وادی | سیده فاطمه مطهری
Відкрити в Telegram
272
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
Repost from روزنامه فرهیختگان
🔻خانهای با چند نسل از یک راه
روایت دیدار با خانواده شهید علی لاریجانی📝 سیده فاطمه مطهری، خبرنگار در یادداشتی برای فرهیختگان نوشت: 🔻 اولین روز از هفته دولت است و این بار قرار است راهی خانه شهید علی لاریجانی شویم؛ کسی که در بیش از چهار دهه پس از انقلاب، مسئولیتهای مختلفی را بر عهده داشت؛ از حضور در سپاه و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تا ریاست سازمان صداوسیما، دبیری شورایعالی امنیت ملی، مسئولیت پرونده هستهای، نمایندگی مردم قم و سه دوره ریاست مجلس شورای اسلامی و در سالهای بعد عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام و مشاورت رهبر انقلاب. 🔻 وارد خانه که میشویم، اولین چیزی که چشمم را میگیرد، عکس بزرگ شهید است. کمی آنطرفتر، عکس دیگری هست؛ مرتضی، پسر شهید که همراه پدرش به شهادت رسیده است. بین این دو قاب، سه قاب دیگر قرار گرفته است؛ تصویری از شهید مطهری که پدر همسر شهید لاریجانی بودند، آیتالله آملی، پدر شهید لاریجانی و در میان همه آنها، تصویری از رهبر شهید انقلاب که روی میز گذاشته شده است. پایین میز، چند گلدان سفید با برگهای سبز و سرحال کنار هم چیده شدهاند. سبزی برگها و سفیدی گلدانها، در کنار فرشهای قدیمی با آن لاکی قرمز، ترکیب قشنگی ساخته. یکلحظه به نظرم آمد انگار گوشهای از پرچم ایران را در خانه چیدهاند؛ سبز و سفید و قرمز. 🔻 مینشینیم. میزبانها هم یکییکی وارد جمع میشوند؛ همسر شهید، پسرشان حجتالاسلام محمدرضا لاریجانی، دو عروس خانواده که یکی از آنها همسر شهید مرتضی است، داماد و چند نفر از نوهها. بیشتر نوهها هنوز دبستانیاند؛ جز یکی که امسال سال آخر دبیرستان را میگذراند و درگیر کنکور است. 🔻 قرآن که خوانده میشود، دکتر حداد عادل صحبت را شروع میکند. از دهه 30 میگوید؛ از آشنایی قدیمیاش با شهید مطهری و روزهایی که «داستان راستان» منتشر شده بود. بعد میرسد به علی لاریجانی؛ به روزهایی که لاریجانی دانشجوی ریاضی دانشگاه صنعتی شریف بود و حداد عادل استادش. بعدها که لاریجانی جوان برای تحصیل در مقطع کارشناسیارشد فلسفه به دانشگاه تهران رفت، دوباره استاد و دانشجو شدند. در دوره دکترا هم همین رابطه ادامه پیدا کرد و این بار حداد عادل استاد راهنمای رساله دکتری او بود؛ رسالهای درباره «بررسی مبانی فلسفه ریاضیات از نظر کانت». اما دوستیشان در کلاس و دانشگاه نماند؛ هم در فلسفه ادامه داشت و هم در فعالیتهای انقلابی، حتی در مجلس هفتم که با یکدیگر رقیب بودند و در بعضی مسائل اختلافنظر داشتند، این رقابت به تضعیف همدیگر نرسید. 🔻 بعد از مجلس نیز ارتباطشان قطع نشد؛ همچنان با هم مشورت میکردند و در مسائل مختلف همکاری داشتند. صحبت که به روزهای بعد از ۹ اسفند پارسال میرسد، فضای حرفها عوض میشود. از ضربه روحی سنگینی میگوید که به مردم وارد شده بود و از شرایطی که ارتباط میان بسیاری از مسئولان قطع شده بود؛ اما در همان ساعات اولیه، چند نفر از مسئولان کشور که یکی از آنان دکتر لاریجانی بوده است، با رعایت ملاحظات امنیتی، برای تشکیل شورای رهبری وارد عمل شدند و آیتالله اعرافی را معرفی کردند. دکتر حداد عادل تعبیر جالبی دارد؛ میگوید در آن لحظات، کشتی حاکمیت در تلاطم و طوفان بود و این چند نفر در هدایت این کشتی نقش داشتند. 🔻 وزیر آموزش و پرورش خاطرهای از دیدار شهید لاریجانی با خانواده برادر شهیدش پس از جنگ دوازدهروزه تعریف میکند. کاظمی معتقد است اگر شهید لاریجانی امروز زنده بود، به دلیل نگاه وحدتآفرینی که داشت، وضعیت کشور متفاوت بود. حرفش را با آرزویی برای دستگاه تعلیموتربیت تمام میکند؛ اینکه بتوانیم راه شهدا و رهبر شهید را ادامه بدهیم. 🔻 جناب آقای مهدی فضائلی از سال ۱۳۸۰ میگوید؛ زمانی که شهید لاریجانی رئیس صداوسیما بود و به دلیل رفتوآمدهای زیادش به مرکز شهر، برایش دفتری در حوالی بیت در نظر گرفته بودند. فضائلی نیز از همان زمان در آن ساختمان مستقر بوده و آشناییاش با شهید لاریجانی بیشتر شده است؛ آشناییای که تا سالهای بعد ادامه پیدا کرده بود. 🔻 خاطرهای از جمعآوری خاطرات دکتر از ابتدای ماجرای هستهای تعریف میکند. در زمان مصاحبه دکتر لاریجانی چندین فیش و یادداشت برای این کار با خودش آورده بود. آقای فضائلی کلمه «فیش» را که میگوید، رو به آقای حداد عادل میکند و میپرسد بهجای «فیش» چه واژهای بگوییم؟ حداد عادل میگوید: «برگیزه.» خانم حداد با تعجب میپرسد: «برگیزه یعنی چی؟ فیش قشنگتره!» جمع میخندد. حداد عادل هم توضیح میدهد که این واژه را فرهنگستان دوم، یعنی پیش از ریاست خودش بر فرهنگستان، بر اساس چه مبنایی انتخاب کرده است. همین گفتوگوی کوتاه، فضای جلسه را برای چند لحظه تغییر میدهد. آقای فضائلی به اصل حرفش برمیگردد؛ اینکه همه مسئولان کشور سهم بزرگی در اداره کشور دارند؛ اما بعضی مسئولیتها ظهور و بروز بیشتری پیدا میکنند، مثل دبیری شورایعالی امنیت ملی که در سالهای آخر، شهید لاریجانی نمایندهای شایسته و توانمند برای آن جایگاه بود؛ جایگاهی که در آن مدت، چه در داخل و چه در خارج، برای کشور قدرت ایجاد کرد و به تعبیر فضائلی، او در این جایگاه در تراز ملت ایران بود. حجتالاسلام محمدرضا لاریجانی، پسر شهید، صحبتش را با تشکر از مهمانها شروع میکند و همان ابتدا یاد قائد شهید میکند و از علاقه وافر پدرش به آقا میگوید؛ علاقهای که به سالهای مختلف زندگی سیاسی شهید برمیگشته و یک ارتباط صرفاً سازمانی و اداری نبوده است. از سالهای قدیم و حتی مراسم سالگرد شهید مطهری، این علاقه و ارتباط در زندگی پدرش و همه خانواده وجود داشته است. 🔻 بعد به ماجرای انتخابات و بیمهریهایی که نسبت به پدرش شد میرسد. خودش آن زمان به پدر اعتراض کرده بود که این چه وضعی است؟ و پدر در جوابش گفته بود: «من خدا را میبینم، امام را میبینم، آقای مطهری را میبینم. ما نباید دست از انقلاب بکشیم. اینها یک اشتباهی کردند و یک روز متوجه اشتباهشان میشوند.» 🔻 حجتالاسلام لاریجانی از اهل صیام و صلات بودن پدر میگوید؛ از طمأنینه و آرامشی که همیشه در رفتارش دیده میشد و بعد، به عادتی قدیمی اشاره میکند. اینکه پدرش از همان دهه 70، بهجای عنوان و سمتش، پای امضا مینوشت: «بنده خدا» و یکبار که از پدر پرسیده بود چرا؟ ایشان جواب داده بود: «پادشاه و وزیر و وکیل و رئیس، همه برای آرشیو تاریخ هستند؛ میآیند و میروند و از بین میروند. آنچه باقی میماند، نسبت انسان با خداست.» میگوید پدرش واقعاً به این حرف اعتقاد داشت. 🔻 نوبت همسر شهید میرسد. از ازدواجشان میگوید؛ از زمانی که فقط ۱۵ سال داشته و علی لاریجانی جوان، علاقه شدیدی به استاد مطهری داشته است. آنقدر که گفته بود اگر استاد مطهری دختری دارد، برای من بگیرید؛ میخواهم تربیتشده ایشان باشد. بعدها، به تعبیر ایشان، دکتر لاریجانی سیره عملی و تجسمبخشی از افکار شهید مطهری شد. در مقطع لیسانس شاگرداول بوده و حتی بورسیه آمریکا داشته است؛ قرار بوده چند سالی برای تحصیل برود، اما انقلاب که میشود، از رفتن پشیمان میشود. بعد از شهادت استاد مطهری، این تصمیم جدیتر هم میشود و میگوید میخواهم برای انقلاب کار کنم؛ تا آخرین لحظه عمر و شهادت هم پای همین حرف ماند و تغییری نکرد. 🔻 همسر شهید از تربیت بچهها میگوید. از اینکه دکتر باوجود مسئولیتهای سنگین، در تربیت فرزندانش حضور جدی داشت. شبها اگر بچهها بیدار میشدند، خودش بلند میشد و میخواباندشان و به همسرش میگفت: «از صبح تو زحمت کشیدی برایشان؛ الان نوبت من است.» حتی مراقب بود بچهها از موقعیت پدر سوءاستفاده نکنند. یکبار هم آنها را به محل کارش در صداوسیما یا مجلس نبرد. معتقد بود اگر بچهها بروند و ببینند پدرشان مدیر و رئیس آنجاست و بعد در زندگی خودشان به آن موقعیت تکیه کنند، دیگر خودشان به جایی نمیرسند. 🔻 اهل مطالعه هم بود. برای هر کدام از اعضای خانواده، متناسب با علاقهشان کتاب معرفی میکرد. وقتی حرف به علاقه شدید شهید به آقا میرسد، میگوید آن مدت انزوا برایش بسیار سخت گذشت. دلش برای آقا بهشدت تنگ شده بود و بعد از شهادت آقا، دیگر دنیا را بدون ایشان نمیخواست. 🔻 صحبت به پسر شهیدش میرسد. از زمان بارداری میگوید و اینکه قرار بوده فرزندش در ماه رمضان به دنیا بیاید. میخواستند اسمش را محمدحسن بگذارند؛ اما یکی از شاگردان علامه حسنزاده آملی به آنها میگوید خواب استاد مطهری را دیده و استاد از او خواسته به آنها بگوید نام کودک را «مرتضی» بگذارند. مرتضی از همان کودکی شباهت ظاهری زیادی به پدربزرگش داشت. هرچه بزرگتر شد، این شباهت فقط در چهره نماند؛ رفتار و کردارش هم به طرز عجیبی به شهید مطهری شبیه شد. 🔻 وصیت شهید این بوده که در نجف، مشهد یا قم دفن شود. خانواده ابتدا تصمیم میگیرند پدر را در مشهد به خاک بسپارند؛ اما وقتی برای زیارت به قم میروند، علما میخواهند در قم، شهری که شهید در آن بزرگ شده و ۱۲ سال نماینده مردمش در مجلس بوده است، دفن کنند. خانم مطهری میگوید اگر جایی نزدیک مزار پدرم باشد، قبول میکنم. میگویند آنجا ستون است؛ اما بررسی میکنیم و خبر میدهیم. چند ساعت بعد تماس میگیرند و خبر میدهند یک قبر دوطبقه، کاملاً تمیز، درست کنار قبر شهید مطهری و آیتالله آملی پیدا شده است. عجیبتر اینکه آن قسمت پایه و ستون حرم است و از سال ۱۳۶۰ دیگر کسی آنجا دفن نشده بود و هیچکس نمیدانسته یک قبر آنجا وجود دارد! انگار دو پدربزرگ خانه جدید علی و مرتضی شهید را تدارک دیدهاند... 🔗 متن کامل یادداشت را در سایت بخوانید 🌐 FarhikhteganOnline.ir 🔻 @FarhikhteganOnline
Repost from خط رهبری
🔰 #یاد_آقای_شهید | مردی که باید او را شناخت
✍ سیده فاطمه مطهری
🔸 رفته بودید برای بازدید از پروژه ساخت یک فیلم؛ فیلمی که قرار بود از پیامبرمان بگوید و ما را و حتی نسلهای بعدتر را بیشتر با آقایمان #رسولالله (ص) آشنا کند. قصهی ساخت این فیلم به چند سال قبل از اینکه دوربینها برای روایت زندگی پیامبر (صلّیاللهعلیهوآله) روشن شوند، برمیگشت؛ به دغدغه شما برای ساخت فیلمی درباره ایشان!
