میخواهم زنده بمانم
الذهاب إلى القناة على Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
357
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
درسته جنابِ عظیمی، آدم که بدونِ غم، نمیشه. راه هم بی پیچ و خم نمیشه.
اما، آرزوی کم؟!
نداریم آرزوی کم!
ندارم آرزو که کم!!
نداریم آرزو یهکم!!! نداریم ...
Repost from کُنجی در هیاهوی زمان
این روزها بیشتر از هر احساسی، خشم و بغض باهام زندگی میکنن؛ و حرصی که مدام زیر پوستم راه میره.
هر سری که سعی میکنم از لاک خودم بیام بیرون و کمی با آدمها تعامل برقرارکنم، با چنان جلوهی ویژهای رو به رو میشم که درود بر غارنشینی، سکوت و تنهایی.
Repost from N/a
من عاشق چیزای ثابت و مداومم، حتی اگه ارزش مالی نداشته باشن.
برای من بعضی وسیلهها فقط یه شیء نیستن؛ باهاشون انس میگیرم، به حضورشون عادت میکنم و کمکم تبدیل میشن به بخشی از روزمرگیم. شاید از بیرون یه خودکار، یه لیوان یا یه جاکلیدی ساده باشن، اما برای من همون «خودِ اون وسیله» ارزش داره، نه قیمتش.
برای همین وقتی گمشون میکنم، فقط یه وسیله رو از دست ندادم؛ انگار یه تیکه از چیزهای آشنا و ثابتی که بهشون دل بسته بودم، از کنارم رفته. تا وقتی پیداشون نکنم، یه حس ناتموم همراهمه؛ انگار چیزی سر جاش نیست.
شاید خیلیها این حس رو درک نکنن، اما من به چیزهایی دل میبندم که بیسروصدا کنارم میمونن.
Repost from ابریکوچولو☁️
هر روز یه نسخهی جدید از خودم رو کشف میکنم. بعضیاش رو دوست دارم، بعضیاش رو نه. ولی خب، این منِ واقعیه دیگه، با همهی تناقضهای قشنگش.
بهم میگفت: تو خیلی خوب آدمها رو درک میکنی، رنجشون رو حس میکنی و باهاشون همدلی میکنی.
واقعیتش اینه که من فقط سعی میکنم برای آدمها تو حال بدشون، اون کسی باشم که خودم توی حالِ بدم نیازش داشتم و نداشتمش، و بهشون حرف هایی رو میگم که نیاز داشتم بشنوم، ولی نشنیدم.
اگه نیمهی گمشدهام همینطوری بخواد طولش بده و پیداش نشه، فکر کنم تا رسیدنش هیچ ذوقی دیگه برام نمونه. :>
کتاب رشد و شخصیت کودک رو شروع کردم و تو پاراگراف اولِ پیشگفتار به این جمله برخوردم.
Repost from نیلسآ🐞
آدمها معمولاً وقتی واقعاً درک میشن، تازه میفهمن چقدر طولانی با یک نسخهی نادیدهی خودشون زندگی کرده بودن. اتفاقها عوض نمیشن، فقط یک نفر پیدا میشه که بهجای شنیدنِ کلمهها، مسیرِ پشتِ کلمههات رو میبینه. کسی که نمیپرسه چی شد؟ میفهمه چی به سرت اومده. فهمیده شدن، شبیه آرامشه؛ نه زخمی رو پاک میکنه و نه گذشتهات رو عوض، فقط باعث میشه دیگه لازم نباشه برای اثباتِ دردت، مدام مترجمِ خودت باشی. دنبالِ راهحلهای بزرگ میگردیم، درحالیکه تمامِ چیزی که کم بوده، یک نفر بوده که تو رو درست بفهمتت.
ولی عزیزم، اونجا که تو داشتی برای بودن و از دست ندادن آدمها تلاش میکردی، کسی هم بود که متقابلا تلاش کنه که تو رو از دست نده؟!
دیدین شیرازیا چقدر قشنگ صحبت میکنن؟!
مثلا عزیزم خودش به تنهایی واژهی زیباییه، حالا فکر کن شیرازیا میخوان بگن،
میگن: عزیزوم (با تاکید بر ز). آدم قلبش اکلیلی میشه اصلا!!!!✨
همین که چاووشی میگه:
تو سرت چی میگذره؟!
چه خیالی داری؟
من که حالم پیداست
تو چه حالی داری؟
شیما نوشت #از_دوست_رسیده
آدم با خودش فکر میکنه از اون مرحله عبور کرده و چقدر خوب تونسته باهاش کنار بیاد و حلش کنه. که بعد یهو میبینه معدهاش بههم ریخته، پلکش میپره، تمامِ رور خوابه و خستهاست و شبا با وحشت از خواب میپره...
Repost from نجواهایِ شبانه
ذهن من، بایگانیِ بیانتهایِ جزئیات است. هیچ اتفاقی در من نمیمیرد؛ از کوچکترین پروازِ یک پروانه تا بزرگترین طوفانهای زندگی، همه با وضوحی یکسان، در من تکرار میشوند. من نه فراموش میکنم و نه رها میکنم؛ من فقط، در تکرارِ بیامانِ “همه چیز” زندگی میکنم.
سایه ها میدانند که چه تابستانیاست.
سایههایی بیلک،
گوشهای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست...
_سهراب
