1 569
Підписники
Немає даних24 години
+97 днів
+130 днів
Архів дописів
1 569
بیا ای شیخ دست از سجدهی طولانیات بردار
خدا با داغ پیشانیت ایمان را نمی سنجد
✍ #معین_برزه
@adabsara
همان اندازه که خان قیمت نان را نمی سنجد دهان باز من هم حرمت خان را نمی سنجد بهای لقمهی نان را بده فریاد بیهودهست که رعیت با صدای رعد طوفان را نمی سنجد! بیا ای شیخ دست از سجدهی طولانیات بردار خدا با داغ پیشانیت ایمان را نمی سنجد نگو که لقمه را قدر دهان خویش بردارم کنار سفره صاحبخانه مهمان را نمی سنجد! خطایی هم اگر کردم گناهش گردن من نیست مقلد با ملاک خویش میزان را نمی سنجد اگر در این میان حرفی به ناحق گفته ام بگذر کسی با خواندن یک شعر دیوان را نمی سنجد
1 569
ﮐﺎﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ تلخیِ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪﯼ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﺷﻮﺩ...
✍ #سیدمهدی_موسوی
@adabsara
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺱ ﻭ ﺗﺒﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻏﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ ﻧﮑﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﮔﺎﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺯﻫﺮ ﺷﻮﯾﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺷُﻬﺮﻩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺠﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﺷﻮﯾﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ ﻧﮑﻨﺪ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﺑﺒﺮﺩ ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽﻣﺎﻥ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺸﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺸﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ یکﺸﺒﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﻤﺪﺳﺖ ﺷﻮﯼ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ ﻧﮑﻨﺪ ﻗﻠﺐ ﯾﻘﯿﻦ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﮏ ﺑﺸﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻬﺮ ﻟﺒﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﮏ ﺑﺸﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺩ ﺷﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ یکﺸﺒﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮهﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻃﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﺍﺗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﻪﮐﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺳﻮ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ میبندد ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪﯼ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ میخندند ﺳﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﺟﺴﺪﯼ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺳﻪﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﭘﺮﺍﺯ ﺑﺎﺭﻭﺗﻢ ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ تلخیِ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪﯼ ﺑﺪ ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﺷﻮﺩ...
1 569
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدراز زخم های بر جگر بسیارمان مانده؟
✍ #حامد_عسکری
@adabsara
نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده فقط اندوه می گیرد سراغی از غریبی مان همان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده بپرس از پیشگوهای محلی این معما را چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟ چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟ چقدراز زخم های بر جگر بسیارمان مانده؟ سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل اگرکه قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید: بیا بگذر ز تقدیرت! همین یک کارمان مانده
1 569
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
✍ #محمدعلی_بهمنی
@adabsara
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو به تو اصرار نکرده است فرایندش را قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقان به تو این بندش را : منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را
1 569
غم، فراوان داری و غمخوار میخواهی که نیست
سینهای را محرم اسرار میخواهی که نیست
شانهای مردانه میخواهند بعضی بغضها
تکیهگاهی بهتر از دیوار میخواهی که نیست
✍ #عمران_بهروج
@adabsara
غم، فراوان داری و غمخوار میخواهی که نیست سینهای را محرم اسرار میخواهی که نیست شانهای مردانه میخواهند بعضی بغضها تکیهگاهی بهتر از دیوار میخواهی که نیست سوزنی انگار در انبار کاه افتاده است بینِ دلبرها یکی دلدار میخواهی که نیست دوست داری گُل بگویی با کسی، گُل بشنوی یک عدد اهلِ دلِ بیکار میخواهی که نیست ناگهان گاهی بخندد، بیهوا ابری شود یک نفر مثل خودت بیمار میخواهی که نیست ساز کوک و شعر ناب و چای بار و یار یار از جهان تنها همین مقدار میخواهی که نیست ساکتی، بیحس و حالی، خستهای، آشفتهای بدبیاری را ببین، سیگار میخواهی که نیست!