🔹 مجید مجیدی به گفته خودش برای یک دیدار خصوصی به کتابخانه شما دعوت شد. شما کارهایش را دیده بودید و پیشنهاد دادید درباره #کودکی_پیامبر (ص) فیلم بسازد. برایش از تعداد فیلمهایی که درباره بودا، حضرت مسیح و حضرت موسی (علیهما السلام) ساخته شده بود گفتید و اینکه برای پیامبرمان تنها یک فیلم ساخته شده است. این تعداد فقط یک آمار نبود؛ نشانهی یک خلأ بود؛ خلأیی در روایت نکردن و نشناساندن شخصیتی که از نظر شما، محور زندگی مسلمانان بود.آقای مجیدی بعدها در مصاحبههایش گفت که همانجا به شما گفته است: «شما از الان کار ساخت این فیلم را شروعشده بدانید.» و خودش هم ساخت فیلم را کاری دلی میدانست که به امید و مدد خدا و به برکت همان سخنان آغاز کرد.
* پیامبری برای امروز
🔸 اما اینکه چرا ساخت چنین فیلمی برای شما مهم بود را، شاید بتوان از نظرات و بیاناتتان درباره پیامبر اعظم (ص) فهمید. مثلاً آنجا که گفته بودید: «ما مسلمانها بر روی شخصیت پیغمبر اکرم (ص) اگر تمرکز و دقت کنیم و بخواهیم درس بگیریم، برای دین و دنیای ما کافی است.» برای شما، پیامبر (ص) یک #شخصیت_تاریخی نبود. زندگی او را باید «میلیمتری» مطالعه کرد؛ چون از نظرتان هر لحظهاش حادثه، درس و جلوهای انسانی است؛ و نتیجه این توجه، فقط دانستن بیشتر نیست؛ از نظر شما نام، یاد، زندگی و سیره پیامبر (ص) میتواند امت اسلامی را از رخوت بیرون بیاورد و به آن نشاط بدهد.
🔹 شما حتی #جامعه_اسلامی را زمانی کامل میدانستید که خود را بر رفتار پیامبر (ص) منطبق کند. پس شناخت از او، مقدمهای برای شبیه شدن بود؛ برای اینکه پیامبر (ص) از یک نام آشنا در تاریخ به الگویی حاضر در زندگی امروزی ما تبدیل شود. پیشنهاد ساخت فیلم نیز از همین دغدغه میآمد؛ اینکه مردم با دیدن فیلم، با زندگی پیامبر (ص) مأنوس شوند و او را نه فقط در تاریخ و کتابها و سخنرانیها، که در زندگی خود پیدا کنند. شما پیامبر (ص) را صاحب نسخهای برای درمان دردهای بشر میدانستید؛ برای جهل و فقر و ظلم و تبعیض، برای بیایمانی و بیهدفی. پیامبری که برنامه سعادت بشر را با خود آورده بود.
* از پیشنهاد تا پیگیری
🔸 ساخت آن فیلم آنقدر برایتان مهم و باارزش بود که در اثنای ساخت آن در آبان ۱۳۹۱، راهی بازدید از #پروژه «محمد رسولالله (ص)» شدید. میخواستید ببینید آن ایدهای که روزی مطرح کرده بودید، حالا در دنیای واقعی چگونه دارد ساخته میشود. این بازدید، از آن جهت هم متفاوت بود که نخستین حضور شما در یک پروژه سینمایی محسوب میشد. ایده داده بودید و حالا آمده بودید روند ساخت و نتیجه را ببینید.
🔹 بعد از اتمام ساخت، فیلم را هم دیدید. آقای مجیدی بعدها از اکران خصوصی سه ساعته فیلم برای شما روایت کرد؛ از اینکه قرار بود میان فیلم استراحتی باشد، اما شما چنان غرق تماشای آن بودید که حتی هنگام رسیدن زمان دارو، چشم از تصویر برنداشتید و به گفته آقای مجیدی وقتی #فیلم تمام شد، گفته بودید: «اگر همین حالا دوباره اکرانش کنند، باز هم مینشینم و تماشا میکنم.»
* امانتی بر دوش ما
🔸 برایمان از عظمت این #امانت میگفتید؛ از اینکه خداوند برای خاتم پیامبرانش بر بشریت منت گذاشته است؛ پیامبری که در عالم وجود از آغاز خلقت تا پایان، موجودی با این عظمت آفریده نشده است. خداوند برنامه سعادت بشر را بر دوش او گذاشت تا هم به آن عمل کند، هم آن را ابلاغ کند و هم از پیروانش مطالبه کند.
🔹 جایی از حرفهایتان از پیامبر (ص) به ما رسیدید؛ گفتید: «حالا ما پیروان همین پیغمبریم؛ ما خودمان را منتسب به این پیغمبر میدانیم. وظیفهی ما چیست؟» پاسخش را مانند #معلمی_دلسوز اینطور یادمان دادید: «در هر دورهای از دورههای زمان وظیفهی مؤمنین این است که ببینند در چه موقعیّتی قرار دارند و دین از آنها چه میخواهد و چه مأموریّتی را بر عهدهی آنها میگذارد؛ آنچه باید به آن بیندیشند و آنچه باید به آن عمل کنند؛ این را در هر دورهای باید بفهمند.»
