Winterfell.ir
Відкрити в Telegram
کانال تلگرام رسمی سایت winterfell.ir «مرجع تخصصی ترجمه کتابهای نغمه ای از یخ و آتش»❄️game of thrones 🔥 دانلود خاندان اژدها در کانال👈 https://t.me/winterfell_hotd تماس با مدیریت برای خرید کتاب: @Galadriel7
Показати більше5 072
Підписники
-324 години
+97 днів
+2430 день
Архів дописів
5 072
#سریال #خاندان_اژدها
📌آنها عمداً من را منفور نگه داشتند!
🔸️فابین فرانکل، بازیگر نقش سر کریستون کول در سریال خاندان اژدها، در مصاحبه جدید خود از تصمیمات خلاقانه نویسندگان و سازندگان سریال به شدت انتقاد کرد.
🔹️به گزارش رسانههای سینمایی و به نقل از کولایدر، این بازیگر در جریان یک گفتوگوی تبلیغاتی که برای فصل سوم در کنار اولیویا کوک، بازیگر نقش آلیسنت هایتاور داشت، با سؤال جالبی مواجه شد. وقتی از او پرسیدند که آیا خودش هم امیدوار بوده که کریستون کول در فصل جدید کمی دوستداشتنیتر و محبوبتر شود یا خیر، او بیدرنگ پاسخ مثبت داد و پرده از یک حقیقت جالب برداشت.
🔸️فرانکل با صداقت کامل گفت:
«داداش میدانم! من هم دقیقاً همینطور بودم و دلم میخواست محبوبتر شوم. اما میدانی... نویسندهها میخواهند من را غیرمحبوب نگه دارند، رفیق! آنها میخواهند مسیر حرفهای من را به هم بزنند.»او هرچند این نکته را با لحنی طنزآمیز و کنایهآمیز بیان کرد، اما نتوانست ناراحتی و تندی حرفهایش را پشت این شوخی پنهان کند. 🔹️در ادامه، اولیویا کوک اشاره کرد که آنها در فصل دوم تلاش کردند تا جنبههای متفاوت و لایههای احساسیتری از کریستون کول را به نمایش بگذارند. اما فرانکل بلافاصله وسط حرف او پرید و گفت:
«تمام آن صحنهها در تدوین حذف و سانسور شد! هر زمان که ما تلاش کردیم کمی انسانیت به این نقش اضافه کنیم، رایان کندال و سارا هس فقط میخواستند من را کاملاً له شده و منفور نشان دهند!»🔸️وقتی از فرانکل سؤال شد که آیا کد اخلاقی و شرافت کریستون کول هنوز در فصل سوم معنایی دارد یا خیر، او با صراحت گفت:
«کدام کد اخلاقی؟! معیارهای او مدام در حال تغییر است. یک ثانیه از رینیرا حمایت میکند و دَم از شرف میزند، ثانیه بعد آن شرف ناپدید میشود! شنل سفید کینگزگارد را میپوشد اما با ملکه و رینیرا رابطه برقرار میکند و باز هم اصولش را زیر پا میگذارد. در تیم آلیسنت است، اما در شورای کوچک به او خیانت میکند! او اصلاً کد اخلاقی مشخصی ندارد.»🔹️با این حال، فرانکل در یک مورد با این شخصیت همدردی کرد و گفت اگر کریستون میتوانست یک چیز را تغییر دهد:
«فکر میکنم او فقط آرزو میکرد که کاش فرصتی برای شروع دوباره داشت. او هرگز نباید مقام عضویت در گارد پادشاهی را قبول میکرد. اگر میتوانست به گذشته برگردد، ترجیح میداد یک سرباز ساده بماند؛ چون او فقط در سرباز بودن خوب بود، اما وارد دنیایی شد که هرگز قرار نبود در آن موفق باشد.»🔥⚔❄️ @winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و هفتم
در همین حین، هزاران نفر از برادران گدا در راههای اقلیمهای ریچ، ترایدنت(سرزمین رودخانه) و ویل رفت و آمد میکردند؛ با این وجود هرگز به تعدادی که بتوانند جلوی پادشاه میگور قد علم کنند نزدیک هم نمیشدند، ستارگان حملات خود را محدود کرده بودند، و بر سر مسافران هوار شده و به شهرها و روستاها و قلعههای ضعیف هجوم میآوردند، در هر جایی که به حامیان پادشاه بر میخوردند آنان را از دم تیغ میگذراندند. سِر هوریس هیل از میدان نبرد در شاخه عمیق فرار کرده بود، ولی شکست و گریز حیثیتی برایش باقی نگذاشته بود، و حامیانش نیز کم بودند. رهبران جدید برادران گدا سیلاس خشن، سپتون مون و دنیس چلاق بودند که در میان یاغیان بهسختی قابل تشخیص بودند. یکی از بدطینتترین رهبرانشان زنی بود به نام، جین پور، کسی که پیروان وحشیاش چوبهایی را بین راه بارانداز پادشاه و استورمز اند قرار میدادند تا مسافران نتوانند از آنجا رد شوند.