1 569
سعی کردم که بمانی و بریدی به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک
به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک
✍ #صوفی_صابری
@adabsara
سعی کردم که بمانی و بریدی به درک کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک به جهنم که از این خانه فراری شده ای عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست؟! جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...
1 569
لب فروشی میکنم در حول و حوش گردنت
مانع کسب است جانم دکمه پیراهنت
✍ #بهنام_اصول_زاده
@adabsara
لب فروشی میکنم در حول و حوش گردنت مانع کسب است جانم،دکمه ی پیراهنت چشم من روشن ازین خوشتر مگر هم میشود سهم من شد خیره ای از چشمهای روشنت با نمکدان لب خود زخمهایم را ببوس میشود اینگونه شیرینم نمک گیر تنت دستهایت اطلس و آغوش تو آتشفشان کرده ای خاکسترم در تنگنای ساتنت چشمهایت رود طغیان کرده ای در مصر بود موج هایش میرسد تا مرز چین دامنت باز کن پیراهنت را دشت اول را بده مانع کسب است جانم دکمه ی پیراهنت
1 569
اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود
و کنارَم ، قَلم و کاغذ و خودکار نبود
چه بلا هایِ عجیبی به سرم می آمد
فرض کن داخلِ زِندانی و سیگار نبود
@adabsara
اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود و کنارَم ، قَلم و کاغذ و خودکار نبود چه بلا هایِ عجیبی به سرم می آمد فرض کن داخلِ زِندانی و سیگار نبود آمد و...شُد همه یِ دار و ندارم هر چَند بودن و رَفتن او دَست من اِنگار نبود باز هَم ، باد بَهاری ، همه جا ، میپیچَد گُلِ سَر کاش به مو یِ تو گرفتار نبود نکنَد دستِ کسی دستِ تو را لَمس کنَد کاش این دِلهُره اینقَدر ، دِل آزار نبود رَفتی و بَعدِ تو در شهر جِنایَت ها شُد خَنده ای رویِ لَبَم ، بَعدِ تو در کار نَبود اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود غَزَلی وَصل به مو های تو این بار نبود
1 569
مرا سرباز قصرم تیر باران کرد و فهمیدم
که هرکس تکیه بر غیرخودش کرده خطا کرده
✍ #جواد_نوری
@adabsara
شبیه شاه مغروری که عشقش را رها کرده نماز صبح می بینم که ارتش کودتا کرده، سپاه از دیدن اخمم شبیه بید میلرزید ولی اکنون سلیمانم که تکیه بر عصا کرده من آن پیرم که عمری را عبادت کرده و آخر بهشتش را پری روی جوانی بر فنا کرده مرا سرباز قصرم تیر باران کرد و فهمیدم که هرکس تکیه بر غیرخودش کرده خطا کرده چقدر این روزها مانند ایران گشته اوضاعم ز شرق و غرب هرکس تکه ای از من جدا کرده من از تو عشق می خواهم ولی نفرت نصیبم شد یقیننا یک نفر ظرف دعا را جا به جا کرده
1 569
دلخوشم بعد وَفاتم به تو نزدیکترم
هرچه من را به تو نزدیک کُند دلخوشی است...
✍ #حسین_صفا
@adabsara
دوری» و «زنده به گوری» به هم آمیختهاند بعد تو زندگی من همهاش خودکُشی است دل سپردن به غزل های غم انگیز صفاست گوش دادن به صدای نَفَس چاوشی است دلخوشم بعد وَفاتم به تو نزدیکترم هرچه من را به تو نزدیک کُند دلخوشی است...
1 569
با چه رويى پس از اين، داغ صدايت بزنم
من كه يك عمر تو را عشق صدا مى كردم
✍ #سیدتقی_سیدی
@adabsara
بیخدا بودم و بيهوده دعا میکردم حیف از آن خانه که بر باد بنا میکردم عشق میخواست مرا صید کند اما من برخلاف جهت آب شنا مىكردم شکوه کردی که چرا با دگران میخندی غافلی با همه تعریف تو را میکردم توی بیرحم بریدی و گذشتی از من من نباید که تو را ساده رها می کردم با چه رويى پس از اين، داغ صدايت بزنم من كه يك عمر تو را عشق صدا مى كردم
