیقت را ببینند، از ترسِ خود شکست می‌خوردند و می‌مردند. و این مردن، صرفاً مردنِ جسم نیست؛ بلکه نمادِ شکستِ انسانی است که هنوز به «من» خود چسبیده است. کسی که همهٔ امنیت خود را در داشتن، شدن، اعتبار و آینده می‌بیند، وقتی آن امنیت متزلزل شود، فرو می‌ریزد. چرا که در درونش به افکارش چسبیده و تکیه دارد. اما کسی که خود را به حقیقتی فراتر سپرده است، از این نابودی عبور می‌کند. مانند مرد غریبۀ داستان... معنای «مهمان» یکی از لطیف‌ترین نکته‌های این حکایت، واژهٔ «مهمان» است. چرا مولانا نگفته است «مسجدِ آدم‌کُش» چرا گفته است «مهمان‌کُش»؟ در عرفان مولانا، انسان در این جهان مهمان است. ما صاحبِ این دنیا نیستیم؛ برای مدتی کوتاه به آن آمده‌ایم و سپس خواهیم رفت. اما معنای عمیق‌تر این است که حتی «منِ» ما نیز مهمان است. یعنی موقتی‌ست، عَرَضی است. جوهر و ذات ندارد. چرا که جوهر و ذات پایدار و همیشگی‌ست. شخصیتی که امروز خود را «من» می‌نامد، مجموعه‌ای از خاطره‌ها، ترس‌ها، داشتن‌ها، آرزوها، نام، مقام و گذشته است؛ و همهٔ این‌ها موقتی‌اند. مهمان‌ند. این «من»، مهمانی است که روزی خواهد رفت. مسجدِ مهمان‌کُش، جایی است که این مهمانِ موقتی تاب نمی‌آورد... مسجد؛ چرا مسجد؟ این پرسش، پرسشی مهم است. اگر قرار بود داستان فقط دربارهٔ ترس باشد، چرا مولانا محل حادثه را مسجد انتخاب کرده است؟ زیرا مسجد، در نگاه مولانا، نمادِ حضورِ خداست. اما حضورِ خدا، برای «منِ» خودخواه، آرامش‌بخش نیست. حقیقت، هر آنچه را دروغین است، آشکار می‌کند. همان‌گونه که نور، تاریکی را نابود نمی‌کند، بلکه فقط آن را آشکار می‌کند، حقیقت نیز با نفس چنین می‌کند. به همین دلیل، مسجد در این حکایت، محلِ نابودیِ انسان نیست؛ محلِ نابودیِ توهمِ انسان است. ارتباط این حکایت با «بمیرید پیش از آنکه بمیرید» یکی از مشهورترین مضامین عرفان اسلامی، حدیثی است که صوفیان بسیار به آن استناد کرده‌اند: «بمیرید پیش از آنکه بمیرید.» (موتوا قبل ان تموتوا.) مولانا در سراسر مثنوی بارها این مضمون را تکرار می‌کند. مراد از این مرگ، مرگِ بدن نیست. مراد، مرگِ خودخواهی، ترس، حرص، وابستگی و تصویرِ ذهنیِ «من» است. در مسجدِ مهمان‌کُش، دقیقاً همین اتفاق رخ می‌دهد. کسی که پیش از مرگِ جسم، به وسیلۀ شناختِ «من» از آن عبور کرده باشد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. در نتیجه، ترس نیز قدرت خود را از دست می‌دهد. نکته‌ای که نیکلسون بر آن تأکید می‌کند: رینولد الین نیکلسون در شرح خود بر مثنوی، بارها یادآور می‌شود که حکایت‌های مولانا را نباید مانند داستان‌های معمولی خواند. او می‌گوید در مثنوی، داستان فقط «پوسته» است. مقصودِ اصلی، تحولِ درونیِ انسان است. به همین دلیل، مولانا بارها داستان را نیمه‌کاره رها می‌کند و به شرحِ معنای عرفانی آن می‌پردازد. اگر کسی فقط دنبالِ دانستنِ پایانِ قصه باشد، پیامِ واقعی را از دست خواهد داد. در بخش بعدی، که فردا شب منتشر می‌شود، به سراغ سمبولیسم عمیق این حکایت خواهیم رفت و هر نماد را جداگانه بررسی می‌کنیم: مسجد، شب، مهمان، مردم شهر، ترس، مرگ، توکل و نسبت این داستان با «فنا»، «بقا»، و حتی با مفهوم «مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده» که بعدها در سخنان کریشنامورتی نیز به شکلی متفاوت مطرح می‌شود. این بخش، ژرف‌ترین لایهٔ تفسیر این حکایت خواهد بود.... پایان بخش چهارم #پانویس @lightworkers

