uk
Feedback
وادی | سیده فاطمه مطهری

وادی | سیده فاطمه مطهری

Відкрити в Telegram

نوشته‌های سیده فاطمه مطهری @sfmotahari

Показати більше
274
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+830 день

Триває завантаження даних...

Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+13
в 3 каналах
червень '26
+49
в 0 каналах
Get PRO
травень '260
в 0 каналах
Get PRO
квітень '260
в 2 каналах
Get PRO
березень '260
в 1 каналах
Get PRO
лютий '260
в 2 каналах
Get PRO
січень '260
в 1 каналах
Get PRO
грудень '250
в 1 каналах
Get PRO
листопад '250
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '250
в 0 каналах
Get PRO
вересень '250
в 0 каналах
Get PRO
серпень '250
в 0 каналах
Get PRO
липень '250
в 0 каналах
Get PRO
червень '250
в 3 каналах
Get PRO
травень '250
в 0 каналах
Get PRO
квітень '250
в 0 каналах
Get PRO
березень '250
в 2 каналах
Get PRO
лютий '250
в 1 каналах
Get PRO
січень '250
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+2
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+2
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+7
в 1 каналах
Get PRO
вересень '24
+3
в 0 каналах
Get PRO
серпень '240
в 0 каналах
Get PRO
липень '240
в 0 каналах
Get PRO
червень '240
в 0 каналах
Get PRO
травень '240
в 0 каналах
Get PRO
квітень '240
в 3 каналах
Get PRO
березень '240
в 0 каналах
Get PRO
лютий '240
в 0 каналах
Get PRO
січень '240
в 0 каналах
Get PRO
грудень '23
+2
в 0 каналах
Get PRO
листопад '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+14
в 0 каналах
Get PRO
вересень '230
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
липень '230
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
травень '230
в 0 каналах
Get PRO
квітень '230
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+1
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+3
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+1
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+5
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+1
в 0 каналах
Get PRO
серпень '220
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+1
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
березень '220
в 0 каналах
Get PRO
лютий '220
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+5
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+6
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '210
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+3
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+1
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+1
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+2
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+231
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
31 липня0
30 липня0
29 липня0
28 липня0
27 липня0
26 липня0
25 липня0
24 липня0
23 липня+1
22 липня0
21 липня0
20 липня+1
19 липня0
18 липня0
17 липня0
16 липня0
15 липня0
14 липня+1
13 липня0
12 липня0
11 липня0
10 липня0
09 липня0
08 липня0
07 липня0
06 липня+2
05 липня0
04 липня+2
03 липня0
02 липня+2
01 липня+4
Дописи каналу
مردِ سخن و شهیدِ میدان روایت دیدار با خانواده سردار شهید علی‌محمد نائینی، سخنگوی سپاه پاسداران بخش آخر حاج‌آقا خاطره‌ای از هم
