وادی | سیده فاطمه مطهری
Відкрити в Telegram
274
Підписники
Немає даних24 години
+77 днів
+730 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+7
в 1 каналах
червень '26
+49
в 0 каналах
Get PRO
травень '260
в 0 каналах
Get PRO
квітень '260
в 2 каналах
Get PRO
березень '260
в 1 каналах
Get PRO
лютий '260
в 2 каналах
Get PRO
січень '260
в 1 каналах
Get PRO
грудень '250
в 1 каналах
Get PRO
листопад '250
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '250
в 0 каналах
Get PRO
вересень '250
в 0 каналах
Get PRO
серпень '250
в 0 каналах
Get PRO
липень '250
в 0 каналах
Get PRO
червень '250
в 3 каналах
Get PRO
травень '250
в 0 каналах
Get PRO
квітень '250
в 0 каналах
Get PRO
березень '250
в 2 каналах
Get PRO
лютий '250
в 1 каналах
Get PRO
січень '250
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+2
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+2
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+7
в 1 каналах
Get PRO
вересень '24
+3
в 0 каналах
Get PRO
серпень '240
в 0 каналах
Get PRO
липень '240
в 0 каналах
Get PRO
червень '240
в 0 каналах
Get PRO
травень '240
в 0 каналах
Get PRO
квітень '240
в 3 каналах
Get PRO
березень '240
в 0 каналах
Get PRO
лютий '240
в 0 каналах
Get PRO
січень '240
в 0 каналах
Get PRO
грудень '23
+2
в 0 каналах
Get PRO
листопад '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+14
в 0 каналах
Get PRO
вересень '230
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
липень '230
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
травень '230
в 0 каналах
Get PRO
квітень '230
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+1
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+3
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+1
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+5
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+1
в 0 каналах
Get PRO
серпень '220
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+1
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
березень '220
в 0 каналах
Get PRO
лютий '220
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+5
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+6
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '210
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+3
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+1
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+1
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+2
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+231
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 04 липня | +1 | |||
| 03 липня | 0 | |||
| 02 липня | +2 | |||
| 01 липня | +4 |
Дописи каналу
روزِ صد و بیست و هفتم
ایستاده بودیم به انتظار و مثل دیدارهایت در حسینیه امام خمینی «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم» میخواندیم.
منتظر بودیم پرده آبی کنار برود و بعد شما ایستاده، با آن قامت رشید، عمامه مرتب، قبا و عبای ساده و تمیز و عصای در دست، در قاب چشمانمان ظاهر شوی و ما نفهمیم چطور در سیل جمعیتی که با ورودت به سمت جلو روان شده، در حرکتیم؛ شعار میدهیم و اشک میریزیم؛ و بعد صدایت در حسینیه میپیچد که با طمأنینه میگویی بفرمایید، بفرمایید و با دستت اشاره میکنی به تکتک ما و سلام میدهی....
اما اینبار، اینباری که بارِ آخر است، اول صدایت آمد، سلام دادی به آقایمان اباعبدالله؛ بعد پرده آرام آرام به جای آنکه کنار رود، پایین رفت و کمکم تو نشستی در قاب چشمانمان؛ اما اینبار نه ایستاده و با قد رشید، بلکه خوابیده در تابوت. و ما دیگر شعار ندادیم، فقط اشک ریختیم و شیون سردادیم....
شیون سردادیم...
شیون سر دادیم...
که کاش نبودیم و این روز را نمیدیدیم؛
نبودیم و تو را در تابوت نمیدیدیم؛
نبودیم و پرپر شدن خانوادهات را نمیدیدیم....
ما دیگر تو را نداریم آقای سیدعلی
دیگر تو را نداریم پسرِ فاطمه (سلام الله علیها)
دیگر برایمان صحبت نمیکنی
دیگر نصیحتمان نمیکنی
اما
ما تا همیشه دوستت داریم
تا همیشه راه را نشانمان دادهای
کاش
تا همیشه در راهت بمانیم؛ گمش نکنیم
و کمکی باشیم برای رسیدن این کشتی، به ساحلِ امنش
آقای ما
دعا کن برایِ ما؛ دعا کن برای ما
سیزده تیر ۱۴۰۵
ساعت ۷:۳۰ صبح
لحظه نمایان شدن پیکرهای مطهر خانوادۀ شهید خامنهای
#باید_برخاست
#آقای_شهید
#باهم_ببینیم
@sfmotahari_ir
| 2 | دنبال جایی در حیاط اصلیام که دیدش به جایگاه کامل باشد. میچرخم و جایی مینشینم روی زمین.