در همین حین، پسران جنگجو رهبر جدیدی برای خود انتخاب کردند، سِر جافری داجت، سگ سرخ تپه ها، که مسئولیت بازگرداندن لشکر به قدرت سابقش را بر عهده گرفته بود. وقتی که سِر جافری از لنیسپورت خارج شده تا دعای خیر سپتون اعظم را طلب کند، صد نفر همراه وی بودند. وقتی که به اولد تاون رسید، تعداد زیادی شوالیه، ملازم و مزدور به ارتشش پیوسته بودند که شمار ارتشش را به دو هزار نفر رسانده بود. در سراسر مملکت، دیگر لردها و مذهبیان نیز لشکرهایشان را جمع کرده بودند، و نقشه میریختند که اژدهایان را سرنگون کنند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و ششم
بدینسان شاهدخت رینا در کسترلی راک دختران اگان را بدنیا آورد، دوقلوهایی که یکی آیریا و دیگری ریلا نامگذاری شدند. بیانیه تند دیگری از سپت ستارهای صادر شد. این بچهها نیز حرامزاده هستند، سپتون اعظم اعلام کرده بود؛ میوههایی از روی هوس و تبارآمیزی، که توسط خدایان نفرین شدهاند. استادی که به به دنیا آمدن بچهها در کسترلی راک کمک بسیار کرده بود ادعا میکرد، پس از آن شاهدخت رینا به شوهرش شاهزاده التماس میکرد، که آنها را به آنسوی دریای باریک، به ولانتیس، تایروش یا میر ببرد، جاییکه دست عمویشان به آنها نرسد، گفته بود،"من جان خود را با مسرت فدای شاه شدن تو خواهم کرد ولی دخترانمان را در خطر قرار نخواهم داد."ولی اگان گوشش بدهکار این حرفها نبود و تمام اشکهای رینا بیفایده بود، زیرا شاهزاده اگان مصمم شده بود که مدعی حق مسلم خود شود.
در اوایل سال چهل و سه پس از فتح، پادشاه میگور شخصاً مسئولیت ساخت قلعه سرخ را برعهده گرفت. اکثر کارهایی که تمامشده بهنظر میرسید حالا ناتمام و تغییریافته تلقی میشد، سازندگان و کارگران جدیدی آمدند، گذرگاه و تونلهایی مخفی زیر تپه رفیع اگان کنده شدند. به محض اینکه برجهای سرخرنگ ساخته شدند، پادشاه دستور ساخت قلعه دیگری درون همین قلعه را داد، یک پناهگاه سنگربندیشده که توسط خندقی محاصره شده بود که بعدها به اقامتگاه میگور معروف شد.
در همان سال، میگور لوکاس هارووی، پدر همسرش ملکه آلیس، را بعنوان دست جدیدش انتخاب کرد. ولی دستی نبود که گوش پادشاه به حرفهایش بدهکار باشد. مردم در گوش یکدیگر میگفتند، شاید اعلیحضرت بر هفت پادشاهی حکومت کند، ولی خودش توسط سه ملکه اداره میشود: مادرش، ملکه ویسنیا؛ معشوقهاش، ملکه آلیس؛ و ساحره پنتوسی، ملکه تیانا. تیانا بدلیل موهای سیاهش به "ارباب زمزمهها"و"زاغ پادشاه" معروف شده بود. گفته شده، او با موشها و عنکبوتها صحبت میکرد، و تمام جانداران موذی بارانداز پادشاه شبها پیش وی میآمدند تا داستانهایی در مورد کسانی که آنقدر احمق بودهاند که بر علیه پادشاه صحبت کنند بگویند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و پنجم
در تمام مدت صعود جنجالی میگور، پسر پادشاه اینیس و شاهدخت، همسرش، در کسترلی راک ماندند، جایی که بارداری رینا کاملاً مشخص شده بود. اکثر شوالیهها و لردهای دونپایه جوانی که همراهشان عازم سفر نصفه و نیمهاش شده بودند وی را رها کرده و شتابزده خود را به بارانداز پادشاه رسانده و جلوی میگور زانو زده بودند. حتی خدمتکاران و همراهان بانو رینا نیز بهانههایی تراشیده و وی را رها کرده بودند، البته بجز دوستش آلِین رویس و دیگر دوست صمیمی اسبقش، ملونی پایپر، که همراه با برادرانش به لنیسپورت آمده بود تا وفاداری خاندان خود را به وی اعلام دارند.
شاهزاده اگان تمام عمرش را با عنوان وارث بعدی تخت آهنین گذرانده بود، ولی حالا ناگهان، خود را در مقامی میدید که توسط مذهبیون ناسزا شنیده و تمام کسانی که فکر میکرد روزی دوستان وفادارش خواهند بود وی را تنها گذاشتهاند. حامیان میگور، که روز به روز افزایش مییافتند، از گفتن این مسئله که وی "پسر پدرش است" ابایی نداشتند، آنها گمان میکردند او همان ضعفی که پدرش پادشاه اینیس داشت را به ارث برده است. آنها اشاره میکردند، اگان اژدهایی ندارد، در حالی که میگور بالریون را دارد، و عروس شاهزاده، شاهدخت رینا، در دوازده سالگی دریم فایر را تصاحب کرده بود. حضور ملکه آلیسا در عروسی میگور به عنوان نشانهای در نظر گرفته می.شد که مادرش نیز ادعای وی را قبول ندارد. با این وجود لایمن لنیستر، لرد کسترلی راک، وقتی که میگور از وی خواست که اگان و خواهرش را "اگر لازم شده در غل و زنجیر" به بارانداز پادشاه برگرداند با آن مخالفت کرد، البته به جوانی که حالا "متظاهر" و "اگان بیتاج" خوانده میشد سوگند وفاداری نخورد.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و چهارم
پیروزی، میگور به بارانداز پادشاه بازگشت تا بار دیگر بر تخت آهنین تکیه بزند. وقتی که وات قطعکننده را پیش وی آوردند، همچنان جسور ولی در بند بود، میگور دست و پایش را با تبر خودش قطع کرد، ولی به اساتیدش دستور داد که وی را زنده نگه دارند،"شاید بخواد بیاد به عروسیم."پس از آن اعلیحضرت قصدش برای ازدواج با تیانا از پنتوس را علنی کرد. باوجوداینکه شایعه شده ملکه بیوه هیچ علاقهای به ساحره پنتوسی نداشت، فقط استاد اعظم مایروس جرئت مخالفت علنی با آن را داشت. مایروس گفت،"تنها همسر حقیقیات در هایتاور منتظر توست."میگور حرفهایش را تا آخر گوش داد، سپس از تخت آهنین بلند شده، بلکفایر را بیرون آورده، و در همانجا وی را به هلاکت رساند.