مردِ سخن و شهیدِ میدان روایت دیدار با خانواده سردار شهید علی‌محمد نائینی، سخنگوی سپاه پاسداران بخش آخر حاج‌آقا خاطره‌ای از همین روزهای جنگ رمضان تعریف کرد؛ از شبی که همراه سردار به خیابان‌های شهر رفته بودند. آقای سخنگوی سپاه از آقای دامادِ سخنران می‌پرسد: «شبهه‌ی مردم این روزها چیست؟» و وقتی می‌شنوند برخی مردم درباره‌ی معجزه‌ی خدا در این روزها سؤال دارند، می‌گویند: «معجزه، انتخاب آقا سید مجتبی خامنه‌ای به رهبری است.» و جمعیت را نشان می‌دهند و می‌گویند: «معجزه‌ی الهی همین مردم هستند؛ حضور مردم با این شور در خیابان؛ که من حاضرم همه‌ی عمرم را بدهم، چهل سال جهادم را بدهم و یک ساعت حضور مردم در خیابان‌ها و میدان را به جایش بخرم.» مهمانی در شب شهادت رئیس مکتب شیعه، در بیت‌النور نائینی، با روضه و گریه بر اباعبدالله مزین شد و به پایان رسید؛ روضه‌ای دائمی برای ما بچه‌شیعه‌ها که مرهم تمام زخم‌هایمان است؛ همه‌ی زخم‌هایمان در طول تاریخ. به قول «نزار قبانی» شاعر سوری: «اندوه، میراث قوم من است. از ایام کربلا تا به همین امروز، ما غمگینیم.» و این اندوه‌ها با ظهور آرام می‌گیرد، ان‌شاءالله. در ماشین که نشستم، یاد خستگی چند ساعت قبل و کشاکش و دعوای مغز و قلبم افتادم! خستگی‌ای که در برابر خستگی سردار نائینی‌ها هیچ است و هیچ! خستگی‌ای که با شنیدن صحبت‌های دیدار، شرمگینم کرد و به فکر فرو برد. کاش کلاس درسی بود که خستگی‌ناپذیری و دویدن و دویدن را یادمان می‌داد. کاش یاد می‌گرفتیم چگونگی دویدن‌ها را و این خریدنی شدن‌ها را... #اول_خانواده_شهدا پ‌ن: این دیدار در تاریخ 25 فروردین 1405 انجام شده است. @sfmotahari_ir

2
مردِ سخن و شهیدِ میدان روایت دیدار با خانواده سردار شهید علی‌محمد نائینی، سخنگوی سپاه پاسداران بخش دوم حاج‌آقای قمی از چهل سا
مردِ سخن و شهیدِ میدان روایت دیدار با خانواده سردار شهید علی‌محمد نائینی، سخنگوی سپاه پاسداران بخش دوم حاج‌آقای قمی از چهل سال مجاهدت شهید نائینی گفتند؛ از زمان دفاع مقدس تا سال‌های بعد و تا جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان. از خستگی‌ناپذیری و سخت‌کوشی ایشان؛ از شب و روز نداشتنشان در تمام طول زندگی و تلاش و زحمتِ بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر سردار. این خصوصیات را وقتی در پایان دیدار با همسر شهید صحبت کردم نیز شنیدم؛ زنی که چهل سال همراهِ دویدن‌ها و مجاهدت‌های این مرد بوده است. نبودن‌ها، خستگی‌ها، غم‌ها، حرص خوردن‌ها و تلاش‌هایش را از نزدیک دیده و سعی کرده است در نقش خودش، به‌عنوان همراه، بهترین باشد! خانم نائینی از مخاطب‌شناسی همسرش گفت؛ از اینکه شهید هر جا سخنرانی‌ای داشته، بسته به نوع مخاطبش، مدل صحبت‌هایش را مشخص می‌کرد و در برابر سؤال همسر که چرا این‌قدر برای تنظیم صحبت‌هایش وقت می‌گذارد، گفته بود: «نمی‌شود همان حرفی را که مثلاً برای جوان می‌زنی، برای سن‌بالاترها هم بزنی؛ حرفی را که برای دانشجو می‌زنی، برای استاد دانشگاه بزنی.» همسر شهید که بسیار خوش‌صحبت است و با لهجه‌ی زیبای کاشانی خاطرات همسرش را مرور می‌کرد، از نماز شب خواندن‌های دائمی شهید گفت؛ از اینکه همیشه ساعت را برای خواندن نماز شب کوک می‌کردند و با اولین صدای ساعت، خیلی سریع و با ذوقِ خواندن نماز شب بیدار می‌شدند. موقع ورود به خانه، حضور حجت‌الاسلام برمایی در جمع اعضای خانواده توجهم را جلب کرد. حاج‌آقا را گاهی در تلویزیون دیده بودم و حالا فهمیدم داماد سردار نائینی هستند؛ و حالا نه در کسوت فعال حوزه‌ی خانواده و مشاور، بلکه در کسوت داماد یک شهید، از خانواده‌دوستی و شفقت زیاد شهید نسبت به اقوامشان گفتند؛ از اینکه به‌خاطر این صفاتی که شهید داشته است، حالا همه‌ی خانواده و اقوام احساس یتیمی می‌کنند