کنارم زن جوانی است. دو پسربچه همراهش است. یکی بغل خودش به خواب رفته و دیگری در بغل مادربزرگش. از ورامین آمدهاند.
میپرسمش با بچههات اومدی نترسیدی اتفاقی براشون بیافته؟ میگه باید میاومدم. باید میاومدیم!
مکث میکند. چشمانش در لحظه قرمز میشود و اشک در چشمانش جمع. میگوید همسرم در جنگ ۱۲ روزه شهید شد، من و بچه هام باید میاومدیم امروز با آقا خداحافظی کنیم...
یخ میکنم. چشمانم میشود شبیه چشمانش. شانهاش را بوسه میزنم...
چه جای خوبی برای ایستادن انتخاب کردهام...
#باید_برخاست
سیزده تیر ۱۴۰۵
@sfmotahari_ir | 77 |
| 3 | کاش امروز طلوع نمیکردی خورشید....
میخواهی طلوع کنی چه شود؟
میخواهی چه را ببینی امروز؟
گریههای یتیمی ما را؟
داغ قلب ما را؟
کاش طلوع نمیکردی خورشید...
#باید_برخاست
ساعت شش صبح
سیزده تیر ۱۴۰۵
@sfmotahari_ir | 29 |
| 4 | یا الله
یا الله
یا الله
منتظر ورود پیکرهای مطهر هستیم...
مصلی تهران
ساعت۴:۳۰ بامداد
#باید_برخاست
@sfmotahari_ir | 40 |
| 5 | دربها برای ورود باز شدند.
فقط درهای شرقی و شمالی برای ورود هستند.
اشیایی مثل چاقو، قیچی، فندک ممنوع هستند.
پاوربانک را گفتند منعی ندارد. باید از داخل دستگاه رد شود.
اگر خانوادگی میآیید بدانید برای ورود باهم هستید اما برای خروج باید قرار بگذارید
درب خروج خانمها خ بهشتی است و درب خروج آقایان خ پاکستان.
#باید_برخاست
@sfmotahari_ir | 276 |
| 6 | آن شب را خوب یادم است.
بیقرار بودم و نمیتوانستم در چادر بمانم.
راه افتادم به سمت جبلالرحمه.
هر گوشهای از صحرا را نگاه میکردم یک زن یا مرد سفیدپوش نشسته بود بر روی زمین و در حال خود مشغول راز و نیاز. آوارۀ بیابانهای عرفات...
نمیدانم چرا امشب که خیابانهای اطراف مصلی را راه میرفتم و مردمم را نگاه میکردم، ذهنم رفت به آن شب عرفه و آن بیقراریهای آدمهای آوارۀ عرفات....
ما آوارگان این عالم... بیقراریم بیقرار
میبینی بیقراریمان را یا صاحبالزمان
ای آقای ما؛ دعا کن برای ما...
نیمهشب ۱۳ تیر ۱۴۰۵
اطراف مصلی تهران
#باید_برخاست
@sfmotahari_ir | 35 |
| 7 | قامت بستهاند برای نماز شب
این فرزندانِ بیقرارِ خامنهای شهید
نیمه شب ۱۳ تیر ۱۴۰۵
تقاطع مفتح - بهشتی
#باید_برخاست
@sfmotahari_ir | 146 |
| 8 | و سلام بر شب
آن هنگام که قرار و آرامشی ندارد؛
گویی آبستنِ روزهاییست بس عظیم...
ساعت یک نیمه شب
سیزدهم تیر ۱۴۰۵
مصلی تهران
وداع با رهبر
@sfmotahari_ir | 28 |
| 9 | از بلندگو اعلام میکنند از فردا شش صبح، دربهای شرقی و شمالی برای ورود است.
زن میپرسد کدام طرف میشود؟
نگاهش میکنم. حدود چهل سال دارد. یک دختر پانزده ساله و پسری حدود ده ساله همراهش است. راهنماییاش میکنم. میگوید از دیروز غروب اینجاییم!
میگویم از کجا آمدید؟
میگوید زنجان
دیشب کجا بودید؟
همینجا. در خیابان و بین اتوبوسها خوابیدیم تا امروز که موکبها باز شد!