میگور تارگرین و تیانا از تاور بالای تپه رینیس، در میان خاکستر و استخوانهای پسران جنگجویی که در آنجا جان سپرده بودند، با یکدیگر ازدواج کردند. گفته شده که میگور تعداد زیادی از سپتونها را از دم تیغ گذرانده بود تا بالاخره یکی راضی شد مناسک ازدواج را برایش به جا آورد. وات قطعکننده، بی دست و پا، زنده نگه داشته شده بود تا شاهد ازدواج باشد.
بیوه پادشاه اینیس، ملکه آلیسا، نیز حضور داشت. همراه با پسران کوچکترش ویسریس و جهیریس، و دخترش آلیسان. یک ملاقات با ویگار و ملکه بیوه وی را ترغیب کرد تا از پناهگاهش در دریفتمارک خارج شده و به دربار بازگردد، جایی که آلیسا و برادرانش و پسرعموهایش از خاندان ولاریون میگور را بعنوان پادشاه حقیقی پذیرفته و به وی سوگند وفاداری خورده بودند. ملکه بیوه شده را وادار کرده بودند تا به بقیه بانوان دربار بپیوندد و اعلیحضرت را تا اتاقش همراهی کرده تا وی اعمال عروسی را با موفقیت به اتمام رساند، یک جشن که ریاست آن را همسر دوم وی، آلیس هارووی، برعهده داشت. آن ماموریت که به اتمام رسید، آلیسا و باقی بانوان اجازه خروج از اتاق را دریافت نمودند، ولی آلیس همانجا باقی ماند، و به پادشاه و همسر جدیدش پیوست.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#سریال #خاندان_اژدها
شبکه اچبیاو ۶ پرومو جدید از فصل سوم سریال خاندان اژدها منتشر کرد که شامل تصاویر جدید می باشد.
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و سوم
پس از آن سِر هوریس هیل با لشکری بزرگتر به شاخه عمیق بلکواتر رسیده بود؛ نزدیک به سیزده هزار برادر گدا، صفوفشان با اضافه شدن دویست تن از پسران جنگجویی که از استونی سپت آمده بودند، و تعدادی شوالیه آواره و مزدور و لرد شورشی از اقلیمهای سرزمینهای غرب و رودخانه تقویت شد. لرد روپرت فالوِل، ملقب به کلهشق جنگجو، صفوف مذهبیانی که به دعوت سپتون اعظم لبیک گفته بودند را رهبری میکرد؛ سِر لایونل لورچ، سِر آلین تریک، لرد تریستیفر وین، لرد جان لایچستر و تعداد زیادی شوالیه نیرومند دیگر وی را همراهی میکردند. ارتش مذهبیان حدوداً بیست هزار نفر بود.
ارتش پادشاه میگور نیز تقریباً همین اندازه بود، البته ارتش اعلیحضرت دو برابر آنها اسب جنگی داشت، تعداد زیادی کماندار نیز بعنوان نیروی کمکی داشت، شخص پادشاه نیز سوار بالریون بود. جنگ تبدیل به نزاعی وحشیانه شد. کلهشق جنگجو پیش از کشته شدن توسط لرد میدنپول دو تن از شوالیههای گارد پادشاهی را از دم تیغ گذراند. جان هاگ بزرگ، که برای پادشاه میجنگید، در همان اوایل جنگ با دریافت یک ضربه بیناییاش را از دست داد. با این حال با لشکریانش تجمع کرده و تجدید قوا کرده و صفوف برادران گدا را در هم ریخت، برادران گدا نیز پا به فرار گذاشتند. یک باران شدید، آتش بالریون را ناکارآمد ساخت، هرچند این مساله باعث نشد تعداد زیادی از برادران گدا نسوزند، و در میان دود و فریادها پادشاه میگور بارها و بارها بر سر دشمنانش نازل شد تا از آنها با آتش بالریون پذیرایی کند. شبانگاه پیروزی از آن او بود. زیرا برادران گدای باقیمانده تبرهایشان را انداخته و هرکدام به سویی گریخته بودند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
+8
#سریال #خاندان_اژدها
تصاویری از بازیگران بر روی فرش قرمز فصل سوم سریال خاندان اژدها
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و دوم
جنگ پادشاه میگور بر علیه قوای مذهب آغاز شده بود. این جنگ در طول کل دوران سلطنتش نیز ادامه خواهد یافت. اولین دستور پادشاه پس از جلوس بر تخت آهنین به برادران گدا که دور شهر ازدحام کرده بودند بود، به آنها گفته بود که اسلحههایشان را کنار بگذارند، و مجازات تبعید و مرگ را بپذیرند. وقتی که کسی به دستورش عمل نکرد، اعلیحضرت به همه "لردهای وفادار" دستور داد وارد میدان شده و گروههای بههمریخته مذهبیان را با زور متفرق کنند. در جواب نیز سپتون اعظم "فرزندان حقیقی و دیندار خدایان" را به میدان رزم فراخوانده تا به دفاع از مذهب هفت بپردازند و به حکومت "اژدهایان، هیولاها و پلیدی" پایان دهند.