🔸 حالا ما ماندهایم و پیامبری که آنقدر بر شناختنش تأکید داشتید؛ و سؤالی که همچنان پیش روی ماست که برای زمانهی خودمان، #دین از ما چه میخواهد؟
@rahbari_plus
قبل از تو انسان حرف انسان را نمیفهمید
گل را نمی دانست، باران را نمیفهمید
«آن»ی که از صبح ازل پیچیده در هستی
انسان قبل از خنده ات، «آن» را نمیفهمید
انسان قبل از چشمهایت هر چه میکوشید
پیدایی آن ذات پنهان را نمیفهمید
هر شب میآمد بشنود عطر صدایت را
حتی ابوجهلی که قرآن را نمیفهمید
در بی زمان بوسیده پایت را وَ الّا رود
در خود معطل بود و «جریان» را نمیفهمید
تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد
قبل از تو انسان حرف انسان را نمیفهمید
[سعید مبشر]
#شعرخوانی
#برای_حضرت_او
@sfmotahari_ir
هرگز حسد نبردم
بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد
با دلبری وصالی
[سعدی]
#شعرخوانی
@sfmotahari_ir
لبخند همیشگی
دیدار با خانواده شهید مصطفی نکوئی
از شهدای ۹ اسفند
بخش پنجم
آقایان که خداحافظی میکنند و میروند، کنار همسر شهید میروم. سلام و عرض تبریک و تسلیت که داده میشود، خیلی اتفاقی متوجه میشویم نامخانوادگیهایمان یکی است. بیشتر که صحبت میکنیم، اشتراکات دیگری هم پیدا میکنیم و همین باعث میشود نیمساعتی بنشینیم به گپوگفت زنانه!
از جنگ دوازدهروزه میگوید و باردار بودنش در زمان جنگ و چند ماه، تنهایی و بدون همسر و دور از خانه زندگی کردن. از صبح شنبه میگوید؛ نهم اسفند. تعریف میکند وقتی صدای انفجار را میشنود، سریع خودش را به محوطه بیت میرساند. میگوید: «میدانستم همسرم شهید شده است. میخواستم مطمئن شوم! تا ظهر ماندم و از آنجا نرفتم تا خبر قطعی شهادتش را دادند. شیشه عطری که در جیبش بود را برایم آوردند؛ غرق در خون.»
شیشه عطر را نشانم میدهد. پایینِ همان شلوار قابگرفتهشده، میزی است و وسایلی را که هنگام شهادت همراه شهید بوده، روی آن گذاشتهاند؛ شیشه عطر، انگشتر در دست و ساعت.
ساعت همچنان دارد کار میکند و آسیبی ندیده است، اما انگشتر حدید، کج شده است. اجازه میگیرم و انگشتر را برمیدارم. نقش نگینش را میخوانم «وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ»
رکاب انگشتر کج شده؛ خم شده، تاب برداشته... نمیگذارم ذهنم پرواز کند و تصور کند انگشتر را چطور از انگشتان صاحبش بیرون آوردهاند....
فرصت را غنیمت میدانم و از شلوار قابگرفتهشده میپرسم. میگوید: «هر وقت سوریه میرفت، این شلوار را میپوشید و آن روز شنبه نیز همین شلوار پایش بود. انگشتر حدیدش را هم هر وقت میخواست سوریه برود، دستش میکرد.» از جسم سالم همسرش هنگام شهادت میگوید و موبایلش را میآورد تا آخرین تصویر دنیایی ثبتشده از مصطفایش را نشانم دهد؛ عکسی گرفتهشده در معراجالشهدا؛ سکنی گرفته در تابوت؛ با چشمانی بسته. آرام و مطمئن؛ و با همان لبخند بر لب. لبخند پیروزی.
تاریخ دیدار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
#اول_خانواده_شهدا
@sfmotahari_ir
لبخند همیشگی
دیدار با خانواده شهید مصطفی نکوئی
بخش چهارم
نقاشیای روی یکی از دیوارهای خانه، کنار عکس شهید، چسباندهاند. از احمدرضا میپرسم: «تو کشیدی؟» جوابش مثبت است، میخواهم برایم بگوید چه کشیده است. پدرش را کشیده؛ با بالهایی آبیرنگ و لبخندی بر لب. کنارش پرچم ایران است و یک موشک ایرانی و یک موشک آمریکاییِ آتشگرفته و زیر پایشان کلهزردک. میپرسم: «کلهزردک؟» با خنده میگوید: «ترامپ.» به بالهای آبی آقای لبخندبهلب نگاه میکنم و از پسرش میپرسم: «چرا برای بابات بال کشیدی؟» میگوید: «چون رفته پیش خدا، بهشتی شده.»
و میرود و من میمانم و قاب عکس پدرش با لبخندی بر لب.
تاریخ دیدار: 12 خرداد 1405
#اول_خانواده_شهدا
ادامه دارد
@sfmotahari_ir
لبخند همیشگی
دیدار با خانواده شهید مصطفی نکوئی
بخش سوم
در مهمانی امروز، همکاران شهید هم حضور دارند. چند نفرشان صحبت میکنند و از خصوصیات و روحیات همکار چندینوچند سالهشان میگویند؛ از گرهگشا بودنش برای کار مردم، از پیگیر روضه گرفتن بودنش، از خوشرویی و خندان بودنش. معتقدند همین کارهای به ظاهر کوچک بود که دست مصطفی را گرفت و عزت شهید شدن را نصیبش کرد. شهید شدن، همراه و در رکاب یکی از بهترین خلق خدا؛ سیدعلی آقای خامنهای. همان آرزویی که داشت و برای همکارانش هم گفته بود. و انشاءالله به آرزوی دومش هم خواهد رسید.