اگر کسی به ما بگوید که عاشق گل است. اما ببینیم که اغلب فراموش می‌کند به گل‌هایش آب بدهد، عشق او را به گل باور نمی‌کنیم. عشق ع
اگر کسی به ما بگوید که عاشق گل است. اما ببینیم که اغلب فراموش می‌کند به گل‌هایش آب بدهد، عشق او را به گل باور نمی‌کنیم. عشق عبارت‌ست از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می‌ورزیم. زمانی که رغبتی جدی نباشد، انگار که عشقی هم در کار نیست ... #اریک_فروم هنر عشق ورزیدن @lightworkers

زندگی مانند بازی شطرنج است، ما نقشه‌ای می‌ریزیم اما اجرای آن مشروط به حرکت‌هایی است که رقیب به دلخواه می‌کند. این رقیب در زند
زندگی مانند بازی شطرنج است، ما نقشه‌ای می‌ریزیم اما اجرای آن مشروط به حرکت‌هایی است که رقیب به دلخواه می‌کند. این رقیب در زندگی، سرنوشت است. #آرتور_شوپنهاور در باب‌حکمت‌زندگی @lightworkers

مسجدِ مهمان‌کُش بخش سوم لحظهٔ رویارویی؛ هنگامی که ترس فرومی‌ریزد اکنون نیمه‌های شب گذشته است. غریبه همچنان در مسجد مانده است. نه از آنجا گریخته و نه حتی در دلش آرزوی فرار کرده است. او دیگر در انتظارِ حادثه نیست؛ بلکه در حالِ حضور است. این تفاوت، از دید مولانا، بسیار مهم است. کسی که در انتظارِ بلاست، هنوز در آینده زندگی می‌کند؛ اما کسی که در لحظهٔ حاضر است، از اسارتِ آینده رها شده است. در همین هنگام، ناگهان حادثه‌ای عجیب رخ می‌دهد. از دلِ تاریکی، صدایی عظیم برمی‌خیزد؛ چنان که گویی سقفِ مسجد شکافته می‌شود. زمین می‌لرزد. فضا پر از هیبتی می‌شود که هر انسانی را از جا می‌کَنَد. صدای هولناک به غریبه می‌گوید: آماده باش که دارم می‌آیم! غریبه پاسخ می‌دهد: من برای مرگ آماده‌ام. بیا! ناگهان طلسمِ مسجد می‌شکند. چیزی از سقف و دیوارها به درون می‌افتد. مولانا آن را به گونه‌ای توصیف می‌کند که خواننده نیز، مانند آن مرد، در آغاز نمی‌داند با چه چیزی روبه‌رو شده است. ابتدا فقط صدای سقوط و هیبتِ آن احساس می‌شود. اما غریبه، برخلاف انتظار، نه فریاد می‌زند و نه می‌گریزد. او به جای عقب‌نشینی، به آن نزدیک می‌شود.... گنجی که از آسمان فرود آمد اندک‌اندک روشن می‌شود که آنچه فرود آمده، نه جن است و نه دیو، و نه موجودی ترسناک. کیسه‌هایی از زر و سیم و گنج‌اند. ثروتی عظیم از سقف و دیوارهای مسجد فرو ریخته است. غریبه با شگفتی می‌بیند که همهٔ آن ترس‌های هولناک، مقدمهٔ رسیدن به این گنج بوده‌اند. در این لحظه، معنای داستان کاملاً دگرگون می‌شود. آنچه مردم «مرگ» می‌پنداشتند، در حقیقت راهی به سوی گنج بوده است.... پس چرا دیگرانی که قبلاً به این مسجد آمده بودند مُرده بودند؟ اینجاست که مولانا گره داستان را می‌گشاید. غریبه درمی‌یابد که مسافران پیشین، نه به دستِ موجودی بیرونی، بلکه به دستِ ترسِ خود جان سپرده بودند. وقتی آن صداهای مهیب آغاز می‌شد، قلب‌شان از وحشت از کار می‌ایستاد، دیوانه‌وار می‌گریختند و در همان آشفتگی جان می‌دادند. آنچه آنها را می‌کُشت مسجد نبود؛ ترس بود. صبح سپیده‌دم که می‌شود، مردم شهر، طبق عادت، با اندوه به سوی مسجد می‌آیند تا جنازهٔ مسافرِ تازه را بیرون بیاورند. اما ناگهان با صحنه‌ای روبه‌رو می‌شوند که هرگز در عمرشان ندیده‌اند: غریبه زنده است! نه‌تنها زنده است، بلکه آرام، شادمان و در میان انبوهی از گنج طلا نشسته است. مردم حیرت‌زده می‌شوند. آنچه را سال‌ها حقیقتی قطعی می‌دانستند، اکنون در برابر چشمان‌شان فرو ریخته است. از او می‌پرسند: «چه اتفاقی افتاد؟ چگونه زنده ماندی؟» و او آنچه را در شب دیده بود، برایشان بازگو می‌کند.... ادامه، فردا شب... تحلیل این بخش این قسمت، قلبِ حکایت است. اکثر کسانی که این داستان را برای نخستین بار می‌شنوند، تصور می‌کنند مولانا می‌خواهد بگوید: «اگر نترسی، ثروتمند می‌شوی.» اما چنین برداشتی کاملاً سطحی است. گنج در زبان مولانا تقریباً هیچ‌گاه فقط پول نیست. گنج، نمادِ حقیقت، فطرت و حیاتِ تازه است. در سراسر مثنوی، مولانا بارها از این تصویر استفاده می‌کند که گنج همیشه زیر ویرانه است. ویرانه چیست؟ همان «من» یا «نفس» که باید فرو بریزد. تا این ویرانی رخ ندهد، گنج آشکار نمی‌شود. از این رو، مسجدِ مهمان‌کُش در حقیقت نفس‌کُش است. «مهمان» در اینجا، انسانی است که با شخصیتِ قدیمی، باورهای گذشته، ترس‌ها و دلبستگی‌های خود وارد حریم حقیقت می‌شود. اگر بخواهد حقیقت را دریابد، آن «منِ کهنه»، که ماهیتش فکر است، باید بمیرد. به همین دلیل، بسیاری از شارحان مثنوی گفته‌اند که عنوان «مسجد مهمان‌کُش» از نگاه مردم درست است، اما از نگاه مولانا، این مسجد جایگاه تولدِ دوبارهٔ انسان است... یک نکتهٔ بسیار ظریف در این حکایت، مولانا نمی‌گوید: شجاع باش. او حتی نمی‌گوید: نترس. بلکه می‌گوید: «ترس را ببین. با آن روبرو شو!» سالک نیز مانند دیگران صداها را می‌شنود؛ او موجودی بدون احساس نیست. تفاوتش در این است که اسیرِ تصویرهایی که ذهن از آن صداها می‌سازد، نمی‌شود. این نکته، ارتباطی عمیق با یکی از آموزه‌های محوری مولانا و نیز با آنچه بعدها در آثار کریشنامورتی دربارهٔ «ترس و تصویر ذهنی» می‌بینیم، دارد: رنجِ اصلی اغلب از خودِ رویداد نیست، بلکه از تصاویری است که ذهن دربارهٔ آن می‌آفریند... فردا شب در بخش چهارم، وارد لایهٔ عمیق‌تری از داستان می‌شویم؛ جایی که مولانا روایت را رها می‌کند و با زبانی عرفانی، معنای باطنیِ مسجد، مهمان، مرگ، گنج، توکل، فنا و «مرگِ پیش از مرگ» را شرح می‌دهد. آن بخش، عمیق‌ترین قسمت این حکایت است و بدون آن، پیام اصلی مولانا کامل نمی‌شود... پایان بخش سوم #پانویس @lightworkers

مسجدِ مهمان‌کُش بخش دوم آغازِ شب؛ رویارویی با ناشناخته شب فرامی‌رسد. مسجد در سکوتی سنگین فرو می‌رود. غریبه تنهاست. نه هم‌صحبتی دارد، نه چراغی، نه نگهبانی. مردمی که تا غروب او را بدرقه کرده بودند، اکنون از دور مراقب‌اند؛ بعضی از پشت‌بام‌ها، بعضی از پنجره‌ها و بعضی با دل‌هایی آکنده از ترحم. آنان یقین دارند که این آخرین شبی است که آن مرد را زنده می‌بینند. اما درون مسجد، حال و هوای دیگری برقرار است. غریبه وضو می‌گیرد، نماز می‌گزارد و سپس به دعا و ذکر می‌پردازد.