و حسرت می‌خورند که کنار چه کسی زندگی کردند، ولی دیگر ندارندش. از لبخند همیشگی شهید بر صورتش گفتند و اینکه این لبخند هیچ‌وقت از چهره‌ی ایشان دور نمی‌شد. از روزی گفتند که به سردار گفته بودند: «این لبخند روی لبانتان دشمن‌کُش است؛ کفر دشمن را درمی‌آورد. اینکه سؤالات سخت را با لبخند شروع به جواب‌گویی می‌کنید، یعنی برایتان موضوع حل شده است؛ یقین قلبی دارید و همین برای دشمن خیلی گران تمام می‌شود.» و من حین این صحبت‌ها به قاب عکس روی دیوار و لبخند نشسته بر چهره شهید نگاه می‌کردم. درست می‌گفت آقای برمایی! وقتی دقت کردم و در ذهنم مرور کردم، یادم آمد هر عکس و فیلمی که از سردار نائینی در ذهن داشتم، با لبخند است! لبخندِ دشمن‌کش. ادامه دارد... #اول_خانواده_شهدا پ‌ن: این دیدار در تاریخ 25 فروردین 1405 انجام شد. @sfmotahari_ir
15
3
مردِ سخن و شهیدِ میدان روایت دیدار با خانواده سردار شهید علی‌محمد نائینی؛ سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بخش اول وسط کلاس
مردِ سخن و شهیدِ میدان روایت دیدار با خانواده سردار شهید علی‌محمد نائینی؛ سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بخش اول وسط کلاس آنلاین بودم که پیام آمد: «امروز ساعت چهار و نیم؛ دیدار با خانواده شهید نائینی. آدرس: ...» کلاسم تا ساعت ۳:۳۰ ادامه داشت. حساب کردم برای رسیدن به آدرس مذکور، به‌محض تمام شدن آخرین کلاسم، باید سریع آماده شوم و بروم. بعد از شش ساعت و نیم تدریس کردن، نه فرصت استراحتی داشتم و نه نفس کشیدنی. خواستم جواب دهم: «متأسفانه امروز شرایط آمدن ندارم!» اما چیزی در درونم نهیب زد که: «خاک بر سرت که می‌خواهی توفیق رفتن به خانه‌ی شهید را از دست بدهی! مگر این روزها چند بار در زندگی‌ات اتفاق می‌افتد که از دویدن‌هایش خسته شده‌ای؟ اصلاً مگر چه کار کرده‌ای که حالا قیافه‌ی خسته‌ها را به خودت گرفته‌ای؟» کم مانده بود دعوایی مفصل در درونم در بگیرد که خودم را راضی کردم که بلند شود و غرغرهای خستگی‌اش را بگذارد برای برگشت! کلاسم که تمام شد، آماده شدم؛ رفتم و رسیدم به منزل «سردار شهید علی‌محمد نائینی». حجت‌الاسلام قمی، رئیس سازمان تبلیغات اسلامی، همراه با اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب، مهمان خانه‌ی شهید نائینی، سخنگوی سپاه پاسداران، بودند. در ابتدای صحبت، از نقش شهید نائینی در رسانه‌ی انقلاب گفتند و از ارتباطی که ایشان با رسانه‌های انقلابی داشتند. آقای قمی، رشد و ارتقایی را که در جنگ دوازده‌روزه و جنگ تحمیلی سوم در رسانه‌های مکتبی و انقلابی ایجاد شد، حاصل تلاش‌ها، راه دادن‌ها و میدان باز کردن‌های سردار نائینی ذکر کردند. با خود فکر می‌کردم سخنگو بودن چرا باید شخصی را هدف ترور قرار دهد؟ مگر یک سخنگو چه می‌کند و چه مسئولیت خاصی دارد که اسرائیل و آمریکا بخواهند برای زدن و ترورش زمان و انرژی بگذارند؟ یاد عملکرد بسیار خوب نیروهای مسلح در اطلاع‌رسانی رسانه‌ای افتادم و روایت‌سازی درستی که در جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان داشتند، و گمانم جواب سوالم را گرفتم. درواقع، دشمن با هدف قرار دادن سردار نائینی که متخصص عملیات شناختی و رسانه‌ای بود و این تخصص را به‌خوبی در مقام سخنگویی اجرا کرده بود، سعی داشت جریان روایت‌سازی سپاه را بر هم بزند و از این جهت نیز کشور را زیر ضربه ببرد! ادامه دارد... #اول_خانواده_شهدا پ‌ن: این دیدار در تاریخ 25 فروردین 1405 انجام شده است. @sfmotahari_ir
13
4
چندین ماه با «آمرلی» زندگی کرده‌ام؛ با اینکه هیچ‌گاه قدم بر زمینش نگذاشته‌ام، اما قدم به قدم شهر را می‌شناسم؛ کوچه‌هایش را، خ