مجلس، مانند همه دیدارها، با ذکر مصیبت اباعبدالله تمام میشود و قاب یادگاری تصویر شهید در کنار رهبر شهید به همسرشان داده میشود. قاب را بعد از تقدیم، روی یکی از مبلها میگذارند. احمدرضا با همان برق شیطنت در چشمهای زیبایش میآید و روی مبل مینشیند. با فاصلهای میایستم و تماشایش میکنم. خیره میشود به عکس. چند ثانیه بعد، با دست راستش صورت پدر را ناز میکند، لبهایش را روی عکس میگذارد و بوسهای بر عکس پدر میزند.
دلم آتش میگیرد از غم پسرک هفتسالهای که داغ پدر برای قلب کوچک و معصومش بسیار سنگین است، اما آنقدر از همین کوچکی روحش بزرگ است که به گفته مادرش، به روی خودش نمیآورد و چیزی نشان نمیدهد.
تاریخ دیدار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
#اول_خانواده_شهدا
ادامه دارد
@sfmotahari_ir
لبخند همیشگی
دیدار با خانواده شهید مصطفی نکوئی
بخش دوم
هنوز جاگیر نشدهام که نگاهم روی سه قاب میخشده بر دیوار میافتد. مرد جوانی، نهایتاً چهلوپنج ساله، با لبخندی خاص بر لب، از درون یکی از قابها به مهمانهایش نگاه میکند. کنارش قابی از رهبر انقلاب، آیتالله سیدمجتبی خامنهای، است و قاب سوم که با فاصله از دوتای دیگر نصب شده، شلواری یشمیرنگ را در خود گرفته است. حدس میزنم همان لباسی باشد که آقامصطفیِ خانه هنگام شهادت بر تن داشته است.
چشمم دوباره برمیگردد به قاب عکس شهید و دارم جمله زیر آن را میخوانم: «پاسدار حریم ولایت» همزمان آقای پاکآیین خطاب به همسر شهید میگویند: «شهید شما در دنیا سالها در رکاب حضرت آقا بود و عزیز بود، اما این عزت با شهادت ایشان ابدی شد. به حیات ابدی رسیدند و عزتشان هم ابدی شد.» خیره میشوم به عکسِ پاسدار حریم ولایت و به لبخندی که دارد از درون قاب به ما میزند.
همسر شهید آرزوی جالبی از همسرش نقل میکند؛ اینکه «همیشه دوست داشت در رکاب آقا شهید شود و زمان ظهور دوباره زنده شود و در رکاب امام زمان مجدد شهید شود.» نگاهم را دوباره به قاب میدوزم. «المؤمن کیّس» اینجا معنا پیدا میکند. در ذهنم آفرین میگویم به آقای زرنگِ لبخندبهلبِ در قاب! به آرزوی اولش که رسید. راستش من هم اگر اینقدر زرنگ بودم و بلد بودم با خدا چنین معاملهای کنم، لبخند میزدم؛ لبخند پیروزی!
تاریخ دیدار: 12 خرداد 1405
#اول_خانواده_شهدا
ادامه دارد
@sfmotahari_ir
لبخند همیشگی
دیدار با خانواده شهید مصطفی نکوئی
بخش اول
پشت در خانه ایستادهایم تا باقی همراهان بیایند و وارد خانه شویم. از داخل پارکینگ صدای بازی و شیطنت چند بچه میآید. در که باز میشود، دو پسربچه حدود شش، هفت ساله را میبینم که در پارکینگ دنبال هم میدوند و شیطنت میکنند. از برق چشمهای یکیشان میشود فهمید پرانرژیتر است؛ از آن پسربچههایی که ممکن است هر روز در خانه چیزی بشکند و آتشی بسوزاند! تیشرت کرمرنگی به تن دارد و لپهای سرخش مشخص میکند در این هوای نسبتاً گرم خردادماه، حسابی با دوستش بازی کرده و دنبال هم دویدهاند.
وارد خانه که میشویم، همان ابتدا کتابخانهای که سمت چپ ورودی خانه است توجهم را جلب میکند. بخش جذاب هر خانهای برای من کتابخانهاش است و خانههایی که کتابخانه ندارند، از نظرم چیزی کم دارند. منتظر پایان دیدار میمانم تا سر صبر بروم و کتابهای کتابخانه را نگاه کنم.
وارد هال خانه میشویم. حجتالاسلام ذوعلم و جناب آقای نیکآیین از طرف دفتر رهبر شهید به بیتالنور شهید حاج مصطفی نکوئی آمدهاند. من کمی دیر رسیدهام و مهمانان و میزبان نشستهاند و مشغول صحبت هستند. دو خانم و یک دختر و پسر نوجوان بهعنوان میزبان نشستهاند که بعدتر میفهمم همسر و خواهرزن شهید هستند. آن دو نوجوان هم دختر و پسر دوقلوی شهید؛ زینب و محمدحسین.
تازه متوجه میشوم آن پسربچه پرانرژی جلوی در، که احمدرضا صدایش میکنند، فرزند سوم شهید است. همسر شهید میگوید: «دعا کنید بتوانم چهار یادگار شهید را به خوبی تربیت کنم و سرباز امام زمان بشوند.» همینجا میفهمم فرزند چهارمی هم وجود دارد؛ محمدحسن. پسری که زمان شهادت پدر سه ماه بیشتر نداشت و حالا ششماهه است.
تاریخ دیدار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
#اول_خانواده_شهدا
ادامه دارد
@sfmotahari_ir
تا رنج تحمل نکنی
گنج نبینی
تا شب نرود
صبح پدیدار نباشد...
[سعدی]
#شعرخوانی
@sfmotahari_ir
Repost from دوران
🕊️ همراه رهبر؛ تا میعاد شهادت
👤 روایتی از دیدار با خانواده شهید نصیرزاده؛ وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح در پویش #اول_خانواده_شهدا به قلم خانم سیده فاطمه مطهری
🔶 صحبتهایش را از خاطره سالهای جوانی آغاز میکند؛ از خلبان جوانی که به خواستگاریاش آمد. میگوید: «وقتی ۲۴ سالش بود، در جنگ مأموریتی را انجام داد و از شهید کلاهدوز تشویقی گرفت؛ اما همه آن را برای جهیزیه چند عروس به خیریه داد.» بعد از جملهای میگوید که سالها در ذهنش مانده است: «همیشه میگفت من یک روز بدون رهبر زنده نمیمانم.»