جنگ در اقلیم ریچ و در شهر استون بریج آغاز شده بود. نه هزار نفر از برادران گدا به رهبری وات قطعکننده در زمانی که میخواستند از مندر بگذرند خود را گرفتارشده میان شش لشکر سلطهجو یافتند. سپاه وات تکهتکه شده بود، نیمی در شمال و نیم دیگر در جنوب رودخانه بود. لشکریان بینظم و بیبرنامهاش ملبس به لباسهایی چرمی با تکههایی از آهن زنگزده روی آن، و مسلحشده با تبرهای چوببرها، چوبهای تیزشده و ابزار کشاورزی، هیچ شانسی برای پیروزی در مقابل لشکری از شوالیههای زرهپوش سوار بر اسبهای جنگی نداشتند. کشت و کشتار به اندازهای دردناک بود که تا بیست لیگی مندر از خون سرخ شده بود، و پس از آن نیز شهر و قلعهای که جنگ در آن اتفاق افتاد به بیتربریج معروف شد. وات زنده دستگیر شد، البته بعد از سلاخی تعدادی شوالیه، در بین آنها، فرمانده لشکر پادشاه، لرد علفزار اقلیم ویل نیز کشته شد. غول را کتوکولبسته به بارانداز پادشاه بردند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سی و یکم
بیست و هشت روز پس از مبارزه هفت در زمان غروب، کشتیای از پنتوس همراه با دو زن و ششصد مزدور وارد بارانداز پادشاه شدند. آلیس از خاندان هارووی، همسر دوم میگور تارگرین، به وستروس بازگشته بود...البته تنها نبود. زن دیگری نیز همراهش آمده بود، یک زن رنگپریده با موهایی زیبا به سیاهی کلاغ که با نام تیانا از تاور شناخته میشد. بعضی ادعا میکردند که وی معشوقه میگور است. بعضیها نیز میگفتند وی یار صمیمی آلیس است. دختر نامشروع یک ارباب پنتوسی، تیانا رقاصهای در میخانهها بود که بعنوان یک روسپی شناخته میشد. شایعاتی نیز مبنی بر ساحره بودن وی وجود دارد. داستانهای عجیب و غریب زیادی در مورد وی نقل شده است...بااینحال تا وی رسید، ملکه ویسنیا اساتید را مرخص کرده و درمان میگور را به وی سپرد.
صبح روز بعد پس از طلوع آفتاب، پادشاه به هوش آمد. وقتی که میگور در کنار آلیس هارووی و تیانا از پنتوس، بر روی دیوارهای قلعه سرخ ایستاد، جمعیت شدیداً آنها را تشویق میکرد، و در شهر نیز جشن برپا شد. ولی شادیها پس از اینکه میگور با بالریون به سوی تپه رینیس، جایی که هفتصد نفر از پسران جنگجو مشغول دعای صبحگاهی در سپت سنگربندیشده بودند رفت، تمام شد. درحالیکه که آتش اژدها ساختمان را شعلهور کرد، نیزهداران و کمانداران بیرون ایستاده بودند تا هرکس که زنده بیرون میآید را به خاک و خون بکشند. گفته شده که کل شهر صدای داد و فریاد سوختگان را میشنیدند، و برای چند روز دودی غلیظ بالای بارانداز پادشاه دیده میشد.و این بود پایانی آتشین برای بهترین اعضای پسران جنگجو. باوجود اینکه بعضی هایشان در اولد تاون، لنیسپورت، گالتاون و استونی سپت باقی مانده بودند، دیگر محال بود قدرت سابق را بازیابند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#سریال #خاندان_اژدها
📌فراتر از یک رابطه مادری!
🔹️با نزدیک شدن به آغاز فصل سوم سریال خاندان اژدها، اظهارنظر تازه بازیگر نقش ایموند تارگرین درباره پیچیدگیهای روانی این شخصیت، توجه بسیاری از طرفداران را به خود جلب کرده است.
🔸️ایوان میچل (Ewan Mitchell) در گفتوگویی با مجله فرهنگی و هنری i-D، با اشاره به یکی از سکانسهای مهم داستان، از زخمهای عمیق روحی و انگیزههای پنهان این شخصیت سخن گفت. او تأکید کرد که رفتارهای خشن و افراطی ایموند صرفاً از عطش قدرت یا جاهطلبی سیاسی ناشی نمیشود، بلکه ریشه در آسیبهای عاطفی و روانی عمیقتری دارد.
🔹️میچل در این مصاحبه اظهار کرد:
«یکی از سکانسهای ابتدایی، نمایانگر غرور پیچیده و وفاداری سرسختانه ایموند است. او برداشت بسیار تحریفشدهای از مفهوم محبت دارد؛ تا جایی که شاید بتوان نشانههایی از عقده ادیپ را نیز در برخی لایههای شخصیتی او مشاهده کرد.»🔸️برخلاف کشمکشهای درونی دیمون تارگرین در فصل گذشته که عمدتاً در قالب رؤیاها و توهمات هارنهال به تصویر کشیده میشد، بحرانهای روانی ایموند در دل واقعیت و روابط روزمره او شکل میگیرند و نمود پیدا میکنند. 🔹️عقده ادیپ در نظریه روانکاوی به نوعی دلبستگی عاطفی شدید کودک به والد جنس مخالف اشاره دارد. برخی تحلیلگران معتقدند طرد شدن ایموند از سوی پدر در دوران کودکی و آسیب جسمی و روحی ناشی از از دست دادن چشمش، زمینهساز وابستگی عاطفی عمیق او به مادرش ملکه آلیسنت شده است. رفتاری که برخی مخاطبان نمونههایی از آن را در تعاملات او با زنان مسنتر در فصلهای گذشته مشاهده کردهاند. 🔸️اظهارات جدید ایوان میچل نشان میدهد که نویسندگان سریال احتمالاً در ادامه داستان، توجه بیشتری به ابعاد روانشناختی شخصیت ایموند خواهند داشت. موضوعی که میتواند روابط او با آلیسنت را وارد مرحلهای پیچیدهتر کرده و بر تنشهای خانوادگی و سیاسی میان اعضای خاندان تارگرین بیفزاید. 🔥⚔❄️ @winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش سیام
میگور تارگرین بیست و هفت روز تمام با مرگ دست و پنجه نرم کرد، درحالیکه اساتید تلاش داشتند با دادن دارو و گذاشتن ضماد وی را درمان کنند، و سپتونهایی نیز بالای سرش به دعا میپرداختند. پسران جنگجو نیز در سپت یادبود دست به دعا برداشته بودند، و در مورد طریقت خود با هم بحث میکردند. بعضی میگفتند که آن حکم چارهای جز پذیرش میگور بعنوان پادشاه برای آنها نگذاشته است، زیرا خدایان او را با پیروزیاش تقدیس کردند؛ بقیه نیز روی اینکه آنها طبق سوگندی که به مذهب هفت خوردهاند باید از سپتون اعظم اطاعت کنند و به جنگیدن ادامه دهند، پافشاری میکردند.