برخلاف انتظار، هیچ اضطرابی بر او چیره نمی‌شود. او تصمیم گرفته است که به جای جنگیدن با ترس، خود را به خدا بسپارد. مولانا در اینجا، بدون آنکه هنوز حادثه‌ای رخ دهد، به نکته‌ای لطیف اشاره می‌کند: بزرگ‌ترین ترس انسان، نه خودِ حادثه، بلکه انتظارِ حادثه است. ذهن، پیش از آنکه واقعیتی رخ دهد، هزار تصویر از آن می‌سازد و از همان تصویرها می‌ترسد و رنج می‌برد. غریبه نمی‌خواهد اسیر این تصویرها شود. نخستین نشانه‌ها پاسی از شب گذشته است. ناگهان سکوت مسجد شکسته می‌شود. از جایی نامعلوم، صداهایی سهمگین به گوش می‌رسد؛ صداهایی که نه شبیه صدای باد است، نه شبیه صدای حیوانات، و نه شبیه صدای انسان. گویی فضای مسجد از نعره‌ها و غرش‌هایی هولناک پر شده است. صدای کوبیدن... صدای لرزش... صدایی که انگار سقف و دیوار را می‌لرزاند... هر انسان عادی‌ای در آنجا بود، بی‌اختیار می‌گریخت. اما غریبه از جای خود تکان نمی‌خورد. او گوش می‌دهد، اما تسلیم خیال نمی‌شود. مولانا در اینجا نکته‌ای بسیار ظریف را بیان می‌کند: بیشتر مردم، پیش از آنکه حقیقت را ببینند، از تفسیر ذهنی خود می‌ترسند. ذهن، ناشناخته را به هیولا تبدیل می‌کند.... آزمایشِ ایمان صداها هر لحظه شدیدتر می‌شوند. گویی موجودی عظیم در تاریکی حرکت می‌کند. سپس صدایی چنان مهیب برمی‌خیزد که اگر کوهی آن را می‌شنید، از هم می‌شکافت. اما مرد همچنان آرام است. او با خود می‌گوید: «اگر این مرگ است، بگذار بیاید. اگر این آزمون است، بگذار برگزار شود. و اگر این فریبِ وهم است، چرا باید از توهم بترسم؟» مولانا در اینجا، بی‌آنکه نامی از آن ببرد، به یکی از بنیادی‌ترین آموزه‌های عرفان اشاره می‌کند: توکل. اما توکل، در نگاه مولانا، به معنای انتظارِ منفعلانه نیست؛ بلکه یعنی دل را از آینده آزاد کردن. غریبه نمی‌داند چه خواهد شد؛ اما تصمیم گرفته است که آینده را پیش از وقوع، در ذهن خود نسازد. مردمِ بیرون مسجد در همان حال، مردمِ شهر خواب‌شان نمی‌برد. بعضی یقین دارند که اکنون آن مَرد جان داده است. بعضی منتظرند فریادش را بشنوند. بعضی نیز، با ترسی آمیخته به کنجکاوی، گوش سپرده‌اند. آنان بارها شاهد این ماجرا بوده‌اند. هر بار، نیمه‌های شب، صداهای مهیب بلند می‌شده و صبح، جسدِ مهمان را یافته‌اند. پس این بار نیز انتظار دیگری ندارند. نکتهٔ ظریف اینجاست که مولانا، مردم را سرزنش نمی‌کند؛ آنان بر اساس تجربهٔ خود سخن می‌گویند. اما در عرفان مولانا، تجربهٔ دیگران هرگز جای مشاهدهٔ مستقیم را نمی‌گیرد. ادامۀ قصه، فردا شب.... تحلیل بخش دوم در این بخش، هنوز هیچ موجودی در مسجدِ مهمان‌کُش ظاهر نشده است؛ تنها «صدا» حضور دارد. این نکته بسیار مهم است. در بسیاری از متون عرفانی، نخستین دشمن سالک، ترس نیست، بلکه تصویر ذهنیِ ترس است. مولانا عمداً از توصیف دقیقِ منشأ صداها خودداری می‌کند. او نمی‌گوید جن و پری بود، دیو بود یا هر موجود افسانه‌ایِ دیگر؛ زیرا می‌خواهد خواننده متوجه شود که ذهن، پیش از دیدنِ واقعیت، خودش هیولا می‌آفریند. در اینجا چند نماد مورد توجه قرار داده می‌شود: شب نماد ورود به ناآگاهی و ناشناخته است؛ همان مرحله‌ای که انسان دیگر به دانسته‌های قبلی خود تکیه نمی‌تواند بکند. تنهایی در مسجد نماد سفر درونی است. هیچ‌کس نمی‌تواند این سفر را به جای دیگری انجام دهد. صداهای هولناک نماد هجومِ ترس‌ها، خاطره‌ها، خیال‌ها و تصویرهایی است که ذهن، هنگام نزدیک شدن به حقیقت، تولید می‌کند. آرامشِ مردِ غریبه نشانهٔ بی‌باکیِ جسمانی نیست؛ بلکه نتیجهٔ اعتماد او به حقیقتی است که از جان خویش پراهمیت‌تر می‌داند. در بخش سوم که فردا شب منتشر خواهد شد، داستان وارد نقطهٔ عطف خود می‌شود. حادثه‌ای رخ می‌دهد که همهٔ انتظارها را بر هم می‌زند و معنای واقعی «مسجدِ مهمان‌کُش» آشکار می‌شود. همان‌جا مولانا یکی از عمیق‌ترین نمادهای مثنوی، یعنی مرگِ نفس و تولدِ انسان نو را وارد داستان می‌کند. پایان بخش دوم #پانویس @lightworkers

‌ داستان «مسجدِ مهمان‌کُش» از عمیق‌ترین و رازآلودترین حکایت‌های مثنوی است و اگر بخواهیم حق آن را ادا کنیم، باید با حوصله و دقت پیش برویم. متنی که در ادامه می‌آید بر اساس خودِ مثنوی، همراه با مراجعه به شرح‌های معتبر فارسی(مانند شرح کریم زمانی، فروزانفر، جعفری و دیگران) و نیز پژوهش‌های انگلیسی(از جمله نیکلسون و آنماری شیمل) تنظیم شده است تا هم روایت دقیق باشد و هم تفسیرها پشتوانهٔ پژوهشی داشته باشند... مسجدِ مهمان‌کُش بخش نخست: ورودِ غریب به شهر مولانا داستان را با توصیف شهری آغاز می‌کند که در آن مسجدی عجیب وجود دارد. مردم شهر آن مسجد را «مسجدِ مهمان‌کُش» می‌نامند؛ زیرا باور دارند هر غریبه‌ای که شب را در آن مسجد بگذراند، تا صبح زنده نمی‌ماند. این موضوع برای مردم شهر آن‌قدر بدیهی و آزموده شده بود که دیگر به صورت افسانه یا شایعه به آن نگاه نمی‌کردند؛ بلکه آن را حقیقتی تجربه‌شده می‌دانستند. بارها پیش آمده بود که مسافری از راه رسیده، از سرِ بی‌اطلاعی یا از روی بی‌اعتنایی، شب را در آن مسجد گذرانده و صبح جنازه‌اش را یافته بودند. به همین دلیل، هرگاه مسافری وارد شهر می‌شد، مردم پیش از هر چیز او را از نزدیک شدن به آن مسجد برحذر می‌داشتند. اگر غریبه‌ای سرپناه نداشت، خانه‌های خود را به روی او می‌گشودند، اما اجازه نمی‌دادند شب را در آن مسجد بگذراند. در همین هنگام، روزی مردی ناشناس، که اهلِ سفر و صاحبِ همت بود، وارد آن شهر شد. او مردی عادی نبود؛ روحیه‌ای نترس، ایمانی استوار و اعتمادی عجیب به خدا داشت. مردم، مطابق عادت، او را از وجود مسجد آگاه کردند و داستان مرگِ مسافران پیشین را برایش بازگفتند. اما برخلاف انتظار، این هشدارها نه‌تنها او را نترساند، بلکه کنجکاوی و اشتیاقش را بیشتر کرد. او گفت: «اگر آنچه می‌گویید راست باشد، پس امشب همان‌جا خواهم خوابید.» مردم با شنیدن این سخن، شگفت‌زده شدند. گروهی پندش دادند، گروهی خواهش کردند، گروهی حتی از او خواستند که برای امتحان کردنِ تقدیر، جانِ خود را به خطر نیندازد. آن‌ها گفتند: «این کار، شجاعت نیست؛ بیهوده خود را به کشتن دادن است. تاکنون افراد بسیاری آمده‌اند. بعضی پهلوان بوده‌اند، بعضی زاهد، بعضی بازرگان و بعضی جنگجو؛ اما هیچ‌یک از آن مسجد جان سالم به در نبرده‌اند.» غریبه با آرامش پاسخ داد: «اگر مرگ من در آن مسجد مقدر شده باشد، بیرون از مسجد نیز از آن گریزی ندارم؛ و اگر مقدر نشده باشد، هیچ نیرویی نمی‌تواند مرا در آنجا بکشد.» این پاسخ، مردم را بیش از پیش حیرت‌زده کرد. برخی با خود گفتند: «این مرد یا دیوانه است یا از اولیای خدا.» اما