میپرسد فردا صبح باز شود، میتوانیم آقا را زیارت کنیم؟
نمیدانم چه جوابی دهم به زن و دو بچه اش که بیش از بیست و چهار ساعت است اطراف مصلی به انتظار آخرین دیدار رهبرشان، نشستهاند
#باید_برخاست
نیمه شب شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵
خیابان شهید بهشتی تهران
@sfmotahari_ir | 33 |
| 10 | یک: سال سوم هجرت
جنگ اُحد تمام شده است.
رسولالله با دندان شکسته و صورت و دهانی زخمی همراه با یارانشان در حال بازگشت به مدینه هستند.
خیالم با زنانِ مدینه همراه میشود و به استقبال مردان میرود. زنی از زنانِ انصار کنارم قدم برمیدارد. به کاروان که میرسیم خبرش میدهند همسر و پدرش در جنگ شهید شدهاند؛ زن گویی خبر خاصی نشنیده است و با نگرانی حال محمد (صلاللهعلیه) را جویا میشود. میگویند خوب است. زن راضی نمیشود. میگوید باید ببینمش. پیامبر را نشانمان میدهند. وای بر من... دندان حضرت شکسته و خون بر دهان مبارک و صورت مهربانش جاری است. خاک بر سر من شود که این صحنه را میبینم و کاری نمیتوانم کنم...
زن که خبر شهادت همسر و پدرش را تازه شنیده است، وقتی او را میبیند بلند میگوید «کل مصیبة بعدک جلل» هر مصیبتی بعد از تو،کوچک است.
دو: سال یازدهم هجرت.
آواره کوچههای مدینه شدهام. غم سنگینی بر سینهام نشسته و هر آن ممکن است قلبم از حرکت باز ایستد.
خبر در شهر پخش شده که رسولالله وفات یافتهاند. پیامبرِ خدا؛ پیامبرِ خدا.... تکیه میدهم به دیوارهای خشتی کوچههای بنیهاشم و چندبار با خود تکرار میکنم «رسولُ الله، رسولُ الله». شمرده شمرده میگویم «پیامبرِ»«خدا»
انگار باورش برایم سخت است. مگر میشود آن مرد باعظمت، مقتدر، باشکوه و مهربان که از طرف خدا آمده بود و سخن خدا را میشنید و بهترینِ خلق خدا بود، بمیرد؟ خاک بر سر من کنند که چنین خَلق و آیتی دیگر بر زمین نیست و من هستم. مدینه در اندوه فرو رفته است؛ کوچهها آکنده از مردمیست که دستهدسته برای وداع میآیند. خانه پیامبر گنجایش آن همه مشتاق را ندارد و مردم، گروهگروه وارد میشوند تا آخرین نماز را بر پیکر عزیزدلشان بخوانند؛ شهر در سکوتی سنگین، از ازدحام سوگواران موج میزد و در گوشهای از آن، جلسهای شیطانی برپا شده است...
سه: سال ۱۴۴۸ هجرت
آوارۀ خیابانهای تهران شدهام. سرگردان و غمزده.
نوادهای از نوادگان آقا رسول الله که مانند جدش، هدایت مردمان و امتِ پیامبر را برعهده داشت را شهید کردهاند. ما زمان رسولالله، زمان اسدالله، زمان حسنین علیهماسلام و باقی امامان نبودهایم. ما بچه شیعههای دوران غیبتیم. دینمان، اعتقادمان، پایداریمان را مدیون سیدروحالله و سیدعلی هستیم. دو نوادۀ پیامبر که بپاخاستند و ایستادند و شیعه را پس از قرنها تحقیر و نادیده گرفتن، بلند کردند و به عزت و آبرو رساندند؛ و ما را، دینمان را، همۀ وجودمان را در دست گرفتند و راه بردند و راه نشان دادند. سیدعلی برای ما، نماد و نشان پیامبر بود، نماد و نشانۀ امام غائبمان؛ ولی حالا دیگر نیست. نداریمش.
ما مثل کودکانِ سرگشتهای شدهایم که پدرمان را از دست دادهایم، یتیم شدهایم. چهار ماه ایستادهایم در وسط خیابانهای تهران و زار میزنیم و دست استغاثه به سمت صاحب عصر و زمان بلند کردهایم که ما را رها نکند؛ شکایت کردیم به خدا از نبود پیامبرش و از غیبت امامش؛ و از شهادت رهبری که راه پیامبر و امام را یادمان میداد و همراهیمان میکرد...