گارد پادشاهی نیز عجالتاً بازگشت. به دستور ملکه بیوه، فرماندهی هزاران نیروی وفادار به تارگرینها در شهر را بر عهده گرفتند و تپه رینیس را محاصره کردند. در دریفتمارک، ملکه بیوه شده آلیسا، فرزندش اگان را شاه حقیقی اعلام کرد، ولی عملاً کسی به وی اعتنایی نکرد. شاهزاده جوان، در آستانه بلوغ، در کرک هال، بسیار دور از مادرش، مانده بود، در یک قلعه که توسط برادران گدا و رعایای مذهبی محاصره شده بود گیر افتاده بود، اکثر آنها از وی نفرت داشتند.
در سیتادل اولد تاون، اساتید در شورایی دور هم جمع شده تا در مورد مسئله جانشینی و انتخاب یک استاد اعظم جدید بحث و تبادل نظر کنند. هزاران نفر از برادران گدا روانه بارانداز پادشاه شدند. به رهبری سِر هوریس هیل تعدادی از غرب آمده بودند، رهبر کسانی که از جنوب آمده بودند نیز یک مرد تبر به دست بزرگ به نام وات قطعکننده بود. وقتی که گروههایی که دور و بر کرک هال اردو زده بودند از آنجا رفتند تا به لشکر برادران گدا بپیوندند، بالاخره شاهزاده اگان و شاهدخت رینا توانستند از آنجا خارج شوند. سفر سلطنتی خود را خاتمه داده و روانه کسترلی راک شدند، جایی که لرد لایمن لنیستر به آنها وعده داده بود از آنها محافظت خواهد کرد. همسرش بانو یوکاستا اولین کسی بود که تشخیص داد رینا باردار است، استاد لرد لایمن چنین نوشته بود.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و نهم
دیک بین بعنوان اولین فرد کشته شد. به محض شروع نزاع به دست لایل براکن کشته شد. پس از آن گزارشات متفاوتی از هر شخص وجود دارد. یک مورخ میگوید وقتی که شکم گای شکمو پس از ضربت شمشیر باز شد، چهل پای هضمنشده از شکمش بیرون ریخت. شخص دیگری ادعا میکند سِر گریبالد در هنگام نبرد سرود شکرگذاری میخواند. تعداد زیادی تایید میکنند که لرد مسی دست هری هورپ را از تنش جدا کرد. در یک گزارش آمده است که هری جمجمه تبر جنگیاش را با دست دیگرش برداشته و بین دو چشم لرد مسی فرود آورده است. بقیه ادعا میکنند که سِر هری به سادگی کشته شد. بعضی میگویند جنگ برای ساعتها ادامه داشت، بقیه ادعا میکنند که در همان لحظات ابتدایی اکثر مبارزان کشته شدند. همه بر سر اینکه ضربات مهلکی ردوبدل شد توافق دارند، در آخر نیز میگور تارگرین به تنهایی در مقابل دامون دیندار و ویلیام آواره قرار گرفت. هردو جنگجو شدیداً زخمی شده بودند، و اعلیحضرت نیز بلکفایر را در دست داشت، با اینحال، جنگ نزدیکی بود. سِر ویلیام وقتیکه افتاد، چنان ضربه مهلکی به سر پادشاه زد که کلاهخودش ترک برداشت. خیلیها تصور میکردند پادشاه مرده است تا اینکه مادرش کلاهخود شکستهاش را برداشت. گفت،"پادشاه نفس میکشد پادشاه زنده است"پیروزی از آن او بود.
هفت تن از بزرگترین جنگجویان پسران جنگجو مرده بودند، که شامل فرماندهشان نیز میشد، ولی بیش از هفتصد نفر دیگرشان باقی مانده بودند، مسلح و زرهپوش در بالای تپه جمع شده بودند. ملکه ویسنیا دستور داد که اساتید، میگور را ببرند و درمان کنند. به محض اینکه وی را با کجاوه بردند، مذهبیون شمشیرها را انداخته و تسلیم شدند. ملکه بیوه دستور داد که سپت سنگربندی شده خود بر فراز تپه رینیس را به حالت اولیه بازگردانند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و هشتم
پسران جنگجو در پذیرفتن چالشش درنگ نکردند. هفتصد شوالیه زره پوش به رهبری فرمانده بزرگشان، سِر دامون موریگن، ملقب به دامون دیندار، به پایین تپه رینیس آمدند. میگور به وی گفت،"بیا گفتگو رو رها کنیم، شمشیر بینمون تصمیم میگیره."سِر دامون موافقت کرد؛ گفت،"خداوند پیروزی را به کسی که راهش راست است ارزانی خواهد داد، هر طرف هفت قهرمان خواهد داشت، درست مانند رسمی که در آندالوس قدیم وجود داشت. میتوانی هفت نفر که کنارت بایستند را بیابی؟"به دلیل اینکه اینیس گارد شاهی را با خود به دراگون استون برده بود میگور تنها مانده بود. پادشاه رو به جمعیت کرد. گفت،"چه کسی می آید تا در کنار شاهش بایستد؟"بسیاری از ترس رو برگرداندند، تعدادی نیز جوری تظاهر کردند که انگار چیزی نشنیدهاند، زیرا دلاوری پسران جنگجو زبانزد خاص و عام بود. در آخر یک مرد پا پیش گذاشت. شوالیه نبود، یک سرباز ساده که خود را دیک بین معرفی کرد. گفت،"من از وقتی یک پسربچه بودم سرباز پادشاه بودم، میخواهم بعنوان سرباز پادشاه بمیرم."
