میخواهم زنده بمانم
Відкрити в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
606
Підписники
+224 години
+177 днів
+5030 днів
Архів дописів
Repost from فراتر از سطح
خیلی وقته فهمیدم انگیزه برای من کار نمیکنه. انگیزه حتی روزهایی که هست رو هم خراب میکنه و باعث میشه از واقعیت خودت دور بشی. وقتی منتظر انگیزه بمونی و هر بار ناامید بشی، کمکم میفهمی هیچ راهی جز نشستن پای کار و انجام دادنش جواب نمیده و پذیرش همین موضوع زندگیت رو راحتتر میکنه؛ چون حتی روزهایی که هیچ کاری نمیکنی رو هم به عنوان بخشی از زندگیت میپذیری و دیگه با خودت نمیجنگی. در عوض فردا دوباره میشینی پای کار و انجامش میدی.
به نظرم همه چیز برمیگرده به جسارت داشتن. جسارتِ زندگی کردن، جسارتِ آرزو کردن، فکر کردن، خواستن، تلاش کردن، بودن.
روح هرگز نمیمیرد. تجربهی گذشته را دارد. باز از خاکستر خود زاده میشود.
[سکوت دریا، ورکور، ژرژ پطرسی]
از نظر جسمی و ذهنی تو اون مرحله از زندگیام که رضا صادقی میخونه: وایسا دنیا! من میخوام پیاده شم.
بدرود تهران عزیزم.
روزی که تنها، سمت تو روانه شدم، نمیدونستم قراره چه چیزهایی رو تجربه کنم.
تو نقطهی آغاز استقلال و جدایی از همهی وابستگیهام بودی.
من با تو بیپناه بودم، دوام آوردم، استمرار ورزیدم، دوست داشتم و درش شکست خوردم، دوست داشته شدم، شکست خوردم و... زنده موندم...بخشهایی از وجودم رو دادم و از تو به جاش هم نور گرفتم و هم تاریکی...
حالا وقتِ وداعه. درست مثل همون روزهای اول، تنها، سردرگم، بیپناه با این تفاوت که این من، اون منی نیست که به تو سلام گفته، بخشهایی از من لا به لای کوچه پس کوچههای تو، کنار نیمکت های بوستان هنرمندان، عجایبِ ایرانشهر، شلوغیهای انقلاب، چنارهای تجریش، مسیر طاقت فرسای قدوسی و پل چوبی به سمت مدرسه، میونِ همهمهی بچهها توی حیاط، طبیعی باشِ کالج، کنار تالار محدت، میونِ خطهای مترو، تئاتر شهر، بلوار ابوذر و خاوران، کاجهای سرخ حصار، پشتِ بومِ خوابگاه، مسیر باغ کتاب، کلانا، پارک لاله و عطر چای آلبالو، خیابون نوفل لوشاتو، حسن آباد، کلاسِ ۱/۲، کلاس نسترن و... همهی جاهایی از تو که دیدم، و حتی نتونستم ببینم زنده است و قدم میزنه، مثلِ تو که در بخشی از وجود من همیشه جریان داری.
اگه انتخابِ من بود، خیلی از مسیرهای با تو رو جور دیگهای پیش میبردم، اما توانِ هر کدومِ ما و سهمی که از همدیگه داشتیم همینقدر بود و باید بپذیرمش.
تو دوستهای زیادی بهم دادی که هنوز دارمشون، همونطور که شاهد از دست دادنهام هم بودی.
اضطراب مغزم انقدر بالاست که تمومِ خاطراتم با تو از ذهنم محو شدن و تنها تودهای از مضطراب، ترس، خشم و غم روی دلم باقی مونده. گیج و سردرگمم و نمیدونم چی باید بنویسم.
من بازهم برمیگردم، اما این بار دیگه تو، خونه نیستی...
به امید دیدار شهرِ عجایبِ من، که زندگی گذشتن و رفتنِ پیوسته است...
و سلام شیرازِ عزیزم! لطفا خونهی خوبی برای منِ خسته باش. پر از مهر، آغوش و مرهم.
[نقطه سرِ خط، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵]
با صورت بی روح، لبهای پوسته پوسته بهم میگه: آرایش نباید داشته باشی خواهرم. ://////
دوربین های مدار بسته هرچقدر هم پیشرفت کنن، به لول چشمهای کارمندهای حراست نمیرسن. اشعه چشماشون در هر فاصلهای به پوست آسیب میرسونه.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
اینکه نمیتونی، ما هممون نمیتونیم اما اون کسی که تونسته، کسی بوده که میدونسته ناتوانه اما همچنان استمرار داشته. چون در استمرار چیزی هست که ماهیتِ ناتوانی رو تغییر میده.
تو اتوبوس دعوا شد. به دختره میگم: اوکی اون گفت، حرفشم بد بود، حق داری بهت بربخوره ولی ادامه نده، هرکسی از سطح شعور خودش صحبت میکنه. تو با اصل و نسب، پس ادامه نده. در جوابم گفت: نه! بذا بی اصل و نسب باشم، میخوام نشونش بدم میتونم کل خاندانشو باهم بخرم...
خیلی برام جالبه که هنوز هم آدمها اصل و نسب رو به پول میدونن تا به ادب و فرهنگ.