آه! آقای سید علی؛ ای پسرِ فاطمه؛ ای شهیدِ راه خدا دعا کن برای ما... دعا کن برای ما...
پن: میخواستم از عصر و غروبِ دهم محرم سال ۶۱ هم بنویسم؛ از سرزمین نینوا و بدنهایی که نه تشییعی داشتند، نه نمازی، نه وداعی...
اما نتوانستم پرندۀ خیال ذهنم را پرواز دهم... همینجا ماند و جان داد.... لایومکیومکیا اباعبدالله
#آقای_شهید
@sfmotahari_ir | 360 |
| 11 | من آدمِ گریههای بلند و شیون سردادن نیستم. گریههایم خاصتاً اگر کسی در کنارم باشد، آرام است و اشک میریزم. انگار کن خجالت میکشم از آدمها...
من آدمِ بر سر و صورت زدن نیستم. آدمِ مو کشیدن و کوفتن بر سینه نیستم...
اما
امسال که عاشورا در کربلا بودم، دوست داشتم وسط خیابان، روبروی ضریح، در خانه و هرجایی که میتوانستم، بنشینم و بر سروصورت بزنم و بلند بلند گریه کنم. دوست داشتم در داغ حسین (علیهالسلام) صورت بخراشم؛ مثل زنان عرب جولی کنم و لطمه بر سروصورت زنم.
دوست داشتم در ورودیهای حرم بنشینم و خاکهایی که برای ورود دستههای عزا ریخته بودند را بردارم و بر سرم بریزم.
دوست داشتم به جای سینه زدن معمول، بر سینهام و زانوانم بکوبم و بکوبم و بکوبم...
اصلا نمیشود روز عاشورا در کربلا باشی و آرام عزاداری کنی؛ غم آنقدر سنگین است و نفس آنقدر به سختی میرود و میآید که تازه قدری میفهمی چرا سالها میگفتند در روز عاشورا برای قلب امام عصر، صدقه دهید...
من آدمِ پرواز در تاریخم؛ پرندۀ خیال ذهنم را میکشانم در کوچهپسکوچههای تاریخ و مینشانمش گوشهای به تماشای ماجراها یا میشوم یکی از آدمها در همان زمان.
اما عصر عاشورا و نزدیک غروب، تصور کردن خارج از توان بود؛ پرندۀ خیالم بال میگرفت و کمی پرواز میکرد اما اوج نگرفته، زخمی و بیتوان باز میگشت و مینشست در عاشورای ۰۵. التماس میکرد پروازش ندهم و بگذارم در همین میزان غم و پشت پردههای تاریخ بماند.
اما دوباره پروازش دادم؛ اینبار نه به ماههای اخیر و به روزهای نه چندانِ دورِ پیشِ رو. گفتمش کربلا را و غمِ دخترکانِ یتیم شده و آوارۀ بیابانهای نینوا را، تحمل نکردی. نتوانستی حتی در خیال بار بَندی و با عمه جانت و خانوادهات همراه شوی و مراقب کودکان باشی تا خاری در پایشان نرود و گم نشوند و گوشواره از گوششان ندَرند؛ نتوانستی و تحملش را حتی در خیال نداشتی....
اینبار اما برو به کنار اعضای خانوادهای از نوادگانِ همان آقای شهید کربلا. خانوادهای که پنج تن از اعضایشان را به یکباره و به ناجوانمردی از دست دادهاند. پدر، دختر، عروس، داماد و نوه خردسالشان را... به پیش بانویی که چهار ماه است هم خودش یتیم شده و هم فرزندانش و بدون تسلایی این غم و سوز و داغهای سنگین را تحمل میکند. به کنار اولادالحسینی که مادرشان را از دست دادهاند و احتمالا پدر را چند ماهی است ندیدهاند. به پیش فرزندانی که مادرجوان و خواهر خردسالشان را دیگر ندارند و دلهایشان برای محبت مادرانه تنگ شده است.