چندین ماه با «آمرلی» زندگی کرده‌ام؛ با اینکه هیچ‌گاه قدم بر زمینش نگذاشته‌ام، اما قدم به قدم شهر را می‌شناسم؛ کوچه‌هایش را، خیابان‌هایش را، بازار و مغازه و خانه‌هایش را می‌شناسم؛ رسوم و عرف مردمانش را بلد شده‌ام. برخی‌شان را به اسم می‌شناسم و دوستشان دارم بی‌آنکه ببینمشان. آمرلیِ کوچکِ مقاوم برایم مانند چراغی بر روی نقشه، روشن است. هرگاه اسمش را شنیدم، چشمانم برق زده و لبخندی بر لبم نشسته که «آمرلی عزیز من را می‌گویند» امروزصبح اما وقتی اسمش را در خبرها خواندم و عکسش را دیدم، خبری از برق چشم نبود؛ این‌بار دلم لرزید. برای تک‌تک آدم‌هایش که می‌شناسم اما نمی‌شناسم‌شان؛ برای درخت‌هایش، آجر خانه‌ها و پایگاه‌هایش و خاک عزیزش... خاک عزیزش... امیدوارم حمله سحرگاه امروز سعودی به عراق و پایگاه‌های حشد، مقدمۀ نصر و برتری جبهه مقاومت را در پی داشته باشد. پ‌ن: اگر آمرلی را نمی‌شناسید، پیشنهاد می‌کنم در نت عبارت «محاصره آمرلی سال ۹۳» را جستجو کنید. @sfmotahari_ir
30
5
🔰 #روایت | روایت‌هایی از تشییع امام شهید_ ۵   ❇️ ما ابرقدرتیم چون خدا را داریم   ✍️ سید فاطمه مطهری   🔸 پنج‌شنبه، هجدهم تیر، مشهد مقدس، صحن پیامبر اعظم (ص)، حدود ساعت پنج عصر: شعارهای مردم ایستاده و منتظر در صحن، درباره انتقام است. صدای پشت بلندگو که می‌گوید "انتقامت را می‌گیریم" صدای زنانه‌ای از پشت سرم بلند می‌گوید "هَمی اِمْشو، همی امشو". مجری از شهدای دیشب در جنوب می‌گوید و دوباره صدای پشت سرم با لهجه قشنگش بلند می‌گوید "ها، همشهری ما بودن". این‌بار دیگر برمی‌گردم تا صاحب آن صدایِ فعال و پر انرژی را پیدا کنم. زنی است حدود چهل و پنج ساله؛ عینک مشکی زده است و دیوار حرم را تکیه‌گاه بدن خسته اما پر توانش کرده است. می‌گویم اهل بوشهری؟ با خوشرویی جواب مثبت می‌دهد و راه را برای سوال بعدی‌ام باز.   🔹 "از انتقام داشتی می‌گفتی، به نظرت باید چه کنیم درباره انتقام؟" و سعی می‌کنم از پشت عینک دودی‌اش، چشمم سیاهی چشمان جنوبی‌اش را ببیند. می‌گوید "فتوا باید بدهیم؛ تهدیدش کنیم. این‌ها باعث می‌شود بترسد، این ترسیدنش شاید باعث بازدارندگی شود. مثل حاج‌قاسم که بهشان می‌گفت در هر جایی که فکرش را نکنید، ما آنجا هستیم، باید تهدیدشان کنیم. حتی باید سعی کنیم کشورش را ناامن کنیم". این را که می‌گوید ذهن مادیِ دودوتا چهارتا کنم، با خودش می‌گوید "این هم از آن حرف‌های عوامانه غیرکارشناسی است". اما زن که ادامه می‌دهد و می‌گوید "ما ابرقدرتیم چون خدا را داریم" به خودم می‌گویم عوام غیرکارشناس تویی؛ تویی که توحیدت و توکلت لنگ می‌زند!   @rahbari_plus
22
6
🔰 #روایت | روایت‌هایی از تشییع امام شهید - ۴   ❇️ سوالات بی‌پاسخ   ✍️ سید فاطمه مطهری   🔸 پنج‌شنبه، هجدهم تیر، مشهد مقدس، صحن پیامبر اعظم (ص)، حدود ساعت پنج بعد از ظهر: چند ساعتی است در صحن منتظر رسیدن پیکرهای مطهر شهداییم. ورودی باب‌الهادی را انتخاب کرده‌ام برای در امان ماندن از آفتاب تیزِ مشهد. از صحنه اجرای برنامه دورم و برای پیگیری و همراهی با برنامه، گوش به صدای بلندگو و تصویر مانیتورها دارم. چندبار جمعیت به هوای بلندتر و جدی‌تر شدن شعارها، گمان می‌برند پیکرها آمده‌اند و از جایشان بلند می‌شوند و با مشت گره‌کرده‌تر شعار می‌دهند.   🔹 پیرزن روی ویلچر نشسته است. صورت سفید چروکیده‌اش را روسری مشکی و چادر کش‌داری قاب گرفته است و چفیه‌ای سفید بر چادرش نشسته.  هربار به سختی همراه جمعیت بلند می‌شود و حیدر حیدر می‌گوید. دارم اجزای صورت قشنگش را نگاه می‌کنم که متوجه بندی در گردنش و زیر چفیه می‌شوم. بند را که با چشمانم دنبال می‌کنم، به تصویری از یک شهید می‌رسم. لمینیت کرده و پانچ شده و بند رد شده. سرم را کمی می‌کشم تا بتوانم در زاویه مستقیم عکس قرار بگیرم و اسمش را بخوانم؛ «شهید مهدی خورشیدی». انگار پیرزن متوجه نگاهم شده است و به سمتم نگاه می‌کند.   