پس از آن اولین شوالیه پا پیش گذاشت. فریاد زد،"بین آبرومونو میبره! هیچ شوالیه واقعی و وفاداری اینجا نیست؟"کسی که صحبت میکرد برنار برون نام داشت، ملازمی که هرن سرخ را به درک واصل کرد و توسط شخص شاه اینیس شوالیه شده بود. تحقیرهایش بقیه را تحریک کرد تا جلو بیایند. نام چهار نفری که میگور انتخاب کرده بود در کتاب تاریخ وستروس پررنگ نوشته شده: سِر برام از بلک هول، شوالیهای آواره؛ سِر رِیفورد رازبی؛ سِر گای لوت استون، معروف به گای شکمو؛ و سِر لوسیفر مسی، لرد استون دنس.
نام هفت پسر جنگجو را نیز میدانیم. آنها: سِر دامون موریگن، ملقب به دامون دیندار، فرمانده بزرگ پسران جنگجو؛ سِر لایل براکن؛ سِر هریس هورپ، معروف به هری جمجمه؛ سِر اگان آمبروز؛ سِر دیکان فلاورز، حرامزاده بیزبری؛ سِر ویلیام آواره، و سر گریبالد از هفت ستاره، یک سپتون شوالیه، بودند. نوشته شده که دامون دیندار دعایی خوانده، و از جنگجو(یکی از هفت خدا) تقاضا کرده که به بازوهایش قدرت دهد. پس از آن ملکه بیوه دستور شروع را صادر کرد. و نزاع آغاز شد.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و هفتم
درست مثل پدرش، اینیس تارگرین اولین با نام او، در حیاط دراگوناستون به آتش سپرده شد. پسرانش ویسریس و جهیریس در مراسمش حضور یافتند، آنها بهترتیب دوازده و هفت ساله بودند، دخترش آلیسان نیز پنج ساله بود. بیوهاش، ملکه آلیسا، آوازی حزنانگیز برایش خواند، و اژدهای عزیزش کوییک سیلور نیز به کمک اژدهایان، ورمیتور و سیلوروینگ، جسدش را شعلهور کرد.
ملکه ویسنیا در آنجا حضور نداشت، یک ساعت پس از مرگ پادشاه سوار بر ویگار شده و به شرق رفته و از دریای باریک عبور کرد. وقتی بازگشت، شاهزاده میگور با بالریون نیز همراهش بود.
میگور به اندازه کافی زود رسیده بود تا تاج را مطالبه کند؛ البته نه تاج پرزرقوبرق و طلایی مورد علاقه اینیس، که چهره هفت خدا بر رویش حکاکی شده بود، بلکه برای تاج آهنین با یاقوتهای به رنگ خون پدرشان. مادرش تاج را بر سرش نهاد. و لردها و شوالیههایی که آنجا جمع شده بودند به محض اینکه وی خود را میگور از خاندان تارگرین، اولین با نام او، پادشاه آندالها، روینارها و مردان نخستین، لرد هفت پادشاهی و محافظ مملکت اعلام کرد زانو زدند.
فقط استاد اعظم گاون جرئت مخالفت داشت. استاد پیر گفت، طبق تمام قوانین وراثت، قوانینی که شخص فاتح پس از فتح مشخص کرده بود، تخت آهنین باید به پسر اینیس اگان برسد، میگور پاسخ داده بود که "تخت آهنین به کسی میرسه که قدرت تصاحبش رو داشته باشه."پس از آن نیز استاد اعظم را کشت، سر خاکستری پیرش را با ضربهای ناگهانی توسط بلکفایر از بدن جدا کرد. ملکه آلیسا و فرزندانش در دسترس نبودند که شاهد تاجگذاری پادشاه میگور باشند. او ساعاتی پس از اتمام مراسم شوهرش فرزندانش را از دراگوناستون خارج کرده بود، و به سوی قلعه پدرش در نزدیکی دریفتمارک روانه شده بود. وقتی این مسئله به میگور گفته شد، شانهای بالا انداخت...به همراه یک استاد به اتاق تابلوی نقاشیشده رفته تا نامهای برای تمام لردهای بزرگ و کوچک قلمرو بنویسد.
در آن روز صد کلاغ روانه آسمان شدند. روز بعدش نیز میگور پرواز کرد. سوار بر بالریون، از خلیج بلکواتر گذشته و همراه با مادرش ملکه بیوه که سوار بر ویگار بود وارد بارانداز پادشاه شد. بازگشت اژدهایان به آشوبهای شهر پایان داد، صدها نفر قصد فرار داشتند، ولی وقتی به دروازه ها رسیدند آنها را بسته و مهر و موم شده یافتند. پسران جنگجو کنترل دروازههای شهر را در اختیار داشتند، گودالها و چالههایی که قلعه سرخ نامیده میشد، و تپه رینیس، جاییکه سپت یادبود را سنگر خود قرار داده بودند. تارگرینها بیرقهای خود را بر فراز تپه ویسنیا برافراشتند و سربازان وفادار را فراخوانده بودند تا به آنها بپیوندند. هزاران نفر جمع شدند. ویسنیا تارگرین اعلام کرد که پسرش میگور شاه آنها شده است "شاهی حقیقی، از خون اگان فاتح، که برادر، شوهر و عشق من بود. اگر هر کسی نشستن پسرم بر تخت آهنین را زیر سوال ببرد، میتواند جانش را بر سر این راه بگذارد."
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و ششم
در پایان سال چهل و یک پس از فتح، اکثریت افراد مملکت در گرماگرم انجام یک شورش تمامعیار بر علیه خاندان تارگرین بودند. آن چهار پادشاه دروغینی که پس از مرگ اگان فاتح قیام کرده بودند، حالا در برابر تهدیدهای این قیام جدید، بسیار کوچک بهنظر میرسیدند، به این دلیل که این شورشیان خود را سربازان مذهب هفت و در حال مبارزه با یک حاکم ستمگر بیخدا میپنداشتند.