🔗 پرونده پویش اول خانواده شهدا را در دوران ببینید.
📲 @doran_khamenei_ir
Repost from خط رهبری
🔰 #یاد_آقای_شهید | سفیدپوش عزیز ما
✍️ سیده فاطمه مطهری
🔸صفحه موبایل را بالا و پایین میکنم و عکسهایتان در آن لباس سپید و نشسته بر تخت #بیمارستان را نگاه میکنم. در اکثر تصاویر با اینکه نشانه بیماری در چهرهتان مشخص است، اما لبخند به لب دارید و یادم است چقدر آن روزها همین لبخند شما، برای دل و قلب نگران ما، امیدبخش بود. مایی که نگران حال شما بودیم و خبر #سلامتی و مرخص شدنتان از بیمارستان، بهترین خبر آن روزهایمان بود. روزهایی که امروز، حسرتمان شده است...
* امامِ همه
🔹آدمهای مختلفی از گروهها و قشرهای گوناگون، در آن روزها پیگیر حالتان بودند؛ علما و مراجع، مدیران و سیاسیون، هنرمندان و ورزشکاران و مردم عادی. آن روز مردم برای سلامتیتان نگران بودند و امروز که دوازده سال از آن روزها میگذرد، میلیونها نفر در ایران و بیرون از ایران برای رفتن شما سوگوار بودند. همان محبت، این بار خودش را در #تشییع شما نشان داد؛ در دریایی از آدمها که آمده بودند آخرین بار با شما وداع کنند. آنچه خودتان سالها پیش از پیوند عاطفی و ایمانی ملت ایران با دیگر ملتها گفته بودید، حالا خودش را در تشییع شما به بهترین نحو نشان داد.
* مبارزه تا همیشه
🔸اولین سخن مهمتان بعد از مرخصی از بیمارستان، درباره خودتان و بیماریتان نبود؛ درباره #دشمن بود. درباره داعش و پیشنهاد آمریکا برای همکاری و هدفی که پشت این پیشنهاد میدیدید؛ حضور نظامی آمریکا در منطقه. شما تازه از بیمارستان مرخص شده بودید، اما انگار بیماری حتی برای چند روز، نتوانسته بود ذهن شما را از میدان اصلیتان جدا کند؛ از #مبارزه با دشمن که تا آخر عمر بر آن ماندید و نه از میدان عقب نشستید و نه از تهدیدها ترسیدید و نه در برابر دشمن جا زدید.
* علمالیقین، عینالیقین شد
🔹سالها درباره جامعه پزشکی و توان علمی #پزشکان_ایرانی صحبت کرده بودید. اما این بار خودتان بیمار بودید و کار پزشکان را از نزدیک دیده بودید. برای همین وقتی از بیمارستان بیرون آمدید، گفتید: «من به این دکترهاى خودمان افتخار کردم.» از جراح و پزشک داخلی و دیگر متخصصان گفتید، از #پرستاران و همه کسانی که در بخش سلامت و درمان کار میکنند. گفتید همیشه نگاهتان به جامعه پزشکی همین بوده، اما وقتی انسان خودش زیر دست اینها قرار میگیرد و نحوه کارشان را میبیند، «علمالیقین» تبدیل به «عینالیقین» میشود.
🔸سالها پیش از آن، در سال ۱۳۶۰، وقتی بعد از سوءقصد مسجد ابوذر در بیمارستان قلب شهید رجایی بستری بودید، آرزو کرده بودید روزی برسد که #امکانات_درمانی مناسب، بهویژه برای قشرهای کمدرآمد، در اختیار همه مردم باشد. چهار دهه از آن روز گذشته است؛ پزشکی ایران، بیمارستانها، دانشگاههای علوم پزشکی و توان تخصصی پزشکان و پرستاران، راهی طولانی را طی کردهاند و بخشی از آن آرزو امروز در گسترهای بسیار بزرگتر به واقعیت تبدیل شده است؛ حاصل تلاش همان جامعهای که شما آن را «#ثروت_عظیم نیروی انسانی» کشور میدانستید.
* مَحرم مردم
🔹سال ۱۳۷۵، از پزشک به عنوان «محرم مردم» یاد کردید؛ کسی که از آغاز تولد تا پایان زندگی انسان با او در ارتباط است و به همین دلیل، #اخلاق و رفتار پزشکان را در شکلگیری اخلاق جامعه مؤثر دانستید. شاید کمتر شغلی باشد که انسان در آن، چنین اندازهای از اعتماد را به دیگری داشته باشد. بیمار، فقط جسمش را به پزشک نمیسپارد؛ ترسها، امیدها، نگرانیها و گاهی خصوصیترین بخشهای زندگیاش را هم با او در میان میگذارد. برای همین بود که شما از دانشگاههای علوم پزشکی میخواستید در کنار دانش و مهارت، پزشکِ بااخلاق و #متدین تربیت کنند.
🔸چند سال پیش از آن نیز، در سال ۱۳۶۸، وقتی از پزشکان و پرستاران و مددکاران سخن میگفتید، زحمت آنان را نوعی #مجاهدت میدانستید؛ تلاش برای هدفهای بلند انسانی و الهی. میگفتید لحظههایی که انسان در راه خدمت به دیگری سختی میکشد، از زندگی او هدر نرفته است؛ همان لحظهها میتوانند او را رشد بدهند و به خدا نزدیکتر کنند. سالها بعد، وقتی #کرونا آمد، این حرفها دوباره معنای عینی پیدا کرد. شما در آن روزها برای تشکر از پزشکان، پرستاران و مجموعه دستاندرکاران پزشکی گفتید کارشان بسیار باارزش است و خداوند به آنها اجر خواهد داد.
🔹امروز در #روز_پزشک، آن جمله شما که «من به این دکترهای خودمان افتخار کردم.» را به همه پزشکانی که سالهاست بالای سر بیماران این سرزمین ایستادهاند و به همه سفیدپوشانی که بارها از تلاش و مجاهدتشان گفتید، یادآور میشویم؛ با یاد #احترام نگاه شما به این جامعه و اعتمادی که به دستهای آنان داشتید. سفیدپوش عزیز ما، جایتان خالیست...