🔸 اندازه چهار پنج نفر باهم فاصله داریم. فرصت را غنیمت می‌دانم و کمی بلندتر از معمول می‌پرسم "پسرتونه؟". سرش را به نشانه مثبت تکان می‌دهد و می‌گوید "چهل سال پیش شهید شد؛ ارتفاعات حاج عمران". دوست داشتم آن چهار پنج نفر بینمان را کنار بزنم و بروم کنار ویلچرش زانو بزنم و بگویم بیستر برایم بگوید. از پسرش که اگر جسماً بود الان بیش از شصت سال داشت و شاید خودش ویلچر مادرش را به حرم می‌آورد. بپرسم از چرایی به گردن انداختن تصویر پسر شهیدش در مراسم تشییع رهبر. رهبری که زمان شهادت پسر پیرزن، رییس‌جمهور بود فقط. اما نشد. نتوانستم. جمعیت فشرده بود و باعث اذیت می‌شدم. از همان فاصله التماس دعایی به مادر آقا مهدی گفتم و سعی کردم در ذهنم به سوالاتم پاسخ دهم‌‌.   @rahbari_plus
22
7
🔰 #روایت | روایت‌هایی از تشییع امام شهید_ ۳   ❇️ به آقا قول دادم کتاب‌هایشان را بخوانم   ✍️ سید فاطمه مطهری   🔸دوشنبه، پانزدهم تیر، تهران، ایستگاه حبیب‌الله، مزار شهدای گمنام، ساعت یازده و ربع: وارد محوطه مزار شهدا که می‌شوند، توجهم را جلب می‌کنند؛ به گمانم دو خواهر یا دو دوست باشند. دستشان مقوایی است به رنگ لپ‌های از گرمای ظهر تهران قرمز شده‌شان که رویش با ماژیک نوشته‌اند: "حرف ما یک کلام، انتقام انتقام". زیر نظر دارمشان تا کمی استراحت کنند و بعد برای گپ زدن، به سراغشان بروم. صحبتم با نفر قبلی که تمام می‌شود، می‌روم سمتشان و اجازه می‌گیرم برای صحبت کردن. از شهریار با مترو آمده‌اند تا ایستگاه توحید و از آنجا پیاده آمده‌اند تا حبیب‌الله. در ذهنم دنبال ایستگاه متروی شهریار می‌گردم و چون به جوابی نمی‌رسم از خودش می‌پرسم. می‌گوید: "ایستگاه آزادگان نزدیکترین مترو به ماست. از خانه تا مترو را همسرم رساند. اولش راضی نمی‌شد. می‌گفت حالا شما دو نفر بروید یا نروید، اتفاقی نمی‌افتد؛ گفتم همین یک نفر یک نفرها اگر نرویم، اجتماعی شکل نمی‌گیرد که؛ اگر ما را برسانی، همین کارت یک جایی که گیر کردی، دستت را می‌گیرد؛ قبول کرد و رساندمان تا مترو".   🔹از معنی مقوای در دستش می‌پرسم؛ از مفهوم انتقام. می‌گوید: "منظور از خون‌خواهی امام، کُشتنِ شخص نیست فقط. اینکه مردم بیدار شوند، اهدافی که انقلاب دارد را متوجه شوند، بفهمند حق کجاست و پشت آن بایستند و بیدار باشند هم نوعی انتقام است". عمیق‌تر نگاهش می‌کنم به عمیقی حرف‌هایش! "انتقام فقط توسط مسئولین قرار نیست صورت بگیرد، ما مردم هم هرکدام می‌توانیم انتقام‌گیرنده خون رهبر باشیم با کارها و فعالیت‌هایمان؛ با تلاشمان برای بیشتر شناختن رهبر و راه و تفکراتش و شناساندن او به بقیه مردم جامعه". حرف‌هایش وقتی بیشتر به جانم می‌نشیند که می‌فهمم فقط اهل حرف نیست، در همین مدت، عمل هم کرده است. "به آقا قول دادم کتاب‌هایشان را بخوانم و بفهمم و برای مردم بفهمانم. تا الان دو کتاب درباره رهبر و از ایشان خوانده‌ام و بین بقیه تبلیغ و معرفی‌اش می‌کنم".   🔸صحبتش می‌رسد به شهید سلیمانی و حرف رهبر دربارۀ ایشان و مکتب بودنش. می‌گوید: "وقتی آقا گفتند شهید سلیمانی یک مکتب بود، ما باید تلاش کنیم تا بفهمیم در این مکتب چه چیزهایی بود؛ چه کارهایی کرد و بعد بتوانیم آن‌ها را دوباره محقق کنیم و به جریان بیاندازیم؛ همین می‌شود انتقام". حرف‌هایش که تمام می‌شود به بنر بزرگی که تصویر آقای شهید و رفیق خوشبختشان در قابش نشسته است نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم؛ در اوج غمِ نبودنشان، لبخند می‌زنم بخاطر تربیت چنین انسان‌هایی؛ شاگردان مکتب شهید خامنه‌ای.   @rahbari_plus
37
8