تعداد زیادی از لردهای سراسر هفت پادشاهی، شروع به عزاداری کرده و پرچمهای پادشاه را پایین کشیده و به سپت ستارهای سوگند خوردند. پسران جنگجو دروازههای بارانداز پادشاه را تصرف کردند، و ورود و خروج از شهر را کنترل میکردند، جلوی کار کردن کارگرانی که بر روی قلعه سرخ نصفه و نیمه کار میکردند را نیز گرفتند. هزاران نفر از برادران گدا راهی جادهها شدند، مسافران را مجبور میکردند که اعلام کنند با خدایان همراهند یا پلیدی، و پشت دروازه قلعهها تظاهرات میکردند تااینکه لردهای قلعهها بیرون آمده و پادشاه تارگرینی را انکار کنند. در اقلیم سرزمینهای غرب، شاهزاده اگان و شاهدخت رینا مجبور شدند سفر خود را رها کرده و در قلعه کرکهال پناه بگیرند. یک فرستاده نیز از جانب بانک آهنین براووس، به اولد تاون فرستاده شد تا با مارتین هایتاور(پدرش لرد منفرد چند ماه پیش از آن درگذشته بود)، لرد جدید قلعه هایتاور و صدای اولد تاون، گفتگو کند، در نامهاش اعلام کرده بود که سپتون اعظم "پادشاه برحق وستروس است."
در اوایل سال بعد نیز پادشاه اینیس هنوز در دراگوناستون بود، از ترس و دودلی بیمار شده بود. اعلیحضرت فقط سی و پنج سال داشت، ولی گفته شده که مانند یک پیرمرد شصت ساله بهنظر میرسید، و استاد اعظم گاون نیز گزارش کرده بود که وی با دلپیچه و درد شکم به تختش میرود. پس از آنکه هیچکدام از روشهای درمانی استاد اعظم گاون افاقه نکرد، ملکه بیوه مسئولیت مراقبت از پادشاه را برعهده گرفت، حال اینیس نیز برای مدتی رو به بهبودی بود...پس از اینکه شنید که هزاران نفر از برادران گدا قلعه کرکهال را که پسر و دخترش مهمانان ناخواسته آن بودند محاصره کردهاند بهیکباره غش کرد، سه روز بعد، پادشاه مرد.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
Repost from 𝖦ot | 𝖣ance 𝖶ith 𝖣ragons 🐉
🐲 به کانال رقص اژدهایان خوش آمدید 🐲
❄️ | مرجع تخصصی جهان نغمه | 🔥
• اخبار داغ و و پوشش کامل اسپیناف های گات • پشت صحنهها و دانستنی های جذاب • فکت های خیره کننده و دیالوگ ها • ادیت هایی که روحتو جلا میده🛡️ همه و همه در مرجع هوادارن دنیای نغمه 🗡️ تنها کانال دنیای نغمه با چالش های هیجان انگیز و جوایز مالی ، فقط در کانال رقص اژدهایان 🐉 🏰⚔️ عشق، خیانت، قدرت و اژدها... داستان از اینجا آغاز میشود در بازی تاج و تخت یا میمیری یا برنده میشی 🔥 برای عضویت همین حالا روی آیدی زیر کلیک کنید ༄ @Dance_with_Dragons ࿐
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و پنجم
در بقیه مکانها اوضاع از این نیز بدتر شد. دست پادشاه، سپتون مورمیسون، بدلیل اجرای مراسم عروسی ممنوعه از مذهب هفت اخراج شده بود، که در نتیجه آن شخص پادشاه قلمپر را در دست گرفته و نامهای به سپتون اعظم نوشت، و از شخص والامقامش درخواست کرد که مقام "سپتون مورمیسون عزیزم" به وی بازگردانده شود، و تاریخچه ازدواجهای خواهربرادری در والریای قدیم را برای وی شرح داد. پاسخ سپتون اعظم چنان تکاندهنده بود که رنگ از رخسار اعلیحضرت پراند. عوض نرم شدن، رهبر مذهب هفت اینیس را "پادشاه پلیدی" خطاب کرد، وی را حاکمی ستمگر و متظاهر نامید، و هیچ حقی برای حاکمیت وی بر هفت پادشاهی قائل نبود.
مذهبیون به حرفهایش گوش میدادند. کمتر از دو هفته بعد، درست وقتی که سپتون مورمیسون سوار بر کجاوهاش داشت در شهر رد میشد، یک گروه از برادران گدا از یک کوچه به سمت وی هجوم آورده و با تبرهایشان تکهتکهاش کردند. پسران جنگجو شروع کرده بودند به سنگربندی تپه رینیس، سپت یادبود را نیز به مقر خود تبدیل کرده بودند. ساخت قلعه سرخ سالها طول میکشید، پادشاه نیز متوجه شد که محل اقامتش در تپه ویسنیا بسیار آسیبپذیر است و همراه با ملکه آلیسا و فرزندان کوچکترش روانه دراگوناستون شد. معلوم شد که این حرکت محتاطانه عاقلانه بوده است. سه روز پیش از سفر، دو نفر از برادران گدا از دیوارهای محل سکونت وی بالا رفته و وارد اتاق خواب پادشاه شدند. فقط مداخله سریع گارد پادشاهی، اینیس را از مرگی خفتبار رهانید.
اعلیحضرت از تپه ویسنیا به سوی شخص ویسنیا روانه میشد. ملکه بیوه در دراگون استون با این جمله که "تو یک برادرزاده ضعیف و احمقی. فکر میکنی کسی جرئت میکرد اینطوری با پدرت صحبت کنه؟ تو اژدها داری! ازش استفاده کن. به سمت اولد تاون پرواز کن و از سپت ستارهای یه هرنهال دیگه بساز. یا به من اجازه بده، تا این مذهبی احمقو واست کباب کنم."از وی به گرمی استقبال کرد. اینیس آن را نشنیده گرفت. در عوض ملکه بیوه را به اتاقش در برج دریای اژدها فرستاد و به وی دستور داد همانجا بماند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و چهارم
بهنظر نمیرسید که اینیس تارگرین بداند تا چه اندازه مملکت را علیه خودش تحریک کرده است. او مشتاق بود که همراهی رعایا با خود را دوباره بدست آورد، به همین دلیل نیز اعلام کرد که شاهزاده و شاهدخت یک سفر سلطنتی در سراسر مملکت خواهند داشت، هیچ شکی در اینکه او هرجا رفته بود با تشویقها و خوشآمدگوییهای بسیاری در سفرهای سلطنتی خودش روبرو شده بود وجود نداشت. شاهدخت رینا، احتمالاً باهوشتر از پدرش، از پدرش اجازه خواست که اژدهایش دریمفایر را نیز با خود ببرد، ولی اینیس اجازه نداد. زیرا شاهزاده اگان هنوز اژدهایی را تصاحب نکرده بود، پادشاه نیز از این ترس داشت که لردها و رعایا، اگر همسرش را سوار بر اژدها و خودش را سوار بر اسبی ببینند، پسرش را ضعیف بپندارند.