@rahbari_plus
Repost from روزنامه وطن امروز
📍 یک قاب و ۲ سمانه؛ روایت دیدار با خانواده پاسدار شهید «سمانه گودرزی»
چکیده: تا امروز که ۵ ماه است راهی خانه شهدای جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه میشویم، بیشتر شهیدان آقا بودهاند. دیدار امروز اما با همه دیدارهای قبل فرق داشت؛ قرار بود به خانه زنی برویم که در محل کارش شهید شده بود؛ زنی که پاسدار و بسیجی بود.
دیدار با خانواده شهید سمانه گودرزی بود؛ زنی ۳۸ ساله، مادر ۲ کودک ۶ و ۴ ساله و مادر فرزندی که ۶ ماه در وجودش داشت و همراهش شهید شد. مادرش از نوجوانی سمانه گفت؛ از خلوص و تعهدش و اینکه روز شهادت، با وجود تعطیلی و بارداری، گفت: «من تازه کارم شروع شده. الان نرم، پس کی برم؟» و هنگام رفتن به مادرش گفت: «هوای بچههامو داشته باش».
خواهرش از ساعتها و روزهایی گفت که دنبال پیکر او میگشت و از همسایههایی که پس از اصابت موشکها هلهله میکردند. از دستنوشته سمانه گفت: «سه روز بعد وفاتم مرا کفن نکنید/ که من غلامم و ارباب بیکفن دارم» و اینکه ۳ روز بعد، آنچه از او باقی مانده بود، پیدا شد؛ مقداری مو، قسمتی از پا و دستی که از انگشترش شناختند.
خواهر دوقلوی سمانه از نوجوانیشان، فعالیت برای شهدا و علاقه خاص او به شهدای فاطمیون و اهلبیت گفت. سمانه مشکلاتش را با حضرت زهرا(س) در میان میگذاشت و معتقد بود خدا هر لحظه هست و ما را میبیند. آخرین پیامک او پس از شهادت آقا این بود: «چقدر جات خالیه اینجا و به یادتم». امیدش این بود که چیزهایی که از دست دادهاند، انشاءالله منجر به ظهور امام زمان شود.
مجلس با روضه حضرت رباب و حضرت علیاصغر تمام شد. بعد سررسیدهای سمانه را ورق زدم؛ گاهی خاطره، دلنوشته، شعر، برنامه روزانه و فهرست کارها بود. زندگیاش میان همین صفحهها پخش شده بود. از خانه پدری زنی بیرون آمدم که تا آخرین لحظه، با همه شرایطی که داشت، ایستاد و کارش را رها نکرد؛ با جنینی در بطن، برای حفظ اسلام و کشورش ایستاد.
متن کامل را در سایت وطن امروز بخوانید:
🔗 vatanemrooz.ir/fa/news/420265
✉️ @vatanemrooz
Repost from دوران
🔻 یک قاب و دو سمانه
👤 اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب اسلامی، به همراه خانواده شهیدان مدافع حرم مصطفی صدرزاده، مجید قربانخانی و محمدجعفر حسینی و جمعی از اصحاب رسانه، با حضور در منزل شهیده سمانه گودرزی، به مقام این شهید والامقام و خانواده معزز ایشان ادای احترام کردند. پایگاه اطلاعرسانی دوران، متن روایت این دیدار را به قلم خانم سیده فاطمه مطهری منتشر میکند.
👈 سحر روز دهم اسفند، وقتی خبر شهادت آقا اعلام شده بود، سمانه از میدان انقلاب به خانه مادر آمده بود تا بچههایش را آنجا بگذارد و خودش برود محل خدمت. بیتاب بود و گریه میکرد. مادر به او گفته بود: «همهجا اعلام کردهاند یک هفته تعطیل رسمی است. چرا میخواهی بروی؟» و سمانه جواب داده بود: «من تازه کارم شروع شده. الان نرم، پس کی برم؟»
🔗 برای خواندن متن کامل روایت دیدار با خانواده شهیده سمانه گودرزی به دوران، درگاه جامع موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی مراجعه نمایید.
📲 @doran_khamenei_ir
پدر سمانه بعد از صحبت درباره تعهد دخترش به کار و ارتباطش با اهل بیت، ماجرای هلهله همسایهها را بازگو کرد. میگفت همان لحظه یاد حضرت زینب افتادم. مردم برای تسلیت و سرسلامتی به ما آمدند، اما با خودم فکر میکردم حضرت زینب چه کشیدند؛ نهتنها کسی نبود دلداریشان بدهد، بلکه در شام، یزیدیها برای مصیبت اهلبیت هلهله و شادی میکردند.
متن کامل روایت دیدار با خانواده شهید سمانه گودرزی را در این لینک بخوانید.
@sfmotahari_ir
یادتان نرود
برای «گم نشدن در برهوت جهان»
به دوست احتیاج دارید.
و دوستی مثل هیچچیز نیست.
@sfmotahari_ir
Repost from روزنامه وطن امروز
📍 از فلاح تا آسمان؛ روایت دیدار با خانواده سرلشکر شهید امیرعلی حاجیزاده
چکیده
سیده فاطمه مطهری: شهید حاجیزاده از فرماندهانی بود که با دانش، آیندهنگری و میدان دادن به جوانان، در توسعه توان موشکی و پهپادی ایران نقش داشت. سرلشکر صفوی او را شخصیتی چندبعدی با ویژگیهایی چون اندیشه، اخلاق، عملکرد مؤثر و تربیت کادر معرفی میکند و میگوید بخش مهمی از تحول توان موشکی و پهپادی ایران حاصل اعتماد او به نسل جوان بود.
در کنار صلابت و اقتدار، حاجیزاده مردمدار و مهربان بود و لبخند از لبانش دور نمیشد. حجتالاسلام رستمی او را نمونهای از انسانی میداند که در برابر دشمن مقتدر و در برابر مؤمنان مهربان و فروتن بود. مهدی فضائلی نیز او را از معدود افرادی میداند که ظرفیت تبدیل شدن به قهرمان ملی را داشت.