🔰 #روایت | روایت‌هایی از تشییع امام شهید_ ۲   ❇️ آقا خودش می‌بیند که آمده‌ام   ✍️ سید فاطمه مطهری   🔸دوشنبه، پانزدهم تیر، ایستگاه حبیب‌الله، ساعت یازده: صورت سفید گل‌انداخته‌اش و مدل بستن روسری‌اش سریال پس از باران را یادم می‌اندازد. نفس نفس می‌زند. از تئاترشهر پیاده آمده تا حبیب‌الله. شروع به صحبت که می‌کند حدسم درباره اصالتش تقویت می‌شود. می‌پرسم برای کدام شهر شمالید؟ می‌گوید لاهیجان. ناراحت است که به ماشین پیکرها نرسیده است. می‌گوید "از چهارشنبه آمده‌ام تهران، آنقدر که می‌گفتند ورود‌ی‌های تهران شلوغ می‌شود، ترسیدم و دو روز زودتر آمدم. شنبه و یکشنبه رفتم مصلی و امروز آمدم برای تشییع که به پیکر نرسیدم، اما خوشحالم که توانستم بیایم و امروز در این جمعیت باشم، مطمئنم امام زمان امروز در بین تشییع‌کنندگان هستند. به پیکرها نرسیدم ولی آقا خودش می‌بیند که آمده‌ام."   🔹از بیماری‌ دوسال قبلش می‌گوید؛ از ناامید شدن دکترها؛ از شفا گرفتنش؛ از اینکه هنوز عوارض بیماری همراهش است ولی مانع نیامدنش نشده است. کمی که استراحت می‌کند، دستش را به زانو می‌گیرد تا بلند شود و برود و همزمان می‌گوید: "خدا را شکر می‌کنم در دوره آقا و امام بوده‌ام؛ ان‌شاءالله عمرم کفاف دهد و دوره امام زمان را هم ببینم و آن زمان شهید شوم."   @rahbari_plus
34
9
دلم شکسته‌تر از شیشه‌های شهر شماست شکسته باد کسی کین چنین‌مان می‌خواست بغداد ـ میدان خلانی ـ خیابان سعدون #شعرخوانی #سفر #بغد
دلم شکسته‌تر از شیشه‌های شهر شماست شکسته باد کسی کین چنین‌مان می‌خواست بغداد ـ میدان خلانی ـ خیابان سعدون #شعرخوانی #سفر #بغدادگردی @sfmotahari_ir
38
10
🔰 #روایت | روایت‌هایی از تشییع امام شهید_ ۱   ❇️ حق به گردنمان دارد   ✍️ سید فاطمه مطهری   🔸دوشنبه، پانزدهم تیر، ایستگاه حبیب‌الله، ساعت ده و نیم صبح: خودش را به سختی تا ایستگاه حبیب‌الله رسانده است. صبح زود از اسلامشهر راه افتاده و با مترو تا تئاترشهر آمده و آنجا ایستاده به انتظار تشییع رهبرش. وقتی خبر داده‌اند تشییع از چند ایستگاه جلوتر آغاز شده، با خیل جمعیت آمده تا حبیب‌الله؛ ولی دیگر توان راه رفتن برایش نمانده و نشسته کنار شهدای گمنام تا استراحت کند و دلی در کنار شهدا سبک.   🔹زن که دیگر از رسیدن به ماشین پیکر رهبر شهیدش ناامید شده بود، این بودن در مسیر و راه رفتن در میان جمعیت و یک نقطه بودن از این سیل را مهم می‌دانست. روز قبل برای وداع مصلی رفته بود و شب برگشته بود خانه و صبح دوباره آمده بود تهران برای تشییع. می‌گفت "وظیفه‌ام است این آمدن‌ها. سال‌ها آقای خامنه‌ای زحمت ما را کشید و بخاطر ما سختی دید، دو روز هم ما بخاطرش سختی بکشیم. حق دارد به گردنمان".   @rahbari_plus
43
11
شنبه | سیزده تیر مصلی تهران ساعت ده صبح می‌روم سمت پله‌های مصلی تا چند دقیقه‌ای بنشینم و خستگی را از پاها و‌ کمرم کمی در کنم. جایی خالی میان پله‌ها پیدا می‌کنم. پله‌ها از پله‌های عادی کوتاه‌تر و باریک‌تر هستند و نشستن را کمی سخت می‌کند. پاهایم را جمع می‌کنم و به سختی می‌نشینم. خانم کناری‌ام که به شصت سال می‌زند، کمی جمع‌تر می‌نشیند و می‌گوید «راحت‌تر بشین دخترم؛ رو این پله‌ها سخته نشستن. من پاهامو یک ماه پیش عمل کردم و مجبورم بشینم» به پاهایش که کمی درازشان کرده نگاه می‌کنم و می‌گویم «با پای تازه عمل کرده، چرا اومدین؟ سخت‌تون نبود؟» موهایش را که از روسری‌اش کمی بیرون است، با دست به زیر روسری هدایت می‌کند و می‌گوید «باید می‌اومدم، اگه نمی‌اومدم تا آخر عمر رو دلم می‌موند» بغض می‌کند و نگاهش را به سمت تابوت‌ها می‌چرخاند و ادامه می‌دهد: «تو وردآورد پوستر پخش می‌کردیم این شب‌ها؛ پونزده هزارتا چاپ کردیم خودمون و هرشب با همسرم می‌رفتیم تجمع و بین مردم پخش می‌کردیم. با هزینه خودمون. حیف این مرد بود؛ حیفش بود که رفت. خیلی خوب کشور رو اداره می‌کرد. چرا زدنش؟...» #خرده_روایت وداع #آقای_شهید @sfmotahari_ir