ذهنم از کوچهپسکوچههای کربلا پرواز کرده بود به تهران؛ نشسته بود در کنار خانوادۀ آقای شهید. خانوادهای که مطمئنم مانند عمه جانمان محکم و استوارند؛ زیر بار این داغها، بارها نشسته و گریه کردهاند، اما نشکستهاند. شاید بانوان بلند بلند گریه کردهاند، مویه کردهاند، اما مطمئنم سر خم نکردهاند و مثل آقا اباعبدالله ذکر زیر لبشان «رضا برضاک و تسلیما لامرک و لامعبود سواک، یا غیاث المستغیثین» بوده است.
اما خیالم حتی تحمل تصور داغ این خانواده را نیز نداشت؛ تحمل تصور دوشنبه هفتۀ بعد را و به خاک سپردن پنج عزیزِ دلشان را... تحمل تصور روزها و شبهایی که گذراندهاند و میگذرانند را...
باید بلند بلند برایشان گریه کنم، باید بر سر و صورتم بزنم، و زیر لب تکرار کنم «لایوم کیومک یا اباعبدالله» شاید آرام شوم...شاید آرام شوم...
@sfmotahari_ir | 85 |
| 12 | الحب حرفین
ح حیره عندالقا
ب بکا عندالفراق
تیر ماه ۱۴۰۵
@sfmotahari_ir | 69 |
| 13 | هفته قبل که ماجراهای کشوردوست پیش آمد، عراق بودم. از دوستانم که آنجا خادم بودند یا حضور داشتند، پیگیر اتفاقات بودم و دلم در آن خیابان میتپید... خیابانی که نزدیکترین وعدهگاه ما به مقتل آقای شهیدمان بود. خیابانی که سالها محل آمد و شدمان برای رسیدن به حسینیه امام خمینی و دیدار حضرتش بود. حالا شده بود محل درگیری و نزاع؛ آن هم بین خدام آقا و عدهای عزیزان هموطن که خودشان هم خبر نداشتند از کجا دارند بازی میخورند.... بگذریم.
آن روز که کشوردوست بسته شد و داربستها را جمع کردند، توضیحات یکی از خدام را استوری کردم. یکی از جوابهایی که برای استوریام آمد از *عزیزی بود که همسرش همراه با آقا شهید شده بودند و این چندماه، کشوردوست مأمن و پناهگاه دلتنگیهای خود و فرزندانشان بود...*
پیامشان را که خواندم، فکر کردم ما که گاهی به کشوردوست میرفتیم تا داغ دلی سبک کنیم در فراغ آقایمان، جمع شدن آن رواق دوستداشتنی برایمان سخت و سنگین بود، خانواده شهدایی که آنجا محل شهادت عزیزانشان و نقطه امنی برای دلتنگیهایشان بود، این روزها چه کشیدند و چه خوندلی خوردند.... یا الله
@sfmotahari_ir | 71 |
| 14 | بسوزانم... بسوزانم
حسین جانم، حسین جانم...
#چندوقته_اینو_گوش_میکنم
مهدی رسولی
حسینه ثارالله زنجان
شب عاشورا ۱۴۰۵
@sfmotahari_ir | 104 |
| 15 | آه از آن تابوت کوچک....
عجب روضهای است....
آه
آه
آه از این شبهایی که داریم میگذرانیم
آه
آه از این روزها
یا دهر! اف لک
@sfmotahari_ir | 79 |
| 16 | در نامهای برای دوستی مینویسم «دلم برایت تنگ شده»
این دلتنگی ماهیتی نوشتاری ـ کاغذی دارد. دلتنگی حقیقی با این اظهار دلتنگی فاصلۀ بسیار دارد.
فشرده شدن قلب که میدانید چیست؟ وقتی دلت برای کسی پر میکشد و از تو دور است؟ حالا میخواهی این احساس را با نامه به او انتقال دهی؟ چه خیال باطلی.
#احمد_اخوت
#کتابخوانی ای نامه
@sfmotahari_ir | 79 |
| 17 | سلام بر خون؛
بر خون خدا، سیرابکننده چشمههای توحیدی و عطشافزای لبیکهای منتظر.....
کربلا
به وقت بعدازظهر عاشورای حسینی......
@sfmotahari_ir | 220 |
| 18 | 🏴 #یاد_آقای_شهید | ما ملت امام حسینیم
✍️ سیده فاطمه مطهری
🔸 بیست و چهار روز از آخرین دیدار عمومیتان میگذشت. بیست و چهار روز بود که نمیدانستیم کجایید؛ بیست و چهار روز بود فقط سه بار #پیام_تلویزیونی داده بودید و ما مانند تشنهای که به کوزهای آب رسیده، قطره قطره آن کلمات را میخواندیم و مینوشیدیم و در انتظار رسیدن به دریای واقعی بودیم.