خانواده، حاجیزاده را نه فقط بهعنوان فرمانده، بلکه در نقش همسر، پدر، پدربزرگ و دوست شناختهاند. همسرش از مردی میگوید که در میدان شجاع و جدی بود اما در خانه بسیار مهربان؛ و برادر همسرش از سالها رفاقت و همراهی با او و تربیت جوانانی میگوید که بخشی از توان علمی و فناوری کشور را شکل دادند.
پسر و دختر شهید نیز از علاقه عمیق او به رهبر شهید انقلاب و سفارشهایش پیش از شهادت میگویند. او از فرزندانش خواسته بود در صورت شهادتش، از رهبر شهید انقلاب درخواست انتقام نکنند و ایشان را تحت فشار قرار ندهند. دخترش نیز هنگام حضور در مکه خبر شهادت پدر را شنید و با وجود دشواری، به تشییع او رسید.
در خانه، تصاویر و یادگاریهای شهید از سالهای جوانی تا روزهای پیش از شهادت دیده میشود؛ در کنار عکس محافظانی که همراه او به شهادت رسیدند. ماکت گنبد امام رضا علیهالسلام، قطعهای از حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام، پرچم ایران و گنبد سبز پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز میان یادگاریهاست. لبخند شهید از میان قابها همچنان پیداست؛ گویی راهی که از جوانی آغاز شد، در خاطره خانوادهاش ادامه دارد.
متن کامل را در سایت وطن امروز بخوانید:
🔗 vatanemrooz.ir/fa/news/420116
✉️ @vatanemrooz
زاعماق قرون
در بین جمعیت
تو را دیدم
تو هم ای ناز مطلق
از همان بالا
ببین ما را
جنگ پیشِ رو همان جنگیست که حاج قاسم میگفت تمام شهدا آرزوی مشارکت در آن را دارند!
[۱:۲۰ من از یادت نمیکاهم]
@sfmotahari_ir
Repost from خط رهبری
🔰 #روایت | راه ادامه دارد
✍ سیده فاطمه مطهری
🔸 امسال میان موج زائران اربعین که از شهرها و کشورهای مختلف آمدهاند، عکسهای شما بیش از سالهای گذشته به چشم میخورد؛ بر دیوار موکبها، کنار پرچمها، روی دستها و در قابهایی که در امتداد جاده قرار گرفتهاند. شاید جسم شما دیگر در میان ما نباشد، اما تصویرتان، همراه این جمعیت، قدمبهقدم به سوی #کربلا میرود.
* کنگره جهانی شیعیان
🔹 بیش از پنجاه سال پیش، در سال ۱۳۵۲، از #اربعین با عنوان «کنگره جهانی شیعیان» یاد کردید؛ کنگرهای بدون سالنهای رسمی، بدون دعوتنامه و بدون تشریفات؛ اما با زمانی مشخص، مکانی معلوم و شرکتکنندگانی که با وجود تفاوتهای بسیار در زبان و فرهنگ و ...، در کنار هم راه میروند و هدفی واحد دارند و به یک نقطه واحد میرسند. آن روز، هنوز از جادههای مملو از زائر، از میلیونها قدم و از موکبهایی که شبانهروز به مردم خدمت میکنند، خبری نبود؛ دستکم نه به گستردگی امروز؛ اما شما از همان روزگار، معنای آن را فهمیده بودید.
🔸 آنروز گفتید شیعیان، با همه فاصلههایشان، روحی واحد دارند؛ مانند دانههای تسبیحی که شاید از هم دور باشند، اما رشتهای مشترک آنها را کنار هم نگه میدارد و حال که بیش از پنج دهه از صحبتتان میگذرد، آن تصویر پیش چشم ماست! آنچه روزی از آن بهعنوان «#کنگره» سخن گفته بودید، حالا روی جاده راه میرود؛ با میلیونها زائر، با پرچمهایی از کشورهای مختلف و دلهایی که با وجود تفاوت زبان و ملیت، یک نام را صدا میزنند «حسین»
* حرکت اربعین، عالم را میگیرد
🔹 شاید به همین دلیل بود که وقتی از آینده اربعین سخن میگفتید، آن را محدود به یک کشور یا یک مراسم نمیدیدید. گفته بودید: «این حرکت اربعین عالم را میگیرد» و این جمله، فقط پیشبینی بیشترشدن جمعیت نبود. «گرفتنِ عالم» یعنی پیام حسین علیهالسلام از مرزها عبور کند؛ نه با اجبار، بلکه با حقیقتی که در خود دارد. یعنی نام حسین، فقط در کتابهای تاریخ یا بین شیعیان باقی نماند؛ بلکه به تجربهای زنده تبدیل شود و انسانهای آزادهی #جهان را، با هر زبان و ملیتی، گرد مفهوم آزادگی، عدالت و ایستادگی در برابر ظلم جمع کند.
🔸 امروز وقتی پرچم کشورهای مختلف را در مسیر مشایه و کنار هم میبینم، آن جمله برایم معنای روشنتری پیدا میکند. اربعین دیگر در مرزهای گذشتهاش نمانده است. هر سال، انسانهای بیشتری نام حسین را میشنوند و از دور و نزدیک، خودشان را به این #اجتماع_عظیم میرسانند.
* کارزاری که ادامه دارد
🔹 یادم است یکبار در تفسیر جملهی «اِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَکُم اِلى یَومِ القِیامَه» عاشورا را از یک واقعه تاریخی فراتر بردید. گفتید «اِلى یَومِ القِیامَة» یعنی کارزار میان جبههی #حسینی و جبههی یزیدی، تمامشدنی نیست.
➕ متن کامل را اینجا بخوانید.
@rahbari_plus
هركس علاقهمند به امام حسین است، یعنی علاقهمند به اسلام سیاسی، اسلام مجاهد، اسلام مقاتله، اسلام خون دادن و اسلام جان دادن است؛ معنای اعتقاد به امام حسین این است.
از جملات شهید سیدعلی خامنهای
بیست آبان ۹۲
@discussion_informal