39
12
شنبه | سیزدهم تیر مصلی تهران هفت صبح وسط حیاط مصلی ایستاده‌ام. حدود سه ساعتی است درب‌های مصلی باز شده و ملت عزادار وارد شده‌اند.‌و به اشتیاق آخرین دیدار با رهبرشان ایستاده‌اند؛ غمگین و عزادار. چشم‌ها به سن سمت محراب اصلی خیره است و منتظرند پیکرهای مطهر شهدا آورده شود. از بلندگوها مداحی و شعرهایی که طی این پنج ماه بین مردم خوانده می‌شد، پخش می‌شود. در حال خودم هستم که صدایی می‌شنوم «پس رهبرمون کو؟» سرم را به سمت چپ می‌چرخانم. زنی سی ساله است. تونیک و شلوار مشکی‌ای بر تن دارد و توری مشکی بر سر بسته است. سفیدی چشمانش قرمز شده است! می‌گویم: «هنوز پیکرها را نیاورده‌اند» قطره‌های اشک از گوشه چشمانش، رد اشک‌های دقایق قبل را می‌گیرند و بر گونه‌‌ها جاری می‌شوند؛ شروع می‌کند با خدا حرف زدن از جور زمانه و داغی که داریم می‌کشیم... مشغول کار خود می‌شوم، اما تا نیم ساعت بعد که همانجا در کنارش ایستاده‌ام، صدای گریه‌اش قطع نمی‌شود... #خرده_روایت وداع @sfmotahari_ir
34
13
زندان خیام را دیده بودم؛ قبل از حرب تموزش را. هنوز دست‌نخورده و بکر بود. شلاق اسرا.یلی‌ها، لیوان قهوه نیم‌خورده‌شان، خودکار ر
زندان خیام را دیده بودم؛ قبل از حرب تموزش را. هنوز دست‌نخورده و بکر بود. شلاق اسرا.یلی‌ها، لیوان قهوه نیم‌خورده‌شان، خودکار روی میز، فایل‌های پرونده‌ها، اتاق‌های کوچک اسرا، تخت‌های دو طبقه آهنین، پتوها و پرده‌های چرک‌موت، سطل آشغالی که جایگزین دستشویی بود، آن حیاط کوچک مخصوص شکنجه، طناب و تخته عمودی کنارش که برای از پا آویزان کردن اسرای لبنانی بود، آن اتاقک آهنی که نشستم و به سختی داخلش رفتم و گفتند گاهی چند روز در آنجا نگه‌مان می‌داشتند و .... در تمام این سال‌ها از ذهن و روحم پاک نشده است... و حال مبهوت به این عکس نگاه می‌کنم! به خیام‌ی که دارند شخمش می‌زنند و با خود گمان می‌کنند مقاومت را از بین می‌برند! اما زهی خیال باطل که مقاومت از بین برود! مقاومت شی نیست که از بین برود، مقاومت یک تفکر است، حیات است، سبک زندگی است که از پدرانمان ابراهیم خلیل و محمد رسول صل‌الله علیهما به ما رسیده و تا قیام مهدی‌مان عج‌الله فرجه ادامه خواهد داشت. ان‌شاءالله #بیرق_زردیان @sfmotahari_ir
50
14
امام صادق عليه السلام: هر گاه آدمى (...) چهل ساله شود، به اوج عمر خود رسيده است! (...) و سلام بر چهل سالگی ممنون می‌شوم اگر ب
امام صادق عليه السلام: هر گاه آدمى (...) چهل ساله شود، به اوج عمر خود رسيده است! (...) و سلام بر چهل سالگی ممنون می‌شوم اگر برایم دعا کنید که عاقبت‌بخیر شوم. #آنروز_که_لایق_حیات_شدم @sfmotahari_ir
55
15
امام‌ُنا سجاد علیه‌السلام: مرا به خاطر چیرگی غم از رعایت واجبات و به کار بستن مستحبات خود باز مدار؛ چرا که من به سبب آنچه به سرم آمده بی‌تاب و توان شده، و قلبم از تحمل آنچه در زندگی‌ام رخ نموده، لبریز از اندوه گشته و تو به رفع گرفتاری‌هایم و دفع آنچه در آن در افتاده‌ام توانایی. پس قدرتت را درباره من به کار ببر، گرچه مستحق آن نیستم‌ ای صاحب عرش عظیم #صحیفه_سجادیه #چندوقته_اینو_گوش_میکنم @sfmotahari_ir
70
16
[ادامه متن] سال هشتاد و شش بود که گروهی در ایران شکل گرفت به اسم «استشهادیون» به دبیرکلی خانم رجایی‌فر. جوانی بیست ساله بودم