🔹 بیست و یک خرداد آخرین دیدارتان بود با نمایندگان مجلس و دو روز بعد، آن غدهی سرطانی زهرش را ریخت و فرماندهانمان را شهید کرد؛ کشور به حالت دفاع و حملهی نظامی درآمد و شما، فرمانده میدان شُدید. دیدارهای حضوریتان در #حسینیهی_عزیز امام خمینی (ره) لغو شد. همه نگران حالتان بودیم. دو روز بعد اولین پیام تلویزیونیتان آمد؛ پنج روز بعد پیام دوم و یک هفته بعدتر پیام سومتان. میدانستیم جنگ است و شما نباید دیدار عمومی داشته باشید. دلمان را خوش کرده بودیم به همان پیامهای تلویزیونی و دیدن غیرمستقیمتان و شنیدن صدای پرصلابت و امید بخشتان.
🔸 اما منتظر بودیم جنگ لعنتی تمام شود و دیدارهایتان در حسینیه از سر گرفته شود و ما مثل همیشه حول و حوش ده صبح در سایتها و خبرگزاریها بخوانیم «#دیدار رهبر انقلاب در حسینهی امام خمینی (ره) در حال برگزاری است» و بعدتر که عکسها و مشروح دیدار و صحبتها منتشر شد، زل بزنیم به تصویرتان و از دیدن روی مثل ماهتان لبخند بزنیم و خدا را شکر کنیم برای داشتنتان؛ گوش دهیم به صحبتهایتان و راهی که نشانمان میدادید و دوباره و دوباره و دوباره الحمدلله بگوییم برای زندگی در زمانهی شما.
* سلام به محرم
🔹 محرم نزدیک بود. نگران روضههای هرسالهی بیت بودیم. دو روز مانده به محرم، آتشبس شد. انگار قرار بود دلهای گرفتهمان با غم حسین علیهالسلام التیام یابد. خبر برقرار بودن مراسم #بیت که رسید، گویی راهی تا رسیدن به دریایمان نمانده است.
🔸 #امید داشتیم در مراسم ببینیمتان. شب اول گذشت و امیدمان، ناامید گشت؛ شب دوم رسید؛ گفتیم شاید امشب که شب تاسوعاست بیایید، اما صندلی خالیتان که تا آخر مراسم پر نشد، انگار غم شب تاسوعاییمان چند برابر شد. شب عاشورا که رسید، همان صندلی خالی شبهای قبل هم دیگر نبود. انگار از همان شروع مراسم قرار بود امیدی نبندیم برای رسیدن به دریا.
* پایان انتظار
🔹 اما اواسط سخنرانی آقای عالی، صندلیتان را آوردند و آن پردهی سیاه کنار رفت و شما آمدید. شما آمدید و به سوی #جمعیت دست تکان دادید؛ چندبار و چندین دقیقه؛ چشمانتان بر روی جمعیت حسینیه میچرخید و دستتان بالا بود به نشانۀ سلام و خوشآمد.
🔸 این روزها از هرکسی دربارهی آن شب میپرسم، اشک است که از چشمانش جاری میشود؛ چه آنهایی که در حسینیه بودند و بیواسطه شما را دیدند، چه آنهایی که از پشت تلویزیون و مانیتور و موبایلهایشان آن لحظه بینظیر را ناظر بودند. شما آمدید. بعد از بیست و چهار روز. حسینیه غرق در شعار حیدر حیدر شد. پسرِ حیدر آمده بود آخر. با همان #صلابت و اقتدار حیدری. با همان اخلاص و جوانمردی. با همان دوراندیشی و شجاعت. آن هم در شب عاشورای حسینی.
* عاشورای امروز
🔹 اصلا انگار گذاشته بودید شب عاشورا بیایید تا یادمان بیاورید پشتوانهی انقلابمان و پیروزیاش، همین توجه داشتن و الگو گرفتن از اباعبدالله (ع) است. تا ما امروز بعد گذشت یکسال از آن شب، در روزگارانی که جسم شما را نداریم، فراموش نکنیم درسهای عاشورا را؛ فراموش نکنیم برای حفظ دین و حفظ قرآن باید از همه چیزمان بگذریم؛ کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان؛ باید بگذریم مثل اباعبدالله (ع) و مثل شما که به ایشان اقتدا کردید و از همهچیزتان گذشتید؛ از جان، مال، فرزند و #خانواده.
* دعا کن برای ما
🔸 میدانید آقا جان، میدانید آقای شهید! خیلی دلتنگ شماییم؛ دل که نه، جانمان برایتان تنگ است. محرم نزدیک است و ما امسال مصیبت و داغ از دست دادن شما را نیز داریم. داغی که نه تنها سرد نمیشود که هر روز جراحتش بیشتر و عمیقتر میشود. اگر در تمام این سالها درس #عزت و ایستادگی و صلابت را به ما یاد نداده بودید، نمیدانم این روزها چه برسرمان میآمد و این غم بزرگ را چگونه تحمل میکردیم؛ آری شما حتی ما را برای روزهای نبودنتان نیز تربیت کردهاید و راه را نشانمان دادید.
🔹 حالا عند ربک ما را نظاره میکنید که فرزندان و شاگردان خوبی میتوانیم برایتان باشیم یا نه. کاش برایمان دعا کنید مثل همیشه که میگفتید من برای همهی #مردم_ایران دعا میکنم. دعا کنید در دفاع از دین، بیبصیرت نباشیم که خودتان میگفتید «بیبصیرتها در جبههی باطل قرار میگیرند؛ بدون اینکه خود بدانند.» ما سالها شاگرد شما بودهایم، در حق این شاگردهای داغدار اما ایستادهتان دعا کنید که ایستاده بمانیم همانگونه که امر شدهایم!
@rahbari_plus | 89 |
| 19 | 🏴 #یاد_آقای_شهید | ما ملت امام حسینیم
✍️ فاطمه مطهری
🔸 بیست و چهار روز از آخرین دیدار عمومیتان میگذشت. بیست و چهار روز بود که نمیدانستیم کجایید؛ بیست و چهار روز بود فقط سه بار #پیام_تلویزیونی داده بودید و ما مانند تشنهای که به کوزهای آب رسیده، قطره قطره آن کلمات را میخواندیم و مینوشیدیم و در انتظار رسیدن به دریای واقعی بودیم.
🔹 بیست و یک خرداد آخرین دیدارتان بود با نمایندگان مجلس و دو روز بعد، آن غدهی سرطانی زهرش را ریخت و فرماندهانمان را شهید کرد؛ کشور به حالت دفاع و حملهی نظامی درآمد و شما، فرمانده میدان شُدید. دیدارهای حضوریتان در #حسینیهی_عزیز امام خمینی (ره) لغو شد. همه نگران حالتان بودیم. دو روز بعد اولین پیام تلویزیونیتان آمد؛ پنج روز بعد پیام دوم و یک هفته بعدتر پیام سومتان. میدانستیم جنگ است و شما نباید دیدار عمومی داشته باشید. دلمان را خوش کرده بودیم به همان پیامهای تلویزیونی و دیدن غیرمستقیمتان و شنیدن صدای پرصلابت و امید بخشتان.
🔸 اما منتظر بودیم جنگ لعنتی تمام شود و دیدارهایتان در حسینیه از سر گرفته شود و ما مثل همیشه حول و حوش ده صبح در سایتها و خبرگزاریها بخوانیم «#دیدار رهبر انقلاب در حسینهی امام خمینی (ره) در حال برگزاری است» و بعدتر که عکسها و مشروح دیدار و صحبتها منتشر شد، زل بزنیم به تصویرتان و از دیدن روی مثل ماهتان لبخند بزنیم و خدا را شکر کنیم برای داشتنتان؛ گوش دهیم به صحبتهایتان و راهی که نشانمان میدادید و دوباره و دوباره و دوباره الحمدلله بگوییم برای زندگی در زمانهی شما.
* سلام به محرم
🔹 محرم نزدیک بود. نگران روضههای هرسالهی بیت بودیم. دو روز مانده به محرم، آتشبس شد. انگار قرار بود دلهای گرفتهمان با غم حسین علیهالسلام التیام یابد. خبر برقرار بودن مراسم #بیت که رسید، گویی راهی تا رسیدن به دریایمان نمانده است.