خودِ او در دلش انگیزه‌ای بسیار عمیق‌تر داشت. او نمی‌خواست صرفاً شجاعتش را ثابت کند. او می‌خواست حقیقت را با چشم خود ببیند. نمی‌خواست بر پایهٔ شنیده‌ها زندگی کند. برای او تجربه، از تقلید مهم‌تر بود.... در همین‌جا مولانا نخستین درس بزرگ داستان را، پیش از آنکه حادثهٔ اصلی آغاز شود، بیان می‌کند: انسان تا وقتی بر اساس ترسِ دیگران زندگی می‌کند، هرگز حقیقت را کشف نمی‌کند. بسیاری از باورهای ما، نه از مشاهدهٔ مستقیم، بلکه از ترس‌هایی ساخته شده‌اند که نسل به نسل منتقل شده‌اند. اما در مقابل، کسی که حقیقت را می‌جوید، حاضر است امنیتِ روانیِ خود را فدای کشفِ واقعیت کند... غروب فرا می‌رسد. مردم شهر آخرین تلاش خود را می‌کنند تا او را منصرف کنند؛ اما سودی ندارد. سرانجام، غریبه با گام‌هایی آرام به سوی مسجد حرکت می‌کند. مردم از دور نگاهش می‌کنند؛ گویی کسی را می‌بینند که به استقبال مرگ می‌رود. اما در چهرهٔ او نه اضطرابی دیده می‌شود و نه تردیدی. او وارد مسجد می‌شود... و درِ مسجد پشت سرش بسته می‌شود.... تحلیل بخش نخست: این آغاز، فقط مقدمهٔ یک داستان ترسناک نیست؛ مولانا از همان ابتدا صحنه‌ای نمادین می‌آفریند. شهر نماد جهانِ عادت‌ها و باورهای جمعی است. مردم شهر نمایندهٔ ذهنی هستند که بر اساس تجربه‌های گذشته زندگی می‌کند. مسجد از همان آغاز، نمادِ مکانی مقدس است؛ اما مکانی که ورود به آن مساوی با مرگ است. همین تناقض، کلید فهم داستان است: چرا جایگاه عبادت باید محل مرگ باشد؟ غریبه نماد سالکِ حقیقی است؛ کسی که حقیقت را از راه تجربهٔ مستقیم می‌جوید، نه از راه تقلید. نکتهٔ ظریف این است که مولانا هنوز نگفته است آیا داستان مردم راست است یا نه. او خواننده را نیز مانند غریبه وارد مسجد می‌کند؛ یعنی ما هم هنوز نمی‌دانیم واقعاً چه چیزی در انتظار اوست. در بخش دوم که فردا شب منتشر خواهد شد، شبِ هولناکِ مسجد آغاز می‌شود؛ شبی که از شگفت‌انگیزترین و پررمزترین بخش‌های مثنوی است و مولانا از طریق آن، یکی از بنیادی‌ترین آموزه‌های عرفانی خود، یعنی «مرگِ نفس پیش از مرگِ جسم»، را آشکار می‌کند. پایان بخش اول #پانویس @lightworkers

طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری چو م
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری @lightworkers

فقط یک راه هست، و آن راه شماست. از راه من دوری کنید، شما را هشدار می‌دهم. این می‌تواند راه نادرستی برای شما باشد. باشد که هر
فقط یک راه هست، و آن راه شماست. از راه من دوری کنید، شما را هشدار می‌دهم. این می‌تواند راه نادرستی برای شما باشد. باشد که هر کس راه خود را بپوید. آنگاه آدمیان به شباهت و اشتراک راه هایشان واقف می‌شوند و آن را حس می‌کنند. #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

مطمئن هستم اگر کسی تنها با لحظات حال زندگی کند، و با شیفته‌گی به هر گلی که سر راهش قرار گیرد نگاه کند، و هر درخششی را که بر ه
مطمئن هستم اگر کسی تنها با لحظات حال زندگی کند، و با شیفته‌گی به هر گلی که سر راهش قرار گیرد نگاه کند، و هر درخششی را که بر هر لحظه‌ی گذرا می‌رقصد گرامی دارد، آن وقت است که زندگی در برابرش خلع سلاح می‌شود. #هرمان_هسه @lightworkers