پادشاه شدیداً در قضاوت خلقوخو و پرهیزگاری مردمش و قدرت کلمات سپتون اعظم اشتباه کرده بود. اگان و رینا و محافظانشان از روز اولی که عازم سفر شدند، هرجاییکه میرفتند توسط مذهبیان هو میشدند. در میدنپول حتی یک سپتون نیز پیدا نمیشد که آنها را در جشنی که لرد موتون به افتخارشان گرفته بود تقدیس کند. وقتی که به هرنهال رسیدند، لرد لوکاس هارووی گفت آنها را، تا وقتیکه دخترش آلیس را بعنوان همسر قانونی و حقیقی عمویشان به رسمیت نشناسند، به قلعهاش راه نمیدهد. جواب منفیشان نیز خیلی مد نظر مذهبیان قرار نگرفت، فقط گذراندن یک شب سرد و مرطوب در چادرها، زیر دیوارهای برجکهای قلعه عظیم هرن سیاه نصیبشان شد. در یکی از روستاهای اقلیم سرزمین رودخانه، تعداد زیادی رعیت راه زیادی را آمده تا از زوج سلطنتی با کلوخ و کثافتی که برسرشان میریزند پذیرایی کنند. شاهزاده اگان شمشیرش را در آورده تا تنبیهشان کند ولی شوالیههایش از این اتفاق جلوگیری کردند، زیرا لشکر شاهزاده خیلی بیشتر بود. بااینحال نتوانستند جلوی شاهدخت رینا را بگیرند، وی سوار بر اسب به سوی آنها رفت و گفت،"وقتی یه دخترو سوار یه اسب میبینین که خیلی شجاعین، میبینیم، بار بعدی که بیام اینجا با اژدهام میام، روم کثافت بریزید، منم واستون دعا میکنم."
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
5 072
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹پسران اژدها
🔸بخش بیست و سوم
با توجه به رسم و رسومات خاندان تارگرین، یک وصلت میان دو فرزند بزرگترش امری واضح برای پادشاه اینیس بود. علاقه میان اگان و رینا زبانزد خاص و عام بود، و هیچ مخالفتی با ازدواجشان صورت نگرفت؛ در واقع ادعاهای زیادی مبنی بر اینکه هردویشان انتظار چنین زندگی مشترکی را از زمانی که برای اولین بار در دوران طفولیت در دراگوناستون و مقر اگان با هم بازی میکردند میکشیدند.
طوفان تبریکها پس از اعلام شدن آن توسط پادشاه همه را حیرتزده کرد، بااینوجود نشانههای هشدارآمیز به اندازه کافی برای خردمندان واضح و آشکار بود. مذهب هفت ازدواج فاتح با خواهرانش را نادیده گرفته بود، یا حداقل چشمپوشی کرده بود، ولی لزومی نداشت با ازدواج نوههایش نیز چنین کند. سپت ستارهای آن را شدیداً محکوم کرد، ازدواج میان خواهر و برادر را تقبیح کرد. پدر باایمان اعلام کرده بود هر بچهای که در این وصلت به دنیا بیاید "در چشم خدایان و انسان ها کریهالمنظر در نظر گرفته خواهد شد."و توسط ده هزار سپتون نیز در سراسر هفت پادشاهی خوانده شد.
اینیس تارگرین به دودلی شهره بود، بااینحال، با خشم مذهب هفت روبرو شد، او سرسخت و کلهشق شده بود. ملکه بیوه ویسنیا به او گفته بود فقط دو راه دارد؛او یا باید از ترتیب دادن این ازدواج منصرف شود و برای دختر و پسرش جفت مناسبی بیابد یا سوار بر اژدهایش، کوییک سیلور، شود و به سوی اولد تاون روانه شده و سپت ستارهای را بر سر سپتونهایش آوار کند. پادشاه اینیس هیچکدام را انتخاب نکرد. او همچنان پافشاری میکرد.
در روز عروسی، خیابانهای بیرون سپت یادبود (که بر فراز تپه رینیس ساخته شده بود، و به افتخار ملکه سقوطکرده نامگذاری شده بود)پر شده بود از پسران جنگجو با زرههای درخشان نقرهای و نام هر کسی از مهمانان که از آنجا میگذشتند را یادداشت میکردند، چه پیاده، چه سوار بر اسب ، چه سوار بر کجاوه. لردهای عاقلتر، که انتظار این حرکت را داشتند، دور ایستاده بودند.
آنان که حاضر شدند تا شاهد عروسی باشند شاهد چیزی بیش از عروسی بودند. پس از جشن تصمیم غلطش را با بخشیدن عنوان شاهزاده دراگون استون به وارث احتمالیاش، شاهزاده اگان، تکمیل کرد. پس از شنیدن این کلمات سکوت تالار را فرا گرفت، همه حضار میدانستند که این مقام پیش از این در اختیار شاهزاده میگور بوده است. در میز اصلی، ملکه ویسنیا از جایش برخواسته و آرام بدون اجازه پادشاه از اتاق تالار خارج شد. آن شب سوار بر ویگار به دراگوناستون بازگشت، و نوشته شده که وقتیکه اژدهایش از روبروی ماه رد شده، آن جسم کروی به رنگ قرمز به مانند خون در آمده است.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