🔸 #امید داشتیم در مراسم ببینیمتان. شب اول گذشت و امیدمان، ناامید گشت؛ شب دوم رسید؛ گفتیم شاید امشب که شب تاسوعاست بیایید، اما صندلی خالیتان که تا آخر مراسم پر نشد، انگار غم شب تاسوعاییمان چند برابر شد. شب عاشورا که رسید، همان صندلی خالی شبهای قبل هم دیگر نبود. انگار از همان شروع مراسم قرار بود امیدی نبندیم برای رسیدن به دریا.
* پایان انتظار
🔹 اما اواسط سخنرانی آقای عالی، صندلیتان را آوردند و آن پردهی سیاه کنار رفت و شما آمدید. شما آمدید و به سوی #جمعیت دست تکان دادید؛ چندبار و چندین دقیقه؛ چشمانتان بر روی جمعیت حسینیه میچرخید و دستتان بالا بود به نشانۀ سلام و خوشآمد.
🔸 این روزها از هرکسی دربارهی آن شب میپرسم، اشک است که از چشمانش جاری میشود؛ چه آنهایی که در حسینیه بودند و بیواسطه شما را دیدند، چه آنهایی که از پشت تلویزیون و مانیتور و موبایلهایشان آن لحظه بینظیر را ناظر بودند. شما آمدید. بعد از بیست و چهار روز. حسینیه غرق در شعار حیدر حیدر شد. پسرِ حیدر آمده بود آخر. با همان #صلابت و اقتدار حیدری. با همان اخلاص و جوانمردی. با همان دوراندیشی و شجاعت. آن هم در شب عاشورای حسینی.
* عاشورای امروز
🔹 اصلا انگار گذاشته بودید شب عاشورا بیایید تا یادمان بیاورید پشتوانهی انقلابمان و پیروزیاش، همین توجه داشتن و الگو گرفتن از اباعبدالله (ع) است. تا ما امروز بعد گذشت یکسال از آن شب، در روزگارانی که جسم شما را نداریم، فراموش نکنیم درسهای عاشورا را؛ فراموش نکنیم برای حفظ دین و حفظ قرآن باید از همه چیزمان بگذریم؛ کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان؛ باید بگذریم مثل اباعبدالله (ع) و مثل شما که به ایشان اقتدا کردید و از همهچیزتان گذشتید؛ از جان، مال، فرزند و #خانواده.
* دعا کن برای ما
🔸 میدانید آقا جان، میدانید آقای شهید! خیلی دلتنگ شماییم؛ دل که نه، جانمان برایتان تنگ است. محرم نزدیک است و ما امسال مصیبت و داغ از دست دادن شما را نیز داریم. داغی که نه تنها سرد نمیشود که هر روز جراحتش بیشتر و عمیقتر میشود. اگر در تمام این سالها درس #عزت و ایستادگی و صلابت را به ما یاد نداده بودید، نمیدانم این روزها چه برسرمان میآمد و این غم بزرگ را چگونه تحمل میکردیم؛ آری شما حتی ما را برای روزهای نبودنتان نیز تربیت کردهاید و راه را نشانمان دادید.
🔹 حالا عند ربک ما را نظاره میکنید که فرزندان و شاگردان خوبی میتوانیم برایتان باشیم یا نه. کاش برایمان دعا کنید مثل همیشه که میگفتید من برای همهی #مردم_ایران دعا میکنم. دعا کنید در دفاع از دین، بیبصیرت نباشیم که خودتان میگفتید «بیبصیرتها در جبههی باطل قرار میگیرند؛ بدون اینکه خود بدانند.» ما سالها شاگرد شما بودهایم، در حق این شاگردهای داغدار اما ایستادهتان دعا کنید که ایستاده بمانیم همانگونه که امر شدهایم!
@rahbari_plus | 7 |
| 20 | مدارس در عراق مانند ایران در سه مقطع تقسیمبندی میشود.
شش سال دبستان
سه سال راهنمایی یا همان متوسطه اول
سه سال دبیرستان یا همان متوسطه دوم.
متوسطه دوم دو رشته دارد؛ ادبی و علمی.
ادبی همان انسانی ما میشود و علمی جمع بین ریاضی و تجربی ما. هنر هم ندارند!
اینجا حیاطِ یک مدرسه راهنمایی دخترانه در بغداد است!
@sfmotahari_ir | 82 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