[ادامه متن] سال هشتاد و شش بود که گروهی در ایران شکل گرفت به اسم «استشهادیون» به دبیرکلی خانم رجایی‌فر. جوانی بیست ساله بودم و پر از شور و فعالیت. ثبت‌نام کردم در این گروه که قرار بود اعلام آمادگی برای اجرای عملیات‌های استشهادی در جهان کنند. یادم است در برگۀ ثبت‌نام چند گزینه آورده بودند که حاضر به اجرای کدام موارد هستیم. ترور سلمان رشدی یکی از آن گزینه‌ها بود. چند بار در بهشت‌زهرا و دانشگاه تهران جمع شدیم و اعلام حضور کردیم و به شکل‌گیری گروه، بُعد رسانه‌ای دادیم. یادم است پارچه سفید چلواری از مادرم گرفتم و خودشان برایم شبیه کفن بریدند و برادرم با خط‌خوش رویش برایم نوشت «سنحرر القدس العزیزه» و در تجمع‌ها بر روی چادرم به تن می‌کردم و پلاکی که برایمان صادر شده بود را به دست می‌گرفتم. اعلام آمادگی این گروه که یادم نیست در کشورهای مقاومت نیز شکل گرفت یا نه، هرچند قرار بر عملی شدن آن برای همه اعضا نبود و هرچند نمادین بود، اما یک پیام مهم داشت؛ «ما هستیم» و بعد گذشت سال‌ها از حکم رهبرمان و نبودن جسمش در این دنیا، نمی‌گذاریم حرفش بر زمین بماند و همچنان دنیا را برای سلمان‌رشدی‌ها تیره و تار می‌کنیم! آدم‌های زبون و ذلیلی که آنقدر ترسو و دنیا و جان‌دوست بودند که از ترس جانشان سال‌ها مخفیانه زندگی کردند. حالا و بعد شهادت رهبر عزیزمان، به نظرم یکی از کارهایی که باید در کنار اقدامات عملی انجام شود، تشکیل و اعلام وجود همین گروه‌های مردمی که به هیچ نهاد و سازمانی وابسته نباشند، در سراسر جهان است. در ایران و کشورهای مقاومت و حتی دیگر کشورها توسط مردمان آزادی‌خواه‌شان؛ و رسانه‌ای کردن این حرکت در جهان؛ که باعث ایجاد رعب و وحشت بیشتر در دل عاملین جنایتکار می‌شود. انتقام به معنای کُشتنِ صرف نیست؛ بیایید فکر کنیم هرکدام از ما، در هر سن و شغل و جایگاهی که هستیم، چه قدمی برای تحقق این کلمه، می‌توانیم انجام دهیم! پ‌ن: عکس برای تجمع استشهادیون است. هنوز و پس از گذشت بیست سال، آن پارچۀ سفید کفن‌گون را نگه داشته‌ام. @sfmotahari_ir
87
17
نوجوان که بودم «مصطفی مازح» لبنانی را خیلی دوست داشتم. مصطفی شخصی بود که بعد از فتوای امام دربارۀ قتل سلمان رشدی، اقدام عملی
نوجوان که بودم «مصطفی مازح» لبنانی را خیلی دوست داشتم. مصطفی شخصی بود که بعد از فتوای امام دربارۀ قتل سلمان رشدی، اقدام عملی برای به سرانجام رساندن آن کرده بود! ابراهیم عطایی نامی نیز قبل‌تر از مازح اقدام کرده بود، اما کمتر از او گفته می‌شد! هرچند اقدام مصطفی به موفقیت نرسید و خود شهد شهادت نوشید، اما نگذاشت فتوای مرجع و رهبر دینی‌اش زمین بماند و اقدام به عملی کردن آن کرد و باعث ایجاد رعب و وحشت بیشتر در سلمان رشدی مرتد گشت و او را مجبور به زندگی مخفیانه و پنهانی‌ کرد. آنقدر که می‌گفتند از بعد فتوای امام و اقدامات عملیِ فرزندانِ خمینی کبیر، رشدی حتی حمام را با محافظ می‌رود. دولت انگلیس مجبور شد، سالیانه ده‌ها میلیون پوند برای محافظت و مراقبت از او خرج کند. بعضی خطوط هواپیمایی اروپایی، حاضر نبودند رشدی را به عنوان مسافر در پروازهایشان قبول کنند. و رشدی تمام عمرش در ترس از کشته شدن گذشت و می‌گذرد. آنقدر که خودش گفته بود «من یک مَرد مُرده هستم. احساس خوبی ندارم. امروز دیگر قدم زدن در باغ، رفتن به فروشگاه، ملاقات خانواده و پرواز با هواپیما به صورت عادی برایم غیرممکن است.» ادامه دارد @sfmotahari_ir
127
18
https://x.com/i/status/2075899527383458225
55
19
دیدن تشییع عراق برای من نویدبخش تشکیل «امت اسلام» بود. بدون این مرزهای جغرافیاییِ کشیده شده توسط استعمار @sfmotahari_ir
63
20
در خبرها نوشتند: نوه خردسال رهبر شهید انقلاب اسلامی، شهید زهرا محمدی گلپایگانی همراه پدربزرگ خود، حضرت آیت‌الله العظمی شهید سیّدعلی خامنه‌ای در یک مزار به خاک سپرده شده است. با خود می‌گویم چرا با مادرش دفن نشد؟ فرزند شیرخوار باید در بغل مادر بخوابد؛ روی سینۀ مادر آرام بگیرد. نکند... آه... نکند... روضه می‌خوانم برای خودم؛ روضۀ علی‌اکبرِ ارباً اربا شده را و روضۀ علی‌اصغر شیرخوار را... لایوم کیومک یا اباعبدالله @sfmotahari_ir
85